سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
مشاهده RSS Feed

آيه هاي انتظار

|۩| یوسف یعقوب کربلا |۩| ویژه نامه تاسوعای حسینی ۩|

به این مطلب امتیاز بدهید





|۩|*** یوسف یعقوب کربلا ***|۩|
|۩| ویژه نامه تاسوعای حسین |۩|




آفتاب کلام حضرت بقیّةاللّه(ع)


السلام على ابى ‏الفضل العباس بن امیرالمؤمنین،
المواسى اخاه بنفسه الآخذ لغده
من امسه الفادى له الواقى الساعى الیه بمائه المقطوعة یده،
لعن‏ اللّه قاتله یزیدبن رقاد الجهنى و حکیم بن الطفیل الطائى.


حضرت مهدى عجل الله تعالی فرجه شریف در زیارت ناحیه،
خطاب به عموى شهید خود حضرت ابوالفضل(ع) مى ‏فرماید:


سلام بر ابوالفضل عباس، پورِ امیرمؤمنان(ع) کسى که:
جان خود را نثار برادرش کرد،
دنیا را وسیله آخرت خود قرار داد،
فداى برادرش شد،
نگهبان بود و سعى بسیار کرد تا آب را به لب تشنگان برساند،
دو دستش در جهاد فى سبیل‏ اللّه قطع شد،
خداوند قاتلان او یزید بن رقاد و حکیم بن طفیل طائى را لعنت کند.


بطل‏ العلقمى، ج ۲، ص ۳۱۱؛ مولد عباس‏بن على(ع)،
ص ۹۸؛ العباس‏بن على، ص ۴۱ – ۴۲






فرا رسیدن نهم محرم که مصادف است با تاسوعای حسينی
به عموم آزادگان جهان به ويژه دوستداران و عاشقان حضرت
اباعبدالله الحسين وقمرمنیر بني هاشم حضرت اباالفضل العباس
عليهم السلام وعاشقان و منتظران صاحب الزمان تسليت عرض مي کنيم



تاسوعا یعنی عباسِ علی.
عشقِ عباس به مولایش فقط حسی برادرانه نبود
عشقی خدایی بود.

تاسوعا! چه دیر می گذری!
یارانِ عاشق تاب ندارند، کمر خمیده ی حسین را
پس از عباس نظاره گر باشند و اشک و آه زینب را ببینند
و فغان کودکان و طفلان را بشنوند.


عباس عاشق ترینِ یاران، به حسین بود و عجب نیست
که نام تاسوعا با نام او عجین است.

امروز، از سوی دشمن برای یارانِ حسین امان نامه می آید
و امشب حسین به یارانش می فرماید
تا دیر نشده جان خود را برداشته
و به سلامت از این دشت بیرون روید.

اما یارانش بی صبرانه به انتظار شهادت،
لحظه شماری می کنند
و خنده ی شیرین حسین، نشانه ی رضایت اوست
که به چنین اصحابی می بالد.

یاران، چه مشتاق به فردا می نگرند
و اهل خود را به صبر و اطاعت خدا می خوانند

و دست نوازش بر سر طفلان خویش می کشند
چرا که خوب می دانند تاسوعا مقدمه ای است
برای عاشورا چنان که نبرد عباس مقدمه ای بود برای رزم حسین.

تاسوعا! می بینی بچه ها چقدر مضطربند؟!
شاید می دانند که امروز آخرین نگاه های پدران خویش را می بینند
و درگرمای آغوش آنان طعم محبت را می چشند.


سکینه، بارها و بارها به آغوش پدر پناه می برد
و رقیه از دامان حسین جدا نمی شود

و زینب چه حرف ها که از برادر نمی شنود
و می داند که باید صبور باشد،
چنان که مادر به او گفته بود و پدر به او سپرده بود
و حسین بارها برایش همه چیز را تفسیر کرده بود.


آری! تاسوعا یعنی عشق
و عشق یعنی عباس علی.


الهام موگویی




خبر پیچید که سقا به هم پیچید
کنار خیمه ها آقا به هم پیچید

قمر افتاد و پشتش آفتاب افتاد
همین جا بود عاشورا به هم پیچید

سرش از سر بلندي بود،بالا بود
عمود آن قدرها زد تا به هم پیچید

نه،این مال زمین افتادن او نیست
دو چشمانش همان بالا به هم پیچید

نمی شد با عبا حتی تکانش داد
زبسکه آن قد و بالا به هم پیچید

تمام اتفاقاتی که انجامید
همه یکجا شد و یکجا به هم پیچید

چو آن ثقل عظیم افتاد روي خاك
تمام خاك آن صحرا به هم پیچید

هزاران چشم خیره-خیره تر می شد
بساط دختر زهرا به هم پیچید

زخیمه دختري فریاد زد:بابا......
بیا که معجر زنها به هم پیچید!



تمام دنیا دست‌هایت را می‌شناسند.
تو را همه با دست‌هایت می‌شناسند.

دست‌هایی که دستان خداست
و از آستین رشادت و شهادت و مهر تو بیرون آمده.


همان دست‌هایی که دستان پر سخاوت دریاست
و تمام آب‌های دنیا را شرمنده خویش کرده است.

دست‌های تو را نمی‌شود نادیده گرفت؛
چون دستان خدا فراتر از همه دست‌هاست.


هر که با دست‌‌های تو بیعت کند،
دستان خدا را در آغوش گرفته... .

دست‌هایت، آیینه دستان پر پینه مردی ا‌ست
که تمام هستی در دست ولایت اوست.


مردی که سالیان سال نان بینوایان را بر دوش می‌گرفت
و بر در خانه‌های‌ شان می‌برد و سفره‌ها‌ی‌شان را نمک‌ گیر خویش می‌کرد.

تو فرزند دست‌های حیدرى. مردی که ذوالفقار را در دست داشت،
ولی هرگز دانه جوی را به ستم از دهان موری باز نگرفت.


پس از دستان او که نان‌آور خاک بود،
دست‌های تو آب‌آور زمین شدند. دستان تو ساقی روزگارند.

دست‌هایت، برکت عشق را در سفره‌های عاشقان می‌نهند.
اینک نان و خرما نه، که از تو آب حیات می‌طلبیم،
آب مراد... . از تو عافیت می‌خواهیم.

از دست‌های توانگرت، سعادت می‌خواهیم ای مرد!
کاش دست‌های تو تمام ابرهای سیاه ستم را از آسمان دنیا فراری دهند.

کاش دست‌هایت به یاری انسان برخیزد
و او را وارث صلح و آشتی کند.


سودابه مهیجى


منشور وفا

هرچند جداست دست عباس
دستان خداست دست عباس


از بس که غریب مانده زینب
مشغول دعاست دست عباس

از پیکر اگر جدا فتاده
در بحر بلاست دست عباس

افتاده ز اسب، ماه زهرا
ای وای! کجاست دست عباس؟

قرآن فتاده بر زمین است
آیات شفاست دست عباس


ای اهل حرم قرار گیرید!
دنبال شماست دست عباس

دستان سخاوت خداوند
ارکان سخاست دست عباس


بر سینه آب، دست رد زد
منشور وفاست دست عباس

دست ادبش به سینه دارد
دریای حیاست دست عباس


مهدی، بطلب ظهور خود را
تا رو به سماست دست عباس

حبیب الله معصوم





«عموی آب‏ها»






دستت را بردار و پشتوانه دریاها کن تا بر موج‏ها بیاشوبند و
شجاعتت را به پیشانی صخره‏ ها بکوبند.

دستت را بردار و پشتوانه مردانی کن که شجاعت
را از ظهر دستان تو به ارث برده ‏اند.


آه، عموی آب‏های دنیا!
دهان خشکت را بر لبان اقیانوس‏ها بگذار، تا سیرابشان کنی از
آن‏چه نتوانستی به سه ساله‏ هایی چشم به راه، بنوشانی.

آب‏ها زمانی طراوت گرفتند که تو یک مشت آب را از آستانه لبانت
پائین آورده، بر زمین ریختی. بعد از این، هرکه مشتی آب
بر می‏دارد، بوی دستان تو سیرابش می‏کند.


که می‏دانست این‏چنین سر به صخره کوبیدن آب‏ها، زمزمه
عاشقانه ‏هایی است که یک روز تو در گوش موج‏ها نجوا کردی.

دریاها نمی‏توانند ببینند تو در مقابل نیلوفرانت، شرمنده قطره ‏ها باشی
که در چشم‏هایشان عموعمو می‏کند. می‏د انم دست‏هایت توان نداشتند، وگرنه
خارها را دانه دانه از پای گل‏هایت در می‏آوردی.


چشم‏هایت هنوز آرزو دارند که فرش راهی شوند که
نازدانه‏ هایت پابرهنه از آن می‏گذرند.

زانو نزن، بگذار تا جان در رگ‏هایت جاری است، ایستاده باشی؛
قامتت، ستونی است امید حسین را؛ ستونی است استوار.


زانو نزن تا دشمنان، هلهله زانو زدنت را به گور ببرند.
آه، دوباره صدای توست که در بیابان‏های نینوا پیچیده است
و هنوز بوی عشق می‏دهد.

قسمت این بود که با عشق تو پرواز کنم
و خدا خواست که بی دست و سر آغاز کنم


سربلندی، از شانه‏ های تو وام می‏گیرد.
لبخند نازنین! دستی که از شانه ‏های تو افتاده، سال‏هاست در هیأت
قلمی به پا خاسته که افتادنش را هزاران یزید، به گور برده ‏اند.

به راستی عَلَمت را بر کدامین قله به اهتزاز درآوردی که بعد از سال‏ها،
هنوز تمام کوه‏های عالم به این بیرق همیشه سرخ، سوگند می‏خورند؟

علی سعادت شایسته


اى خوشترين بهانه ماندن



و ابوالفضل ... آه از اين برادر، مى‏ بينى ‏اش و زير لب زمزمه مى ‏كنى:
- حيدر كرار! على دوباره! تو پدرى يا برادر؟!


مى‏بينى ‏اش كه چه جسورانه بر قلب سپاه دشمن حمله مى ‏برد
و چه زبونانه از مقابل تيرش يا مى ‏گريزند، يا بر زمين مى ‏ريزند...

عباس! عباس! عباس! چه مى ‏كنى تو با من؟
اى آيينه دلم، تكيه‏گاه وجودم، آرام جانم عباس، چه پر شكوهى تو!
از اين جانب كه بر مبارزه‏ ات مى‏ نگرم.


مهربانم!
چرا اينچنين در ميان جبهه نيز، نگاهت را بين من و آن دژخيمانى
كه اكنون به محاصره ‏ات داشته‏ اند، به تساوى تقسيم مى ‏كنى؟
مى ‏خواهى دلم را به آتش بكشى؟

خوش بسوزان كه قهرمان عشقى.
به هر نگاه، لطفى و هر بار، رازى و مى‏ دانم كه سرشار از نيازى ...
تو هر لحظه اذن شهادت مى ‏طلبى!...


باز مى ‏گردى، نگاه كودكان را تاب نمى ‏آورى.كافيست چشم تو با چشم اهل
حرم تلاقى كند، نگفته همه چيز را مى‏ خوانى. مشك خالى آب برمى ‏دارى،
به نزدم مى‏ آيى و اذن رفتن مى‏ طلبى.

- برو عباسم!...
و تو مى‏ دانى كه رفتن عباس به سوى آب، به سوى آب، به سوى آب...

جواز ظاهر، كسب وصال «زهرا» است. تو مى ‏دانى كه عباس نمى ‏تواند نرود!
او نمى ‏تواند بماند!... به نگاهى مهربان و تحسينى شاكر، رخصتش مى ‏دهى
و حال آنكه مى ‏دانى سرانجام اين رفتن چيست.

گويا از آن روز كه دشمن، حق ارث «فدك‏» را بر «زهرا» قطع كرد،
منع مهريه مادر نيز بر او و فرزندانش امضاء شد.


تمام آبهاى روى زمين مهريه «زهرا» بود. و اكنون زبونترين نامردان
دوران، با تحريم آن بر آل نبوت و امامت، در مقابل جرعه‏ا ى از همان هديه الهى،
زمين را از خون فرزندان زهرا، سرخ و گلگون مى ‏ساختند.

و لحظاتى بعد، شد آنچه كه تو از ازل مى ‏دانستى. اما در اين لحظه، ديگر
نمى‏ دانستى كه زينب را پس سر دريابى يا ابوالفضل را در پيش رو ..
. كه ناگاه از ميان معركه شنيدى كه:


- برادرم حسين! برادرت را درياب!
بى ‏درنگ به سويش تاختى، آنچنانكه تكليف سپاه دشمن شد كه هر كه را
آرزوى بقاى جان است، از تيررس چشم حسين بگريزد كه اكنون بر موانع
بين حسين و ابوالفضل، تنها لبه شمشير او حكم مى‏ كند!

... اين نخستين بار بود كه عباس، تو را «برادر» خوانده بود.
هميشه به نامهاى «سيدى‏» و «سرورم‏» خطابت مى ‏كرد.


وه كه چه لطافتى بود در اين آخرين نداى عباس!...
اين عشق چه شورى در دلت‏ بپا مى‏ كرد!

ندا زدى كه:
- آمدم جان برادر! عباسم، جانم، جانانم!...


و آنگاه كه بر بالين هزار زخمش حضور يافتى و در آغوشش گرفتى،
وه كه چه صحنه‏ اى بود يكى شدن عاشق و معشوق!

اينك، همه عرش و كرسى نيز به نظاره بودند. چه كسى مى‏ توانست ‏بازيابد
كه از اين دو كبوتر عشق، كدامين عاشق است و كدام، معشوق!

آنجا كه هيچ واژه‏ اى نمى ‏تواست مهر و وفا و مردانگى و تعهد
و تحسين و تشكر را معنا كند.

آنجا كه تنها اشك، سخنگوى جاسوزترين عشقها بود.
شايد غير از خدا، هرگز كسى ندانست كه در آن آخرين لحظه‏ ها،
بين شما دو برادر، چه سخنها رفت;


اما شنيدند كه تو از او پرسيدى كه:
- عباسم، چه شد كه اين بار مرا به نام «برادر» خواندى؟

و پاسخت داد كه:
- سرورم! آنگاه كه مجروح و بى ‏بال، از اسب به زمين افتادم،
به يكباره مادرم «فاطمه‏» همو كه از آغاز - به عشق و ادب - جز
«مادر» او را ندانسته ‏ام، در برابرم فرياد زد:


- پسرم، عباس!
جان برادر، به حق او كه ديگر تاب ماندن ندارم.

شوق وصالش، آتش به جانم مى ‏زند. مرا بحل تا بروم، به بوسه وداعى،
جانم بستان و به پيشگاه مادر عطا كن. برادر، اذن وصالم ده!


و شايد تو، به لطافتى مليح و لبخندى شيرين اما آميخته به هزار اشك
وداع، حق لطافت رابتمامت رسانده و گفته باشى كه:

- در وصال «زهرا» بر ما سبقت مى‏گيرى؟!
اما بى‏شك، او تو را گفته است كه:
- تو سيد منى، در دنيا و آخرت!


و تو مى‏دانى كه عباس «راز» را فهميده است.
تشنگى همه، «عشق‏» بود.

آب، همه بهانه بود، «مقصود، وصال «زهرا» بود...»
عمو آب!





نظرات