سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
مشاهده RSS Feed

مسافر دیاراسلام

حـکـایـت بـهـلول و شـیـخ جـنـیـد بـغـــداد

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ 30-02-1391 در ساعت 17:48 (411 نمایش)
نقل قول نوشته اصلی توسط ranji نمایش پست ها
آورده‌انـد كـه شـیـخ جـنـیـد بـغـــداد بــه عــزم سـیـر از شـهـر بـغـــداد بـیـــــرون رفـت و مـریــدان از عـقـب او.. شـیـخ احـوال بـهـلول را پـرسـیـد گـفـتـنـد او مـردی دیـوانـه اسـت . گـفـت او را طـلـب كـنـیـد كـه مـرا بـا او كـار اسـت ، پـس تـفـحـص كـردنـد و او را در صـحـرایـی یـافـتـنـد .شـیـخ پـیـش او رفـت و سـلام كــرد . بـهـلول جـواب سـلام او را داده پـرسـیـد چـه كـسـی هـسـتـی ؟ عـرض كـرد : مـنـم شـیـخ جـنـیـد بـغــدادی .
فـرمـود تـویـی شـیـخ بـغـداد كـه مـردم را ارشـاد مـی‌كـنـی ؟ عـرض كـرد آری..بـهـلول فـرمـود طـعـام چـگــونـه مـی خـوری؟عـرض كـرد اوّل « بـسـم‌الله » مـی‌گـویـم و از پـیـش خـود مـی‌خـورم و لـقـمـه كـوچـك بـرمـی‌دارم ، بـه طـرف راسـت دهـان مـی‌گـذارم و آهـسـتـه مـی‌جـوم و بـه دیـگـران نـظـر نـمـی‌كـنـم و در مـوقـع خـوردن از یـاد حـقّ غـافـل نـمـی‌شـوم وهــرلـقـمـه كـه می‌خـورم « بـسـم‌الله » مـی‌گـویـم ودراوّل وآخـردسـت می شویم بـهـلول بـرخـاسـت و دامـن بـرشـیـخ فـشاند و فرمود تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خـود را نمی‌دانی ؟و بـه راه خود رفت. مـریـدان شـیـخ را گـفـتـنـد : یـا شـیـخ ایـن مــرد دیـوانـه اسـت . خـنـدیـد و گـفـت سـخـن راسـت از دیـوانـه بـایـد شـنـیـد و ازعـقـب او روان شـد تـا بـه او رسـیـد.بـهـلول پـرسـیـد چـه كـسـی هـسـتـی؟ جـواب داد : شـیـخ بـغـــدادی كــه طـعـام خــوردن خــود را نـمـی‌دانــد. بـهـلول فــرمــود : آیـا سـخـن گـفـتـن خــود را مـی‌دانــی؟
عــرض كــرد : آری ... سـخـن بـه قـدر مـی‌گـویـم و بـی‌حـسـاب نـمـی‌گـویـم و بــه قـدر فـهـم مـسـتـمـعـان مـی‌گـویـم و خـلـق را بــه خــدا و رســول دعــوت مـی‌كـنــم و چـنــدان سـخـن نـمـی‌گـویـم كـه مـردم ازمـن مـلـول شـونـد و دقـایـق عـلـــوم ظـاهـر و بـاطـن را رعـایـت مـی‌كـنــم . پـس هــر چــه تـعـلـق بــه آداب كــلام داشـت بـیـان كــرد.بـهـلـول گـفـت گـذشـتـه از طـعـام خـوردن سـخـن گـفـتـن را هــم نـمـی‌دانـی ...پـس بـرخـاسـت و بـرفـت . مـریـدان گـفـتـنـد یـا شـیـخ دیـدی ایـن مــرد دیــوانــه است؟ تـو از دیـوانـه چـه تـوقـع داری؟ جـنـیـد گـفـت مـرا بـا او كـار است ، شـما نمی‌دانـیـد. بـاز بــه دنـبـال او رفـت تـا بـه او رسـیـد . بـهـلـول گـفـت از مـن چـه مـی‌خـواهـی ؟ تـو كـه آداب طـعـام خـوردن و سـخـن گـفـتـن خـود را نـمـی‌دانـی ، آیـا آداب خــوابـیــدن خــود را مـی‌دانـی ؟عـرض كـرد:آری...چون ازنمازعـشاء فارغ شـدم داخـل جامه‌ خـواب مـی‌شـوم ، پـس آنچه آداب خـوابـیـدن كـه ازحـضـرت رسـول ( ص ) رسـیـده بــود بـیــان كــرد .
بـهــلول گـفـت : فـهـمـیــدم كـه آداب خــوابـیــدن را هــم نـمـی‌دانـی !خـواسـت بـرخـیـزد ، جـنـیـد دامـنـش را بـگـرفـت و گـفـت ای بـهـلول مـن هـیـچ نـمـی ‌دانـم ، تــو قــربـة ‌الـی ‌الله مــرا بـیـامـوز .بـهـلـول گـفـت : چـون بـه نـادانـی خـود مـعـتـرف شـدی تــو را بـیـامـوزم .بـدانـكـه ایـنـهـا كــه تــو گـفـتـی هـمـه فـرع اسـت و اصـل در خـوردن طـعـام آن اسـت كـه لـقـمـه حـلال بـایــد و اگــر حــرام را صـد از ایـن‌گـونـه آداب بــه جـا بـیـاوری فـایــده نــدارد و سـبـب تـاریـكی دل شــود .جـنـیـد گـفـت : جـزاك الله خـیـراً ! و ادامـه داد : در سـخـن گـفـتـن بـایـد دل پـاك بـاشـد ونـیـت درسـت بـاشـد وآن گـفـتـن بـرای رضـای خـدای بـاشـد واگـر بـرای غـرضـی یـا مـطـلـب دنـیـا بـاشـد یـا بـیـهـوده و هــرزه بـود ... هــرعـبـارت كـه بـگــویی آن وبـال تـو بـاشـد . پـس سـكـوت و خـامــوشـی بـهـتـــر و نـیـكــوتــــر بـاشـد . و در خـواب كــردن ایـن‌هــا كــه گـفـتـی هـمـه فــرع اسـت ؛ اصـل ایــن اسـت كـه دروقـت خـوابـیـدن دردل تــو بـغـض و كـیـنـه وحسد بشری نباشد
برچسب ها: آداب, حکایت ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات