مشاهده RSS Feed

مسافر دیاراسلام

حـکـایـت بـهـلول و شـیـخ جـنـیـد بـغـــداد

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ 30-02-1391 در ساعت 16:48 (565 نمایش)
نقل قول نوشته اصلی توسط ranji نمایش پست ها
آورده‌انـد كـه شـیـخ جـنـیـد بـغـــداد بــه عــزم سـیـر از شـهـر بـغـــداد بـیـــــرون رفـت و مـریــدان از عـقـب او.. شـیـخ احـوال بـهـلول را پـرسـیـد گـفـتـنـد او مـردی دیـوانـه اسـت . گـفـت او را طـلـب كـنـیـد كـه مـرا بـا او كـار اسـت ، پـس تـفـحـص كـردنـد و او را در صـحـرایـی یـافـتـنـد .شـیـخ پـیـش او رفـت و سـلام كــرد . بـهـلول جـواب سـلام او را داده پـرسـیـد چـه كـسـی هـسـتـی ؟ عـرض كـرد : مـنـم شـیـخ جـنـیـد بـغــدادی .
فـرمـود تـویـی شـیـخ بـغـداد كـه مـردم را ارشـاد مـی‌كـنـی ؟ عـرض كـرد آری..بـهـلول فـرمـود طـعـام چـگــونـه مـی خـوری؟عـرض كـرد اوّل « بـسـم‌الله » مـی‌گـویـم و از پـیـش خـود مـی‌خـورم و لـقـمـه كـوچـك بـرمـی‌دارم ، بـه طـرف راسـت دهـان مـی‌گـذارم و آهـسـتـه مـی‌جـوم و بـه دیـگـران نـظـر نـمـی‌كـنـم و در مـوقـع خـوردن از یـاد حـقّ غـافـل نـمـی‌شـوم وهــرلـقـمـه كـه می‌خـورم « بـسـم‌الله » مـی‌گـویـم ودراوّل وآخـردسـت می شویم بـهـلول بـرخـاسـت و دامـن بـرشـیـخ فـشاند و فرمود تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خـود را نمی‌دانی ؟و بـه راه خود رفت. مـریـدان شـیـخ را گـفـتـنـد : یـا شـیـخ ایـن مــرد دیـوانـه اسـت . خـنـدیـد و گـفـت سـخـن راسـت از دیـوانـه بـایـد شـنـیـد و ازعـقـب او روان شـد تـا بـه او رسـیـد.بـهـلول پـرسـیـد چـه كـسـی هـسـتـی؟ جـواب داد : شـیـخ بـغـــدادی كــه طـعـام خــوردن خــود را نـمـی‌دانــد. بـهـلول فــرمــود : آیـا سـخـن گـفـتـن خــود را مـی‌دانــی؟
عــرض كــرد : آری ... سـخـن بـه قـدر مـی‌گـویـم و بـی‌حـسـاب نـمـی‌گـویـم و بــه قـدر فـهـم مـسـتـمـعـان مـی‌گـویـم و خـلـق را بــه خــدا و رســول دعــوت مـی‌كـنــم و چـنــدان سـخـن نـمـی‌گـویـم كـه مـردم ازمـن مـلـول شـونـد و دقـایـق عـلـــوم ظـاهـر و بـاطـن را رعـایـت مـی‌كـنــم . پـس هــر چــه تـعـلـق بــه آداب كــلام داشـت بـیـان كــرد.بـهـلـول گـفـت گـذشـتـه از طـعـام خـوردن سـخـن گـفـتـن را هــم نـمـی‌دانـی ...پـس بـرخـاسـت و بـرفـت . مـریـدان گـفـتـنـد یـا شـیـخ دیـدی ایـن مــرد دیــوانــه است؟ تـو از دیـوانـه چـه تـوقـع داری؟ جـنـیـد گـفـت مـرا بـا او كـار است ، شـما نمی‌دانـیـد. بـاز بــه دنـبـال او رفـت تـا بـه او رسـیـد . بـهـلـول گـفـت از مـن چـه مـی‌خـواهـی ؟ تـو كـه آداب طـعـام خـوردن و سـخـن گـفـتـن خـود را نـمـی‌دانـی ، آیـا آداب خــوابـیــدن خــود را مـی‌دانـی ؟عـرض كـرد:آری...چون ازنمازعـشاء فارغ شـدم داخـل جامه‌ خـواب مـی‌شـوم ، پـس آنچه آداب خـوابـیـدن كـه ازحـضـرت رسـول ( ص ) رسـیـده بــود بـیــان كــرد .
بـهــلول گـفـت : فـهـمـیــدم كـه آداب خــوابـیــدن را هــم نـمـی‌دانـی !خـواسـت بـرخـیـزد ، جـنـیـد دامـنـش را بـگـرفـت و گـفـت ای بـهـلول مـن هـیـچ نـمـی ‌دانـم ، تــو قــربـة ‌الـی ‌الله مــرا بـیـامـوز .بـهـلـول گـفـت : چـون بـه نـادانـی خـود مـعـتـرف شـدی تــو را بـیـامـوزم .بـدانـكـه ایـنـهـا كــه تــو گـفـتـی هـمـه فـرع اسـت و اصـل در خـوردن طـعـام آن اسـت كـه لـقـمـه حـلال بـایــد و اگــر حــرام را صـد از ایـن‌گـونـه آداب بــه جـا بـیـاوری فـایــده نــدارد و سـبـب تـاریـكی دل شــود .جـنـیـد گـفـت : جـزاك الله خـیـراً ! و ادامـه داد : در سـخـن گـفـتـن بـایـد دل پـاك بـاشـد ونـیـت درسـت بـاشـد وآن گـفـتـن بـرای رضـای خـدای بـاشـد واگـر بـرای غـرضـی یـا مـطـلـب دنـیـا بـاشـد یـا بـیـهـوده و هــرزه بـود ... هــرعـبـارت كـه بـگــویی آن وبـال تـو بـاشـد . پـس سـكـوت و خـامــوشـی بـهـتـــر و نـیـكــوتــــر بـاشـد . و در خـواب كــردن ایـن‌هــا كــه گـفـتـی هـمـه فــرع اسـت ؛ اصـل ایــن اسـت كـه دروقـت خـوابـیـدن دردل تــو بـغـض و كـیـنـه وحسد بشری نباشد
برچسب ها: آداب, حکایت ویرایش برچسب ها
دسته بندی ها
دسته بندی نشده

نظرات

© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی