مشاهده RSS Feed

vasileh

خدایا، با خودم چه كردم؟!

به این مطلب امتیاز بدهید
توسط در تاریخ 07-12-1391 در ساعت 12:55 (295 نمایش)
درد، در بند بند وجودم می پیچد و پیش می رود! استخوان هایم تیر می كشد! درد، مغز استخوان هایم را می سوزاند! گوش و چشم و زبان و دست و پایم به فرمان من نیستند! انگار كسی با پنجه های آهنین، موهایم را یك به یك می كشد و پوست سرم را خراش می دهد! كاش به جای دو دست، بیست دست داشتم و با آنها، جای جای بدن دردآلودم را می فشردم و مالش می دادم! حس می كنم ضربان قلبم، گاه در سكوتی مرگبار خاموش می شوند و گاه، همچون ضربه های دست یك طبال، در حركاتی ضربتی و مداوم، گونه طبل را زخمی می نمایند.

آه، خدایا، هیچ كس با من نیست. هیچ كس مرا نمی خواهد. هیچ كس انتظارم را نمی كشد. این درد و این تنهایی، آیا سزاوارش بودم؟! خدایا، با خودم چه كردم؟! آخر این، من نبودم! آه كه وجودم دارد منقبض می شود. خدایا چه كنم؟ با این درد و این شراری كه ذره ذره می سوزاندم، چه كنم؟ كاش خواب بودم! كاش معجزه ای می شد! خدایا...


نظرات

© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی