سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
قالب وردپرس درنا توس
خانه » اهل بیت » چهارده معصوم » امام رضا(ع) » یا شفا بده، یا مرا با خودت ببر

یا شفا بده، یا مرا با خودت ببر

یا شفا بده، یا مرا با خودت ببر

یا شفا بده، یا مرا با خودت ببر
یا شفا بده، یا مرا با خودت ببر


اگر آن شب صدای انفجار، خانه را نمی‌ لرزاند؛ دخترم آسیبی نمی ‌دید.
آن شب همه ی اهل خانه، خواب بودند و من هم کم کم به خواب می‌رفتم.

که ناگهان صدای انفجار مهیبی از خانه های اطراف به گوش رسید.
صرف نظر از این‌که علت انفجار چه بود، بی اختیار
از جا پریدم و به سمت اتاقک دخترم دویدم.

«کوکب»، به صدای بلند، بیش از اندازه حساس بود.
سراسیمه در اتاقش را باز کردم و از دیدن صحنه فریاد او شوکه شدم… .

صبح هنگام، در حالی که گوشه اتاقک «کوکب»، به خواب رفته بودم؛ ناله های دوباره ‌اش، مرا به خود آورد. از جا پریدم. دستانش را به هم فشار می ‌داد و از درد به خودش می ‌پیچید. هر چه بر اندازش کردم، به نتیجه ای نرسیدم.

درمان های دکتر محله هم اثری نبخشید. سه چهار روز بعد، دستان «کوکب» کامل از کار افتاد و ما، بهت‌زده خودمان را به کاشمر رساندیم. آن‌ها هم احتمال دادند که در اثر صدای انفجار و ترس کوکب، اعصاب دستش، آسیب جدی دیده باشد. ولی بی هیچ نتیجه ای، کار درمان، به مشهد کشید.

متخصصان مشهد هم وقتی از درمان کوکب نا امید شدند، اعلام کردند که آخرین احتمال برای درمان، کشور آلمان است. به هر سختی ای بود، جگرگوشه ام را به آلمان بردم. وقتی وارد مطب دکتر آلمانی شدیم.

او، ناباورانه از دخترم خواست برای انجام معاینات پزشکی برهنه شود. آن لحظه، بر من خیلی سخت گذشت. ای کاش می ‌مردم و «کوکبم» را جلوی یک مرد غریبه، برهنه نمی‌ دیدم. به دستور دکتر، چشم های دخترم را بستند.

او با دستش یکی یکی اعضای بدن دخترم را لمس می ‌کرد و از او می خواست اسم آن عضو را بگوید. تا به دست کوکب رسید. هرچه دست او را فشار داد، دخترم عکس العملی نشان نداد. حتی سوزن در دستان او فرو رفت ولی ساکت ایستاده بود و هیچ احساس نمی ‌کرد.

دکتر، نفس عمیقی کشید و لباس های دخترم را به تنش نمود. بعد مرا صدا زد و از سر ناامیدی گفت: «دست دخترت مرده است. کاملاً مرده است. مرده و بی ‌روح. دوائی هم ندارد.»

بعد، جمله ای گفت که مرا آتش زد: «اگر می ‌خواهی، از مسیح کمک بگیر یا دخترت را نزد پیامبرتان یا امامانتان ببر. مگر آن‌ها علاج کنند!»

دلم ‌لرزید و اشکم، از آن فاصله ی دور به سمت حرم حضرت علی بن موسی الرضا علیه ‌السلام، جاری گشت. در حالی که اشک‌هایم را با آستینم پاک می ‌کردم

به دخترم گفتم: «کوکبم، باید به مشهد برگردیم!» و از اتاق دکتر دور شدیم و نگاه های او را پشت سرمان، جا گذاشتیم… .



 
 
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.