!i!  تلخ نوشته ها !i! سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
!i!  تلخ نوشته ها !i!
صفحه 2 از 14 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 135
  1. #11
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,470 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    ghalb پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    سرمشق هاي آب بابا يادمان رفت
    رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت

    گل كردن لبخندهاي همكلاسي
    دريك نگاه ساده حتي يادمان رفت
    ترس ازمعلم حل تمرين پاي تخته
    آن زنگهاي بي كلك را يادمان رفت
    راه فرار از مشق هاي توي خانه
    اي واي ننوشتيم آقارا يادمان رفت
    آنروزهارا آنقدَر شوخي گرفتيم
    جدّيت تصميم كبري يادمان رفت
    شعرخداي مهربانراحفظ كرديم

    يادش بخيرامّا خدارا يادمان رفت
    در گوشمان خواندندرسم آدميّت
    آن حرفهارا زودامّا يادمان رفت
    فرداچكاره ميشوي موضوع انشا
    ساده نوشتيم آنقدرتا يادمان رفت
    ديروزتكليف آب بابا بودوخط خورد
    تكليف فردا نان وبابا يادمان رفت
    حسین جعفرزاده
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  2. تشكرها 2

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (16-10-1389)

  3. #12
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,470 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    تساوی
    معلم پاي تخته داد مي زد
    صورتش از خشم گلگون بود
    و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
    ولي آخر كلاسي ها
    لواشك بين خود تقسيم مي كردند
    وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
    براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
    تساوي هاي جبري رانشان مي داد
    خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
    غمگين بود
    تساوي را چنين بنوشت
    يك با يك برابر هست
    از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
    هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
    به آرامي سخن سر داد
    تساوي اشتباهي فاحش و محض است
    معلم
    مات بر جا ماند
    و او پرسيد
    گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
    يك با يك برابر بود؟
    سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
    معلم خشمگين فرياد زد
    آري برابر بود
    و او با پوزخندي گفت
    اگر يك فرد انسان واحد يك بود
    آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود؟
    و آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
    پايين بود؟
    اگر يك فرد انسان واحد يك بود
    آن كه صورت نقره گون
    چون قرص مه مي داشت
    بالا بود؟
    وان سيه چرده كه مي ناليد
    پايين بود؟
    اگر يك فرد انسان واحد يك بود
    اين تساوي زير و رو مي شد
    حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
    نان و مال مفت خواران
    از كجا آماده مي گرديد؟
    يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟
    يك اگر با يك برابر بود
    پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد؟
    يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟
    يك اگر با يك برابر بود
    پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟
    معلم ناله آسا گفت
    بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
    يك با يك برابر نيست
    یک با یک برابر نیست!
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  4. تشكرها 2

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (16-10-1389)

  5. #13
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,470 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    roz1 پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!





    راز شقایق

    شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

    اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

    گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

    نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

    یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

    و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

    ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

    ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

    و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

    می گفت

    شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

    به جان دلبرش افتاده بود- اما-

    طبیبان گفته بودندش

    اگر یک شاخه گل آرد

    ازآن نوعی که من بودم

    بگیرند ریشه اش را و

    بسوزانند

    شود مرهم

    برای دلبرش آندم

    شفا یابد

    چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

    بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

    و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

    به روی من

    بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

    به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

    به ره افتاد

    و او می رفت و من در دست او بودم

    و او هرلحظه سر را

    رو به بالاها

    ت
    شکر از خدا می کرد

    پس از چندی

    هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

    و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

    به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

    در این صحرا که آبی نیست

    به جانم هیچ تابی نیست

    اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

    برای دلبرم هرگز

    دوایی نیست

    واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

    نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

    من در دست او بودم

    وحالا من تمام هست او بودم

    دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

    نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

    و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

    که ناگه

    روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

    دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

    مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

    نشست و سینه را با سنگ خارایی

    زهم بشکافت

    زهم بشکافت

    اما ! آه

    صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

    زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

    و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

    نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

    به من می داد و بر لب های او فریاد

    بمان ای گل

    که تو تاج سرم هستی

    دوای دلبرم هستی

    بمان ای گل

    ومن ماندم

    نشان عشق و شیدایی

    و با این رنگ و زیبایی

    و نام من شقایق شد

    گل همیشه عاشق شد
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  6. تشكرها 2

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (16-10-1389)

  7. #14
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,470 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    هر سال یک روزش فقط روز پدر بود
    اما همان یک روز هم، او کارگر بود
    هی حرف پشت حرف، نه، باید عمل کرد
    اما مگر دردش فقط درد کمر بود

    گلناز، دَرسَت را بخوان دکتر شوی بعد
    بابا بیاید پیش تو، عمری اگر بود

    گلناز، دختربچه ی نازیست اما
    بابا دلش می خواست گلنازش پسر بود

    بیچاره این گلناز، خانم دکتری که
    نه ماه از هرسال بابایش سفر بود

    آنروز با سیمان و نان از کار برگشت
    روزی که در تقویم ها روز پدر بود
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  8. تشكرها 2

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (16-10-1389)

  9. #15
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,470 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    parvaneh پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    قلمت را بردار
    بنویس از همه خوبیها زندگی ، عشق ، امید
    و هر آن چیزکه بر روی زمین زیبا هست
    گل مریم ،
    بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال
    از تمنا بنویس
    از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود
    از غروبی بنویس که چو یاقوت و شقایق سرخ است
    بنویس از لبخند
    از نگاهی بنویس که پر از عشق به هر سوی جهان می نگرد
    قلمت را بردار،روی کاغذ بنویس
    زندگی با همه تلخی ها شیرین است
    ...
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  10. تشكرها 2

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (16-10-1389)

  11. #16
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,470 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    moteharak پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    توی دنیایی که قلبا ، هر کدوم یه جا اسیرن
    کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن

    اونا که تو عصر آهن ، تشنه ی یه جرعه یادن
    کاش که دست کم نگیریم ، اینجور آدما زیادن


    نذاریم که تو چشاشون ، بشینه دونه ی اشکی
    اونا فانوسن و خاموش ، آره فانوسای مشکی


    دنیاشون شاید یه شهره ، خالی از قهر و دو رنگی
    توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی


    چهرشون شاید به ظاهر مث دیگران نباشه
    اما نور مهربونی ، توی شهرمون می پاشه


    غم چشماشون عجیبه ، توی خاطرا می مونه
    ما ازش خبر نداریم ، چیزی رو که اون می دونه


    توی این عصر پر از درد، خیلی آدما یه دنیان
    خیلیا تو جمع دنیا ، بی قرار و تک و تنهان


    زیر سایه ی سلامت ، هواشونو داشته باشیم
    توی جمع بی قرارا ، عطر خوشبختی بپاشیم


    به بهونه ی زمونه ، نذاریم که برن از یاد
    بذاریم زنده بمونن ، مث عشق پاک فرهاد


    قصه ی فانوس مشکی ، صحبت دیروز و فرداس
    قصه شون مال حالا نیست ، از حالا تا ته دنیاس


    نمی گم با این ترانه ، گل کنه محبتامون
    جایی رو باید بگیرن ، همیشه تو فرصتامون


    این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار
    که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار

    غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخونیم
    خدا خیلی مهربونه ، اگه ما بنده ی اونیم
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  12. تشكرها 3

    فاطمه جان (19-10-1389), نرگس منتظر (16-10-1389), آسیه سادات (17-10-1389)

  13. #17
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,470 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    kabotar پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    بارهابه دنبال آرامش گشتم.بر باد تکیه کردم، وزید.
    بر ابر تکیه کردم بارید، برکوه تکیه کردم لرزید
    و بر خورشید تکیه کردم، غروب کرد.
    خسته و نالان برخدای خویش تکیه کردم و از او طلب آرامش کردم.
    پس به دنبال خدا گشتم.همه جارا، شهر، خانه، مسجد، فراز کوه و آنسوی ابرها.
    خدا را نیافتم.بر روی قله یکوه فریادزدم من و کوه، کوه و من. باز هم خدا را ندیدم.
    نا امید با خودگفتم: « به پایان رسیدیم و نکردیم آغاز / فرو ریخت پرها و نکردیم پرواز.
    دراین راه پر مخاطره خدا را ندیدم ولی بهآرامش رسیدم.
    وقتی که به یاد خدابودم وقتی که نا امید از همه، تنها، خدا را امید خود دیدم.
    و وقتی که سر برسجده خدا فرو آورده و برگناهان خویش گریستم.
    آنجا بود که خدا را یافتم.
    هرقطره اشکم به من گفت: خدا در کوه و آنسوی ابرها و شهر و کوچه و باغ نیست!
    خدا همین جاست.خیلی نزدیک، خیلی نزدیکتر، خدا در دلهای ماست
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  14. تشكرها 2

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (17-10-1389)

  15. #18
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,470 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    من نه عاشق هستم
    ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
    من خودم هستم و یک حس غریب
    که به صد عشق و هوس می ارزد
    من خودم هستم و یک دنیا ذکر
    که درونم لبریز
    شده از شعر حقیقت جویی

    من خودم هستم و هم زیبایم
    من خودم هستم و پا بر جایم

    من دلم می خواهد
    ساعتی غرق درونم باشم
    عاری از عاطفه ها
    تهی از موج سراب
    دورتر از رفقا
    خالی از هرچه فِراق
    من نه عاشق هستم
    نه حزین ِ غم ِ تنهایی ها
    من نه عاشق هستم
    ونه محتاج نوازش یا مهر

    من دلم تنگ خودم گشته و بس
    مَنِشینید کنارم
    پیِ دلجویی و خوش گفتاری
    که دلم از سخنان غم و شادی پر شد

    من نه عاشق هستم
    ونه محتاج ِ عشق
    من خودم هستم و مِی
    با دلم هستم و هم سازیِ نِی
    مستی ام را نپرانید به یک جملة....«هی!»
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  16. تشكرها 2

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (17-10-1389)

  17. #19
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,470 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    من دلم می خواهد

    خانه ای داشته باشم پر دوست


    کنج هر دیوارش

    دوستهایم بنشینند آرام

    گل بگو گل بشنو

    هرکسی می خواهد

    وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

    یک سبد بوی گل سرخ

    به من هدیه کند

    شرط وارد گشتن

    شست و شوی دلهاست

    شرط آن داشتن

    یک دل بی رنگ و ریاست

    بر درش برگ گلی می کوبم
    روی آن با قلم سبز بهار
    می نویسم ای یار
    خانه ی ما اینجاست

    تا که سهراب نپرسد دگر
    خانه دوست کجاست؟
    فریدون مشیری
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  18. تشكرها 2

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (17-10-1389)

  19. #20
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1396
    نوشته : 2,250      تشکر : 3,017
    8,470 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    doooaaa پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    دلسوخته از کار جهانم یارب!

    یارب! مددی زار نمانم یارب!


    زد عشق تو آتشی به جانم یارب!

    هم صبر ستاند و هم توانم یارب!

    "یارب مددی نما که بی تاب شدم یک بار دگر شب شد و بی خواب شدم"

    سنگی شده این دل که بلوری بوده است

    خاموش شد این دیده که نوری بوده است

    این دل که پر از صفا و شوری بوده است

    کی لایق مبتلا به دوری بوده است؟

    "یا رب تو مرا ز درگهت دور مکن مشتاق تو ام خدا، مرا کور مکن"

    در سینه غم کار جهان دارم من

    در دیده نگاهی نگران دارم من

    در دل اگر از درد نشان دارم من

    شادم که خدای مهربان دارم من

    "صحرای دلم تشنه ی چشمان تو شد چشمان دلم چشمه ی جوشان تو شد"

    با دیده چه سازم که در او خوابش نیست؟

    دل را چه کنم؟ دل که دمی تابش نیست؟

    خشکیده کویر دل من، آبش نیست

    وین ظلمت شبهام که مهتابش نیست

    "امروز که عاشق شده ام یارم باش زخمی شده ام بیا و تیمارم باش"

    هر آینه سر، خاکِ درِکوی تو شد

    سررشته ی هرخواسته گیسویِ تو شد

    با آنکه گریزان ز دلم روی تو شد،

    هر دم نفسم شدی و دل سوی ِ تو شد

    "در عشقِ تو چون شمعِ شبِ تارم من دلسوخته در حسرت دیدارم من"

    می سوزم و زین سوختنم باکم نیست

    در کار غمت جز دل صد چاکم نیست

    در سر بجز اندیشه ی افلاکم نیست،

    در دست بجز اندکی از خاکم نیست

    "یارب!تو مرا غنی ز دیدارت کن باز آ و عیادتی ز بیمارت کن"

    ای عشق! شدی دلیل شیدایی دل

    حالا چه کنم با تو و رسوایی دل؟

    رفتند و گذشتند ز بی تابی دل

    من ماندم و سوزِغم و تنهایی دل

    "از دوست بجز داغِ غمی بر دل نیست امروز بجز سوختنی حاصل نیست"

    یک روزمراصدا به هم خویش زدند

    فرداش همانان به دلم نیش زدند

    آن مدعیان که دم ز حق بیش زدند،

    یک مشت نمک به این دل ریش زدند

    "تنها تو به شوق دل ما مشتاقی ! باقی همه رفتند، تویی الباقی!"

    امشب دل من حال خدایی دارد

    اشک در دیده ی من میلِ رهایی دارد

    کس نداند که شکستن چه صدایی دارد

    یا که دلتنگی عاشق چه بهایی دارد

    "یارب! همه دلتنگی ما می دانی یارب! تو بگو که با صبا می مانی"

    شاعر : صبا آقاجانی
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  20. تشكرها 2

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (17-10-1389)

صفحه 2 از 14 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •