!i!  تلخ نوشته ها !i! سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
!i!  تلخ نوشته ها !i!
صفحه 3 از 16 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 152
  1. #21
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1396
    نوشته : 2,257      تشکر : 3,017
    8,474 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    parvaneh بخونید ارزششو داره





    My Wife Navaz Called,'How Long Will You Be With That Newspaper?Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?
    همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.
    شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
    My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.
    تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
    In Front Of Her Was A Bowl Filled To its Brim With Curd
    Rice
    .
    ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت
    Ava is A Nice Child, Very Intelligent For Her Age.
    آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بودI Cleared My Throat And Picked Up The Bowl. 'Ava, Darling, Why Don't U Take A Few Mouthful Of This Curd Rice?
    گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
    Just For Dad's Sake, Dear'. Ava Softened A Bit And Wiped Her Tears With The Back Of Her Hands
    .فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت
    'Ok, Dad. I Will Eat - Not Just A Few Mouthfuls,But The Whole Lot Of This.But, U should....' Ava Hesitated.
    باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد
    'Dad, if I Eat This Entire Curd Rice, Will U Give Me Whatever I Ask For?'
    بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
    'Promise'. I Covered The Pink Soft Hand Extended By My Daughter With Mine, And Clinched The Deal.دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم


    Now I Became A Bit Anxious.
    'Ava, Dear, U Shouldn't Insist On Getting A Computer Or Any Such Expensive Items.


    ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی


    Dad Does Not Have That kind of Money Right now. Ok?'


    بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟



    'No, Dad. I Do Not Want Anything Expensive'.
    Slowly And Painfully,She Finished Eating The Whole Quantity.


    نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.


    و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.



    I Was Silently Angry With My Wife And My Mother For Forcing My Child To Eat Something That She Detested.


    در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
    After The Ordeal Was Through, Ava Came To Me With Her Eyes




    Wide With Expectation.




    وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد


    All Our Attention Was On Her.
    'Dad, I Want To Have My Head Shaved Off, This Sunday!'


    همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه


    Was Her Demand..
    'Atrocious!' Shouted My Wife, 'A Girl Child Having Her Head Shaved Off?
    Impossible!'
    'Never in Our Family!'
    My Mother Rasped.
    'She Has Been Watching Too Much Of Television. Our Culture is Getting Totally Spoiled With These TV Programs!'


    تقاضای او همین بود.


    همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه
    'Ava, Darling, Why Don't U Ask For Something Else? We Will Be Sad Seeing U With A Clean-Shaven Head.'


    گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم


    'Please, Ava, Why Don't U Try To Understand Our Feelings?'


    خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟


    I Tried To Plead With Her.
    'Dad, U Saw How Difficult It Was For Me To Eat That Curd Rice'.


    سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود


    Ava Was in Tears.
    'And U Promised To Grant Me Whatever I Ask For. Now,U Are Going Back On UR Words.


    آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت


    It Was Time For Me To Call The Shots.
    'Our Promise Must Be Kept.'


    حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش
    'Are U Out Of UR Mind?' Chorused My Mother And Wife.


    مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟


    'No. If We Go Back On Our Promises She Will Never Learn To Honour Her Own.


    نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره


    Ava, UR wish Will B Fulfilled.'


    آوا، آرزوی تو برآورده میشه


    With Her Head Clean-Shaven, Ava Had A Round-Face, And Her Eyes Looked Big And Beautiful.


    آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود


    On Monday Morning, I Dropped Her At Her School.
    It Was A Sight To Watch My Hairless Ava Walking Towards Her Classroom..
    She Turned Around And Waved. I Waved Back With A Smile.


    صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم


    Just Then, A Boy Alighted From A Car, And Shouted,
    'Ava, Please Wait For Me!'


    در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام


    What Struck Me Was The Hairless Head Of That Boy.
    'May Be, That Is The in-Stuff', I Thought.


    چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه



    'Sir, UR Daughter Ava is Great indeed!'
    Without introducing Herself, A Lady Got Out Of The Car,
    And Continued, 'That Boy Who is Walking Along With Ur Daughter is My Son Bomi.


    خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه


    He is Suffering From... Leukemia'.
    She Paused To Muffle Her Sobs.
    'Harish Could Not Attend The School For The Whole Of The Last Month.
    He Lost All His Hair Due To The Side Effects Of The Chemotherapy.


    اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده


    He Refused To Come Back To School Fearing The Unintentional But Cruel Teasing Of The Schoolmates.
    Ava Visited Him Last Week, And Promised Him That She Will Take Care Of The Teasing Issue.
    But, I Never Imagined She Would Sacrifice Her Lovely Hair For The Sake Of My Son !!!!!


    آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه


    Sir, You And Your Wife Are Blessed To Have Such A Noble Soul As Your Daughter.'


    آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین


    I Stood Transfixed And Then, I Wept.
    'My Little Angel, You Are Teaching Me How Selfless Real Love Is..........


    سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی



    "The Happiest People On This Planet Are Not Those Who Live On Their Own Terms
    But Are Those Who Change Their Terms For The Ones Whom They Love !!"




    Think About This


    خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  2. تشكرها 3

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (19-10-1389), عهد آسمانى (25-10-1389)

  3. #22
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1396
    نوشته : 2,257      تشکر : 3,017
    8,474 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    هر روز
    شیطان لعنتی
    خط های ذهن مرا
    اشغال میکند
    هی با شماره های غلط زنگ می زند آن وقت
    من اشتباه می کنم و او
    با اشتباه های دلم حال می کند
    *
    دیروز یک فرشته به من می گفت:
    تو گوشی دل خود را بدگذاشتی
    آن وقت که خدا به تو می زد زنگ
    آخر چرا جواب ندادی
    چرا برنداشتی؟
    *
    یادش بخیر
    آن روزها
    مکالمه با خورشید
    دفترچه های کوچک ذهنم را
    سرشار خاطره می کرد
    امروز پاره است
    آن سیم ها که دلم را
    تا آسمان مخابره می کرد
    *
    اما
    با من
    تماس بگیر خدا
    حتی هزار بار
    وقتی که نیستم
    لطفا پیام خودت را
    روی پیام گیر دلم بگذار...

    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  4. تشكرها 3

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (19-10-1389), عهد آسمانى (25-10-1389)

  5. #23
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1396
    نوشته : 2,257      تشکر : 3,017
    8,474 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    تا خدا فاصله ای نیست
    بیا...................
    با هم از پیچ و خم سبز گیاه، تا ته پنجره بالا برویم و ببینیم خدا

    پشت این پنجره ها لحظه ای کاشته است؟

    تا خدا فاصله ای نیست ، بیا......................

    با هم از غربت این نادانی

    سوی اندیشه ادراک افق ،مثل یک مرغ غریب، لحظه ای پر بزنیم

    کاش می شد همه سطح پر از روزن دل ،بستر سبز علف های مهاجر می شد

    یا همان فهم عجیب گل سرخ یا همین پنجره گرد غروب

    تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس ببرد تا خود آرامش احساس

    پرازفهم خداتاخدافاصله ای نیست بیا............................

    اگر چه من می دانستم که اقاقی زیباست؟!

    یا گل سرخ، پر از سر خداست؟!

    یا اگر بود که من، لای اوراق پر از سجده برگ،

    رمز تسبیح نمی نو شیدم

    من به پرواز خدا در دل من

    در دل تو مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها!

    معتقدم و قسم می خورم این بار

    به هر آیه نور تا خدا فاصله ای نیست

    بیا......................... ....................
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  6. تشكرها 3

    فاطمه جان (19-10-1389), آسیه سادات (19-10-1389), عهد آسمانى (25-10-1389)

  7. #24
    عضو كوشا
    فاطمه جان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 170      تشکر : 378
    834 در 157 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطمه جان آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    زنی را می شناسم من
    که شوق بال و پر دارد
    ولی از بس که پُر شور است
    دو صد بیم از سفر دارد
    زنی را می شناسم من
    که در یک گوشه ی خانه
    میان شستن و پختن
    درون آشپزخانه
    سرود عشق می خواند
    نگاهش ساده و تنهاست
    صدایش خسته و محزون
    امیدش در ته فرداست
    زنی را می شناسم من
    که می گوید پشیمان است
    چرا دل را به او بسته
    کجا او لایق آنست؟
    زنی هم زیر لب گوید
    گریزانم از این خانه
    ولی از خود چنین پرسد
    چه کس موهای طفلم را
    پس از من می زند شانه؟
    زنی آبستن درد است
    زنی نوزاد غم دارد
    زنی می گرید و گوید
    به سینه شیر کم دارد
    زنی با تار تنهایی
    لباس تور می بافد
    زنی در کنج تاریکی
    نماز نور می خواند
    زنی خو کرده با زنجیر
    زنی مانوس با زندان
    تمام سهم او اینست:
    نگاه سرد زندانبان!
    زنی را می شناسم من
    که می میرد ز یک تحقیر
    ولی آواز می خواند
    که این است بازی تقدیر
    زنی با فقر می سازد
    زنی با اشک می خوابد
    زنی با حسرت و حیرت
    گناهش را نمی داند
    زنی واریس پایش را
    زنی درد نهانش را
    ز مردم می کند مخفی
    که یک باره نگویندش
    چه بد بختی چه بد بختی!
    زنی را می شناسم من
    که شعرش بوی غم دارد
    ولی می خندد و گوید
    که دنیا پیچ و خم دارد
    زنی را می شناسم من
    که هر شب کودکانش را
    به شعر و قصه می خواند
    اگر چه درد جانکاهی
    درون سینه اش دارد
    زنی می ترسد از رفتن
    که او شمعی ست در خانه
    اگر بیرون رود از در
    چه تاریک است این خانه!
    زنی شرمنده از کودک
    کنار سفره ی خالی
    که ای طفلم بخواب امشب
    بخواب آری
    و من تکرار خواهم کرد
    سرود لایی لالایی
    زنی را می شناسم من
    که رنگ دامنش زرد است
    شب و روزش شده گریه
    که او نازای پردرد است!
    زنی را می شناسم من
    که نای رفتنش رفته
    قدم هایش همه خسته
    دلش در زیر پاهایش
    زند فریاد که: بسه
    زنی را می شناسم من
    که با شیطان نفس خود
    هزاران بار جنگیده
    و چون فاتح شده آخر
    به بدنامی بد کاران
    تمسخر وار خندیده!
    زنی آواز می خواند
    زنی خاموش می ماند
    زنی حتی شبانگاهان
    میان کوچه می ماند
    زنی در کار چون مرد است
    به دستش تاول درد است
    ز بس که رنج و غم دارد
    فراموشش شده دیگر
    جنینی در شکم دارد
    زنی در بستر مرگ است
    زنی نزدیکی مرگ است
    سراغش را که می گیرد؟
    نمی دانم، نمی دانم...
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  8. تشكرها 3

    آسیه سادات (22-10-1389), ستايش (19-10-1389), عهد آسمانى (25-10-1389)

  9. #25
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1396
    نوشته : 2,257      تشکر : 3,017
    8,474 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    از باغ میبرند چراغانیت کنند
    تا کاج جشنهای زمستانیت کنند


    پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
    تنها به این بهانه که بارانیت کنند


    یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
    اینبار مبرند که زندانیت کنند...


    ای گل گمان نکن به شب جشن می روی
    شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند..


    یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست...
    از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند....


    آب طلب نکرده همیشه مراد نیست!
    گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند!!!!

    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  10. تشكرها 2

    آسیه سادات (22-10-1389), عهد آسمانى (25-10-1389)

  11. #26
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1396
    نوشته : 2,257      تشکر : 3,017
    8,474 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    khmgin پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    و این هم حرف های یک مادر :

    چرا از من جدایی نازنینم

    بیا میخواهم آن رویت ببینم

    مگر با تو چه کردم دل بریدی؟

    برایم راه تنهایی گزیدی؟

    به وقت کودکی با تو نبودم ؟

    بگو آیا رهایت من نمودم؟

    مگر رنجی عذابی دیدی از من؟

    تو کار ناصوابی دیدی از من؟

    بیا مادر به قربانت عزیزم

    بیا تا اشک شادی را بریزم

    مرا مادر خطابم کن جوانم

    چه سودی میبری تنها بمانم؟

    نمی دانم چرا اینگونه هستم !

    چرا از عشق تو لبریز و مستم !

    اگر رفتی برو باشد خدایت

    نگهدارو رفیق و رهنمایت

    فقط یادی زمن کن هر زمانی

    بدان در من همیشه جاودانی
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  12. تشكرها 2

    آسیه سادات (22-10-1389), عهد آسمانى (25-10-1389)

  13. #27
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1396
    نوشته : 2,257      تشکر : 3,017
    8,474 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    roz1 پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    غنچه از خواب پرید گلی تازه به دنیا آمد


    خار خندید و خوشحال به گل گفت سلام و جوابی نشنید !


    خار رنجید ولی هیچ نگفت


    ساعتی گذشت, گل چه زیبا شده بود


    دست بی رحمی آمد نزدیک, گل سراسیمه زه وحشت افسرد


    لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید


    صبح فردا که رسید, خار با شبنمی از خواب پرید !


    گل صمیمانه به او گفت سلام...



    خدایا مرا می بخشی؟؟؟؟؟؟؟؟

    http://www.ayehayeentezar.com/showth...8146#post78146


    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  14. تشكرها 2

    آسیه سادات (22-10-1389), عهد آسمانى (25-10-1389)

  15. #28
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1396
    نوشته : 2,257      تشکر : 3,017
    8,474 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!





    اگر روزي دستانت شانه هاي خدا را لمس كرد

    اگر در تپش موسيقي باران

    ردپاي عشقي ازلي را يافتي

    بوسه هاي خاطره را روي گونه هاي قلبت به يادگار بگذار.

    مبادا كه رمز عبور را فراموش كني!

    هر شب قصه ناتمام وصال را براي شمعداني احساس بگو.

    نشايد كه رنج فاصله را از تن بشويي!

    اگر روزي معني نگاه يك پرنده مهاجر را فهميدي

    برايش از قفس نگو!

    از تكرار فصل جدايي، از قصه تلخ پايان، از هرگز نگو!

    به آسمان بگو:

    در سينه هميشه آبي اش

    جايي براي حسرت بالهاي من كنار بگذارد.

    به آفتاب بگو :

    كمي با گلهاي بي سايبان باغچه مهربانتر باشد.

    به ماه بگو :

    رازدار اشك هاي تنهايي من باقي بماند،

    اشك هاي ناگهان در چشم خشكيده

    بغض هاي تا ابد در گلو خفته.

    و به عشق بگو :

    نگاه تبدارش را از من دريغ نكند.

    كتاب جواني را به جادوي ايمان خواندني كند.

    و فانوس زندگي را همچنان به نور اميد روشن نگاه دارد.

    من هنوز به بخشش دستهاي پرسخاوتش دل بسته ام.

    به واژه هايي كه بي بهانه

    در كوچه ذهن جاري مي شوند.

    و به خدايي كه شانه هايش را مي توان لمس كرد.
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  16. تشكرها 2

    آسیه سادات (22-10-1389), عهد آسمانى (25-10-1389)

  17. #29
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1396
    نوشته : 2,257      تشکر : 3,017
    8,474 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    parandeh پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    ماه من غصه چرا ؟؟؟
    آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
    مثل آن روز نخست،
    گرم و آبي و پر از مهر به ما مي خندد
    يا زميني را که، دلش از سردي شبهاي خزان
    نه شکست و نه گرفت
    بلکه از عاطفه لبريز شد و
    نفسي از سر اميد کشيد
    و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد،
    زير پاهامان ريخت
    تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست!
    ماه من غصه چرا؟؟
    تو مرا داري و من
    هر شب و روز
    آرزويم همه خوشبختي توست
    ماه من، دل به غم دادن و از ياس سخنها گفتن
    کار آنهايي نيست که خدا را دارند...
    ماه من، غم و اندوه اگر هم روزي، مثل باران باريد
    يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست
    با نگاهت به خدا چتر شادي وا کن
    و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست
    ماه من غصه چرا
    هنوز او همانيست که در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد
    نشانم مي داد...
    او همانيست که هر لحظه دلش ميخواهد همه زندگي ام،
    غرق شادي باشد...
    ماه من!...
    غصه اگر هست بگو تا باشد!
    معني خوشبختي،
    بودن اندوه است...!
    اينهمه غصه و غم، اينهمه شادي و شور
    چه بخواهي و چه نه، ميوه يک باغند
    همه را با هم و با عشق بچين،
    ولي از ياد مبر،
    پشت هر کوه بلند سبزه زاري است پر از ياد خدا
    و در آن باز کسي مي خواند
    که خدا هست خدا هست هنوز
    و چرا غصه ؟ چرا !
    مهين رضواني فرد
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  18. تشكرها 2


  19. #30
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1396
    نوشته : 2,257      تشکر : 3,017
    8,474 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    moteharak1 پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    پنجره رابازکن!
    پشت شیشه های چفت شده چمباتمه زده ای که چه؟
    چشمانت را به آغوش آبی آسمان بسپار وقطره قطره باران را تنفس کن!
    بوی خاک خیس ونمناک باغچه را مشام بکش!
    لجبازی نکن!
    ببین!
    صدای پای باران که می آیدرودخانه بی قرار ترمی شود وموج هایش درهیاهوی قطرات می شکند!
    ببین !
    فواره برای درآغوش کشیدنش دست نیاز به سوی آسمان برداشته...!
    می بینی رقص شمعدانی زیر نوازش قطراتش چقدر دیدنیست؟!!
    ببین !
    اوحتی ازسوراخ سقف آلاچیق هم می گذرد تا گلدان یاس را از تنهایی درآورد!
    اِ...پنجره که هنوز بسته است...!
    ببین! قطرات باران سرزده پشت شیشه بخارگرفته ی اتاقت جاخوش می کنند
    وبا کنجکاوی به خلوت تو سرک می کشند!
    پنجره را باز کن
    وبه قطرات نرم باران فرصت بده تا طراوتشان را با کلبه ی خاک گرفته ی ذهنت شریک شوند!
    تنهائی ات را فراموش کن وهمگام با قطرات باران نرم نرمک پایین بیا!
    بیا وهمراه او به صورت لطیف غنچه ها بوسه بزن وگل هاراازخواب بیدار کن و...
    سرانجام در گوشه ی پنجره ی خانه ی مادربزرگ بنشین ومثل او به خلوت خانه اش سرک بکش!
    نترس . . .
    بگذار پرنده ی خیالت زیر باران کمی خیس بشود. . .
    بگذار زیرباران پرواز کردن را بیاموزد!
    آن وقت است که می توانی کمی آنطرف ترازخورشید را ببینی . . .
    روی خانه ی نرم ابر ها پاورچین پاورچین راه بروی وسکوت تلخ ستاره رابشکنی . . .
    باور کن...
    اگرپنجره راباز کنی...
    رنگین کمان دور از دسترس نخواهدبود. . .
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  20. تشكرها 2


صفحه 3 از 16 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •