!i!  تلخ نوشته ها !i! سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
!i!  تلخ نوشته ها !i!
صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 157
  1. #1
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,263      تشکر : 3,017
    8,477 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    shamee !i! تلخ نوشته ها !i!




    بسم الله الرحمن الرحیم
    .................................

    یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره


    یه نفر یه لقمه نون برای فردانداره




    یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره

    می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره






    یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش

    اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره






    بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

    انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره






    یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه

    اون یکی مداد برای آب و بابانداره






    یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی

    اون یکی حتی تو فکرش آب دریانداره






    یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

    مامانش میگه اینا گرونه اینجانداره






    یه نفر تولدش مهمونیه ،همه میان

    یکی تقویم واسه خط زدن رو روزانداره






    یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش

    یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره






    یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن

    یکی از بر شده درد و ،دیگه انشا نداره






    یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی

    یکی بعد عمری رنجو زحمت امضا نداره






    تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن

    یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره






    یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا

    یکی انقد دیده که میل تماشا نداره






    یکی از واحدای بالای برجشون می گه

    یکی اما خونشون اتاق بالا نداره






    یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره

    یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره






    یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

    یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره






    یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه

    یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره






    یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس

    یکی هم برای گرمای دساش ها نداره






    دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه

    عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره






    یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه

    هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره






    یکی آزمایش نوشتن واسش ،اما نمی ره

    می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره






    بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و

    مگه درس و مشق وشور و شوق و رؤیا نداره






    یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

    پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره






    یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

    دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره






    راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم

    ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟






    بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره

    یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره






    همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما

    این یه قانون شده ودیروز و حالا نداره






    خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده

    همه چی دست اونه ،ربطی به شعرا نداره






    آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا

    اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره






    کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت

    با نمی شه ، با نمی خوام ، با نشد ، با نداره






    شعر از : مریم حیدرزاده
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  2. تشكرها 8

    maxi00800 (13-06-1391), S.A.HOMAUN (12-02-1391), فاطمه جان (15-10-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-10-1389), نرگس منتظر (15-10-1389), آسیه سادات (15-10-1389), بیقرار ظهور (16-01-1392), عهد آسمانى (15-10-1389)

  3.  

  4. #2
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,263      تشکر : 3,017
    8,477 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    بچه ها لال شوید، بی ادب ها ساکت»

    سخت آشفته و غمگین بودم
    به خودم میگفتم: «بچه ها تنبل و بد اخلاقند ، دست کم میگیرند درس و مشق خود را ،
    باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاً تا بترسند از من و حسابی ببرند . .
    . »

    خط کشی آوردم در هوا چرخاندم
    چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می چرخید
    «مشق ها را بگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید»
    اولی کامل بود،خوب،دومی بد خط بود بر سرش داد زدم . سومی می لرزید ، خوب گیر
    آوردم !

    صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود . . .
    دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف ، آن طرف نیمکتش را می گشت
    «تو کجایی بچه ؟ »
    «بله آقا اینجا ! »
    همچنان می لرزید
    «پاک تنبل شده ای بچه ی بد ! »
    «به خدا دفتر من گمشده آقا همه شاهد هستند ، ما نوشتیم آقا »
    «باز کن دستت را »
    خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش بزنم
    او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله ی سختی کرد
    چون نگاهش کردم گوشه ی صورت او قرمز بود
    هق هقی کرد و سپس ساکت شد
    همچنان می گریید ، مثل شمعی آرام ، بی خروش و ناله
    ناگهان ناصر در کنارم خم شد زیر یک میز ، کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد
    گفت : «آقا اینهاش پیدا شد ، دفتر مشق حسن !»
    چون نگاهش کردم ، خوش خط و عالی بود
    غرق در شرم و خجالت گشتم
    جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد
    سرخی گونه ی او به کبودی گروید . . .
    صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دِگر سوی من می آیند
    خجل و شرمزده ، دل نگران ، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند ، شکوه ای یا گِله
    ای ، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنها بودم

    پدرش بعد سلام گفت : «لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما »
    گفتمش :«چی شده آقا رحمان ؟ »
    گفت : « دِ این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر میگشته به زمین افتاده ، بچه ی سر به
    هوا ، یا که دعوا کرده ، قصّه ای ساخته است.

    زیر ابرو و کنار چشمش متورّم شده است
    درد سختی دارد، می بریمش دکتر ،با اجازه ، آقا ! ! »
    چشمم افتاد به چشم کودک
    غرق اندوه و تاثر گشتم
    منِ شرمنده معلّم بودم
    لیک این کودک خُرد و کوچک این چنین درس بزرگی میداد ، بی کتاب و دفتر !
    من چه کودک بود! او چه اندازه بزرگ!
    به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم !
    عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
    من ار آن روز «معلّم» شده ام
    بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم نه کسی بد اخلاق ، نه یکی تنبل بود
    همه ساکت بودند تا حدود امکان
    درس هم می خواندند
    او به من یاد آورد این کلام از مولا (علی «ع») :
    که به هنگامه ی خشم
    نه به فکرم تصمیم ، نه به لب دستوری ، نه کنم تنبیهی
    یا چرا اصلا من عصبانی باشم ؟
    با محبّت شاید گرهی بگشایم
    با خشونت هرگز!
    با خشونت هرگز!
    با خشونت هرگز!
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  5. تشكرها 8

    maxi00800 (13-06-1391), negin_javdan (15-10-1389), S.A.HOMAUN (12-02-1391), فاطمه جان (15-10-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-10-1389), نرگس منتظر (15-10-1389), آسیه سادات (15-10-1389), عهد آسمانى (15-10-1389)

  6. #3
    عضو كوشا
    فاطمه جان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 170      تشکر : 378
    834 در 157 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطمه جان آنلاین نیست.

    sham پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    ایینه پرسید که چرا دیر کرده است؟

    نکند دل دیگری او را اسیر کرده است

    خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

    تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

    گفتم امروز هوا سرد بوده است

    شاید موعد قرار تغییر کرده است

    خندید به سادگی ام ایینه و گفت

    احساس پاک تو را زنجیر کرده است

    گفتم از عشق من اینچنین سخن مگوی

    گفت خوابی!سالها دیر کرده است

    در ایینه نگاه میکنم،اه............

    عشق تو عجب مرا پیر کرده است

    راست میگفت ایینه منتظر مباش

    او برای همیشه دیر کرده است...........
    !i!  تلخ نوشته ها !i!
    ویرایش توسط فاطمه جان : 15-10-1389 در ساعت 13:16

  7. تشكرها 7

    maxi00800 (13-06-1391), S.A.HOMAUN (12-02-1391), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-10-1389), نرگس منتظر (16-10-1389), آسیه سادات (15-10-1389), ستايش (15-10-1389), عهد آسمانى (15-10-1389)

  8. #4
    عضو خودماني
    آسیه سادات آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1388
    نوشته : 1,217      تشکر : 4,500
    1,990 در 887 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    آسیه سادات آنلاین نیست.

    اشاره پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    ساندویچ قند . . .


    دیشب جلوی محل کارم خیمه زده بودن و چایی میدادن ! پسرکی که صاحب یک چهار چرخه نون خشکی بود توجهم رو جلب کرد … پسرک هی میرفت نزدیک خیمه و چند تا قند برمیداشت میریخت توی جیبش و میومد عقب … باز منتظر میشد که جلوی خیمه شلوغ بشه و توی شلوغی میرفت چند تا قند دیگه بر میداشت میریخت توی جیبش !
    سه چهار بار که این کار رو انجام داد اومد نشست بغل دیوار ! پلاستیکی رو از توی جیبش در اورد و از توی اون تکه ای نون رو بیرون کشید ! همونطور که نشسته بود نون رو روی پاهاش باز کرد … از توی جیبش قند ها رو در اورد و با وسواس لای نون چید و نون رو عین ساندویچ لوله کرد و شروع کرد به خوردن !
    لذتی که به پسرک از خوردن ساندویچ قند دست داده بود از برق چشماش و ولعش در گاز زدن معلوم بود …. ساندویچش که تموم شد نرمه نون های روی زمین رو جمع کرد و گذاشت گوشه دیوار و رفت سمت خیمه ! یه لیوان چای گرفت و دوباره برگشت کنار دیوار نشست و اروم اروم پوف کرد و خورد ! چاییش که تموم شد لیوان یکبار مصرفش رو گذاشت توی جیبش و رفت سمت چهار چرخه و هلش داد رفت …. پسرک شامش رو خورده بود ! ….. یک ساندویچ قند !
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

    بهار همه طراوتش را مدیون یک گل است
    گل نرگس





  9. تشكرها 9

    maxi00800 (13-06-1391), negin_javdan (15-10-1389), S.A.HOMAUN (12-02-1391), فاطمه جان (15-10-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-10-1389), نرگس منتظر (15-10-1389), خادم کریمه اهل بیت (23-03-1391), ستايش (15-10-1389), عهد آسمانى (15-10-1389)

  10. #5
    عضو كوشا
    فاطمه جان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 170      تشکر : 378
    834 در 157 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطمه جان آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    تو چه هستی ای انسان؟!
    تو که هستی ای مغرور؟!
    تو که در خود بشکستی همه پرهای صعود.......
    تو که نا اگاهی از پیچ وخم((راز وجود))...........
    تو که تصویر شکفتن را در(( نطفه ))گل.........
    نتوانی دیدن..........
    تو که خط های رهایی را در نقش پر پروانه...
    نتوانی خواندن................
    تو که یک لحظه غزلهای پرستوها را..........
    نتوانی دریافت...
    تو که از بغض گلو گیر شباهنگی در کوچه شب....
    غافل و بی خبری........
    تو که از نغمه موسیقی ((باران)) بر (( برگ ))....
    هیچ لذت نبری..........
    تو که نجوای گیاهان را در(( حجله)) صبح .....
    نتوانی بشنود..........
    تو که هرگز ((حرکت ))را و(( شدن)) را در سنگ....
    نتوانی دانست..........
    کی توانی دانست............
    شهر ((اسرار))کجاست؟؟؟؟؟؟
    کی توانی خواندن........
    ان ((خط غیب)) که در دیده ما ناپیداست؟؟
    کی توانی دیدن....
    ((چنگی))نغمه گری را که از او ............
    سقف نه توی ((ازل))تا به ((ابد)) پر ز صداست؟؟؟؟؟؟؟
    کی توانی دریافت.............
    که به هر مویرگ غنچه سرخ....
    وبه هر پرده که در هستی ماست..............
    نقش زیبنده ی هستی اراست؟؟؟؟؟؟؟؟
    گوش کن، هر تپش نبض تو در ((کوچه رگ))..........
    به زبانی که ندانی گوید:
    ان که پای خرد و علم بشر................
    به سرا پرده ی ذاتش نرسد................
    ان که در قدرت وشوکت یکتاست................
    وانکه بی جا و مکان است، ولی در همه جاست..................
    افریننده پاینده بی مثل ...........

    ((خداست))
    !i!  تلخ نوشته ها !i!
    ویرایش توسط فاطمه جان : 15-10-1389 در ساعت 13:46

  11. تشكرها 8

    maxi00800 (13-06-1391), negin_javdan (15-10-1389), S.A.HOMAUN (12-02-1391), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-10-1389), نرگس منتظر (16-10-1389), آسیه سادات (15-10-1389), ستايش (15-10-1389), عهد آسمانى (15-10-1389)

  12. #6
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,263      تشکر : 3,017
    8,477 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    dokhtar پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    شعری از زبان کودک

    اي پدر " اى مادر


    من به رفتار شما مينگرم

    ديده ام ناظر اعمال شماست

    بهر من خوب و بد از كار شما مفهوم است

    عمل وكار شما الگوي رفتار من است

    نه چنان مي شوم آخر كه شما ميخواهيد

    وضع من بسته به رفتار شما ست



    اى پدر " اى مادر

    من در آيينه ي سيماي شما

    آن چه اندر دلتان مي گذرد مي خوانم

    بهتر آن است كه صادق باشيد





    اى پدر " اى مادر

    اشتباهي اگر از من سر زد

    كاه را كوه مكنيد

    نخ مو را مناميد طناب

    من هم انسانم و لغزش دارم

    با زبان خوش خود ذهن من آگاه كنيد

    تا كه ديگر نكنم كار خطا را تكرار





    اى پدر " اى مادر

    بينتان همدلي ار باشد و مهر

    من چو گل در برتان شادابم

    مگذاريد كه الفت ز ميان برخيزد

    من پريشان شوم و آشفته

    نقض پيمان مكنيد

    كه خدا بين شما عهد مودت بسته است



    اى پدر " اى مادر

    با كسي هيچ قياسم مكنيد

    نقش من با دگران يكسان نيست

    تا نگيرد دل من رنگ و ريا

    وضع من وضعيت آنان نيست

    در جهان من تك بي همتايم





    اى پدر " اى مادر

    احتياجم همه پوشاك و غذا تنها نيست

    من به امنيت خاطر چو غذا محتاجم





    اى پدر " اى مادر

    احتياجم همه پوشاك و غذا تنها نيست

    من به امنيت خاطر چو غذا محتاجم

    من محبت زشما مي خواهم

    دل پاك من ا ز عاطفه لبريز كنيد

    دوستتان دارم و دوستم باشيد
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  13. تشكرها 8

    maxi00800 (13-06-1391), negin_javdan (15-10-1389), S.A.HOMAUN (12-02-1391), فاطمه جان (15-10-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-10-1389), نرگس منتظر (15-10-1389), آسیه سادات (15-10-1389), عهد آسمانى (15-10-1389)

  14. #7
    عضو كوشا
    فاطمه جان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 170      تشکر : 378
    834 در 157 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطمه جان آنلاین نیست.

    kabotar. پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!






    دلم را سپردم به بنگاه دنیا




    و هی آگهی دادم اینجا و آنجا




    و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت




    و هی این و آن




    سرسری آمد و رفت




    ولی هیچکس واقعاً




    اتاق دلم را تماشا نکرد




    دلم قفل بود




    کسی قفل قلب مرا وا نکرد.




    یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است




    یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است




    یکی گفت چرا نور اینجا کم است




    و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش




    فقط از غم و غصه و ماتم است !




    و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری




    و من تازه آن وقت گفتم :




    خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.




    و فردای آن روز




    خدا آمد و توی قلبم نشست




    و در را به روی همه




    پشت خود بست




    و من روی آن در نوشتم




    ببخشید، دیگر"




    برای شما جا نداریم




    "از این پس به جز او کسی را نداریم....

    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  15. تشكرها 7

    maxi00800 (13-06-1391), S.A.HOMAUN (12-02-1391), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-10-1389), نرگس منتظر (16-10-1389), آسیه سادات (15-10-1389), ستايش (15-10-1389), عهد آسمانى (15-10-1389)

  16. #8
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,263      تشکر : 3,017
    8,477 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    kado1 پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و
    هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
    گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده
    بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق
    خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
    گفتم : پس چرا راضی شدی من
    برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
    گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند
    ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی
    آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

    گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
    گفت : بارها صدایت کردم ،
    آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن
    سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید .
    گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
    گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل
    برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول
    درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .
    گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
    گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی
    خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار
    نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم .
    گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
    گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  17. تشكرها 6

    negin_javdan (15-10-1389), S.A.HOMAUN (12-02-1391), فاطمه جان (15-10-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-10-1389), نرگس منتظر (15-10-1389), عهد آسمانى (15-10-1389)

  18. #9
    عضو كوشا
    فاطمه جان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 170      تشکر : 378
    834 در 157 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطمه جان آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    یاد دارم در غروبی سرد سرد

    میگذشت از کوچه ي ما دوره گرد

    داد میزد : کهنه قالی میخرم

    دست دوم جنس عالی میخرم

    کاسه وظرف سفالی میخرم

    گر نداری کوزه خالی میخرم

    اشک در چشمان بابا حلقه بست

    عاقبت آهی زد و بغضش شکست

    اول ماه است و نان در سفره نیست

    ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟

    بوی نان تازه هوشش برده بود

    اتفاقاً مادرم هم روزه بود

    خواهرم بی روسری بیرون دوید

    گفت : آقا سفره خالی میخرید؟؟؟


    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  19. تشكرها 6

    maxi00800 (13-06-1391), S.A.HOMAUN (12-02-1391), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-10-1389), نرگس منتظر (15-10-1389), آسیه سادات (15-10-1389), ستايش (15-10-1389)

  20. #10
    عضو كوشا
    فاطمه جان آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 170      تشکر : 378
    834 در 157 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    فاطمه جان آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : !i! تلخ نوشته ها !i!




    بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد



    سارا به سین سفره مان ایمان ندارد




    بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم



    یا سیل می بارد و یا باران ندارد




    بابا انار و سیب و نان را می نویسد



    حتی برای خواندنش دندان ندارد




    انگار بابا همکلاس اولی هاست



    هی می نویسد این ندارد آن ندارد




    بنویس کی آن مرد در باران می آید



    این انتظار خیسمان پایان ندارد




    ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط



    بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد




    غلامعلی شکوهیان

    !i!  تلخ نوشته ها !i!

  21. تشكرها 5

    S.A.HOMAUN (12-02-1391), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (15-10-1389), نرگس منتظر (15-10-1389), آسیه سادات (15-10-1389), ستايش (15-10-1389)

صفحه 1 از 16 1234511 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •