سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 60

موضوع: **۞** گلچيني از زيباترين اشعار شاعران گمنام **۞**

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,725
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,650
    مورد تشکر
    177,880 در 52,559
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    پیش فرض **۞** گلچيني از زيباترين اشعار شاعران گمنام **۞**







    اشــك عــاشق


    قطره؛ دلش دریا می خواست

    خیلی وقت بود كه به خدا خواسته اش رو گفته بود

    هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!

    قطره عبور كرد و گذشت

    قطره پشت سر گذاشت

    قطره ایستاد و منجمد شد

    قطره روان شد و راه افتاد

    قطره از دست داد و به آسمان رفت


    و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت


    تا روزی كه خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!

    خدا قطره را به دریا رساند

    قطره طعم دریا را چشید

    طعم دریا شدن را


    اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟

    خدا گفت : هست!

    قطره گفت : پس من آن را می خواهم

    بزرگ ترین را، و بی نهایت را !


    پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!

    و آدم عاشق بود، دنبال كلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد

    اما هیچ كلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

    آدم همه ی عشقش را درون یك قطره ریخت

    قطره از قلب عاشق عبور كرد!

    و وقتی كه قطره از چشم عاشق چكید. خدا گفت :

    حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است!



    تقدیم به عاشقــان سرور و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع)


    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************




  2.  

  3. Top | #2

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    شماره عضویت
    150
    نوشته
    64
    تشکر
    15
    مورد تشکر
    150 در 52
    دریافت
    1
    آپلود
    0

    پیش فرض نگار سفر کرده




    نگار من که سفر کرده باز می‌ آید
    چو مهر از پس ابری فراز می ‌آید

    از اینکه دیده به راهم چه غم که وقت نیاز
    عزیز بنده نوازم به ناز می‌ آید

    ملول نیستم از دست رفته چاره کار
    که دوش فال زدم چاره‌ساز می‌ آید

    دلم ز درد جدایی اگر چه افسردست
    غمی مباد مرا دلنواز می‌آید

    اگر چه کرده ز سامره مخفیانه سفر
    به صد شکوه ز ملک حجاز می ‌آید

    حقیقتی که جهان گشته بهر او بر پا
    زند ز ریشه نهاد مجاز می‌ آید

    به زاهدی که ز دیدار دوست محروم است
    دهد به نیل حضورش جواز می‌ آید




    امضاء
    http://up.iranblog.com/37261/1265606170.jpg

    زندگی بافتن یک قالیست؛
    نه همان نقش ونگاری که خودت می خواهی؛
    نقشه را اوست، که تعیین کرده؛
    تو در این بین فقط می بافی
    نقشه را خوب ببین!
    نکند آخر کار، قالی زندگیت را نخرند!!!

    آيه هاي زندگي

  4. تشكرها 4


  5. Top | #3

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    شماره عضویت
    127
    نوشته
    1,150
    تشکر
    122
    مورد تشکر
    739 در 462
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض سیب تو را چه کسی گاز زد!!




    " حميد مصدق خرداد 1343"


    *تو به من خنديدي و نمي دانستي
    من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
    باغبان از پي من تند دويد
    سيب را دست تو ديد
    غضب آلود به من كرد نگاه
    سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
    و تو رفتي و هنوز،
    سالهاست كه در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
    كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



    " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"



    من به تو خنديدم
    چون كه مي دانستم
    تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
    پدرم از پي تو تند دويد
    و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
    پدر پير من است
    من به تو خنديدم
    تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
    سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
    دل من گفت: برو
    چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
    و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
    حيرت و بغض تو تكرار كنان
    مي دهد آزارم
    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
    كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت





    امضاء
    12سال اهنگر نفس خود بودم برکوره ریاضت می نهادم و بر اتش مجاهده می تافتم و بر سندان مذمت می نهادم و پتک ملامت بر او می کوفتم تا نفس خویش را اینه ساختم و اسلامی تازه اوردم و همه خلق مرده دیدم.
    *بایزید بسطامی*
    مركز انجمنهاي اعتقادي گنجينه الهي:http://ganjineh-elahi.com/
    مركز انجمنهاي تخصصي گنجينه دانش:http://www.ganjineh-danesh.com/forum.php

  6. تشكرها 2


  7. Top | #4

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    آبان 1388
    شماره عضویت
    207
    نوشته
    1,217
    تشکر
    4,500
    مورد تشکر
    1,993 در 887
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    متفرقه




    با گذر از هزاران درهء شاید و اما
    رسیدیم بر سر تقدیم جان بر جانان
    رسیده ایم به جایی که حلال است شراب
    عاشقان بزنید بر دف عشق
    عشق را بازی دهید و رسوایش کنید
    که دعوت شده ام برای تقدیم جان به جانان عشق
    غشق در پی بازیست که من جان دادم
    عشق مبهوت است،من بر جانان رسیدم





  8. تشكرها 3


  9. Top | #5

    عنوان کاربر
    مدیرارشدانجمن مهارتهای زندگی
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    54
    نوشته
    9,293
    تشکر
    2,655
    مورد تشکر
    6,980 در 3,872
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض اگر مـُــردَم




    اگر مـُــردَم






    اي آفريدگار صبح !

    در جشن با شکوه روزي که آغاز مي شود و در تمامي روزهايي که شيريني نام تو بر لبانم مي نشيند

    من عهد ديرينه ي خويش را با صاحب صبح و امام عصر تازه مي کنم

    و دست بيعتم را در زلال دستانش معطر مي سازم

    تا شعر سپيد اين عشق در صحن دلم تکرار شود .

    طراوت جاري اين عهد و بيعت هرگز از باغ خاطرم بيرون نمي رود

    و پيوسته شال سبز محبتش را بر گردن مي نهم

    تا نوازشگر شانه هاي لرزانم باشد.


    خالق مهربان من !

    اگر دست تقدير تو ، لباس سپيد آخرت را بر تن من پوشاند و درخت زندگي ام، تنبه خواب زمستاني و ابدي خويش سپرد

    و ميان آن ماه تابان در آسمان چشم مردمان آشکار شد ،

    مرا از محراب قبرم بر انگيز

    و توفيق احرام در صحن و صفايش عنايت کن

    تا لبيک گويان در گرد کعبه ي وجود مقدسش طواف کنم



    اي اجابت کننده هر دعا !

    پنجره قلب منتظران رو به آسمان بي کرانت گشوده است

    تا به يک اشارت تو، غبار غم و اندوه غيبت از دل ها بر خيزد

    و چشم ها به تماشاي باران ظهور بنشيند.


    خدايا !

    شب يلداي هجران را به يمن ظهور ماه کاملش ، کوتاه کن که شب پرستان ، همچنان چشم بر صبح صادقش بسته اند

    و ما مؤمنان طلوع خورشيد جمالش را نزديک مي دانيم.





    امضاء
    یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

    به جسم آنکه بود یار آشنای حسین



    برای بخشش کوه گناه یک راه است

    بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین









  10. تشكرها 4


  11. Top | #6

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    آبان 1388
    شماره عضویت
    207
    نوشته
    1,217
    تشکر
    4,500
    مورد تشکر
    1,993 در 887
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    دنیا




    دنیا که شروع شد زنجیر نداشت .

    خدا دنیای بی زنجیری آفرید .
    آدم بود که زنجیر را ساخت،
    شیطان کمکش کرد . . .
    دل زنجیر شد!
    آدمها همه زنجیر شدند. . .


    روی ماه خدا را ببوس





  12. تشكرها 4

    ملکوت (09-10-1389), مناجات (08-09-1388), نرگس منتظر (10-12-1389), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (12-12-1392)

  13. Top | #7

    عنوان کاربر
    عضو آشنا
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    34
    نوشته
    30
    تشکر
    29
    مورد تشکر
    110 در 30
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی



    نه مرادم

    نه مریدم
    نه پیامم
    نه کلامم
    نه سلامم
    نه علیکم
    نه سپیدم
    نه سیاهم
    نه چنانم که تو گویی
    نه چنینم که تو خوانی
    و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
    نه سمائم
    نه زمینم
    نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
    نه سرابم
    نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
    نه گرفتار و اسیرم
    نه حقیرم
    نه فرستادۀ پیرم
    نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
    نه جهنم نه بهشتم
    چُنین است سرشتم
    این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
    بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
    حقیقت نه به رنـگ است و نه بـو
    نه به هــای است و نه هــو
    نه به این است و نه او
    نه به جـام است و سَبـو
    گر به این نقطه رسیدی
    به تو سر بسته و در پرده بگویــم
    تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
    آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
    خودِ تو جان جهانی
    گر نهانـی و عیانـی
    تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
    تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
    تو خود اسرار نهانی
    همه جا تو
    نه یک جای
    نه یک پای
    هَمه‌ای
    با هَمه‌ای
    همهمه‌ای
    تو سکوتی
    تو خود باغ بهشتی
    تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
    به تو سوگند
    که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
    نه که جُزئی
    نه که چون آب در اندام سَبوئی
    تو خود اویی بخود آی
    تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
    بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
    و گلِ وصل بـچیـنی...



    امضاء

    *****
    من اخلص لله اربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمه من قلبه الي لسانه

    *****


  14. تشكرها 6

    محب فاطمه (10-09-1388), نرگس منتظر (10-12-1389), نسيم سحري (10-09-1388), خراباتي (10-09-1388), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (12-12-1392), غلامعلي نوري (10-09-1388)

  15. Top | #8

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    شماره عضویت
    278
    نوشته
    1,355
    تشکر
    0
    مورد تشکر
    488 در 324
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض کودک قالی باف






    من و مادر کنار دارقالی
    همیشه روز و شب مشغول کاریم
    در این تنها اطاق خانه باید
    میان باغ قالی گل بکاریم
    ولی فرش اطاق ما به جز یک
    گلیم کهنه چیز دیگری نیست
    تمام زحمت روز و شب ما
    خداوندا برای خانه کیست؟
    همیشه با نخ خوش رنگ باید
    ببیافم بوته ها را،غنچه را
    تمام نقش قالی های ما هست
    پر از گل های رنگانگ و زیبا
    ولی یک روز نقشی می کشم من
    که شاید بهتر از هر نقش باشد
    ببافم با دو دستم فرشی آن روز
    که نقشش خانه ای بی فرش باشد

    افسانه شعبان نژاد





  16. تشكرها 2


  17. Top | #9

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    شماره عضویت
    278
    نوشته
    1,355
    تشکر
    0
    مورد تشکر
    488 در 324
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض کودکی می گریخت






    در پرواز خورشید
    در همهمه مردم
    کودکی می گریخت
    در میان کوی و خیابان
    در میان آهن و ماشین
    کودکی می گریخت
    در تند بادی لرزان
    در غرربت و دلتنگی
    در صدای بوق ماشین ها
    کودکی می گریخت
    در فریاد می گریخت
    در عصیان می گریخت
    در میان کودکان
    کودکی می گریخت
    فردا را دوست می داشت
    هم از آنگونه که گذشته اش عبرتی بود سراپا
    دست های پهن و خاکستری رنگش
    قصه ای بود از روزهای سرد و پیشانی درهمش ، نقشی بود از تهیدستی و فقر
    در سکوت و پریشانی و در میان تنهایی کودکانه ، کودکی می گریخت.

    احمد کفاش




  18. تشكرها 2


  19. Top | #10

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    شماره عضویت
    278
    نوشته
    1,355
    تشکر
    0
    مورد تشکر
    488 در 324
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض من کودک همین جهانم ... کودک تو !







    من کودکی فقیرم ؛ که چشمانم با خواب آرام بیگانه است
    من قربانی والدین ناآگاهم
    من قربانی نابسامانی های اجتماع هستم
    من قربانی آزار و خشونت و تهدیدم
    من کودکم ... اما دستانم پینه بسته ... پاهایم درد می کند
    من دوچرخه ندارم ... ولی قلکی دارم که هر روز برای درمان مریضی مادرم در آن سکه ای می اندازم
    من سفره ای ندارم ... ولی بوی همه ی غذاهای خوشمزه را می شناسم
    من کودکم ... اما قربانی اعتیاد پدر
    من دلم می خواهد در خانه ای تمیز زندگی کنم ... اما خانه ام کجاست ؟!
    راستی من به کجا تعلق دارم ؟
    گوش کن ... صدایم را می شنوی ؟
    هیچ کس صدای قدم های مرا وقتی که با کفش های پاره ی برادر بزرگ ترم در خیابان های شهر راه می روم و کار می کنم نمی شنود
    هیچ کس اشک مرا نمی بیند ؛ وقتی آرزو می کنم مثل علی پسر همسایه مان ، بتوانم به مدرسه بروم
    وقتی می خواستم به دنیا بیایم ؛ هیچ کس از من نپرسید دوست دارم بیایم یا نه !
    وقت آن است که من هم به حساب آیم ... من کودکم ... کودک همین جهان ... کودک شما
    نمی خواهم فردا مرا ببینی ... همین امروز مرا ببین
    من هم هستم ...





  20. تشكرها 2


صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی