سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: شهیدی که بی اجازه دفن شد

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    goll شهیدی که بی اجازه دفن شد

    شهیدی که بی اجازه دفن شد


    این خلق چرا نام تو گمنام نهادند


    عرفان همت در وبلاگش خاطره ای از یک شهید گمنام را چنین بیان می کند:


    شاید سالی یه بار بعد از تشییع شهدای گمنام از معراج شهدا، و با کلی التماس ( البته با شناختی که بچه های معراج شهدا روی ما داشتن ) شهید می گرفتیم تا تو محل تشییع کنیم و مجالس هیئتمون رو تبرک کنیم ...




    یه دوستی داشتم ، که از برادر بهم خیلی نزدیک تر بود ، تو همه چیز میشد ازش درس گرفت ، اخلاق ، معرفت ، منش ،
    کار ، زندگی ، که آنقدر به این دنیا و تعلقاتش بی تفاوت بود ، و بهتره بگم اصلاً توی این دنیا زندگی نمی کرد ، وقف اربابش حسین(ع) بود...
    سید جواد سلیمان پاسدار بود و یه روز سرد پاییزی توی یه مأموریت و با یه حادثه ی دردناک به درجه شهادت نائل شد ، و به آرزوش رسید....
    از قافله جا مونده بود که به قافله رسید ....
    ******
    شهادت امام صادق (ع) سال1384 بود ، یک ماه از شهادت شهید سید جواد سلیمان می گذشت، ما هم طبق معمول به یاد سید از معراج شهدا دو تا شهید گمنام گرفتیم ، ظهر تو محلمون (دهکده المپیک) شهدا رو تشییع کردیم ، شب هم مراسم شبی با شهدا گرفتیم تو هیئت ....

    دو تا شهید یکی از اونها 16 ساله و دیگری هم 21 ساله بودند. هر دو هم در عملیات رمضان
    منطقه ی پاسگاه زید به شهادت رسیده بودند ...

    مجلس اونشب تموم شد و رفتیم که شهدا رو تحویل معراج بدیم تو راه ، حال و هوای خاصی بود هیچکدوممون نمی تونستیم از شهدا دل بکنیم ...
    یکی از رفقام که طلبه است گفت استخاره می کنیم ،....
    حرف دل همه یکی بود ولی هیچکس جرأت گفتن نداشت ....
    تا اینکه استخاره خوب اومد ... بچه ها دور زدن سمت حسینیه، هرکس کار ی انجام داد یکی به دنبال تربت رفت ، دیگری بیل و کلنگ آورد ، یکی کفن کربلا آورد ... تصمیم گرفتیم بسیجی 16 ساله رو دفن کنیم ....
    با یه حال و هوای خاص این کار رو انجام دادیم ... تا فردا شبش کسی از حسینیه بیرون نرفت ...
    فکر می کردیم هیچکس خبر نداره اما وقتی همه اهالی برای زیارت اومدن فهمیدیم که همه متوجه شدن. اونروز دوشنبه بود ، و روز پنجشنبه به معراج خبر دادیم ...
    رفتیم اونجا و گفتیم : شهید خودش خواسته بمونه پیش ما ...
    همه اهالی معراج توی یه عمل انجام شده و یه شک فرو رفته بودند ....
    خلاصه خیلی دردسر کشیدیم ، حتی دادگاه هم رفتیم
    که قاضی رو به ما کرد و گفت : نمی دونم جرم شهید دزدی چه مجازاتی داره ؟....
    در هر صورت اونجا تا دو سال زیارتگاه همه ی اهل محل شده بود و هیئتمون رنگ دیگری گرفته بود تا اینکه بعد از تحقیقات معلوم شد این شهید از اهالی خراسان جنوبی است و با حکم ولی فقیه آن شهید رو از محل ما بردند ...
    من در عجبم با همه نامی که تو داری
    این خلق چرا نام تو گمنام نهادند..





    این عکس همان شهید 16 ساله است



    اگر مشتی پلاک و استخوان‌اند
    رموز هستی و جانِ جهان‌اند
    چو خونی در رگ هستی، روان‌اند
    چو جان، در جسم این امت نهان‌اند
    نشان دولت صاحب زمان‌اند(عج)



    عرفان همت
    بخش فرهنگ پایداری تبیان


    امضاء

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی