سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
  1. #1
    کاربر عادی
    داداش پویا آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 4      تشکر : 1
    29 در 6 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    داداش پویا آنلاین نیست.

    goll مجموعه داستان های کوتاه پندآموز




    با سلام.
    در این پست قصد دارم مجموعه ای از داستان های کوتاه ولی آموزنده رو در اختیار شما بزرگواران قرار بدم.بد نیست گاهی از این داستان ها بخونیم و از درس هایی که داخلش هست استفاده کنیم و پند و عبرت بگیریم و در زندگی شخصیمون این سرمشق ها رو به کار ببندیم.
    توصیه میکنم حتما این داستان هارو تا انتها بخونید.


    "اشتباه فرشتگان"


    درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
    پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :
    جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
    از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان
    را هدايت مي كند و....
    حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه
    حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.


    -------------------------------------------------------------------------------------

    "مرد کور"



    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
    قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه
    نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
    بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی
    او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او
    گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد
    که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار
    را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی
    ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما
    را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت
    ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
    امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
    وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید
    بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
    حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز
    موفقیت است .... لبخند بزنید

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------

    "یکی از بستگان خدا"


    شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
    پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای
    برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد
    فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
    در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب
    می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
    خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو
    تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت
    کفش در دستانش بود بیرون آمد..
    - آهای، آقا پسر!
    پسرک برگشت و به سمت خانم رفت... چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به
    ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
    - شما خدا هستید؟
    - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
    - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------

    "نخستين درس مهم - زن نظافتچى"


    من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد،
    خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود:
    «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
    من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً
    شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
    من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن
    که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى
    نمرات محسوب می‌شود؟
    استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات
    خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر
    تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
    من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.
    ------------------------------------------------------------------------------------------------------


    "دومين درس مهم- کمک در زير باران"



    يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک
    بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و
    نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را
    جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست
    بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و
    اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن
    سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض
    کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد
    تا سوار تاکسى شود.
    زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند
    روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب ديد که يک
    تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
    «از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه
    تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات
    سر رسيديد... به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و
    درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم.. به درگاه خداوند
    براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.»
    ارادتمند
    خانم نات کينگ ‌کول
    ------------------------------------------------------------------------------------------------------


    "سومين درس- هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد"


    در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه
    فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

    - پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

    - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
    پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
    - بستنى خالى چند است؟
    خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى
    منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
    - ٣٥ سنت
    - پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
    - براى من يک بستنى بياوريد.
    خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را
    تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
    هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در
    کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
    يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام
    دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
    ------------------------------------------------------------------------------------------------------


    "چهارمين درس مهم- مانعى در مسير"



    در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد.. سپس در
    گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از
    بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به
    راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا
    دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند...

    سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و
    شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد
    از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار
    سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى
    زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و
    يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.
    آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
    هر مانعى،فرصتى...


    خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه ...


  2.  

  3. #2
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 9,137      تشکر : 94,358
    36,369 در 8,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض











    ماجرای گنجشک و خاموش کردن آتش


    گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت
    !



    پرسیدند : چه می کنی ؟



    پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم
    !



    گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد
    !



    گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟



    پاسخ میدهم : هر آنچه از من بر می آمد
    !






    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_25.gif


  4. #3
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 9,137      تشکر : 94,358
    36,369 در 8,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض







    فروش اسلام آن هم به 20 پِنس . . .

    ♡❤


    مقیم لندن بود. تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و وقتی می خواهد پیاده شود کرایه را می پردازد.

    راننده بقیه پول را که بر می گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!

    می گفت: «چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم
    یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را
    زیاد دادی.»

    راننده با لبخندی سرش را بیرون آورد و گفت: «آقا از شما ممنونم.»

    پرسیدم: «بابت چی؟»

    گفت: «می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی
    مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم
    شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم!»

    تعریف می کرد: «تمام وجودم دگرگون شد. حالی شبیه غش به من دست داد. من
    مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!»




    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_25.gif


  5. #4
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 9,137      تشکر : 94,358
    36,369 در 8,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض














    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_25.gif


  6. #5
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 9,137      تشکر : 94,358
    36,369 در 8,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض















    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_25.gif


  7. #6
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 9,137      تشکر : 94,358
    36,369 در 8,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض







    "این نیز بگذرد"


    رﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮ
    ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﻢ ، ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ
    ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ
    ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ . ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ
    ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :

    "ﺍﯾﻦ نیز ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ"

    ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ، ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.
    ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ...
    ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ .
    ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ
    ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ :

    "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ

    گر به دولت برسی
    مست نگردی مردی
    گر به ذلت برسی
    پست نگردی مردی
    اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
    گرتوبازیچه این دست نگردی مردی...




    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_25.gif


  8. #7
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 9,137      تشکر : 94,358
    36,369 در 8,992 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض










    پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت، نیمه شب خواب دید که بیگناه است، پس اورا آزاد کرد.

    پادشاه به درویش گفت حاجتی بخواه .

    درویش گفت :وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار میکند تا مرا از بند رها کنی، نامردیست که ازدیگری حاجت بخواهم!!!










    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_25.gif


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •