(¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
(¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 23
  1. #1
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,754      تشکر : 57,559
    171,611 در 50,175 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)







    پاره اّجره
    روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.

    پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

    پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

    مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

    خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!


    (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 07-12-1389 در ساعت 20:13

  2. تشكرها 6

    نرگس منتظر (01-02-1390), خادم کریمه اهل بیت (24-07-1390), ستايش (01-02-1390), شهیده (08-03-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (20-06-1391), عهد آسمانى (08-12-1389)

  3.  

  4. #2
    عضو وفادار
    م.رستمیان آواتار ها

    تاریخ عضویت : بهمن 1389
    نوشته : 445      تشکر : 136
    800 در 346 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    م.رستمیان آنلاین نیست.

    ghalb. ❤☆❤ شاید اونم منو دوست داشته باشه ❤☆❤






    با پاهای خسته از راه وارد شهر شد . به این طرف و آن طرف نگاه كرد . از

    كوچه بازار های پر هیاهو گذر میكرد . احساس سردرد داشت و سردرگمی .

    زمان بسیاری بودكه دور از مردمان در بیابان ها به راه افتاده بود وتاب اینهمه

    شلوغی را نداشت . به مغازه پارچه فروشی وارد شد و از فروشنده پرسید :

    برادر راه درازی را به دنبال كسی آمده ام . در این شهر غریبم و كس

    نمی شناسم .

    - به جستجوی كه به این شهر آمده ای ؟

    - به دنبال دختری میگردم زیبا رو كه 2 سال پیش به طوس سفر كرده بود

    و بعد به دیار خود باز گشت .

    - نامش چه بود ؟

    - نمی دانم .

    - نمی دانی ؟ چگونه نشان كسی را می خواهی كه خود او را نمی شناسی ؟

    از كجا معلوم كه او به این شهر آمده است ؟

    - می دانم ، می گفتند او دخت والی این شهر است ؟

    - به چه منظور او را می جویی ؟

    - من دلداده اش شدم ، اما جرئت نكردم خواسته خود به او بگویم . خواستم

    خیالش از خاطر بیرون كنم ، اما ........دل خسته تر از این چنین كاری برای

    جستنش به راه افتادم .

    - برادر یك سال دیر آمدی . پسر یكی از تجار او را خواستگاری كرد و با او

    ازدواج كرده است .

    نفسش به شماره افتاده بود تمام بدنش عرق كرده بود ، احساس می كرد در

    آتش می سوزد . فریاد می كشید اما ، صدای خود را نمی شنید . صدایی گوش

    خراش او را از جا پراند . به ساعت كنار تختش كه زنگ می زد نگاه كرد .وقت

    بی دار شدن بود . باید راه می افتاد . وقتی كه لباس می پوشید با خود گفت :

    باید قبل از اینكه كس دیگه ای وارد زندگیش بشه باهاش صحبت كنم . از كجا



    معلوم شاید اونم منو دوست داشته باشه .......

    (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)

  5. تشكرها 8

    seyed yasin (08-11-1389), نرگس منتظر (01-02-1390), خادم کریمه اهل بیت (24-07-1390), خادمه صدیقه طاهره(س) (08-11-1389), ستايش (01-02-1390), شهیده (08-03-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (20-06-1391), عهد آسمانى (08-11-1389)

  6. #3
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض &*&**@کوتاه حکایات@**&*&




    به نام خدا

    پیش یکی از مشایخ(استاد اخلاق)گله کردم که فلانی به فساد من گواهی داده است(به من نسبت دروغ و ناروا داده) گفتا به صلاحش خجل کن(با نیکوکاری خود شرمنده اش کن):
    تو نیکو روش باش تا بدسگال / به نقص تو گفتن نیابد مجال


    گلستان سعدی
    (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)

  7. تشكرها 5

    نرگس منتظر (01-02-1390), خادم کریمه اهل بیت (24-07-1390), ستايش (01-02-1390), شهیده (08-03-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (20-06-1391)

  8. #4
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : &*&**@کوتاه حکایات@**&*&





    نقل است که همیانی زر از یکی برده بودند.آن کس به صادق(امام صادق(ع)) آویخت که :تو بردی.و او را نشناخت.
    صادق گفت: چند بود؟
    گفت: هزار دینار.
    او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد.
    پس از آن، آن مرد زر خود بازیافت .زر صادق باز برد و گفت: غلط کرده بودم.
    صادق گفت : ما هر چه دادیم باز نگبریم.
    پس از آن مرد از یکی پرسید که او کیست؟
    گفتند: جعفر صادق.
    آن مرد خجل شد و برفت
    .

    تذکره الاولیاء عطار
    (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)

  9. تشكرها 4


  10. #5
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : &*&**@کوتاه حکایات@**&*&




    یاد دارم که درایام طفولیت، مُتعبد بودمی و شب‌خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر(رحمة‌الله علیه) نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصحَـف عزیز برکنار گرفته و طایفه‌ای گِرد ما خفته.
    پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه‌ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند؛ که مرده‌اند!
    گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به، از آن که در پوستین خلق افتی.

    ×××

    نبیند مدعی جز خویشتن را
    که دارد پرده‌ی پندار در پیش
    گرت چشم خدابینی ببخشند
    نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش

    سعدی


    (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)

  11. تشكرها 4


  12. #6
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : &*&**@کوتاه حکایات@**&*&




    درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانه‌ی یاری بدزدید. حاکم فرمود که دستش به در کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد، که من او را بحل کردم.
    گفتا به شفاعت تو حد شرع فرونگزارم.
    گفت آن چه فرمودی راست گفتی و لیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید؛والفقیر لایملک. هر چه درویشان راست، وقف محتاجان است.
    حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که: جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی، الاّ از خانه‌ی چنین یاری؟
    گفت ای خداوند! نشنیده‌ای که گویندخانه‌ی دوستان بروب و در دشمنان مکوب؟

    ×××چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده
    دوستان را پوست برکن، دشمنان را پوستین

    سعدی
    (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)

  13. تشكرها 4


  14. #7
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : &*&**@کوتاه حکایات@**&*&




    مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار(دام پزشک) رفت که دوا کند. بیطار از انچه در چشم چارپای می‌کند در دیده‌ی وی کشید و کورشد. حکومت پیش داور بردند گفت: بر او هیچ تاوان نیست . اگر خر نبودی پیش بیطار نرفتی!
    مقصود از این سخن ان است تا بدانی که هرآن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید، با آنکه ندامت برد، به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.

    ×××
    ندهد هوشمند روشن رای
    به فرومایه کارهای خطیر
    بوریا باف اگر چه بافنده است
    نبرندش به کارگاه حریر

    سعدی
    (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)

  15. تشكرها 4


  16. #8
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : &*&**@کوتاه حکایات@**&*&





    نابینائی درشب ،چراغ به دست وسبو بردوش، برراهی می رفت .
    یکی اوراگفت:توکه چیزی نمی بینی چراغ به چه کارت می آید؟
    گفت:چراغ ازبهرکوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنندوسبوی مرانشکنند

    جامی

    (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)

  17. تشكرها 4


  18. #9
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,263      تشکر : 3,017
    8,477 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    پیش فرض




    قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
    قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
    مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.
    عبید زاکانی
    (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)

  19. تشكرها 5


  20. #10
    عضو خودماني
    شهیده آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 1,658      تشکر : 8,737
    6,830 در 1,628 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شهیده آنلاین نیست.

    جديد




    عابد و ابلیس


    در میان بنی اسرائیل عابدی بود.

    وی را گفتند: فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!
    عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
    ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
    عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...
    مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
    ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...
    عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

    بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!

    خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...
    باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
    عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

    ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!

    باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
    عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!

    ابلیس گفت
    : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...




    (¯*~|♥|♥|♥~*¯) داستانهاي کوتاه متفرقه (¯*~|♥|♥|♥~*¯)



  21. تشكرها 5


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •