|❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀| سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
|❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 24
  1. #11
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض





    سيانور

    از سال 56 كه مسئله حقوق بشر و فضاي باز سياسي در ايران اعلام شد، ساواك روش جديدي را در پيش گرفت. به اين ترتيب كه كادرهاي مخفي را اگر دستگير مي‌شدند، پس از شكنجه با سيانور و ساير وسايل كه احتمالاً مجهز به صدا خفه‌ كن باشد از بين مي‌بردند و اين شايد به اين علت بوده كه از كادرهاي مخفي كه فكر مي‌كردند بيشترين خطر را براي رژيم دارند مي‌ترسيدند و به اين وسيله آن‌ها را از بين مي‌بردند.
    در يك مورد خاص يك چنين موردي هم براي ما اتفاق افتاد: به اين ترتيب كه سه نفر از اعضاي يك سازمان به اسامي سعيد كرد قراچورلو، محمود وحيدي و محمدرضا كلانتري كه از طريق تعقيب و مراقبت و شنود تلفني دستگير شده بودند، كه ما ابتدا مشغول بازجويي عادي از اين‌ها بوديم كه بعد هوشنگ ازغندي به ما گفت كه گفته‌اند بايد به اين‌ها فشار بياوريد، لذا ما آن‌ها را شكنجه كرديم و آن‌ها مختصري اطلاعات دادند.
    بعد از دو روز هوشنگ ازغندي عنوان كرد كه اين افراد بايد از بين بروند كه اين مسئله ابتدا مورد اعتراض من و سعيد ميرفخرايي معروف به سعيدي قرار گرفت و گفتيم اين عمل را نبايد انجام داد و به هيچ وجه صحيح نيست.
    ازغندي گفت اين مطالب را با ثابتي صحبت كرده و آن‌ها نپذيرفته و چون شما در جريان قضيه هستيد، بايد آ‌ها را از بين ببريد و ضمناً خود من هم در اين موضوع شركت دارم، و وقتي من به عنوان رئيس كميته (منظور كميته اوين) شركت دارم شما هم مجبوريد.
    بعد از يك يا دو روز لباس‌هاي اين‌ها را پوشانديم و در همان محوطه اوين ازغندي سه عدد قرص سيانور داد كه اين‌ها قرص‌ها را من و سعيد ميرفخرايي به آن سه نفر داديم و با كمال شرمندگي باز هم دستم به خون يكي از مبارزين آلوده شد و اين‌ها هم به اين ترتيب به شهادت رسيدند.
    نمونه‌هاي ديگري هم موجود هست كه البته من آن‌ها را به نام نمي‌شناسم ولي من شاهد بودم كه بعضي از اوقات تعدادي از بازجويان افرادي را براي بازجويي به زيرزميني كه در اوين محل بازجويي متهمين بود مي‌بردند و بعد از چند روز مي‌رفتند.
    البته به ما گفته بودند نبايد داخل زيرزمين برويد و به اين بچه‌ها هم كاري نداشته باشيد.
    من تصور مي‌كنم كه اين افراد هم به اين طريقه شيطاني و اهريمني به شهادت رسيده باشند.


    منبع: كتاب شكنجه گران مي گويند صفحه 117




    |❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|

  2. تشكرها 8


  3. #12
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض






    شهادت بلوريان

    در اوايل سال 54 يكي از منابع يا خبرچين‌هاي ساواك كرج موتورسواري را در حال پخش اعلاميه سازمان چريك‌هاي فدايي خلق ديده و يا اين‌كه هنگام عبور موتورسوار مذكور مقداري اعلاميه از موتور او به زمين ريخته شده.
    به هر حال اين خبرچين موتورسوار را تعقيب و منزل وي را در دولت‌آباد نزديك راه آهن شناسايي و مراتب را به ساواك كرج، و ساواك كرج به ساواك تهران و سپس به اداره كل سوم و سرانجام به كميته مشترك ضد خرابكاري به صورت تلگرام ابلاغ و دستور داده شده بود.
    چند اكيپ براي شناسايي و انجام عمليات به كرج رفته و خود را به ساواك كرج معرفي و با ساير كارمندان ساواك اقدامات لازم را به عمل بياورند. چهار اكيپ منظم از واحد اجرايي كميته مشترك به سوي كرج حركت كرد و بعداً چند اكيپ ديگر نيز براي كمك به آن‌ها فرستاده شد.
    واحد اجرايي كميته كه به وسيله بي‌سيم در تماس بود خبر داد خانه مورد نظر در محاصره و در جريان درگيري مسلحانه بين افراد اكيپ و ساكنين منزل كه يك دختر يا زن كه مسلح و مشغول آوردن آب به منزل بود دستگير و سه نفر از آن‌ها كشته و يكي از مأمورين [نيز‍‍[ كشته شده‌اند.
    درباره‌ي اين دختر بگويم كه اين دختر، اعظم‌السادات روحي آهنگران، رفته بود آب بياورد.
    مأمورين كه رفته بودند تحقيق كنند خود مردم اين دختر را نشان داده و گفته بودند اين خانمي هست كه اين‌جا رفت و آمد مي‌كند، آن‌گاه همه اجساد به ساواك كرج برده شد و متهم دستگير شده در ساواك كرج نگهداري شد.
    ضمناً گزارش دادند كه در داخل منزل مدارك زيادي وجود دارد. سرتيپ وحيدي سرپرست كميته مشترك به من دستور داد براي بررسي مدارك و شناسايي هويت اجساد به كرج بروم.
    من به اتفاق يك اكيپ به كرج رفتم و معلوم شد، زن دستگير شده اعظم‌السادات روحي آهنگران بوده و هويت يكي از اجساد به نام مارتيك غازاريان شناسايي شد، اما دو جسد ديگر را نتوانستيم شناسايي كنيم.
    دفترچه‌اي در كميته مشترك وجود داشت كه مشخصات تمام افرادي كه در سازمان‌هاي مخفي فعاليت مي‌كردند و شناخته يا متواري شده بودند در همين دفترچه با عكس و مشخصات و مرام‌هاي ايدئولوژيكي نقل شده بود و چند تايي در اختيار بازپرسان بود.
    در حدود ساعت 4_5 بعد از ظهر در منزل تيمي واقع در قريه دولت‌آباد رفته و مشغول بررسي مدارك شديم. در داخل خانه‌هاي فدايي خلق تمام مدارك طبقه‌بندي شده بود و دستور [سازماني آن‌ها] چنين بود كه به محض اين‌كه منزل در محاصره قرار مي‌گرفت مدارك بايد از بين مي‌رفت و اين مدارك شامل شناسنامه و تحقيقات و نشريات ايدئولوژي بود و معمولاًً داخل پيت‌هايي مي‌گذاشتند و بنزين يا نفتي در كنار آن مي‌گذاشتند و به محض اين‌كه منزل در محاصره قرار مي‌گرفت با آتش زدن، مدارك را از بين مي‌بردند.
    خيلي از افرادي كه در حال حاضر ممكن است ناشناس مرده باشند از اين قبيل بوده و خود ساواك هم نتوانسته است هويتشان را به دست بياورد.
    در حدود ساعت 4 يا 5 به خانه تيمي واقع در قريه دولت‌آباد جهت بررسي مدارك رفتم. در داخل خانه تيمي مقداري شناسنامه و اوراق سوخته شده جمع‌آوري و در اين موقع صداي انفجاري از خارج منزل مرا متوجه خود كرد. از منزل بيرون آمده و زني را كه در حال پرتاب نارنجك به سوي مأمورين بود مشاهده كردم كه توسط يك پاسبان، مورد اصابت گلوله واقع و نارنجك از دست او رها و منفجر شد كه منجر به شهادت وي گرديد.
    جنازه اين شهيد را نيز كه بعداً معلوم شد نزهت‌السادات روحي آهنگران بوده با ساير جنازه‌ها به سردخانه بيمارستان شهرباني بردند و ما هم به تهران آمديم. در بررسي مدارك معلوم شد كه هويت اجساد محمد عزيزي بلوريان، دانشجوي دانشگاه صنعتي و يدالله زارع كه قبلاً سابقه زنداني داشت، مي‌باشند.


    منبع: كتاب شكنجه گران مي گويند صفحه 187



    |❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|

  4. تشكرها 8


  5. #13
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض






    اتاق پذيرايي

    در آغاز ورود به كميته، بعد از شايد يك روز مرا به بازجويي بردند و تصورات خودشان را در بازجويي براي من مطرح كردند و چون در پاسخ به آن‌ها آن‌چه من گفتم و نوشتم حاوي هيچ اطلاعات مفيدي براي آن‌ها نبود، نتيجتاً بازجوي من كه اسم مستعارش «رياحي» بود و بعد از انقلاب متوجه شدم اسم اصلي‌اش «نيكخو» است، دست مرا گرفت و گفت بايد برويم به اتاق پذيرايي. يادم است كه يك طبقه از پله‌ها آمديم پايين و مرا آورد جلوي اتاقي كه به قول خودشان اتاق پذيرايي بود.
    در اين اتاق بود كه «حسيني» مرا به تخت بست و زير ضربات كابل گرفت. اينجا اتاق شكنجه بود. گرچه جوان بوديم ولي واقعاً جز به مدد عشق و ايمان عاشقانه، شكنجه‌ها را نمي‌شد تحمل كرد. آن‌ها كه ضربات كابل را با پوست و گوشت لمس كرده‌اند مي‌دانند كه تحمل اين ضربه‌ها خصوصاً در نوبت‌هاي بعدي كه تكرار مي‌شد بالاخص در روزهايي كه ورم شديد در كف پاها به چرك تبديل شده و حالا ديگر اعصاب اين پاي زخم شده و چرك كرده نسبت به نوبت اول صد برابر حساس‌تر و دردآورتر شده و حتي تعويض پماد و پارچه‌ي پانسمان هم يك نوع شكنجه است، چه معنا و مفهومي مي‌توانست داشته باشد.
    در اين حال و احوال، مرگ موهبتي الهي بود و بي‌هوش شدن هم نعمتي بزرگ

    منبع: كتاب از دانشگاه تهران تا شكنجه گاه ساواك صفحه 37



    |❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|

  6. تشكرها 8


  7. #14
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض






    انگشت‌هاي سبز

    بر اثر ضربات وارده به دست‌ها، چند تا از انگشتان زخمي‌ام به شدت چرك كرده بود. به حدي كه يكبار حتي خود بازجو وقتي انگشت‌هاي سبز و زرد و متورم مرا ديد، خودش داد زد كه:
    «فوراً ببرينش بهداري، و گرنه انگشتاش به قطع شدن مي‌كشه.»
    در بهداري، روي انگشت‌هاي چرك كرده و ورم كرده را قيچي كرده و با پودر و پماد پانسمان كردند.
    تا مدتي چند تا از انگشت‌ها به همين صورت بسته بود.

    منبع: كتاب از دانشگاه تهران تا شكنجه گاه ساواك صفحه 43




    |❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|

  8. تشكرها 8

    مانیل (14-11-1391), مدير اجرايي (15-11-1390), آستان جانان (04-11-1391), الهادی المهدی (19-11-1390), بیقرار ظهور (19-11-1391), شهیده (27-11-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (04-11-1391), عهد آسمانى (20-11-1391)

  9. #15
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض






    پاهاي چركين

    در مورد عزت‌شاهي كه بعدها ايشان را در بند دوم اوين ديدم، زياد شنيدم كه بسياري مقاومت كرده.
    در عين حال من در آن لحظه متوجه نشدم كه آن زنداني كي بود، ولي نگهبان را ديدم كه با چكمه‌هايش روي پاهاي چركين همان زنداني رفت و فرياد زنداني را به آسمان رساند. ضربه‌اش انگار بر سر ما هم فرود مي‌آمد.
    اين، هم به منظور اذيت كردن خود زنداني بود، هم به منظور ايجاد رعب در بقيه زنداني‌‌ها. شكنجه شده‌ها مي‌دانند پا وقتي ورم مي‌كند، بعد از مدتي چرك مي‌كند و نسوخ زير پوست كف پا به حالت جراحت درمي‌آيد و صد برابر حساس‌تر مي‌شود.
    يادم مي‌آيد كه هم‌سلولي‌ من به نام علي‌پور، وقتي نگهبان در سلول را باز و بسته مي‌كرد و هواي سلول جابه‌جا مي‌شد، از درد داد مي‌كشيد و مي‌گفت هوا كه جابه‌جا مي‌شود، انگار ضربه به پايم مي‌خورد. وقتي پتو را من روي پاهايش مي‌انداختم كه گرم باشد، دادش به هوا مي‌رفت.
    با اين كه پتو را من خيلي با آرامش قرار مي‌دادم روي پاي او، معذلك از درد مي‌ناليد.
    يعني پاي ورم كرده اينقدر حساس مي‌شد. بعداً وقتي يك شلاق جديد در آن حالت روي آن پاي ورم كرده و چرك كرده با آن زخم عميق مي‌خورد، شايد برابر با صدتا شلاقي كه به يك پاي سالم مي‌زدند درد داشت. خود سلول انفرادي علاوه بر شكنجه‌هاي بازجويي، شكنجه مستقلي بود.
    گاه زمان اقامت در سلول آنقدر طولاني و شكنجه‌آور مي‌‌شد كه زنداني در سلول 5/1 در 5/2 متري‌اش صبح تا شب راه مي‌رفت، البته اگر وضع پايش اجازه مي‌داد.
    من خودم چشمم را مي‌بستم كه سرم گيج نرود و آخر سر وقتي حساب مي‌كردم مي‌ديدم چند كيلومتر روي هم رفته پياده روي كرده‌ام

    منبع: كتاب از دانشگاه تهران تا شكنجه گاه ساواك صفحه 177






    |❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|


  10. #16
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض





    ديوار سلول

    انواع بيماري‌ها دامنگير زنداني مي‌شد و تا سال‌هاي سال به يادگاري با او مي‌ماند.
    سر دردهاي شديد شبه ميگرني و خيلي ارمغان‌هاي ديگر به سراغ خود من آمده است.
    به خاطر دارم كه بعد از ماه‌ها، گاهي پيش مي‌آمد كه فكر مي‌كردم ديوارهاي سلول دارند هر لحظه به طرف من بيشتر نزديك مي‌شوند و سلول دارد تنگ‌تر مي‌شود.
    در اين حالت نفسم بند مي‌آمد و با دست‌هايم به ديوارهاي دو طرف فشار مي‌دادم كه عقب بروند! بعضي وقت‌ها در خواب به اصطلاح دچار بيماري «بختك» مي‌شدم.
    بدنم مثل چوب خشك به هيچ وجه تكان نمي‌خورد و نفسم رو به تنگي مي‌رفت.
    يكبار نگهبان در را باز كرده بود ولي من نمي‌توانستم حتي يك كلمه حرف بزنم و نمي‌توانستم تكان بخورم. انگار فلج كامل شده بودم.

    منبع: كتاب از دانشگاه تهران تا شكنجه گاه ساواك صفحه 179




    |❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|


  11. #17
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    kabotar.





    این خانم خودش زن دوم بود!



    خبرگزاری فارس: به غیوران گفتم: زن؟! حرف یک زنه! با یک زن بودی؟ به من بگو این زن کی بوده که این‌ها می‌گویند؟ تو حالا با یک زن رابطه داری؟ باید اینجا به من بگویی که جریان چی بوده؟
    به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، طاهره سجادی یکی از زنان مبارز مسلمانی است که در سال 1321 در تهران متولد می‌گردد. وی در سال 1338 با مهدی غیوران یکی از مبارزین قبل از انقلاب ازدواج می‌‌کند. در جریان مبارزه با همسرش همکاری بسیار می‌نماید تا این که در سال 1354 به همراه غیوران توسط کمیته مشترک دستگیر و تحت شدیدترین شکنجه‌ها قرار می‌گیرد.
    سجادی پس از تحمل 1214 روز زندان در آذر سال 57 از زندان آزاد می‌گردد. او خاطره جالبی را از دوران بازجویی نقل می‌کند که با هم مرور می‌کنیم:
    *پس از دستگیری اول مرا نیمه شب به اتاق بازجویی برده بودند تا قضیه خانمی که در پرونده‌ام مطرح شده بود (خانمی که در اتومبیل غیوران بوده کی بوده همان اتومبیلی که صمدیه لباف و محسن خاموشی پس از ترور سرتیپ زندی‌پور رئیس کمیته مشترک ضد خرابکاری آن را به همسرم برای رد گم کردن تحویل داده بودند) روشن شود. صمدیه لباف را که در آنجا بود، از اتاق بازجویی بردند و بازوجوها شروع کردن به بد و بیراه گفتن به من و فحش‌های بسیار زشت و رکیک دادن.
    فرنچ را از روی سرم کشیدند. عضدی گفت می‌دانی شوهرت چه کار کرده، کاری کرده که حداقل ده سال به او زندانی می‌دهیم. من با شنیدن این حرفشان فهمیدم که چیزی از او نمی‌دانند و قضیه منزل (جاسازی)‌ لو نرفته است. آنها مرتب فحش می‌دادند و تهدید می‌کردند. به من می‌گفتند تو آن روز با شوهرت، پشت پارک کورش، ماشین را تحویل نگرفتی؟
    من هاج و واج آنها را نگاه می‌کردم و می‌گفتم: نه.


    حسینی مثل یک گوریل وحشی هجوم آورد که چنین و چنانت می‌کنیم و تو و این شوهر پدر سوخته‌ات را به حرف در می‌آوریم. ما می‌دانیم آن زنی که با این بوده تو بودی. من دیدم اوضاع خیلی بد است.
    شنیده بودم که این وحشی‌های رذل با زنها در مقابل همسرانشان چه می‌کنند! آنها فحش‌های خیلی زشت می‌دادند و غیوران را به خشونت و آزار من تهدید می‌کردند و تاکید می‌کردند که آن زن من بوده‌ام.


    اوضاع هر لحظه بحرانی‌تر می‌شد این بود که در همان نقش قبلی به عنوان یک زن ساده و دور از سیاست یک دفعه برگشتم و به غیوران گفتم: زن؟! حرف یک زنه! با یک زن بودی؟ به من بگو این زن کی بوده که این‌ها می‌گویند؟
    تو حالا با یک زن رابطه داری؟ باید اینجا به من بگویی که جریان چی بوده؟
    آن زنی که اینها با تو دیده‌اند، کی بوده؟
    غیوران هم مرتب می‌گفت بابا زنی در کار نیست، ولی من او را رها نمی‌کردم و با حالت تعجب می‌گفتم
    : پس بگو، این شب ها که دیر به خانه می‌آیی، (می‌آمدی) زن گرفته‌ای و من خبر ندارم!
    حالا آن دو نفر (حسینی و عضدی) آن بالا نشسته بودند و از این که مرا به جان او انداخته بودند کیف می‌کردند و به غیوران می‌گفتند، حالا به این بگو آن زنه کی بوده. من هم می‌گفتم این زنه کی بوده، دعوای حسابی راه انداختم.


    من فکر نمی‌کردم که تو این کاره هستی و دنبال زن‌ها می‌روی و تو را آدم خوبی می‌دانستم.
    غیوران هم می‌گفت بابا زنی در کار نیست و ماجرای خرید اتومبیل از علی را تعریف می‌کرد و مرتب می‌گفت که تو خیالت راحت باشد، زنی در کار نیست و من باز می‌گفتم که این حرف‌ها را از تو قبول نمی‌کنم باید بگویی آن زنه کی بوده؟
    بالاخره آن دو نفر (شکنجه‌گران) از این ماجرای ساختگی، هیجان زده شده و می‌خندیدند، کنار نشستند و به غیوران، گفتند حالا برو جواب زنت را بده! و آنها رو به من کردند و گفتند ما خیال می‌کردیم تو هم مثل این پدر سوخته هستی، ولی دیدیم تو این طور نیستی.


    گفتم: برای چه دنبال یک زن برود. گفتند: «اینها همین‌طورند، مثلا تو چه عیبی داشتی؟
    بچه نداشتی؟ بد بودی؟ زشت بودی؟ حالا ببین این رفته دنبال یک زن دیگه».


    عضدی (به عنوان یکی از شکنجه‌گران با تجربه کمیته مشترک) کاملا سادگی و بی‌اطلاعی مرا باور کرده بود دستور آزادی مرا داده بود. خلاصه صبح آزادم کردند.
    چند روز پس از آزادی من، شوهرم را در معیت ساواکی‌ها برای اجرای یک قرار به درب مغازه‌اش می‌آوردند.
    افرادی به منزل تلفن کردند و آمدنش را به من اطلاع دادند. پسرم حسین را برای دیدن پدرش فرستادم و خودم تلفنی با مغازه غیوران تماس گرفتم.
    برای این که سوءظن ایجاد نشود و ضمنا علی هم بتواند راحت تماس بگیرد، تلفن را در اختیار غیوران گذاشته بودند.
    به غیوران گفتم که آزاد شده‌ام و در منزل هستم. چون می‌دانستم تلفن در کنترل مامورین است، دوباره شروع کردم که بگو: آن زن کی بوده؟
    و تو چرا باید یک زن را در اتومبیل‌ات سوار کنی؟
    و او هم چند بار تکرار کرد که «تو خیالت راحت باشد زنی در کار نبوده، تو که می‌دانی من اهل این کارها نیستم، تو با بچه‌ها در منزل بمان و مطمئن باش که زنی در کار نبوده و آن زن خواهر کسی بوده که می‌خواستم اتومبیلش را بخرم».


    خلاصه پس از پانزده روز با اعترافات سران مرتد سازمان منافقین خلق در حالی که همه چیز حتی داستان ساختگی خانم سجادی و مشاجره با همسرش رو شده بود دوباره او را دستگیر کردند و این بار، ساواکی‌ها و بازجوها مرتبا برای عقده‌گشایی و شاید تحقیر عضدی که چنین کلکی را از یک زن مبارز مسلمان خورده بود، به او می‌گفتند زنه، کی بود؟
    و این، به صورت یک جوک خنده‌دار در‌آمده بود.

    پاسداشت سی و چهارمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در «خبرگزاری فارس» (25




    |❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|


  12. #18
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض








    حکم آزادی مارمولک را خودم صادر کردم




    خبرگزاری فارس: گفتمش: «بدبخت بیچاره، حیوان خرفت سیه‌روز برای چه خودت را اینجا زندانی کرده‌ای؟ زودباش بیا بزن به چاک. من حکم آزادی تو را همین حالا صادر می‌کنم.

    به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، اگرچه بودن در هر زندانی برای زندانی‌اش ملال انگیز و تلخ است اما اگر به خاطر هدف والایی باشد آن وقت تحملش لذت بخش خواهد شد و از خاطراتش نیز می‌توان به خوبی یاد کرد. آنچه می‌خوانید خاطره‌ای است از کاوه داداش زاده زندانی سیاسی زمان طاغوت که می‌گوید:


    *در سلول را بستند و رفتند. سلول بسیار نمناک و کثیف بود.
    وضع داخل سلول نشان می‌داد که ماه‌ها در آن زندانی به سر نبرده است.
    شاید هم سلول برای سربازان تخلفی بود. از چهار گوشه سلول، تارهای عنکبوت درهم تنیده بود.
    مارمولک کوچکی چسبیده به دیوار له له می‌زد. پوست زیر گلویش بالا و پایین می‌شد. از ترسش تکان نمی‌خورد. گردنش را کج و ثابت نگه داشته بود.

    زل زل به من نگاه می‌کرد.
    گفتمش: «بدبخت بیچاره، حیوان خرفت سیه‌روز برای چه خودت را اینجا زندانی کرده‌ای؟
    زودباش بیا بزن به چاک. من حکم آزادی تو را همین حالا صادر می‌کنم و بالاخره با تلاش زیاد در حالی که دم کنده شده‌اش در دستم بود.
    توانستم از لای میله‌های آهنی پنجره سلول، آزادش کنم. به هر حال بعد از بیرون کردن مارمولک از سلول با خیال راحت دراز کشیدم و به خواب فرو رفتم.
    پنجشنبه و جمعه کسی به سراغم نیامد.
    با هم سلولی‌های بی‌آزار خود تار عنکبوت‌های ریز و درشت دو روز را در آنجا به سر بردم.




    |❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|

  13. تشكرها 7


  14. #19
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض








    الاغی که نامه‌رسان روس‌ها بود


    خبرگزاری فارس: جناب سرگرد نامه‌ها را می‌گذاشتم توی گوش الاغ، هنوز حرف پیرمرد بیچاره تمام نشده بود که بازجوی تازه ‌وارد سیلی آبداری به گوش علی بالا خواباند.
    پیرمرد چرخی زد و نقش زمین شد.




    به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، کاوه داداش زاده یکی از هزاران مبارزی است که پیش از پیروزی انقلاب به زندان افتاد و دوران سخت طاغوت را چشید.
    کاوه شکنجه‌گاه ساواک را تحمل کرد تا به هدفی که می‌خواهد برسد.
    آنچه می خوانید تنها گوشه ای است از لحاظات کاوه داداش زاده در کمیته مشترک که می‌نویسد:

    *افسری که برای اولین بار او را می‌دیدم یک نفر را کشان کشان برای رو در رویی با مجید آورد و در مقابل مجید قرار داد.
    بعدها او را شناختم. اسمش علی بالا بود.
    اهل باغچه‌سرای و شغلش کشاورزی بود.

    علی بالا که جای سالمی در بدنش نبود، گفت: ‌رابط من آن آقا است _ مجید صفری را نشان می‌داد _ از او دستور می‌گرفتم.
    نامه‌ها را با دوچرخه باباش می‌آورد می‌داد به من، من هم می‌دادم به روس‌ها، بازجو پرسید: نامه را چگونه و به چه طریق به روس‌ها می‌دادی؟
    او خیلی جدی به زبان آذری جواب داد. نامه‌ها را با نخ می‌بستم فرو می‌کردم به ... الاغ و نصف نخ بیرون می ماند. الاغ را هین می‌کردم می‌رفت آن طرف رودخانه.
    روس‌ها نامه را از ... الاغ بیرون می‌کشیدند.

    بازجو پرسید: مادر ... اگر الاغ وسط راه ... به گور پدر پدر سگت آیا نامه از ... الاغ بیرون نمی‌افتاد؟
    علی بالا که فکر اینجایش را نکرده بود غافلگیر شد و از ترس یورش بازجو با دستپاچگی گفت: می‌افتاد می‌افتد. نه نه اشتباه کردم ببخشید.
    جناب سرگرد نامه‌ها را می‌گذاشتم توی گوش الاغ، هنوز حرف پیرمرد بیچاره تمام نشده بود که بازجوی تازه ‌وارد سیلی آبداری به گوش علی بالا خواباند. پیرمرد چرخی زد و نقش زمین شد.




    |❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|

  15. تشكرها 6


  16. #20
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض




    مبارزه مسلحانه به سبک «ماهی سیاه کوچولو»




    خبرگزاری فارس: اینجا زندان است سلولی در کمیته مشترک ضدخرابکاری در سال 1354. بنده با یک رفیق کمونیست هم‌سلولی هستم. تازه خبر «مائو» را برایش آورده‌اند.






    به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، خاطرات زندانیان سیاسی زمان طاغوت اگر چه ممکن است به ظاهر تلخ و عذاب آور باشد اما خوب که نگاه می‌کنی تماما مقامت و ایمان جوانانی را می‌بینی که به خاطر هدفی که دارند از همه چیز خود گذشته اند. آنچه می‌خوانید خاطره ای است از جلال رفیع که ایشان از جمله هزاران زندانی سیاسی زمان طاغوت هستند که نقل می‌کنند:


    *اینجا زندان است سلولی در کمیته مشترک ضدخرابکاری در سال 1354. بنده با یک رفیق کمونیست هم‌سلولی هستم. تازه خبر «مائو» را برایش آورده‌اند.
    کنده زانوی غم را به بغل گرفته است. حسابی هم گرفته است.
    روزهای قبل از من می‌خواست که ترانه «مرغ سحر» را برایش بخوانم. البته بفهمی نفهمی نسبت به کمونیسم سنتی (!) مسئله‌دار هم شده است. همین طور نسبت به استراتژی مبارزه مسلحانه چریکی به سبک «ماهی سیاه کوچولو»!
    _ خیلی گرفته‌ای رفیق صمد؟
    _ مرغ سحر را نمی‌خوانی؟
    _ نه خودت را بیشتر خواهی گرفت!
    غم و غصه‌ات زیادتر می‌شود. می‌خواهی مرغ سحر را جور دیگری برایت بخوانم؟ یک جوری که قلقلکت بیاید؟
    _ با همان آواز سابق؟ ... خیلی
    خوب بخوان، بخوان، با همان آهنگ خودش، با همان آواز خودت...
    _ من پکر (!) نابه سر کن....
    _ به خاطر خبر مرگ مائو این طور کردی؟ خیلی خوب؟ بخوان که دیگر خودم هم از خودم نیستم...
    مرغ پکر(!) ناله سر کن....
    داغ مرا تازه‌تر کن...

    ز آه لنین وار (!) این قدس را برشکن و زیر و زبر کن
    مرغ مسلح (!) ز درون نفس در آ...
    نغمه پیکار پرولتاریا یا سر آ...
    وز نفسی عرصه این حزب توده را ...
    پر شور کن ... ما رو خر کن!!...
    _ آخ گفتی !! ادامه بده....

    شوروی کرد جیب خود پر

    نان ما را کرده آجر...
    می‌خورد چون خرس پرخور
    هم ز توبره، هم ز آخور...
    ای خدای من، ای جبر تاریخ...
    شام تاریخ ما را سحر کن...
    ما رو خر کن... !

    |❀❀| خاطراتی از روزهای مقاومت در زندان های مخوف ساواک |❀❀|

  17. تشكرها 6


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •