!i! من ... تو ... او ...(لطفا بخوانید) !i! سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
!i! من ... تو ... او ...(لطفا بخوانید) !i!
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    عضو حرفه‌ ای
    ستايش آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 2,263      تشکر : 3,017
    8,477 در 2,450 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ستايش آنلاین نیست.

    khmgin !i! من ... تو ... او ...(لطفا بخوانید) !i!




    شاید این مطلب کوچکترین کار برای درک بهتر نیازمندان و فقیران باشه
    اینطوری شاید از این به بعد زود قضاوت نکنیم

    :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: :::::::::


    من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم ...
    تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی ...
    او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ؟!

    من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم ...
    تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود ...
    او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت !
    .
    معلم گفته بود انشا بنویسید و موضوع این بود : علم بهتر است یا ثروت ؟!

    من نوشته بودم علم بهتر است
    مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید


    تو نوشته بودی علم بهتر است
    شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی


    او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
    خودکارش روز قبل تمام شده بود ...

    معلم آن روز او را تنبیه کرد
    بقیه بچه ها به او خندیدند
    آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
    هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
    خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
    شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
    گاهی به هم گره می خورند
    گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت ...

    من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
    تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید ...
    او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

    سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

    من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم ...
    تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد ...
    او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت ...

    روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

    من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم ...
    تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی ...
    او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !!!

    من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی ، کسی را کشته است
    تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به به کناری انداختی
    او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه :
    برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!!

    چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود

    من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
    تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
    او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

    وقت قضاوت بود ، جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

    من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
    تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
    او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

    زندگی ادامه دارد ، هیچ وقت پایان نمی گیرد

    من موفقم : من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
    تو خیلی موفقی : تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
    او اما زیر مشتی خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

    من , تو , او
    هیچگاه در کنار هم نبودیم
    هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
    اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود...؟!!
    !i! من ... تو ... او ...(لطفا بخوانید) !i!

  2. تشكرها 7

    seyed yasin (17-11-1389), فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (18-11-1389), ملکوت (18-11-1389), محب فاطمه (18-11-1389), الا جان (22-11-1389), ساجده (18-11-1389), عهد آسمانى (18-11-1389)

  3.  

  4. #2
    عضو كوشا
    الا جان آواتار ها

    تاریخ عضویت : بهمن 1389
    نوشته : 115      تشکر : 407
    548 در 169 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    الا جان آنلاین نیست.

    khmgin پاسخ : !i! من ... تو ... او ...(لطفا بخوانید) !i!




    !i! من ... تو ... او ...(لطفا بخوانید) !i!

  5. تشكرها 3

    seyed yasin (22-11-1389), ملکوت (22-11-1389), ستايش (22-11-1389)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •