سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: ۞۩ •*✿*• ۩۞ معناي مهرباني ۞۩ •*✿*• ۩۞

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    شماره عضویت
    399
    نوشته
    6,456
    تشکر
    19,235
    مورد تشکر
    12,206 در 3,768
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض ۞۩ •*✿*• ۩۞ معناي مهرباني ۞۩ •*✿*• ۩۞


    امام حسين (ع) از کنار باغي مي گذشت . هوا گرم بود . صداي قار قار کلاغي در باغ پيچيده بود . امام (ع) زير سايه ي درختي ايستاد تا کمي استراحت کند . ناگهان چشمش به يک جوان افتاد . جوان دورتر از او کنار باغ ، لب جويي نشسته بود . لباس کهنه اي پوشيده بود و قرص ناني را تکه تکه مي کرد و جلو يک سگ مي انداخت . سگ هر لقمه اي که مي خورد ، دوباره دهانش را باز مي کرد ، زبانش را بيرون مي آورد و منتظر لقمه ي بعدي مي شد .
    امام حسين (ع) جلو رفت و سلام کرد . جوان متوجه امام (ع) شد . فوري از جا برخاست و سلام کرد .
    امام (ع) لبخند زد و پرسيد : « چرا به اين سگ اين همه مهرباني مي کني ؟ »
    جوان آه کشيد و گفت : « آخر دلم خيلي گرفته ، خيلي ناراحتم . مي خواهم با غذا دادن به اين سگ ، دلم شاد شود و آرام بگيرد » .
    امام (ع) که از کار خوب جوان خيلي خوشش آمده بود ، تصميم گرفت به او کمک کند . پرسيد : « از چه چيزي ناراحتي ؟ »
    او جواب داد : « من غلام يک زن و شوهر يهودي هستم ؛ اما خودم مسلمانم . خيلي دوست دارم از آنها جدا شوم و آزاد باشم . مي دانم که اين کار هرگز شدني نيست . بايد تا عمر دارم ، نوکر و خدمتکار آنها باشم » .
    امام (ع) با او صحبت کرد و دلداريش داد . بعد ، همراه غلام به خانه ي آن زن و شوهر يهودي رفت . زن و مرد يهودي از ديدن او خيلي خوشحال شدند . آنها هرگز انتظار نداشتند که امام (ع) روزي به خانه شان بيايد . آنها با اينکه يهودي بودند ، خيلي به امام حسين (ع) علاقه داشتند . براي ايشان ميوه و شربت خنک آوردند و به او خوشامد گفتند .
    امام (ع) از زير عبايش دويست دينار بيرون آورد و جلوي مرد و زن يهودي گذاشت .
    ـ اين پول را بگيريد و اين خدمتکار را به من بفروشيد !
    زن و مرد يهودي به هم نگاه کردند و لبخند زدند .
    زن يهودي گفت : « آقا ! به خدا خيلي خوشحالمان کرديد . به خاطر قدم مبارک شما ، اين غلام را به شما مي بخشيم ، پول هم مال خود شما » .
    مرد يهودي گفت : « آقا شما را به خدا پولتان را برداريد . امروز بهترين روز ماست . آن باغ را هم که اين غلام در آن کار مي کرد ،به شما مي بخشم ، قابل شما را ندارد » .
    امام حسين (ع) از آنها تشکر کرد ، پول را برداشت و به غلام داد و گفت : « من هم اين غلام جوان را در راه خدا آزاد کردم . آن باغ و اين پول را هم به او بخشيدم » .
    غلام جوان وقتي حرف هاي امام (ع) را شنيد ، مي خواست از خوشحالي پر در بياورد . امام (ع) را بوسيد و گفت : « آقا ! شما چقدر مهربان و بزرگواريد . تا عمر دارم اين خوبي شما را فراموش نمي کنم » .
    زن و مرد يهودي هم وقتي اخلاق و رفتار خوب امام (ع) را ديدند ،همان روز مسلمان شدند .
    منبع:نشريه باران،شماره 170

    امضاء

  2. تشكرها 2

    ملکوت (29-11-1389), بیقرار ظهور (01-08-1391)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی