سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: *-*-*-*نيمـــــــۀ روشـــن مــن *-*-*-*

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    شماره عضویت
    399
    نوشته
    6,456
    تشکر
    19,235
    مورد تشکر
    12,213 در 3,768
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض *-*-*-*نيمـــــــۀ روشـــن مــن *-*-*-*

    نيمـــــــۀ روشـــن مــن
    *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

    نويسنده:عرفان هدایت پور

    مُدتيست از خود بي خود شده. خيلي كسل و بي روح ... در اتاقش را باز مي كنم. جز سكوت و تاريكي با چيز ديگري مواجه نمي شوم. گوشه اي نشسته، زانوهايش را در بغل گرفته و به نقطه اي در سياهي خيره شده. تمام وجودش را نااميدي و يأس فرا گرفته. ديگر نماز هم نمي خواند. ديگر دستهايش را رو به آسمان بالا نمي برد و ستاره اي از آسمان اميدش نمي چيند.
    با او حرفها دارم. چيزي نمي گويد فقط من حرف مي زنم، با اينكه شك دارم اصلا گوش شنوايي داشته باشد. برايش از اميد مي گويم. از اينكه مي شود زندگي را زيبا ديد و سختي ها را تحمل كرد. حرفي نمي زند ولي نيشخندش تمام حرف دلش را رو مي كند. انگار ديگر كار از كار گذشته. اين كار او مرا از سخن گفتن عاجز مي كند. درمانده، لبهايم را جمع مي كنم و من نيز چون او نگاهم را به تاريكي مي سپارم. اينجا چيزي جز تاريكي نيست. حتي دل او هم از منفي بافي و يأس تاريك شده و ديگر نوري در خود به جاي نگذاشته. دفتر خاطراتش را از زير دستش مي كشم. مقاومتي نمي كند و من الان آن دفترچه را روبروي چشمانم مي بينم. ولي چيزي جز سياهي و تاريكي ديده نمي شود.
    او آن روزها جز خدا نامي بر زبان نمي آورد. همه دارايي و اميد و آرزويش ياد خدا بود. فقط به پاكي و آرامش دروني مي انديشيد. ايرادش اين بود كه به سختي هاي راه نظر نداشت. همه چيز را راحت مي ديد و استدلالش اين بود كه خدا همراه اوست. با آن آرزوها و هدفهاي بزرگش پا در جادۀ زندگي گذاشت. سختي ها و موانع يكي پس از ديگري پيش رويش سبز مي شدند. خستگي و درماندگي روز به روز چهرۀ او را در هم تر مي كرد.
    دلي مي خواست به سپيدي ابر، به زلالي آب ولي سختي هاي راه امانش را بريدند. تا جايي كه تسليم تاريكي شد و نور را آرام آرام از قلب خود بيرون كرد.
    او اكنون وجه جدا نشدني منست. وجه بدبين و بي انگيزۀ من. اگر كاغذي سفيد جلويش بگذاريم كه نقطۀ سياه ناچيزي در ميان آن باشد، رقص و خودنمايي سفيدي كاغذ را نمي بيند ولي اندوه آن نقطۀ سياه را به خوبي احساس مي كند.
    نمي دانم بايد چه كرد تا او از اين حال نافرجام بيرون آيد. چه تلنگري مي تواند نجاتش دهد. شايد بايد نشست و به خدا سپرد،‌نمي دانم... شايد با اين آيه از قرآن كريم به خود آيد: «انّ الحسنات، يذهبن السيّئات» براستي خوبي ها و زيبائي ها، زشتي ها را از ميان بر مي دارد و توجه به اين حقيقت كه نيمه پر ليوان است كه او را مي تواند سيراب كند، نه نيمه خالي آن. نيمه پر ليوان، همان چيزيست كه او دارد و نمي بيند. تمام امكاناتي كه بودنشان توشۀ خوبي مي تواند براي ادامه راه باشد.
    سر بر مي گردانم و باز لحظه اي به حال زار او نظر مي اندازم. دارد اشك مي ريزد. به سختي،‌چشمانش را به سوي من مي چرخاند و اشكهايش را نشانم مي دهد. با نگاهش مي گويد آيا راه بازگشتي هست؟ چه بايد كرد؟... بايد نيمه روشن خود را با چشم دل ديد و خداوند قادر و مهربان را به خاطر عطاي آن روشني شكر گفت...

    امضاء

  2. تشكرها 2

    ملکوت (30-11-1389), شکيبا (22-04-1390)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی