داستان اسكندر در چين (كوتاه و خواندني) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
داستان اسكندر در چين (كوتاه و خواندني)
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض داستان اسكندر در چين (كوتاه و خواندني)




    مي گويند اسكندر تصميم گرفت براي تصاحب كشور چين به آن كشور لشكر كشي كند . پس چندين روز به اطراف اولين شهر رسيد و شهر را محاصره كرد و خيمه اي براي خود بر پا نمود . در يكي از روزها فغفور پادشاه چين , در هيبت درباني به خدمت اسكندر رفت و گفت : پيغامي از طرف پادشاه دارم كه بايد در خلوت آن را بگويم . به دستور اسكندر ملازمان از خيمه بيرون رفتند . هنگامي كه خيمه خلوت شد وي رو به اسكندر كرد و گفت : فغفور منم .
    اسكندر تعجب كرد و گفت : چگونه جرات كردي به تنهايي به اين مكان بيايي !!!
    فغفور گفت : من تو را عاقل مي دانم . هيچگاه بين منو تو عداوتي وجود ندا شته است . امدم تا هر چه از من مي خواهي قبول كنم . اسكندر گفت : خراج دو سال را از تو مي خواهم ؟ فغفور پس كمي تفكر سر را به علامت رضايت تكان داد و گفت : اگر فردا پادشاه قصر را به قدوم خود منور كند ,غذايي با هم مي خوريم و من اين مبلغ را تقديم كنم .
    روز بعد اسكندر به دربار رفت و فوج عظيمي از سپا هيا ن آن كشور ديد .
    پس مدتي غذا را در ظروفي از جواهر اوردند .
    پادشاه رو به اسكندر كرد و گفت : پادشاه هر قدر تمايل دارند ميتوانند از اين جواهرات و محتويات آن ميل كنند .
    اسكندر گفت جواهرات را كه نمي شود خورد پادشاه چين گفت : پس غذاي سلطان چيست ؟ اسكندر گفت : مثل همه انسانها نان است ! پادشاه گفت اي اسكندر مگر در خانه تو چند لقمه نان به دست نمي آيد كه براي گرفتن آن اين همه رنج و زحمت به خود مي دهي !!
    اسكندر بعد از تفكري اظها ر داشت ,اگر اين سفر براي من هيچ چيز نداشت , پند عبرت آموز تو برايم كا في بود . اسكندر فرداي آن روز از چين خارج شد.
    داستان اسكندر در چين (كوتاه و خواندني)

  2. تشكرها 4

    ملکوت (30-11-1389), محامین (28-05-1392), مدير اجرايي (07-06-1391), آسیه سادات (01-12-1389)

  3.  

  4. #2
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1391
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    نوشته : 13,141      تشکر : 27,295
    57,760 در 13,226 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    کنیز فاطمه(سلام الله علیها) آنلاین نیست.

    پیش فرض




    اسکندر به مادرش وصیت کرد چون مُردم در هنگام تشییع دستهای
    مرا از کفن بیرون بگذار.
    مادر پذیرفت و بعد از مرگش طی مراسم باشکوهی که تمام مردم شهر در آن
    شرکت کرده بودند،وصیت او را اجرا کرد
    همه دیدند که دستهای خالی او از کفن بیرون است
    کسی پرسید:چرا چنین است
    و دانایی پاسخ گفت:
    اسکندر خواسته بگوید من با همه اقتدار و مکنتم نتوانستم
    چیزی با خود ببرم.
    و این آخرین اندرز او بوده است

    داستان اسكندر در چين (كوتاه و خواندني)

  5. تشكرها 3

    محامین (28-05-1392), مدير اجرايي (07-06-1391), حسنعلی ابراهیمی سعید (29-07-1396)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •