سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: قصه ،قصه ی آنجاست !

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    goll قصه ،قصه ی آنجاست !

    خاطره ای از راوی جنگ محمدحسین یکتا


    قصه ،قصه ی آنجاست !



    راهیان نور میهمانی شهداست .وقتی که زائران به آنجا می آیند آنقدر این مهمانی زیبا و معنـوی است که آثـار خـاصـی برای آنهـا دارد .

    وقـتـی مـن نـگـاه مـی کـنــم آن زائـر دانـشـجـو کــه می گـوید :"همه خـانـواده ام آلمان هستنـد و مـن در ایران کاری داشتم بعد با دوستان راه افتادیم و به اینـ جـا آمـدیـم بـه عـنـوان اینـکـه پـروژه هـای عمرانـی را بازدید کنیم حالا مـا را به شلمچـه و طلائیه آورده اند اصلاً نمی دانم شماها چی می گویید و کجا بـودید

    .ولی همین چند روزی که اینجا گشـتـم قـول مـی دهـم که هر کجـا یـک بچـه رزمنده آمد تـوی اداره ، توی محل کـارم و حتی به داداشم که دکتر است هم می گویم که اینـهـا بـا آن چیـزی که می شـنـیـدیـم و در فـیـلـم می دیدم خیلی فرق می کنند ...
    "یک روزی که رفتیم سه راهی شهادت و خاطره گفتیم بعد که تمام شد دیـدم خـواهـری نامـه نـوشتـه بـود که :
    حاج حسین وقتی که شما صحبت می کـردید " ما شهدا را زیر خـاک می دیدم ، پلاک هایشـان هم پیدا بود ولی هر چقدر می خواستم به شما بـگـویـم اجـازه نداشـتـیـم بـگـویـیـم و مـن هـمـانـی هستم که از همین طریق سال قبل یک شهید را نـشـان دادم و بـچـه هـای تـفـحـص آن را بـیـرون آوردند وقتی من خاطره این بنده خدا را که اسمش را هم نـنـوشـتـه بـود دو روز بعـد سـر سـه راهی شهادت برای یک جمعی گفتم :یک دانشجوی پسر دانشگـاه تـبـریز آمد و گفـت ::"
    حـاجـی هـر چه گفتی من هم دیدم ."پیداست که آنجا فضا رقیق اسـت و همه چیز شفاف بـا آدم صـحـبـت می کند .
    وقــتــی در ارونــد غــروب جــمــعــه بــه آنــهـــا می گفتیم شما روی شناور کربلا هستید، روی آب فرات ، بیایید بـا امـام زمان بیعـت کنید و بـا خـدا رفیـق شـویـد، بـیـایـیـد یـک وضو بـا ایـن آب بگیـرید که آن خـواهر دانشجو نـوشته بـود کـه : حاجی می خواهم همه عمرم را در سفر بـا آن چفیه ای که به من دادند سر کنم .تا آن چـفـیـه بیاید و با دل ها این کار را بکند .
    "قصه ، قصه چفیه و چهار تار نخ نیست ، قصه ، قصه سیم دل و نخ دل است که ارتباطش وصل می شود .
    ولی قـصـه ایـن اسـت کـه شـهـدا بـه مـیـدان آمدند، چون بعضـی از ایـن کـاروانی ها بـه مـن گفتند :
    " حاجی من حاج همت را در خواب دیدم . گفت بلند شو به منطقه بیا و صبح دیدم بسیج دانشجویی ما را دعوت کرد ."این قصه ، قصه آنجاست .
    بخش فرهنگ پایداری تبیان





    امضاء

  2. تشكرها 2


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی