ابن قولویه و داستان او سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
ابن قولویه و داستان او
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض ابن قولویه و داستان او




    ابن قولویه و داستان او

    ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^


    او « شیخ ابوالقاسم جعفر بن قولویه » است که سی سال قبل از فوتش ، که سال سال 339 باشد ، به قصد زیارت کعبه معظمه حرکت کرد ،
    چون در آن سال حجرالاسود را قرامطه به مکه می بردند تا به جای خود نصب کنند و این بعد از آن بود که نزدیک بیست سال بود حجر الاسود را کنده بودند و به غارت برده بودند .
    شیخ ابن قولویه به آرزوی تشرف به لقاء امام زمان علیه السلام قصد حج کرد ، چون یقین داشت که حجر الاسود را جز معصوم ، کس دیگری نمی تواند به جای خود نصب کند .
    چون به بغداد رسید مریض شد و نتوانست برود ، ناچار نایبی گرفت به نام ابن هشام و به مکه فرستاد و نامه ای نوشت و مهر کرده ، به او داد و گفت : « این نامه را بده به کسی که حجر را به مکان خود نصب می کند و در آن نامه از مدت عمر خود سوال کرده بود و اینکه آیا از این مرض نجات پیدا می کند یا نه » ؟
    آن شخص می گوید : به مکه آمدم و روزی که می خواستند حجر الاسود را نصب کنند ، مردم جمع شده بودند ، قدری پول به خادم کعبه دادم که مرا نزدیک رکن جای دهد تا ببینم چه کسی حجر الاسود را نصب می کند . دیدم هر کس که سنگ را گذاشت ، در جای خود نماند و افتاد . تا آنکه شخص گندم گون نیکورویی آمد و حجرالاسود را برداشت و به جای خود گذاشت و سنگ به جای خود ماند ، صدای مردم بلند شد و آن شخص از همان راهی که آمده بود برگشت .
    من دنبال او ر گرفتم و چشمانم را به او دوخته بودم و مردم را از خود به زحمت دور کرده و دنبال او می رفتم . مردم از این حال من خیال کردند می دویدم و به حضرتش نمی رسیدم ، تا رسیدم به جایی که کسی نبود .
    حضرت برگشت و روبه من فرمود : « بیاور آنچه از نامه با تو است » .
    نامه را به او دادم ، بدون آنکه آن را باز کند و بخواند فرمود : « به او بگو که مترس و از این مرض نجات پیدا می کنی و تا سی سال دیگر دیگر زنده می مانی » .
    بی اختیار شروع به گریه نمودم . این را فرمود و رفت . از مکه برگشتم و جریان را به شیخ ابن قولویه گفتم ، و همانطور شد که حضرت فرموده بود و ایشان تا سال 369 که سی سال بعد بود ، بیشتر زنده نبود .
    نویسنده گوید : این شیخ بزرگوار ، استاد شیخ مفید است و این جریان را بعضی در سال سیصد و سی و هفت ، که اوایل غیبت کبری بوده ، نوشته اند .
    قبر این بزرگوار ، در بقعه کاظمیه و در پایین پای امامین همامین علیه السلام به خاک سپرده شده و جنب قبر این استاد ، قبر شیخ مفید قدس سره واقع شده است و اما ابن قولویه که در قم – قبرستان نزدیک شیخان و نزدیک قبر علی بن بابویه – مدفون می باشد ، او محمد بن قولویه ، والد بزرگوار این شیخ است نه خود او ، چنانکه بر بعضی اشتباه شده است .1

    به سر راه تو هستیم ترا چشم براه
    بر تو ای آینه غیب نما چشم بــراه
    دیده و دل همه آدینه سراغت گیرند
    دل جدا منتظر و دیده جدا چشم بـــراه
    تا بچیند گل لبخند زباغ رخ تــــــــو
    باشد ای نور بصر دیده ما چشم بــراه
    نازنینا همه احباب تو در کوچه هجر
    بر وصالت شده مشغول دعا چشم براه
    همچو خورشید تبسم به فضا کن یارا
    هست بر خنده تو روی فضا چشم براه
    2


    پی نوشت:

    1 . احمد ، قاضی زاهدی ، شیفتگان حضرت مهدی علیه السلام ،ج 2، ص253 به نقل از فوائد الرضویه ، ص 79 .
    2 . آئینه داران نور ،ص 154 .

    ابن قولویه و داستان او

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •