◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*► سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►
صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 64
  1. #31
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►




    گويند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رودو پند گويد. پذيرفت.
    نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
    بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
    مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست ونخواهد مرد ، برخيزد !
    كسى برنخاست. گفت :
    حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخيزد !
    باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد ؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد !

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

  2. #32
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►




    حامی مهربان
    وقتي كه از بالاتر به خود نگريست گويي پرده‌‌اي از جلوي چشمانش كنار رفت و توانست چيزهايي را ببيند كه پيش از آن نمي‌ديد... اكنون مي‌توانست خود را ببيند كه در جاده زندگي با سرعتي سرسام آور به سويي در حركت است ... آخر همه سعي مي‌كردند با سرعت به آن سو حركت كنند، سعي مي‌كردند از يكديگر سبقت بگيرند، بعضي مي‌خواستند به هر قيمتي كه شده زودتر برسند حتي با ممانعت از حركت ديگران... آري همه به سويي در حركت بودند به سويي كه مي‌گفتند انتهايش سرزمين آرزوهاست... او نيز مي‌خواست كه هرچه سريع‌تر به سرزمين آرزوها برسد ...

    اماخدايا! اكنون كه از بالاتر مي‌ديد، هيچ سرزميني دركار نبود، كاش هيچ چيز نبود، آنچه مي‌ديد لزره بر اندامش مي‌انداخت... پرتگاهي عميق... آنقدر عميق كه انتهايش ديده نمي‌شد... حال از ساده لوحي خود در عجب بود، چطور توانسته بود بدون انديشه چنين باسرعت بتازد... فقط با اين استدلال كه ديگران هم اين چنين مي‌كنند...

    ... دراين بين خود را ديد كه از خدا كمك مي‌خواهد تا زودتر به سرزمين آرزوها برسد... لحظه‌اي بعد از آنچه مي‌ديد به شگفت آمده بود... چندين فرشته از آسمان فرود آمدند وسنگ‌هايي نوك تيز را با چنان مهارتي در مسير اتومبيلش قرار دادند كه چرخ‌هايش پنچرشدند و لحظاتي بعد اتومبيل او بدون هيچ آسيب ديگري در كنار جاده ايستاده بود...

    در اين حال خود را از بالا مي‌ديد كه با ايستادن اتومبيلش به بخت بدخود لعنت مي‌فرستد... و خطاب به خدا مي‌گويد:

    آخر اين رسمش بود... من از توكمك خواستم... چرا بايد اين بلا سرم بيايد... به تو هم مي‌توان گفت خدا... اگر كمكم نمي‌كني اقلاً مانعم نشو... اصلاً نمي‌توان روي تو حساب كرد... آنهايي كه سراغت رانمي‌گيرند كار بهتري مي‌كنند... من هم ديگر سراغت را نمي‌گيرم...

    سپس خودش را ديد كه دست به كار شده تا به هر ترتيب، مجدداً همان راه را در پيش بگيرد...

    اكنون با ديدن اين صحنه‌ي‌ زندگي‌اش به قدري از افكار و سخنان خودشرمنده بود كه نمي‌توانست توي روي خداي مهربانش نگاه كند ... حال مي‌دانست كه تقصيركاري جز خودش وجود نداشته... نه تنها عقلي را كه خدا به او داده بود به كارنينداخته بود، بلكه كمك مهربانانه او و فرشتگانش را اين چنين قدرناشناسانه پاسخ گفته بود ...

    در آن هنگام دريافت كه چنين صحنه‌هايي در زندگي‌اش به كرات تكرار شده بودند ... آري ... او تقريباً همواره به سمت پرتگاه مي‌تاخت و آن يگانه‌ي مهربان چند تن از فرشتگانش را مأمور مي‌كرد تا مدام مشكلاتي را در راه او بتراشند ومانع از سقوطش شوند ... اگر مي‌دانست آن مشكلات، نجات دهنده او از سقوط درپرتگاه‌اند براي پيش آمدن هر مشكل هزاران بار سجده مي‌كرد و ديگر تقصيرها را برگردن حامي مهربانش نمي‌انداخت..

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

  3. #33
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►




    هدیه پدر!

    مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغالتحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .
    بالاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت :
    من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تورا بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود ، يافت .
    با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال ودارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر راترك كرد .
    سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت وخانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده وبايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل ازاينكه اقدامي بكند ، تلگرافي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
    هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود ودر آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يكبرچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
    « چند بار در زندگي دعاي خير فرشتگان و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

  4. #34
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►




    پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .
    روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

    بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

    روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

  5. #35
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►




    تفاوت واقعی بهشت و جهنم
    فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
    خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

  6. #36
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►




    ماهي گير ثروتمند

    يك بازرگان موفق وثروتمند ،از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هرروز تعدادكمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد : چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري؟

    ماهي گير پاسخ داد: : مدت خيلي كمي

    بازرگان گفت : چرا وقت بيشتري نمي گذاري تا تعداد بيشتري ماهي صيد كني؟

    پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است .

    بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت راچيكار مي كني؟

    ماهي گير جواب داد: با بچه ها يم گپ مي زنم . با آن ها بازي ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .

    بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد آن
    قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت .

    بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و
    بعدها به نيويورك وبه مرور آدم مهمي مي شوي .

    ماهي گير پرسيد : اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .

    و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت ميكند.

    ماهي گير پرسيد : بعد چه اتفاقي مي افتد ؟

    بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد . به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهيگيري ميكني . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش ميگذراني.

    ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد

    اما آيابازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

  7. #37
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►




    قضاوت

    سالها بود میشناختمش.آنقدر به او اعتماد داشتم،از چشمانم بیشتر.وقتی آن راز را به او گفتم میدانستم به کسی نخواهد گفت.اما من که به او اعتماد داشتم پس چرا دلم اینقدر شور میزد؟دوباره به او زنگ زدم و ازش خواهش کردم (برای بار هزارم) که لطفا بین خودمان بماند و او هم گفت:مگر تو به من شک داری؟ خیالم اسوده تر شد.اما نه ته دلم یه جورایی احساس می کردم این موضوع به زودی فاش خواهد شد.
    به چشم زخم خیلی اعتقادداشتم و می ترسیدم اگر دیگران بفهمند آن را از دست بدهم.
    من که ماهیانه صدهزارتومان حقوق می گرفتم و می بایستی خرج چهار خواهر و برادر و مادر مریضم را می دادمبه طور غیر منتظره ای در بانک برنده ی یک واحد اپارتمان شده بودم!با خودم فکر کردماگر این اپارتمان را بفروشم و یک آپارتمان کوچکتر بخرم می توانم تا مدتها خانواده ام را تا مین کنم.دوست نداشتم اطرافیانم پی به این موضوع ببرند چون ممکن بود از من توقع بی جا داشته باشند،ولی آن روز صبح یکی از همسایه ها را دیدم که جلو آمد و به من تبریک گفت و پرسید خوب مثل این که یک همسایه ی خوب را داریم از دست میدهیم!!!فکم پایین افتاد،آنقدر تعجب کردم که فقط جای دو تا شاخ روی سرم خالیبود!!هیچی نگفتم ،سریع به اولین تلفن نزدیک شدم و به دوستم زنگ زدم و هر چه به دهنم می رسید نثارش کردم.بنده ی خدا هر چه قدر قسم می خورد که مگر چی شده؟لطفا توضیح بده من بیشتر عصبانی می شدم.
    وقتی دیدم تقریبا همه ی اهل محل از موضوع باخبرند درصدد بر آمدم که بفهمم موضوع از کجا آب می خورد؟!در نهایت فهمیدم که بانک مورد نظربر روی پرده ای نام مرا نوشته و به من تبریک گفته است.فکر این جایش را نکرده بودم!! چه قدر زود قضاوت کردم من،دوست چندین ساله ام را به خاطر یک قضاوت عجولانه از خودم رنجاندم

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

  8. #38
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►




    بهشت

    روزي مردي خواب ديدکه مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.
    مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.
    فرشته گفت: اين سه امتياز.
    مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.
    فرشته گفت: اين هم يک امتياز.
    مردباز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
    فرشته گفت: اين هم دو امتياز.
    مرد در حالي که گريه مي کرد،گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.
    فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

  9. #39
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►




    آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟

    روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
    او تصوير يک دست راکشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
    بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها راپرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر اوبکشد.
    شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

  10. #40
    كاربر ويژه
    **موعود** آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1389
    نوشته : 4,170      تشکر : 3,784
    6,469 در 2,374 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    **موعود** آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►




    دايره زندگي

    وقتي کودکي هفت ساله بودم، پدربزرگم مرا به برکه اي در يک مزرعه برد و به من گفت: سنگي را به داخل آب بينداز و بهدايره هايي که توسط اين سنگ ايجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جايآن سنگ تصور کنم. او گفت: " تو مي تواني تعداد زيادي از جلوه ها و نمودها را درزندگيت خلق کني اما امـواجي که از اين جلوه ها پديـد مي آيد، صلح و آرامش موجود درتمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آن چه دردايره زندگيت قرار مي دهي مسوولي و اين دايره به نوبه خود با بسياري از دايره هايديگر ارتباط خواهد داشت. نيازمند خواهي بود تا در مسيري زندگي کني که اجازه دهد،خوبي و منفعت ناشي از دايره ات، صلح و آرامش را به ديگران منتقل کند. آن جلوه هاييکه از عصبانيت و حسادت ناشي مي شود، همان احساسات را به ديگر ذايره ها خواهدفرستاد. تو در برابر هر دوي آن ها مسئولي."
    اين نخستين بار بود که دريافتم هرشخص قادر است صلح و يا ناسازگاري دروني خلق کند که در جهان پيرامونش جريان يابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، ترديد و خشم باشد، هرگز نمي توانيم صلح را درجهان برقرار سازيم. ما احساسات و افکاري را که در درون نگاه داشته ايم از خود ساطعمي کنيم، چه در مورد آن ها صحبت کنيم چه سکوت اختيار کنيم.
    هرآن چه در درون خويشداريم به جهان پيرامون ما سرايت مي کند خلق زيبايي يا ناسازگاري با تمامي دوايرديگر زندگي مرتبط مي باشد.
    اين تمثيل جاوداني را به خاطر بسپاريم: به هر چيزي کهتوجه کنيم، رشد و توسعه مي يابد.

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •