سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 6 از 11 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 107

موضوع: ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

  1. Top | #51

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    شماره عضویت
    399
    نوشته
    6,456
    تشکر
    19,235
    مورد تشکر
    12,206 در 3,768
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض دیگر آبلیمو نمیفروشم




    در کربلا عطار مشهوری زندگی می‌کرد. روزگاری مریض شد و بیماری‌اش طولانی گردید. یکی از دوستان به عیادتش رفت؛ دید که از وسایل زندگی چیزی برایش باقی نمانده است؛ فقط حصیری در زیر بدن و متکایی در زیر سر دارد. تاجر ثروتمند دیروز، حالا به چنین روزی افتاده است . در همین حال، پسر تاجر وارد شد و گفت: " پدر، برای نسخه امروز پول نداریم تا دارو بخریم ."
    تاجر، متکای زیر سرش را به او داد و گفت: " این را هم ببر و بفروش، تا ببینم راحت می‌شوم یا نه؟ "دوست تاجر، از وی پرسید: جریان چیست؟
    تاجر گفت: من در کربلا، نمایندگی فروش آبلیموی شیراز را داشتم . آبلیمو وارد می‌کردم و به مبلغ گرانی می‌فروختم. ناگهان در شهر، بیماری حصبه شایع شد و پزشکان اعلام کردند که آبلیمو برای درمان این بیماری سودمند است.روز اول کاری نکردم، ولی روز بعد به خود گفتم: چرا آبلیمو را ارزان می‌فروشی؟ حالا که خریدار دو برابر شده است .
    خلاصه، ابتدا قیمت آبلیمو را دو برابر و بعد چند برابر کردم. مردم بیچاره هم از روی ناچاری می‌خریدند. بعد دیدم که آبلیموهایم دارد تمام می‌شود و هر قدر هم که آن را گران می‌کنم مردم می‌خرند. بنابراین شروع به ساختن آبلیموی تقلبی کردم و از این راه سود سرشاری به دست آوردم.
    اما، ناگهان بیمار شدم، این بیماری مرا از پا انداخت و بستری کرد. در اثر این بیماری، هر چه پول به دست آورده بودم، از دست دادم . تا این که امروز دیدی که فقط همین متکا باقی مانده بود، این را نیز دادم تا ببینم آیا از دست این زندگی راحت می‌شوم یا نه؟
    منبع:تبیان به نقل از داستان‌های شگفت، شهید آیة الله دستغیب، ص 94 .
    امضاء

  2. تشكرها 14

    tamana (20-01-1392), مليکه (18-05-1390), مانیل (05-12-1391), محامین (05-12-1391), مدير اجرايي (12-11-1391), نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (20-01-1392), نرگس منتظر (12-11-1391), یارمهدی (20-01-1392), حیران (05-12-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (12-11-1391), حسنعلی ابراهیمی سعید (23-01-1397), خراباتي (17-05-1390), رهرو سراج دل (12-11-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (02-07-1391)

  3. Top | #52

    عنوان کاربر
    عضو حرفه‌ ای
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    753
    نوشته
    2,027
    تشکر
    4,554
    مورد تشکر
    7,554 در 1,896
    وبلاگ
    6
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    ... اميري به شاهزاده گفت:من عاشق توام. شاهزاده گفت:زيباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ايستاده است. امير برگشت و ديد هيچکس نيست . شاهزاده گفت: عاشق نيستي !!!! عاشق به غير نظر نمي کند ... خدايا به خاطر همه لحظاتي که به غير تو توجه کرديم ما رو ببخش !
    امضاء




  4. تشكرها 14

    tamana (20-01-1392), مانیل (05-12-1391), محامین (05-12-1391), مدير اجرايي (12-11-1391), نیایش*خادمه یوسف فاطمه(س)* (20-01-1392), نرگس منتظر (12-11-1391), یارمهدی (20-01-1392), حیران (05-12-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (12-11-1391), حسنعلی ابراهیمی سعید (23-01-1397), رهرو سراج دل (12-11-1391), سرنوشت (02-07-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (02-07-1391), عهد آسمانى (17-01-1392)

  5. Top | #53

    عنوان کاربر
    عضو آشنا
    تاریخ عضویت
    تیر 1391
    شماره عضویت
    3275
    نوشته
    32
    تشکر
    33
    مورد تشکر
    202 در 33
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    یک لقمه نان حلال
    موضوع انشا: یک لقمه نان حلال

    نان حلال خيلي خيلي خوب است. من نان حلال را خيلي دوست دارم. ما بايد هميشه دنبال نان حلال باشيم. مثل آقا تقي. آقاتقي يك ماست‌بندي دارد. او هميشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت مي‌دهد تا آبي كه در شيرها مي‌ريزد و ماست مي‌بندد حلال باشد. آقا تقي مي‌گويد: آدم بايد يك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا كه سرش را گذاشت روي زمين و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بيراه نباشد.
    دايي من كارمند يك شركت است. او مي‌گويد: تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع از ته دل راضي شده، از او رشوه نمي‌گيرم. آدم بايد دنبال نان حلال باشد. دايي‌ام مي‌گويد: من ارباب رجوع را مجبور مي‌كنم قسم بخورد كه راضي است و بعد رشوه مي‌گيرم!
    عموي من يك غذاخوري دارد. عمو هميشه حواسش است كه غذاي خوبي به مردم بدهد. او مي‌گويد: در غذاخوري ما از گوشت حيوانات پير استفاده نمي‌شود و هر چه ذبح مي‌كنيم كره الاغ است كه گوشتش تُرد و تازه است و كبابش خوب در مي‌آيد. او حتماً چك مي‌كند كه كره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمي‌كند. عمويم مي‌گويد: ارزش يك لقمه نان حلال از همه‌ي پول‌هاي دنيا بيشتر است!! آدم بايد حلال و حروم كند. عمو مي‌گويد: تا پول آدم حلال نباشد، بركت نمي‌كند. پول حرام بي‌بركت است.
    من فكر مي‌كنم پدر من پولش حرام است؛ چون هيچ‌وقت بركت ندارد و هميشه وسط برج كم مي‌آورد. تازه يارانه‌ها را خرج مي‌كند و پول آب و برق و گاز را نداريم كه بدهيم. ماه قبل گاز ما را قطع كردند چون پولش را نداده بوديم. ديشب مي‌خواستم به پدرم بگويم: اگر دنبال يك لقمه نان حلال بودي، پول ما بركت مي‌كرد و هميشه پول داشتيم؛ اما جرأت نكردم. اي كاش پدر من هم آدم حلال خوري بود

  6. تشكرها 13

    tamana (20-01-1392), مانیل (05-12-1391), محامین (05-12-1391), مدير اجرايي (12-11-1391), نرگس منتظر (12-11-1391), یارمهدی (20-01-1392), حیران (05-12-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (12-11-1391), حسنعلی ابراهیمی سعید (23-01-1397), رهرو سراج دل (12-11-1391), سرنوشت (02-07-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (02-07-1391), عهد آسمانى (17-01-1392)

  7. Top | #54

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    2403
    نوشته
    6,619
    صلوات
    80000
    دلنوشته
    55
    اَلـــلّـــ❤ـهـُـــ❤ـمَّ عَـــ❤ـجِـّــ❤ـلْ لِــ❤ـوَلــ❤ـیـــِّکَ ❤الــــْفــ❤ــَرَجْ
    تشکر
    44,869
    مورد تشکر
    29,510 در 7,770
    وبلاگ
    45
    دریافت
    16
    آپلود
    10

    پیش فرض رنجش...




    روزی سقراط حکیم، مردی را دید، که خیلی ناراحت و متاثر است, علت ناراحتی‌اش را پرسید،

    پاسخ
    داد: در راه که می‌آمدم یکی از آشنایان را دیدم، سلام کردم،جواب نداد و با بی‌اعتنایی و خود‌خواهی


    گذشت، و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟

    مرد با تعجب گفت: خب
    معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

    سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می‌دیدی که به
    زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می‌پیچد،

    آیا از دست او دلخور و رنجیده می‌شدی؟ مسلم است
    که هیچ آدمی از بیمار بودن کسی دلخور نمی‌شود.

    سقراط پرسید: جای دلخوری چه احساسی
    می‌یافتی؟چه می‌کردی؟

    مرد پاسخ داد: احساس دلسوزی و شفقت؛ و سعی می‌کردم طبیب یا
    دارویی به آن برسانم.

    سقراط گفت:همه‌ی این کارها را به خاطر آن می‌کردی که آن را بیمار
    می‌دانستی! آیا انسان تنها جسمش بیمار می‌شود؟

    آیا کسی که رفتارش نادرست است روانش
    بیمار نیست؟اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی‌شود.

    بیماری
    فکری و روان، نامش غفلت است.و باید به جای دلخوری و رنجش به کسی که بدی می‌کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد،

    و به او طبیب روح و دوای جان داد، پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل نگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده،

    و بدان که هر وقت کسی بدی می‌کند، در آن لحظه
    بیمار است.

    امضاء




  8. تشكرها 12

    tamana (20-01-1392), مانیل (05-12-1391), محامین (05-12-1391), مدير اجرايي (12-11-1391), نرگس منتظر (12-11-1391), یارمهدی (20-01-1392), کنیز فاطمه(سلام الله علیها) (12-11-1391), حیران (05-12-1391), حسنعلی ابراهیمی سعید (23-01-1397), رهرو سراج دل (12-11-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (05-12-1391), عهد آسمانى (17-01-1392)

  9. Top | #55

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    2403
    نوشته
    6,619
    صلوات
    80000
    دلنوشته
    55
    اَلـــلّـــ❤ـهـُـــ❤ـمَّ عَـــ❤ـجِـّــ❤ـلْ لِــ❤ـوَلــ❤ـیـــِّکَ ❤الــــْفــ❤ــَرَجْ
    تشکر
    44,869
    مورد تشکر
    29,510 در 7,770
    وبلاگ
    45
    دریافت
    16
    آپلود
    10

    پیش فرض قضاوت ممنوع!




    یه روزی پدری با بچه هاش سوار اتوبوس شدند ، بچه ها به شدت بی تابی و شلوغ می کردند.

    یواش یواش بیشتر مسافرا که عصبانی و کلافه شده بودند شروع کردند به اعتراض و غر زدن.
    پدر بچه ها به بغل دستیش گفت :
    ساعتی پیش همسرم در بیمارستان فوت کرده و بچه ها برای مادرشون بی تابی می کنند.
    بلافاصله این خبر دهان به دهان در اتوبوس پیچید و همه مسافرا رفتارشون عوض شد.
    هر کسی تلاش می کرد تا کار مثبتی بکنه و دل بچه ها رو به دست بیاره.
    یکی بهشون آب نبات می داد ، اون یکی نوازش شون می کرد و دیگری می خواست
    با حرف های قشنگ آروم شون کنه.
    مگه چه اتفاقی افتاده بود؟
    نه اتوبوس تغییر کرده بود ، نه مسافرا جابجا شده بودند و نه بچه ها دست از شلوغ کردن برداشته بودند.
    مسئله هنوز سر جاش بود ؛ ولی شرایط عوض شده بود.
    و تغییر در زاویه نگاه ، نوع قضاوت و برخورد اطرافیان رو هم عوض کرده بود.
    گاهی ماشینی جلوی ما می پیچه ، فردی بد رانندگی می کنه ، با سرعت و شتابان می ره...
    و ما داد و هوار راه می اندازیم ، تند و عصبانی می شیم ، اخم می کنیم...
    ولی شاید چند دقیقه قبل به اون خبر دادند که یکی از عزیزاش داره از دنیا می ره و
    اون هم به همین خاطر خیلی عجله داره.
    شاید...
    پس قضاوت نکن عزیز دلم.
    و با یه نگاه قشنگ و مثبت ، از اون لطیف بزرگ بخواه که مواظبش باشه ، کمک کنه
    تا تصادف و حادثه ای براش پیش نیاد ، سالم به مقصد برسه و توی مسیر به کسی لطمه نزنه.
    اگر هم اطمینان داری خطاکاره ، از خدای مهربون براش آگاهی و هدایت رو طلب کن.
    کاشکی یاد بگیریم که بجای قضاوت های پیاپی و منفی ، برداشت های مثبت و آرام بخش بکنیم.
    عزیز دلم ، به قول سهراب :
    چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.


    امضاء




  10. تشكرها 9

    tamana (20-01-1392), مانیل (05-12-1391), محامین (05-12-1391), یارمهدی (20-01-1392), کنیز فاطمه(سلام الله علیها) (05-12-1391), حیران (05-12-1391), حسنعلی ابراهیمی سعید (23-01-1397), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (05-12-1391), عهد آسمانى (17-01-1392)

  11. Top | #56

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه ،
    گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
    گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

    گفت: من رفتنی ام!
    گفتم: یعنی چی؟
    گفت: دارم میمیرم
    گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟
    گفت
    : نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
    گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

    با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟
    فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش گفتم:
    راست میگی، حالا سوالت چیه؟

    گفت:
    من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم ،کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد،با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن،آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی!!

    سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم،بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم،ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم،گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم،مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم،الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم.


    حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟
    گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

    آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم:
    راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
    گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

    یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم:
    مگه بیماریت چیه؟
    گفت: بیمار نیستم!
    گفتم: پس چی؟
    گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن:نه .حتی دکتر های خارجی هم گفتند نه! خلاصه حاجی ،مارفتنی هستیم،مگه وقتش فرقی هم داره ؟



    امضاء

  12. تشكرها 8

    tamana (20-01-1392), مانیل (05-12-1391), محامین (05-12-1391), یارمهدی (20-01-1392), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (05-12-1391), حسنعلی ابراهیمی سعید (23-01-1397), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (05-12-1391), عهد آسمانى (17-01-1392)

  13. Top | #57

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    شهریور 1391
    شماره عضویت
    3650
    نوشته
    1,040
    صلوات
    1500
    دلنوشته
    3
    مهدی جان! کی می شود مستجاب این انتظار من ...
    تشکر
    13,022
    مورد تشکر
    6,829 در 1,311
    وبلاگ
    4
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    حراجی شیطان


    می گویندروزی شیطان تصمیم گرفت ازکارخوددست بکشد.بنابراین اعلام کردابزارش راباقیمتی مناسب می فروشد.پس وسایل کارش راکه شامل خودپرستی ، نفرت ،حسرت ، تنبلی و...می شدبه نمایش گذاشت.
    اماشیطان حاضرنشدیکی ازابزارهای خودرا که بسیارکهنه وکارکرده
    به نظرمی رسیدراباقیمتی ارزان بفروشد.

    - کسی ازاوپرسیدکه این وسیله ی گران قیمت چیست؟
    - شیطان جواب داد:
    این وسیله گران قیمت نومیدی وافسردگی است.
    - پرسیدندچراین قدرگران است؟
    - شیطان جواب داد:
    زیرا این وسیله برای من بیش ازابزارهای دیگرموثربوده است.هرگاه سایروسایلم بی اثرمی شوند،تنها بااین وسیله می توانم قلب انسانها رابگشایم وکارم را انجام دهم.اگربتوانم کسی راوادارم که احساس ناامیدی ،یاس،دل سردی ،مطرود بودن وتنهایی کند،می توانم بااوهرچه بخواهم بکنم.من این وسیله راروی همه ی انسانها امتحان کرده ام وبه همین دلیل این همه کهنه است...



    ما انسانهاباید توهمه ی مراحل زندگیمون پنامون به خداباشه وبه

    خداتوکل داشته باشیم چون فقط باتوکل به خداوند متعاله که

    می تونیم شیطان ازوجودمون دورکنیم واونوشکست بدیم.



    امضاء

    ای
    یوسفی که یعقوب دلم

    منتظر عطر
    پیراهن تو ست!

    زودبیا ...

    ... اللهم عجل لولیک الفرج ...



  14. Top | #58

    عنوان کاربر
    عضو صمیمی
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    2403
    نوشته
    6,619
    صلوات
    80000
    دلنوشته
    55
    اَلـــلّـــ❤ـهـُـــ❤ـمَّ عَـــ❤ـجِـّــ❤ـلْ لِــ❤ـوَلــ❤ـیـــِّکَ ❤الــــْفــ❤ــَرَجْ
    تشکر
    44,869
    مورد تشکر
    29,510 در 7,770
    وبلاگ
    45
    دریافت
    16
    آپلود
    10

    پیش فرض



    پرنده بر شانه های انسان نشست .
    انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
    پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .
    اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
    انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .
    پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟
    انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .
    پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .
    انسان دیگر نخندید .
    انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد .
    چیزی که نمی دانست چیست .
    شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .
    پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .
    درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .
    پرنده این را گفت و پر زد .
    انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد
    روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
    آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت
    و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟
    زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .
    راستی عزیزم ، بال هایت را کجا گذاشتی ؟
    انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .
    آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!

    امضاء





  15. Top | #59

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن مناسبت ها
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1889
    نوشته
    30,275
    صلوات
    3665
    دلنوشته
    21
    تشکر
    53,332
    مورد تشکر
    88,493 در 29,317
    دریافت
    1
    آپلود
    0

    پیش فرض

    قیافه خدا



    يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بودبا مادر و پدرش،

    بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ماميده،
    بعد از چندروز که از تولد نوزاد گذشت .



    پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرارمی کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش

    می‌ترسيدن که پسرشون حسودیکنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای
    پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد کهپدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت
    در اتاق مواظبش باشن.



    پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش وگفت :

    داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….

    به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه؟
    آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟



    امضاء


    استشمام عطر ظهور در کانال آیه های انتظار

    channel :@ayeha





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





    اَلـــلّــــهـُــــمَّ عَــــجِـّـــلْ لِـــوَلـــیـــِّکَ الــــْفــــَرَجْ





  16. Top | #60

    عنوان کاربر
    عضو كوشا
    تاریخ عضویت
    فروردین 1392
    شماره عضویت
    5435
    نوشته
    124
    تشکر
    1,695
    مورد تشکر
    1,079 در 129
    دریافت
    4
    آپلود
    0

    پیش فرض

    پژوهش بسیار جالب یک دانشجو

    دانشجویی كه سال آخر دانشكده خود را می گذراند ، به خاطر پژوهشی كه انجام داده بود ، جایزه اول را گرفت .

    او در پژوهش خود از پنجاه نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر نظارت سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوكسید» را توسط دولت امضا كنند و برای این درخواست خود ، ادله­ ی زیر را بیان كرده بود :

    - مقدار زیاد آن باعث تعریق زیاد و استفراغ می شود .

    - یك عنصر اصلی باران اسیدی است .

    - وقتی به حالت گاز در می آید ، بسیار سوزاننده است .

    - استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود .

    - باعث فرسایش اجسام می شود .

    - روی ترمز اتومبیل­ها اثر منفی می گذارد .

    - حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است .

    از پنجاه نفر فوق ، چهل و سه نفر ، دادخواست را امضا كردند . شش نفر به طور كلی ، علاقه نشان ندادند و اما فقط یك نفر دقت کرد كه ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوكسید» در واقع همان آب است !!!!!!

    امضاء
    تمام افتخار من همین است
    که نقش پیشانی بند من یا فاطمه سلام الله علیها است



صفحه 6 از 11 نخستنخست ... 2345678910 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی