◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*► سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►
صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 64 , از مجموع 64
  1. #61
    مدیر ارشد انجمن مهدویت و انتظار
    حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1390
    صلوات
    80000
    دلنوشته
    55
    اَلـــلّـــ❤ـهـُـــ❤ـمَّ عَـــ❤ـجِـّــ❤ـلْ لِــ❤ـوَلــ❤ـیـــِّکَ ❤الــــْفــ❤ــَرَجْ
    نوشته : 6,708      تشکر : 44,869
    29,489 در 7,770 پست تشکر شده
    وبلاگ : 45
    دریافت : 16      آپلود : 10
    حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* آنلاین نیست.

    پیش فرض








    جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.
    زندگی را تماشا میكرد.
    رفتن و ردپای آن را.
    و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.
    جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند.
    او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود.
    او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.
    روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید،
    گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی.
    آدمها آوازت را دوست ندارند.
    غمگین شان می كنی.
    دوستت ندارند.
    می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
    قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.
    سكوت او آسمان را افسرده كرد.
    آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من!
    پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟
    دل آسمانم گرفته است.
    جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
    خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بسته اند.
    دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ.
    تو مرغ تماشا و اندیشه ای!
    و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.
    دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست.
    اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
    جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.



    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►





  2. #62
    عضو كوشا
    saba m آواتار ها

    تاریخ عضویت : مهر 1391
    نوشته : 163      تشکر : 2,914
    1,120 در 185 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    saba m آنلاین نیست.

    پیش فرض







    بهترین تصویر آرامش

    پادشاهي جايزه ي بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند
    به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود
    را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به
    هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ،
    رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
    پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر
    را انتخاب کرد. اولي ، تصوير درياچهء آرامي بود که کوههاي عظيم
    و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش
    مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند ،
    در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت ،
    پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ،
    که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است. تصوير دوم
    هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز
    و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک
    بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.
    اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ،
    در بريدگي صخره اي شوم ، جوجه ی پرنده اي را مي ديد . آنجا ،
    در ميان غرش وحشيانه ی طوفان ، جوجه ی کوچکی آرام
    نشسته بود. پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که
    برنده ی جايزه ی بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :
    " آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ،
    بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که مي گذارد
    در ميان شرايط سخت ، بماني و آرام باشي ...."

    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►
    اللَّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

    وَ مَماتى‏ مَماتَ محمّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ



  3. #63
    عضو وفادار
    عبدالله91 آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1391
    نوشته : 466      تشکر : 4,493
    2,848 در 493 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عبدالله91 آنلاین نیست.

    پیش فرض







    بسم الله الرحمن الرحیم

    مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست می‌کرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى‌فروخت.

    آن زن روستایی کره‌ها را به صورت دایره‌های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى‌خرید.

    روزى مرد بقال به وزن کره‌ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.

    هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره‌ها ۹۰۰ گرم است.

    او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره‌ها را به عنوان یک کیلویی به من مى‌فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

    مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:

    راستش ما ترازویی نداریم که کره‌ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم ....


    "یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه می‌گیرند."




    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►


  4. #64
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1390
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    نوشته : 11,560      تشکر : 114,281
    41,986 در 11,148 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 1
    شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) آنلاین نیست.

    پیش فرض









    ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ و روي آن ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :

    ﻣﻦ 50 هزار تومان ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﺩﺭﺱ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ.

    ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺒﻠﻎ 50 هزار ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﺎﻛﻦ ﻣﻨﺰﻝ است ، ﺷﺨﺺ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ، ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﻧﻔﺮ 12 ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ.

    ﺟﻮﺍﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻯ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ خروجی ﺣﺮﮐﺖ ﻛﺮﺩ، ﭘﻴﺮﺯﻥ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﭘﺴﺮﻡ، ﻭﺭﻗﻪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﻦ، ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻫﻤﺪﺭﺩﻯ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺧﻴﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ........




    ◄*♥*♥*► داستانهاي کوتاه پند آموز ◄*♥*♥*►

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif


  5. تشكرها 2


صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •