سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16

موضوع: ‍۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت ببري (داستانهاي بياد ماندني)‍۩~*~۩

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    ‍۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت ببري (داستانهاي بياد ماندني)‍۩~*~۩ ‍۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت ببري (داستانهاي بياد ماندني)‍۩~*~۩ ‍۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت ببري (داستانهاي بياد ماندني)‍۩~*~۩ ‍۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت ببري (داستانهاي بياد ماندني)‍۩~*~۩ ‍۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت ببري (داستانهاي بياد ماندني)‍۩~*~۩ ‍۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت ببري (داستانهاي بياد ماندني)‍۩~*~۩ ‍۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت ببري (داستانهاي بياد ماندني)‍۩~*~۩ محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #11

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    شماره عضویت
    399
    نوشته
    6,463
    تشکر
    19,312
    مورد تشکر
    12,227 در 3,771
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ‍۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت ببري (داستانهاي بياد ماندني)‍۩~*~۩

    چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟


    مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
    مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»...
    فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!»
    امضاء

  2. تشكرها 3

    مانیل (06-06-1392), شهیده (05-06-1392), شیخ رجبعلی خیاط(ره) (18-02-1392)

  3. Top | #12

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    شماره عضویت
    399
    نوشته
    6,463
    تشکر
    19,312
    مورد تشکر
    12,227 در 3,771
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض پاسخ : ‍۩~*~۩براي تو انتخاب کردم تا بخواني و لذت ببري (داستانهاي بياد ماندني)‍۩~*~۩

    پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
    آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
    پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
    اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
    تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
    این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
    پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
    " آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."

    امضاء

  4. تشكرها 5

    ملکوت (17-12-1389), مانیل (06-06-1392), شهیده (05-06-1392), شیخ رجبعلی خیاط(ره) (18-02-1392), شکيبا (08-03-1390)

  5. Top | #13

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    شماره عضویت
    399
    نوشته
    6,463
    تشکر
    19,312
    مورد تشکر
    12,227 در 3,771
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض *-*-*يک تسبيح از گل ياس*-*-*


    خودش مي کرد. بوي نعنا بااو بود و خاطره اش با ما ،خاطره يي از پيرزني با صفا که به يک نگاه صفت نيکويش رابه رخ هربيننده يي مي کشيدند ؛ننه يک مادر بود . هر چند که هيچ گاه فرزندي به دنيا نياورده بود. پيرزن دهاتي که هشت سال پيش وارد زندگي مان شد .ازهمان پيرزن هايي چادر گل منگلي که کوله بارسفرشان يک بقچه است وسرمايه شان صفايي که به يک نگاه مهرشان را توي دل آدم جا مي دهد.
    عمه ي مادرم بود.ازناسازگاري رماتيسم و رطوبت شمال پناه آورده بود به اين شهر شلوغ و براي اينکه گم نشود لابلاي غرغرهاي زن دايي به قول مادر ،بي انصافم ،آمد به خانه مان .
    ننه جون که آمد ،زندگي مان طور ديگري شد. او براي راه رفتن به ما نياز داشت و ما براي درد دل محتاج او بوديم. حتي مامان و بابا هم کمتر با هم دعوا مي کردند.
    داداش امير که ديگرهيچ ،روزهاي اول شايد نارضايتي اش را با گزيدن سبيل به رخ مادر مي کشاند.اما بعدها آن قدر وابسته ي پيرزن شده بود که تحمل چند روز دوري اش را نداشت .مثل بابا، مثل مامان و مثل من که حالا با ديدن جاي خالي ننه ناخودآگاه شروع به گريه کردم.
    ـ اي واي چي کار مي کني دختر ؟خيسم کردي . بيا واست يه يادگاري خريدم که همه ش يادم باشي.
    يک تسبيح دانه درشت مقابلم بود و ننه مثل هميشه مي خنديد. تسبيح را گرفتم و بويش کردم ، بوي عطر ياس مي داد. عطر مورد علاقه ي ننه.
    ـ با عطرخودم خوب معطرش کردم تا هر وقت بوش رو شنفتي ياد من بيفتي .
    ياد و يادگاري ،ننه اين اواخر مرتب در کلامش اين دو واژه را تکرار مي کرد و حالا هم باز حرف از رفتن مي زد.تسبيح را با حرص توي جيب مانتوم گذاشتم و براي اينکه او متوجه منظورم بشود ،اخم کردم . ننه باز خنديد و درحالي که دست مرا مي گرفت ، گفت :
    ـ اخمات رو واکن جان ننه ، آدم که به مسافرش اخم نمي کنه.
    بغض کردم و نگاهي به بابا انداختم . مامان که متوجه حالم شده بود ، گفت :
    ـ شبنم جون ،به ننه کمک کن بره تو اتاقش.
    دستان ننه دور بازويم مي لرزيد و سعي مي کردم گريه ام را از او مخفي کنم .حين رفتن شنيدم که بابا آهسته به مادر مي گفت :
    ـ بابا جون ننه که چيزيش نيست .دکتر مي گفت شايد خيالاتي شده که قرار بميره...
    يک دقيقه طول کشيد تا پيرزن را به تختش رساندم . روي تخت که دراز کشيد مي خواستم بروم که دستم را گرفت و گفت :
    ـ اگه مي خواي گريه کني ،همين جا گريه کن . مثل همون وقت که تجديد آوردي و از ترس بابات تا صبح زير چادرم خوابيدي.
    ديگر نتوانستم جلو خودم را بگيرم و زار زار گريه کردم . ننه نوازشم کرد واز تصور اينکه تا چند وقت ديگر اين چهره ي پاک و دوست داشتني را نخواهم ديد ،در شکوه را گشودم :
    ـ آخه ننه جون شما که چيزي تون نيست ، پس چرا اين قدر از رفتن مي گيد .مي ترسم او قدر به خودتون تلقين کنيد که زبونم لال واقعاً ...
    باز گريه کردم و ننه گفت :
    ـ من که به خودم تلقين نمي کنم . اين يه چيزيه بين من و خداي خودم .هرچيز و هر کسي توي اين دنيا يه عمري داره که مرگش دست خداست .حالا هم دست خود من نيست ، که از قبل هم به شما گفتم تا خودتون رو آماده کنيد و کمتر ناراخت بشيد.
    ننه که خوابيد از توي اتاق آمدم بيرون . آن قدر گريه کرده بودم که بابا به محض ديدنم ، چشمانش را ريز کرد و گفت :
    ـ چي شده شبنم ؟ آخه چرا با خودت همچين مي کني ؟خب بابا جون پيرزن يه چيزي گفته .منم اولش ترسيدم ،اما حالا که بردمش پيش يه متخصص خيالم راحت شده . دکتره مي گفت به غير از رماتيسم ، بدنش مثل ساعت کار مي کنه .
    حرفي نزدم و به اتاقم رفتم. از صبح فرصت نکرده بودم اتاق را تميز کنم و تصميم گرفتم با مرتب کردن وسايل اتاقم ، خودم را سرگرم کنم. تخت و ميز کامپيوتر و آشغال تخمه هايي که زير ميز بود و... عاقبت آب دادن به بوته يي که ننه زنده اش کرده بود.
    روزي را که اين بوته را پيدا کردم خوب به ياد داشتم . من و ننه از پارک سرکوچه بر مي گشتيم که چشمان پيرزن يک چوب خشک را توي جوي آب ديد و از من خواست برش دارم . خجالت مي کشيدم ، اما با اصرار راضي ام کرد. مي گفت مخلوق خداست و بايد از او مراقبت کند.درنظرم مسخره آمد که يک گياه خشک چطور مي تواند دوباره رشد کند. اما ننه آن را در يک گلدان کاشت و آن قدر با گياه حرف زد که جوانه زد و هنوز هم زنده است .
    آواي اذان که از لاي پنجره نيمه باز اتاق به گوشم رسيد ،ازافکارم خارج شدم و نماز خواندم . با صداي مادر که مي خواست براي شام پيش شان بروم از اتاق خارج شدم و قبل از هرچيزي پيش ننه رفتم. پيرزن نافله ي عشاء را تمام کرد و قبل از آنکه چيزي به او بگويم ،با چشمانش اشاره کرد نزديکش بروم . نشستم و به آرامي گفت :
    ـ رو به قبله که خوابونديم ، برو از اتاق بيرون و چند دقيقه بعد از مامان بابت بخواه زنگ بزنن به داييت.
    گيج شده بودم. ننه پيشاني ام را بوسيد و من مثل آدم هاي مسخ شده لرزان و منگ از اتاق خارج شدم . کمي طول کشيد که به خودم مسلط شدم و به آشپزخانه رفتم . مامان به محض ديدنم حدس زد چه اتفاقي افتاده و سريع به طرف اتاق ننه دويد ، بابا هم پشت بندش. از همان جا شنيدم که بابا فرياد زد:
    ـ ديگه نفس نمي کشه . قلبش هم نمي زنه...
    تسبيح يادگاري ننه توي جيبم بي قراري مي کرد و عطرخودش ياس همه ي خانه را در برگرفته بود.

    منبع:نشريه 7 روز زندگي ،شماره 91

    امضاء

  6. تشكرها 6

    ملکوت (17-12-1389), مانیل (06-06-1392), کنیز فاطمه(سلام الله علیها) (05-06-1392), شهیده (05-06-1392), شیخ رجبعلی خیاط(ره) (18-02-1392), شکيبا (08-03-1390)

  7. Top | #14

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    دی 1389
    شماره عضویت
    970
    نوشته
    1,662
    تشکر
    8,737
    مورد تشکر
    6,840 در 1,628
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند

    .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
    او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
    سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
    در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
    ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد
    ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
    ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
    - خدايا نجاتم بده
    - آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
    - بله باور دارم كه مي تواني
    - پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...
    لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
    فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...

    و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟
    درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه و همواره بیاد
    و مراقب شماست

    امضاء



  8. تشكرها 2


  9. Top | #15

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    تیر 1397
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    1,061
    تشکر
    1,593
    مورد تشکر
    1,668 در 677
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    یر فرزانه و جنگل وحشت


    در سرزمینی دور، میان کوهستان و جنگل، قبیله ای میزیست با ترسی همیشگی از موجوداتی عجیب الخلقه که مردمان قبیله از قدیم آنان را زندگی خواران می نامیدند.
    هر روز قبل از غروب خورشید. بزرگان و مردان و زنان رشید و دلیر قبیله، دور اتشی بزرگ جمع می شدند و گرداگرد پیری فرزانه، طبل بدست می نشستند و با ریتم پیر فرزانه، شروع به نواختن می کردند و همانطور که پیر فرزانه اولین ضربه را به طبل می نواخت، دیگران هم گوش هایشان را تیز می کردند و با همان ریتم هم نوا میشدند و تا امتداد شب، صدای طبلشان، همه کوهستان را فرا می گرفت و تا طلوع خورشید، با هم طبل می نواختند.

    به گفته پیر فرزانه و دیگر بزرگان قبیله، آهنگ طبل نواختن آنان، گوش های زندگی خواران را به حدی می آزرد که نمی توانستند به مردم قبیله آسیبی برسانند و رسم طبل نوازی هر شب قبیله، از سالهای دور ادامه داشت. در میان مردان و زنان دلیر قبیله، جوانی بود که از کودکی رسم طبل نوازی را آموخته بود و هر شب، با دیگر دلیران، با ریتم نوای طبل پیر فرزانه، هم نوا میشد.

    علاقه او بیشتر به نوای طبل پیر فرزانه بود تا به دلیل ان و در طول سالها که با پیر فرزانه هم نوایی کرده بود، دستش در نواختن، مجرب شده بود اما باورش از دلیل نواختن ارام ارام کم شده بود. جوان در طول زندگی اش، هیچ زندگی خواری را از نزدیک ندیده بود و فکر می کرد وجود آنان افسانه ای بیش نیست و گاه گاه بجای همنوا شدن با پیر فرزانه، طبلش را بر می داشت و به گوشه ای میرفت و برای خودش می نواخت اما چون هرشب اطراف پیر فرزانه جمع زیادی از زنان و مردان دلیر برای طبل نوازی حضور داشتند.

    غیبت او هیچ گاه بچشم کسی نمی امد یک شب جوان تصمیم گرفت به تنهایی به جنگل تاریک و کوهستان ظلمانی اطراف قبیله برود تا خود مطمین شود وجود زندگی خواران افسانه ای باطل است. کوله بار کوچکی جمع کرد و طبلش را برداشت و دل به کوه و جنگل زد. هر چه در میان کوهستان و جنگل جلو تر می رفت، صدای طبل پیر فرزانه و مردان و زنان دلیر کم تر و کم تر میشد و تا جایی پیش رفت که دیگر صدایی از طبل ها به گوشش نرسید. ظلمت و سکوت جنگل و کوهستان، پاهایش را به لرزه در آورد.

    کوله بارش را در پناه درختی بر زمین گذاشت و همانجا نشست ساعتی گذشت و کم کم صدای قدم هایی در ظلمت به گوشش رسید که به او نزدیک میشدند. صدای پاهایی که هرچه نزیک تر می شدند، بر سرعت قدم هایشان افزون میشد. جوان نمی توانست باور کند موجوداتی در دل ظلمت در کوهستان باشند پس طبلش را برداشت و به بالای درخت رفت.

    پس از دقایقی از بالای درخت موجودات عجیب الخلقه ای را دید هم قد و قامت انسان اما هر کدامشان چند دست و پا داشتند و گوشهایی بزرگ در دو طرف سرشان و دهانی گشاد که از دندانهایشان، خون می چکید. آنان به سمت کوله بار جوان رفتند و شروع به بو کشیدن آن کردند و بعد نگاهشان به بالای درخت افتاد و جوان را آن بالا دیدند و شروع به بالا رفتن از درخت کردند تا دستشان به جوان برسد جوان ترسیده بود و تنها چاره اش را در این دانست تا به رسم مردم قبیله، شروع به نواختن طبل کند پس طبلش را میان پاهایش قرار داد و از روی همان شاخه قطوری که بر آن نشسته بود، با آخرین ریتمی که از پیر فرزانه آموخته بود، شروع به نواختن کرد.

    با صدای طبل جوان، زندگی خواران گوشهایشان را گرفتند و بسرعت از جوان دور شدند و جوان همانجا تا صبح طبل نواخت صبح با طلوع خورشید، جوان از درخت پایین آمد و به سمت قبیله به راه افتاد و بعد از رسیدن به قبیله، تا غروب خودش را از دیگران مخفی کرد و در گوشه خانه اش فقط به زندگی خواران و پیر فرزانه فکر کرد.

    با غروب خورشید طبلش را برداشت و به سمت حلقه ی مردان و زنان دلیر اطراف آتش رفت و کنار پیرفرزانه نشست. پیر فرزانه نگاهی به جوان انداخت و گویی در چشمش ایمان را دید و با مهربانی لبخندی به او زد و جوان اینبار با ایمان قلبی، با ریتم پیر فرزانه، شروع به نواختن کرد









    امضاء


  10. Top | #16

    عنوان کاربر
    مدير بخش
    تاریخ عضویت
    تیر 1397
    شماره عضویت
    9091
    نوشته
    1,061
    تشکر
    1,593
    مورد تشکر
    1,668 در 677
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    استادی با شاگردش از باغى ميگذشت


    چشمشان به يک کفش کهنه افتاد


    شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند . بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم


    استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛ بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين


    مقدارى پول درون آن قرار بده.


    شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند.


    کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را ديد.


    با گريه فرياد زد : خدايا شکرت.خدايی که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى.ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويی به نزد آنها باز گردم و همينطور اشک ميريخت


    استاد به شاگردش گفت: هميشه سعى کن براى خوشحالی خود ، ببخشى نه بستانی







    امضاء


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی