•*✿*•  حکایتهای اخلاقی •*✿*• سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
•*✿*•  حکایتهای اخلاقی •*✿*•
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض •*✿*• حکایتهای اخلاقی •*✿*•







    داستانهای اخلاقی

    http://www.tahoorkotob.com/tahoorcategory.php?cid=2&mid=4


    •*✿*•  حکایتهای اخلاقی •*✿*•

  2.  

  3. #2
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : •*✿*• حکایتهای اخلاقی •*✿*•




    آزادی معنوی در کلام سعدی

    سعدی در گلستان می گوید دو تا برادر بودند یکی توانگر و دیگری درویش. توانگر به قول او در خدمت دیوان بود، خدمتگزار بود، ولی آن درویش یک آدم کارگر بود و به تعبیر سعدی از زور بازوی خودش نان می خورد. می گوید برادر توانگر یک روز به برادر درویش گفت برادر! تو چرا خدمت نمی کنی از این مشقت برهی؟ تو هم بیا مثل من در خدمت دیوان تا از این رنج و زحمت و مشقت، از این کارگری، از این هیزم شکنی، از این کارهای بسیار سخت رهایی یابی. می گوید برادر درویش جواب داد : تو چرا کار نمی کنی تا از ذلت خدمت برهی؟ تو به من می گویی تو چرا خدمت نمی کنی تا از رنج و مشقهت کار برهی، من به تو می گویم تو چرا کار نمی کنی، متحمل رنج و مشقت نمی شوی تا از ذلت خدمت برهی؟ این، خدمت را با آن همه مال و ثروت و توانایی ای که دارد ولی چون خدمت است، چون سلب آزادی است، چون خم شدن پیش غیر است، ذلت تشخیص می دهد. بعد می گوید: خردمندان گفته اند که نان خود خوردن و نشستن به، که کمر زرین بستن و در خدمت دیگری ایستادن.
    به دست آهن تفته کردن خمیر *** به از دست بر سینه پیش امیر


    •*✿*•  حکایتهای اخلاقی •*✿*•

  4. #3
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : •*✿*• حکایتهای اخلاقی •*✿*•




    آزمایش الهی با نعمتهای دنیوی

    قرآن کریم داستانی را به طور اشاره ذکر می کند، می فرماید: " «انا بلوناهم کما بلونا أصحاب الجنه»"(سوره قلم آیه 17؛ ما اینها را ( یعنی همین سران قریش که از این صفات رذیله سر درآوردند ) مورد ابتلا و آزمایش قرار دادیم، یعنی با دادن مال و ثروت و با این مال و ثروتها اینها را در آزمایشگاه بزرگ خودمان قرار دادیم آنچنانکه آن باغداران را ( قرآن اسمی نمی برد، همین قدر اشاره می کند ) در این آزمایشگاه قرار دادیم .
    آزمایش الهی معلوم است که به این شکل نیست که در روز خاصی عده ای را دعوت کنند، کاری به آنها بدهند و بگویند ما می خواهیم شما را آزمایش کنیم، ببینیم چه کسی از آزمایش خوب بیرون می آید. اساسا تمام دنیا آزمایشگاه است و تمام جریانهای خوب و بدی که برای انسان قدم به قدم پیش می آید آزمایش است، یعنی انسان در هر قدمی که برمی دارد همان قدمش یک نوع آزمایش است، در واقع برای این است که نوع عکس العملی که او در مقابل این آزمایش نشان می دهد مشخص شود، حال می خواهد آنچه در سر راه انسان قرار می گیرد نعمت باشد یا بلا و مصیبت. نعمت همان مقدار برای انسان مایه آزمایش است که بلا و نقمت. می خواهد بفرماید: ما اینها را آنچنان مورد آزمایش قرار دادیم که آن باغداران معهود را مورد آزمایش قرار دادیم، یعنی همچنان که آنها را با نعمت مورد آزمایش قرار دادیم، اینها را نیز چنین کردیم، عاقبت اینها هم درست مثل عاقبت آنهاست. حال داستان آنها چیست؟ داستان آنها را قرآن کریم همین طور که سبک و دابش است طوری نقل می کند که نه از کسی اسم می برد، نه تاریخ ذکر می کند و نه خصوصیات را، آن اصل مطلب را ذکر می کند، ولی بعد در روایات توضیحی برای این مطلب آمده است. قرآن همین قدر «به مطلب» اشاره می کند، ولی به کمک آنچه در روایات آمده است مفاد آیات روشن تر می شود.



    داستان باغداران
    مردی بوده است اهل خیر و باغدار و فرزندانی داشته است. ( در این جهت تفاسیر اختلاف کرده اند که در همین دوره اوایل اسلام بوده است یا اساسا مربوط به امم گذشته است. ) این مرد، همچنانکه داب و سنت اهل خیر است، کار می کرده، زحمت می کشیده و محصولی به دست می آورده است و همیشه فقرا را در این محصول شریک می کرده است، که در قرآن کریم است: «و الذین فی اموالهم حق معلوم للسائل والمحروم» ( معارج/ 24 و 25؛ ترجمه: و همانان که در اموالشان حقی معین است، برای سائل و محروم). این آیه در دو جای قرآن است، در یک جا کلمه " معلوم " را دارد، در جای دیگر ندارد: «و فی اموالهم حق للسائل و المحروم» ( ذاریات / 19؛ ترجمه: و در اموالشان سهمی برای سائل و محروم بود). سائلان یعنی فقرایی که خودشان اظهار فقر می کنند، محرومان یعنی کسانی که اظهار فقر نمی کنند ولی فقیر هستند. قرآن در اوصاف متقین می فرماید: آنها که مسکینان و محرومان و سائلان حقی در مال آنها دارند. نمی فرماید: از مال خودشان به آنها می دهند، می گوید: آنها حقی در مال اینها دارند. در روایات وارد شده است که آیا مقصود همان زکات و وجوه واجب است؟ تصریح شده که خیر، آن حسابش علی حده است، چون آن مقداری که زکات تعلق می گیرد مال آنها نیست . در وجوه دیگر مانند خمس هم همین طور است ( البته در این جهت اختلاف نظر است، ولی در معنا می شود گفت مال آنها نیست. ) می فرماید: کسانی که در همان چیزی که ملک مطلق و مال خالص شرعی آنها حساب می شود، حقی برای سائلان و محرومان است.

    آن مرد اهل خیر هم اینچنین مردی بود و قهرا سائلان و محرومان او را شناخته بودند. هر سال موعد برداشت محصول که می شد فقرا انتظار داشتند که باغهای فلان کس عن قریب محصول می دهد، چیزی گیر ما می آید. این پدر می میرد، بچه ها به اصطلاح روشنفکر می شوند، می گویند: این چه کاری است: برویم زحمت بکشیم، جان بکنیم، موقعش که می شود عده ای به اینجا بیایند، یک مقدار این ببر، یک مقدار آن ببر. از طرفی اینجا شناخته شده است، اگر به عادت همه ساله مردم بفهمند که چه روزی روز برداشت محصول و جمع کردن و چیدن است، باز به اینجا می آیند. آمدند با یکدیگر تبانی کردند، گفتند: به هیچ کس اطلاع ندهیم که ما چه روزی می خواهیم برویم محصول را بچینیم، هنوز طلوع صبح نشده حرکت کنیم که در صبح بسیار زود، ما روی محصول باشیم و تا وقتی که مردم خبر شوند ما تمام میوه را چیده باشیم. قرآن یک تعبیری دارد، می فرماید: « و قال اوسطهم . (سوره قلم آیه 28، عاقل ترشان گفت)، در میان این برادران یک برادر بوده که معتدل تر بوده است، یعنی معتدل فکر می کرده، مثل پدرش فکر می کرده است. او اینها را از این کار نهی کرده و گفته است این کار را نکنید، مصلحت نیست، خدا را فراموش نکنید، از خدا بترسید، مرتب خدا را به یاد اینها آورده است. ولی اینها به حرف او گوش نکردند. او هم از باب اینکه در اقلیت بوده اجبارا دنبال اینها آمده درحالی که فوق العاده از عمل اینها ناراضی بوده است.
    همان شب که اینها برای فردا صبحش چنین تصمیمی داشتند، قرآن همین قدر می گوید که " « فطاف علیها طائف من ربک »"« سوره قلم آیه 19، پس بلایی فراگیر از جانب پروردگارت آن باغ را فرا گرفت». ( طائف یعنی عبورکننده ) یک عبورکننده ای را خدا فرستاده بود. اما قرآن نمی گوید آن عبورکننده چه بود، چه آفتی بود، چه بلایی بود، آیا از نوع انسان بودند یا نبودند. خلاصه یک بلای آسمانی بر این باغ فرود آمد که آنچه میوه داشت از بین برد ( بعد در تفسیر آیه می گوییم که خود باغ را از بین برد یا از آیه بیش از این استفاده نمی شود که از میوه های باغ چیزی باقی نگذاشت، مثل لشکری که بریزند و همه چیز را ببرند ). صبح زود که شد گفتند: " «اغدوا علی حرثکم» «سوره قلم آیه 22؛ که بامدادان به سوی کشت خویش روید»" آن صبحانه و زود هنگام بدوید. قرآن می گوید: وقتی می رفتند می گفتند آرام حرف بزنید. آرام حرف می زدند که صدایشان را کسی نشنود، یک وقت کسی خبردار نشود که بعد دیگران را خبردار کند. طبق نشانه می رفتند ( لابد آن باغ در میان باغهای دیگران بوده است )، چشمشان به باغشان افتاد، دیدند این که آن باغ دیروز نیست، همه چیزش عوض شده است. خیال کردند راه را گم کرده اند و این باغ آنها نیست. گفتند: این باغ ما نیست، راه را گم کرده ایم. کمی دقت کردند، گفتند نه، همان است، یک حادثه ای پیش آمده است. فورا آن فردی که فرد معتدلشان بود گفت: نگفتم به شما که نیتتان را اینقدر کج نکنید؟ این اثر نیت سو است. بعد قرآن می گوید که اینها اظهار توبه کردند و گفتند : اشتباه کردیم.
    این جریان را قرآن این طور ذکر می کند، می خواهد بفرماید: ببینید که این غرور مال انسان را چه می کند، به چه فکرها و اندیشه ها می اندازد! به جای اینکه شکر منعم را بجا بیاورد و شکرانه این نعمت، حق سائلان و محرومان و بیچارگان را بدهد، چنین نقشه ها می کشد! این نمونه ای است از اینکه انسان ، با نعمت آن هم با نعمت مال مورد آزمایش الهی قرار بگیرد. بعد می گوید اینها هم «سران قریش» با نعمت مال مورد آزمایش قرار گرفتند، و اینهمه اخلاق فاسدی که دارند ریشه اش اگر درست تحلیل و جستجو کنید همان حساب دارم دارم است، آن دارم دارم، اینها را به اینجا رساند.
    •*✿*•  حکایتهای اخلاقی •*✿*•

  5. #4
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : •*✿*• حکایتهای اخلاقی •*✿*•




    آفات ثروت برای انسان ضعیف النفس

    شخصی به نام ثعلبه که خیلی زاهد و متقی و اهل تهجد و نماز شب بود همه نمازهای پیغمبر را شرکت می کرد و نمی گذاشت یک رکعت جماعت یا نافله اش تعطیل بشود، مرتب پیش پیغمبر می آمد و می گفت: یا رسول الله! از خدا بخواه مرا ثروتمند کند. پیغمبر می فرمود: تو کار را به جریان طبیعی واگذار کن، شاید مصلحت این نباشد. نه یا رسول الله! من می خواهم به این اغنیا یاد بدهم که اصلا پول خرج کردن و در راه خدا خرج کردن چگونه است. پیغمبر هم برای او دعا کرد.
    خدا دعا را برای امتحان خود او و همه مردم مستجاب کرد. گوسفندهایی پیدا کرد. به سرعت چیزدار شد، مخصوصا گوسفندش خیلی زیاد شد. کم کم فکر کرد گوسفند زیاد شده، دیگر در شهر نمی شود گوسفند ها را اداره کرد، برویم بیرون یک جایی تهیه کنیم تا بتوانیم گوسفندها را به چرا ببریم.
    کم کم ظهر دیگر به نماز جماعت نمی رسید. با خود می گفت حالا یک وعده را نخواندیم مهم نیست، به یک وعده نماز جماعت اکتفا می کنیم. می آمد به سرعت خودش را به صفهای آخر می رساند یک نمازی می خواند و می رفت.
    کم کم کارش توسعه پیدا کرد، گفت باید برویم فلان منطقه یک جایی انتخاب کنیم. به آنجا رفت. تا قضیه رسید به آنجا که آیه زکات نازل شد و پیغمبر مامور جبایت برای اخذ زکات فرستاد. وی اول سراغ او رفت، گفت: دستور خداست که این مقدار باید بدهی تا صرف راه خدا بشود. گفت: آیا اختصاص به من دارد؟ گفت: نه، شامل دیگران هم می شود. گفت: اول برو سراغ دیگران بعد بیا سراغ من. رفت سراغ دیگران کارهایش را انجام داد و برگشت.
    ثعلبه مدتی نگاه کرد، زیر و رو کرد، گفت: این با باج گرفتن چه فرق می کند؟ چشم فقرا کور بشود می خواستند کار بکنند. این همان آدمی بود که می گفت: «لئن اتینا من فضله لنصدقن و لنکونن من الصالحین؛ اگر از فضل خود (ثروت) به ما ببخشی حتما انفاق می کنیم و از صالحین خواهیم شد» و می گفت: ما که کریمیم پول نداریم، آنهایی که پول دارند کرم ندارند.

    در این جور آزمایشها اگر انسان مراقب خود نباشد به غفلت فرو می رود.

    •*✿*•  حکایتهای اخلاقی •*✿*•

  6. #5
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : •*✿*• حکایتهای اخلاقی •*✿*•




    توبه ابولبابه

    بنی قريظه خيانتی به اسلام و مسلمين كردند. پیامبر اکرم تصميم گرفت كه كار آنان را يكسره كند. آنها گفتند: ابولبابه را پيش ما بفرست، او با ما هم پيمان است، ما با او مشورت می كنيم. پيغمبر اكرم فرمود ابولبابه برو. او هم رفت. با او مشورت كردند، ولی در اثر يك روابط خاصی كه با يهوديان داشت، در مشورت منافع اسلام و مسلمين را رعايت نكرد. جمله ای گفت، اشاره ای كرد كه آن جمله و آن اشاره به نفع يهوديان بود و به ضرر مسلمين. آمد بيرون و احساس كرد كه خيانت كرده است. حالا هيچكس هم خبر ندارد. قدم كه بر می داشت و بطرف مدينه می آمد اين آتش در دلش شعله ورتر می شد.

    به خانه آمد ولی نه برای ديدن زن و بچه، بلكه يك ريسمان با خودش برداشت و رفت به مسجد پيغمبر، خودش را با ريسمان محكم به يك ستون بست و گفت: خدايا تا توبه من قبول نشود من خودم را از اين ستون باز نخواهم كرد. فقط برای خواندن نماز يا قضای حاجت دخترش می آمد و ريسمان را باز می كرد. مقدار مختصری هم غذا می خورد. مشغول التماس و تضرع بود كه خدايا غلط كردم، گناه كردم، خدايا به اسلام و مسلمين خيانت كردم، خدايا به پيغمبر تو خيانت كردم، خدای توبه من قبول نشود من خودم را از اين ستون باز نخواهم كرد تا بميرم.

    گفتند: يا رسول الله! ابولبابه چنين كرده است. فرمود: اگر پيش من می آمد و اقرار می كرد من در نزد خدا برايش استغفار می كردم ولی او مستقيم رفت پيش خدا و خدا خودش به او رسيدگی می كند. من نمی دانم دو شبانه روز طول كشيد يا بيشتر. پيغمبر اكرم در خانه ام سلمه بود كه به آن حضرت وحی شد كه توبه اين مرد قبول است. پيامبر فرمود: ام سلمه توبه ابولبابه قبول شده. ام سلمه گفت: يا رسول الله! اجازه می دهيد كه من اين بشارت را به او بدهم؟ فرمود: مانعی ندارد. اطاقهای خانه پيغمبر هر كدام دريچه ای به سوی مسجد داشت و آنها را دور تا دور مسجد ساخته بودند. ام سلمه سرش را از دريچه بيرون آورد و گفت: ابولبابه بشارتت بدهم كه خدا توبه تو را قبول كرد. اين حرف مثل توپ در مدينه صدا كرد كه خدا توبه ابولبابه را قبول كرد. مسلمين ريختند كه ريسمان را از او باز كنند. گفت: نه، كسی باز نكند، من دلم می خواهد كه پيغمبر اكرم با دست مبارك خودشان مرا باز كنند. گفتند: يا رسول الله! ابولبابه خواهشش اين است كه شما بياييد با دست مبارك خودتان او را باز كنيد.

    پيامبر آمد و باز كرد. (توبه حقيقي يعني اين) فرمود: ابولبابه! توبه تو قبول شد. آنچنان پاك شدي كه مصداق آيه «ان الله يحب التوابين و يحب المطهرين، خدا توبه کاران و پاکی طلبان را دوست دارد» (بقره/222) شدي. الآن تو حالت آن بچه اي را داري كه از مادر متولد مي شود. ديگر لكه اي از گناه در وجود تو وجود ندارد. (كساني كه به مدينه مشرف شده اند مي دانند كه در روي يكي از ستونهاي مسجدالنبي نوشته شده است: «اسطوانة التوبه» يا «اسطوانة ابي لبابة». اين همان ستوني است كه البته آن موقع چوبي بوده ولي محل ستونها تغيير نكرده است. اين همان استوانه اي است كه پيغمبر اكرم با دست مبارك خودشان ابولبابه را از آن باز كردند).

    بعد ابولبابه عرض كرد: يا رسول الله! مي خواهم به شكرانه اين نعمت كه خدا توبه مرا پذيرفت، تمام ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم. فرمود: اين كار را نكن. گفت: يا رسول الله! اجازه بدهيد دو ثلث ثروتم را به شكرانه اينكه توبه ام در راه خدا قبول شده صدقه بدهم. فرمود: نه. گفت: اجازه بدهيد نصف ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم. فرمود: نه. اجازه بده يك ثلث ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم. فرمود: مانعي ندارد.

    اسلام است و همه حسابهايش درست؛ چرا مي خواهي همه ثروتت را صدقه بدهي، چرا مي خواهي نصف ثروتت را صدقه بدهي، زن و بچه ات چه كنند؟ يك مقدار، يك ثلث را در راه خدا بده، بقيه اش را نگه دار.
    •*✿*•  حکایتهای اخلاقی •*✿*•

  7. #6
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : •*✿*• حکایتهای اخلاقی •*✿*•




    توبه بشر حافی

    امام کاظم علیه السلام (ع) از بازار بغداد می گذشت. می دانيم وضع امام چطور بوده است (با كبكبه و طنطنه و اين حرفها نبوده است). از يك خانه ای صدای ساز و آواز و طرب بزن و بكوب بلند بود. وقتی كه امام از جلوی آن خانه می گذشت، كنيزی از خانه بيرون آمده بود در حاليكه ظرف خاكروبه ای در دست داشت كه آورده بود تا مثلا مأمورين شهرداری آنرا ببرند. امام از او پرسيد: صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟ كنيز از اين سئوال تعجب كرد، گفت: خوب معلوم است كه آزاد است، صاحب اين خانه "بشر حافی" است كه يكی از رجال و شخصيتهای معروف اين شهر است. اين چه سئوالی است كه شما می كنيد؟ حالا شايد سؤال و جوابهای ديگری هم رد و بدل شده است كه اينها در تاريخ و حديث نوشته نشده است ولی اينقدر هست كه برگشتن اين كنيز طول كشيد.

    وقتی كه بخانه برگشت صاحب خانه "بشر" از او پرسيد: چرا طول كشيد، چرا دم در معطل شدی؟ گفت: يك آقائی آمد از اينجا رد بشود با اين نشانی و اين علائم، با من چنين گفتگو كرد، از من اينجور سؤال كرد و اينجور جواب دادم، در آخر كار به من گفت: بله معلوم است كه او بنده نيست و آزاد است، اگر بنده می بود كه اين سر و صدا اينجا بلند نبود، اين بزن و بكوبها نبود، اين شرابخواريها نبود، اين عياشيها نبود. بشر تا اين جمله را شنيد و با علاماتی كه اين زن از آن مرد گفت و تعريف كرد فهميد كه موسی بن جعفر بوده است. (حالا وادار كردن به توبه و انقلاب درونی ايجاد كردن اينست. اينها ديگر از كارهای انبياء و اولياء است. غير انبياء و اولياء قدرت چنين كاری را ندارند)

    اين مرد مهلت كفش بپا كردن هم پيدا نكرد، با پای برهنه دويد دم درب، پرسيد از كدام طرف رفت، گفت: از اين طرف. دويد تا به امام رسيد، خودش را به دست و پای امام انداخت و گفت: آقا شما راست گفتيد من بنده هستم، ولی حس نمی كردم كه بنده هستم، آقا از اين ساعت می خواهم واقعا بنده باشم. آمده ام بدست شما توبه كنم. همانجا بدست امام توبه كرد و برگشت و تمام آن بساط را از ميان برد و از آن پس هم ديگر كفش به پايش نكرد و در بازارها و خيابانهای بغداد با پای برهنه راه می رفت و به او می گفتند: "بشر حافی" يعنی بشر پا برهنه''. گفتند چرا با پای برهنه راه ميروی؟ گفت: چون آن توفيقی كه در خدمت امام موسی بن جعفر نصيب من شد در حالی بود كه پايم برهنه بود. دلم نمی خواهد كه ديگر كفش به پايم كنم، می خواهم آن هيئتی را كه در آن، توفيق نصيب من شد برای هميشه حفظ كنم.
    •*✿*•  حکایتهای اخلاقی •*✿*•

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •