سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: تهران دو كوهه قشنگی نیست

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    كاربر ويژه
    تاریخ عضویت
    شهریور 1388
    شماره عضویت
    55
    نوشته
    7,147
    صلوات
    14
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    1,515
    مورد تشکر
    3,992 در 2,074
    دریافت
    6
    آپلود
    8

    پیش فرض تهران دو كوهه قشنگی نیست



    برای آنهایی كه هنوز زنده اند و به فراموشی سپرده نخواهند شد

    گفتم : می شنوی كه چه آهنگ حزینی دارد ؟!
    گفت : آری . . . . است كه می خواند
    گفتم : نه ، صدای قافله را می گویم ، دو كوهه كه دارد دور می شود.
    گفت : دور نمی شود ، دارد گم می شود .
    گفتم : من نمی گذارم كه صدای زنگ قافله دوكوهه توی دالان گوشهایم گم شود .
    گفت : گم می شود ، دیر یا زود
    گفتم : هنوز صدایش را می شنوم ، انگار كه زنده است .
    گفت : این انعكاس دور صدائی ست كه سالها مرده است .
    گفتم : من جا مانده ام ، . . . باید بروم . . . قافله دوكوهه دارد می رود.
    گفت : «« می رود »» نه بگو «« رفت »»
    گفتم : هوای آن روزها رو كردم . . . . هوای دوكوهه !
    گفت : اصحاب كهف شده ای و سكه بی وقت می خواهی ؟ !
    گفتم : دلم برای آن روزها تنگ شده و حسرت یك شبش را دارم .
    گفت : سال دو هزار ونه را گذراندیم ، دوره دلدادگی به خاطره ها گذشت ، از اینترنت حرف بزن
    گفتم : سی دی برای گنجاندن شبهای دو كوهه سرد است .
    من نمی توانم حاج همت را با آن همه عظمت توی حقارت سی دی جای دهم .
    گفت : دیروزها تمام شد ، با تمام دو كوهه ها و حاج همت ها
    گفتم : دو كوهه ها و حاج همت ها و باكری ها كه تمام نمی شوند.
    گفت : شعار نده ، به خیابان شهرت نگاه كن ، آنها را می بینی ؟
    گفتم : نه ، هیچ كدامشان را . . .
    گفت : رنگی از باكری می بینی ؟
    گفتم : نه ، انگار هیچ كَس هم رنگ او نیست .
    گفت : رد حاج همت را چه ؟ جای پایش را توی همه دود و غبار پیدا می كنی ؟
    گفتم : نه ، انگار . . . .
    گفت : نه ، انگار . . . مطمئن باش كه راه آنها گم شده است .
    گفتم : من هنوز می بینم شان ، حی و حاضر و زنده .
    گفت : چشم ها را باید شست ، جور دیگه باید دید .
    گفتم : راست می گویم . من آن قافله را ، من جا مانده ام . . .
    گفت : جنگ تمام شد ، دروازه شهادت را بسته اند. چفتش را هم انداخته اند .
    گفتم : شهادت را با زخم و تیر نمی دهند ، خیلی ها شهید شده اند پیش از آنكه بمیرند.
    گفت : رفته ایم توی هشتاد و هشت ، سال خودت را باور كن .
    شهادت غزل معاصر نیست . خاك و خاكریز رفته توی عكس ها
    گفتم : توی خیابان ها هم می شود خاكریز زد . خاكریز ها تقویم ندارند .
    گفت : باور كن از دو كوهه تنها اسم و خاطره اش مانده.
    گفتم : تو باور كن من هنوز هر صبح با صدای اذان دو كوهه از خواب بیدار می شوم .
    گفت : اینجا تهران است ، دو كوهه نیست . باید مراقب باشی چه می گویی و چه می كنی .
    گفتم : من همه جا را دو كوهه می بینم ، اما
    چه حیف كه تهران دو كوهه قشنگی نیست
    برگرفته از دل نوشته هایی از حاج حمید



    امضاء
    خدایا...
    خسته ام از همه چیز...
    ...از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
    خسته اماز اینکه دیگر دعاهایم اجابت نمی شوند
    نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
    خدایا...شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
    من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام .می پذیری؟

  2. تشكرها 2


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی