طلبه صفر کیلومتر! سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
طلبه صفر کیلومتر!
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    عضو آشنا

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 8      تشکر : 4
    55 در 14 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    irtaha آنلاین نیست.

    طلبه صفر کیلومتر!




    به نام خدا


    خاطره اي كه از امروز نقل ميشود يه داستان واقعيه براي يكي از بچه محل هاي خودمون . اگه مي خواهید ببينيد كه در باغ شهادت باز ، باز است با ما همراه باشید .

    ... نفهميدم كي خوابم برد . اما در خواب همش كابوس مي ديدم ،‌.... ساعت ها همين طور به كندي مي گذشت كه ناگهان با صداي وحشتناك در حجره ،‌ نيم متر از جا پريدم . قلبم با تمام سرعت مي زد.
    يك نفر داشت در حجره را از جا مي كند . در را قفل كرده بودم ، اما او اصرار داشت كه در را باز كند . دستگيره در پشت سر هم بالا و پايين مي رفت . حجره تاريك تاريك بود . از شدت ترس پاهايم سرد شده بود و توان بلند شدن نداشتم . آرام خم شدم و ساعت زنگي كوچكم را نگاه كردم ، ساعت چهار نصف شب بود ،‌ با ديدن ساعت ترسم دو چندان شد.
    ... مات و مبهوت به در اتاق نگاه مي كردم . چراغهاي داخل حياط ، سايه آن شخص را توی حجره افتاده بود ، قدر بسيار بلندي داشت ....
    زبانم بند امده بود ،‌مي خواستم داد بكشم . اما نمي توانستم . خيره شده بودم به سايه ان مرد .دستگيره در به طور وحشتناكي بالا و پايين مي رفت . نزديك بود سكته كنم كه صدايي به گوشم خورد: ـ سيد ، سيد ! سيد بيداري؟ سيد ؟
    با شنيدن اين جمله نفسم سر جاش اومد ، نا خوداگاه گفتم :" كيه ؟ چي مي خواي نصفه شبي؟"
    ـ منم بابا ،‌ امير خواني ! چرا جواب نمي دي ؟
    ـ اميرخواني ؟ اميرخواني كيه ديگه ؟
    ـ از طلبه هام ! بيا دم در با هم آشنا مي شيم !!!!
    آرام بلند شدم ، اما هنوز شك داشتم . .... با چند تا صلوات در را باز كردم ! در زير نور تيره روشن تنها چراغ حياط ، فقط سفيدي دندانهايش بود كه به چشم مي خورد .!
    ـ حالت چطوره رفيق ؟! مرد حسابي پس چرا جواب نمي دي ؟ نيم ساعته صدات مي كنم ! و دوباره لبخند زد !
    يكي دو بار تو مدرسه ديده بودمش اما .....
    آن خنده ها مثل چند تا فحش درست و حسابي بود ، تیغ میزدی خونم در نمی اومد . اخمهايم را در هم كشيدم و گفتم :
    ـ امري دارين ؟
    ـ نه بابا ! امر چيه عرضي داشتم كه .... حالا چرا انقدر ترسيدي ؟!!!!!!
    ـ بالاخره نفرموديد ، كار داشتيد ؟
    ـ ديشب اومدم دم حجرت نبودي . رفقا گفتند صداي خوبي داري و گه گداري مداحي مي كني . گفتم الان بيام با يه تير دو نشون زده باشم . هم براي نماز شب بيدارت كنم ،‌ هم اينكه بهت بگم بعد از نماز صبح زحمت دعاي ندبه رو بكشي . باشه ؟ًً!!!!!
    وقتي اين حرفها را مي زد ، احساس مي كردم رگهاي گردنم داغ شده اند! دستهايم عرق كرده بودند ! بقدري عصباني شده بودم كه نگو و نپرس ! حرفهايش را قطع كردم و گفتم : " اولا تو نه شما ! ثانيا : خيلي ادم بي ادب و بي نظمي هستي كه اين موقع شب امدي و در حجره رو اينطوري مي زني ! مثل ادم بلد نيستي در بزني ؟!!!!!!!! ثالثا : صد سال هم من براي امثال شما نمي خوانم !
    لبخند صورتش قطع نمي شد ! انگار نه انگار كه اين حرفها را بهش زده بودم ! لبخندش را بزرگتر كرد و خواست حرفي بزند كه از شدت عصبانيت در حجره را محكم به رويش بستم ! نزديك بود شيشه هاي در خرد شود ! خيلي از دستش ناراحت بودم . دوست داشتم يك كشيده محكم بزنم توي گوشش! اي بابا عجب طلبه هايي پيدا مي شن ! يارو نصفه شب امده در مي زنه و تازه نيشش هم نيم متر بازه ! داشتم اين ها را زير لب زمزمه مي كردم كه از پشت در صدا زد : سيد جون پس دعاي ندبه منتظرتم . راستي منو جزو اون چهل نفر تو نماز شبت دعا كن !
    با گفتن اين جمله ديگه از كوره در رفتم . به قول بچه ها رگ سيديم گل كرد ، ساعت كوچيكم رو به طرف در پرتاب كردم و بلندبلند گفتم : " برو ديگه اقا جون !‌ عجب بچه پررويي هستي ؟! مگه از مردم ازاري خوشت مي ياد ؟! اسمتم گذاشتي طلبه ، خجالتم خوب چيزيه !!!! "
    مثل اينكه اين فقره اخري تأثير گذاشته بود ! صداي پاهايش مي آمد كه از پله ها پايين مي رفت ....
    فردا صبح با پرس و جو از بچه ها فهميدم كه اسم اين پسره قدرته ، قدرت اله امير خاني ! " قدرت خدا رو بنازم چه موجوداتي خلق كرده ! " خلاصه اين اولين برخورد من با قدرت الله بود . برخوردي كه باعث شد اصلا ازش خوشم نياد ! اما چند ماه كه از اين جريان گذشت ، كم كم باهاش اشنا شدم . يعني او خودش را به زور با من اشنا كرد! بعد از ان جريان هر وقت مرا مي ديد اول سلام مي داد و بعد با خنده بي مزه اي كله اش را بالا و پايين مي كرد و مي گفت :" اقا سيد ما چاكرتيم !" همش فكر مي كردم با خنده هايش دارد مسخره ام مي كند. دوست داشتم جواب سلامش را ندهم ، اما نمي شد. بالاخره با ما رفيق شد....
    هر شب دو ساعت قبل از اذان صبح براي نماز شب بيدار مي شد. معمولا نماز شبش رو در مسجد مدرسه مي خواند . يك اوركت معمولي و خاكي تنش مي كرد و كلاهش رو هم مي گذاشت تا مثلا شناسايي نشه ! اما جالب اين بود كه همه مي شناختنش !!!!

    بعدها فهميدم كه نه بابا، اين پسره مدلش همينطوري هست ، يعني با همه همين جوريه ، زود گرم مي گيره و رفيق مي شه . به قول معروف زود خودموني مي شه . كم كم بيشتر با هم اشنا شديم. 18سال بيشتر نداشت . پشت لبش تازه سبز شده بود ، اما از حق نگذريم خيلي بچه پركاري بود . پركار و معنوي و درس خوان . پارسال شاگرد اول مدرسه شده بود و امسال طلبه سال دوم مدرسه حقاني بود .
    هر شب دو ساعت قبل از اذان صبح براي نماز شب بيدار مي شد. معمولا نماز شبش رو در مسجد مدرسه مي خواند . يك اوركت معمولي و خاكي تنش مي كرد و كلاهش رو هم مي گذاشت تا مثلا شناسايي نشه ! اما جالب اين بود كه همه مي شناختنش !!!!
    هر كس به شوخي چيزي بهش مي گفت . داوود مي گفت :" نمي دونم چرا وقتي با اين قيافه مي بينمت ياد كارتون رابين هود مي افتم ، وقتي كه تو مسابقه تيراندازي خودشو شكل مرغ درست كرده بود!!!!"
    منم به شوخي بهش مي گفتم :" قدرت جان مي دوني با اين استتاري كه شبا مي كني شكل چي مي شي؟"
    ـنه شكل چي مي شم ؟
    ـ شكل كبكي كه سرش رو كرده زير برف و فكر مي كنه بقيه نمي شنا سنش ! بابا ، تو همين طوري هيكلت تابلو هست ، با اين كلاه و بساطتت ديگه مي شي تابلوي نئون !!!
    مي خنديد و مي گفت : جون من راست مي گي ؟ اگه راست مي گي بگو دروغ مي گم !!!!
    هميشه چند تا از اين جمله هاي بي سرو ته آماده داشت و اين موقع ها نصيب آدم مي كرد و سر بحث رو كج مي كرد . اما از حق نگذريم كه عجب نمازشب هايي با حالي مي خواند... وقتي به سجده مي رفت ادم اوج زيبايي ارتباط يك بنده مطيع رو پيش مولاي كريمش به چشم مي ديد .
    ... قدرت بعد از اينكه نماز شبش را مي خواند نزديك يك ساعت مانده به اذان صبح ، نوار مولاي يا مولاي ـ مناجات جضرت امير (ع) ـ را مي گذاشت پشت بلند گوي مسجد . صداي ملايم اين نوار اكثر شبها فضاي داخل مدرسه را ملكوتي مي كرد و علاوه بر آن بچه هايي رو كه براي نماز شب خواب مانده بودند بيدار مي كرد ...بعد از انكه نوار مناجات اميرالمؤمنين رو پشت بلندگو مي گذاشت از مدرسه خارج مي شد و مي رفت نانوايي. با نانوايي كنار حرم قرارداد داشت ، اولين نفر نزديك صد عدد نان مي خريد براي فروشگاه مدرسه ... بر مي گشت به مسجد ، دم دماي اذان صبح شده بود . نماز جماعت را برپا مي كرد . بعد از نماز جماعت هم مسئول برگزاري زيارت عاشورا بود . اگر كسي را پيدا مي كرد كه زيارت عاشورا بخواند كه هيچ و گرنه خودش مي خواند ...

    هر مراسمي كه توي مدرسه انجام مي شد سر و كله ي اميرخاني پيدا بود . به قول يكي از بچه ها كنترات كار مي كرد ! شب و نصفه شب و زمستون و تابستونم حاليش نبود!!!

    بعد از زيارت عاشورا ، مسئول برگزاري صبحگاه مدرسه هم بود. چند نفر از طلبه ها كه علاقه به ورزش صبحگاهي داشتند دور هم جمع مي شدند و دور حياط مدرسه مي دويدند و نرمش مي كردند . البته نه مثل نرمشهاي معمولي. شرايطي داشتند . في المثل : اميرخاني به عنوان سرگروه هر روز با لباس سراپا بسيجي ، با پوتين و پاچه هاي گرد كرده جلوي صف صبحگاه حا ضر مي شد و با ذكر يا علي ورزش را شروع مي كردند . او ذكر مي گفت و بقيه هم در حال دويدن جواب مي دادند .
    ـ امام اول .... ـ علي
    ـ فاتح خيبر ... ـ علي
    ـ همسر زهرا... ـ علي
    ـ شير دلاور ... ـ علي
    ـ بدست ابن ملجم ... ـ علي
    ـ شهيد دين شد ... ـ علي
    و الي اخر . ذكرهاي بسيار زيبايي را با اهنگ خاصي ترتيب داده بودند و پشت سر هم مي گفتند . اين ذكرها حال و هواي خاصي به مدرسه مي داد . مثل مارش عمليات بود.
    آخر تمامي اين صبحگاه ها هم معمولا با شوخي و شيطنت همراه بود ... بعضي وقت ها صدا مي زد :" براي سلامتي روح ستارخان و باقرخان صلوات !!! "
    بعضي روزها (معولا روزهاي سرد) كه كسي حال دويدن نداشت ... قدرت اله بود و حوض خالي ! هرچند او انقدر سمج بود كه اين مواقع هم به تنهايي دور حياط مي چرخيد و صبحگاه را برگزار مي كرد.
    خودش مي گفت و خودش هم جواب مي داد ...
    ... بعد از مراسم صبحگاه بايد لباسش را عوض مي كرد و مي رفت تا فروشگاه را باز كند . اخه مسئول فروشگاه هم اون بود ...
    الان وقتي به كارهايش فكر مي كنم تعجب مي كنم كه چطور اين همه كار را انجام مي داد ، بدون اينكه خسته شود ! اين هم از قدرت خدا بود !
    ... هر مراسمي كه توي مدرسه انجام مي شد سر و كله ي اميرخاني پيدا بود . به قول يكي از بچه ها كنترات كار مي كرد ! شب و نصفه شب و زمستون و تابستونم حاليش نبود!!!
    ماه رمضان ... بود . چند شب در مسجد مدرسه ،‌مراسم افطاري داشتيم . تمام بچه ها به كمك هم افطاري درست مي كردند ، هر شب مخصوص يك گروه بود....
    ... با عده اي ديگر از بچه ها كنار حوض نشسته بوديم و سبزي پاك مي كرديم . چه منظره با صفايي بود؛ مثل مراسم
    آش پزون خانم ها شده بود ... چه سبزي پاك كردني ! بعضي ها حتي اسم سبزي ها رو هم بلد نبودند ،‌ چه برسه به چه جوري پاك كردنشون !
    طبيعت اين نوع دسته جمع ها هم معلومه چيه ! از در و ديوار حرف مي زدند؛ از خاطرات بچگي ، از خاطرات طلبگي ، از محلشون ، از ازدواج و ... ميونِ اين همه حرفها هم معمولا يك بحثي گل مي كرد و اكثر صحبت ها حول و حوش اون دور مي زد .
    ان روز هم استثناء نبود ،‌با صحبت يكي از بچه ها درباره يك جنازه بحث داغ (مردن) شروع شد ...
    ... محسن سؤال كرد :" آهاي رفقا ! يه سؤال (به قول ما مسألةٌ ) كي تا حالا مرده شسته ؟ اين كه مي گن هفت تا مرده شستن مستحبه و ثواب داره ، درسته ؟ "
    توي همه اين جمع قدرت الله بود كه گفت :
    ـ آره درسته ! روايت داريم كه هر مومن ، مستحبه هفت تا برادر مؤمن رو بشوره !
    ـ تو كه مي گي مستحبه ، تا حالا خودت چند تا مرده شستي ؟ اصلا شستي يا نه ؟
    ـ من ؟؟.... راستش نه ، من تا حلا كسي رو نشستم !
    ـ دوست داري از اين جمع ،‌كدوم يكي از بچه ها رو بشوري ؟
    با اين سؤال محسن ، چشم همه بچه ها ،‌ حتي اونهايي كه سرشون پايين بود و سبزي پاك مي كردند به دهان قدرت الله دوخته شد . انتظارِ همراه با ترسي توي چشم تك تك بچه ها موج مي زد ! همه منتظر بودن ببينن قدرت الله چي مي گه ؟ اسم كدوم يكي از بچه ها رو مي بره . من هم همين طور به دهن قدرت الله خيره شده بودم . قدرت الله هم انگار يه قدرت عجيب غريب بهش داده بودند ، بعد اينكه بادي به قب قب و ابرويي به بالا و يه نيم نگاهي به تمام بچه ها انداخت ، يكدفعه گفت : " من دوست دارم اين سيد حسين رو بشورم ! هم سيدِ هم خوشگلهِ !‌‌ "
    با اين جمله قدرت ،‌براي چند لحظه رفتم تو كما ! حرصم در اومد . با صداي خنده بچه ها به خودم اومدم و گفتم :" چي ؟ ... مي خواي منو بشوري ؟! زرشك ! اگه قرار باشه كسي كسي رو بشوره ،‌ اين من هستم كه بايد تو رو بشورم! "
    قدرت مثل هميشه خنديد و گفت : ‌" چطور؟ "
    گفتم : " اخه مي دوني ، به چند دليل . اولا اينكه تو در مرده شوري صفر كيلومتر هستي و چيزي از فوت و فنش بلد نيستي . اما من چي ؟ عوضش خوب تجربه دارم . چرا كه تا حالا چهار تا مرده شستم ! (با اين جمله من تعجب از سر و صورت بچه ها مي باريد ) ثانياً : مگه خودت نگفتي كه مستحبه هر مؤمن هفت تا مرده بشوره ،‌خب ديگه ،‌ با اين اوضاع ما زحمتِ چهار تا شو كشيديم ، پس بد نيست كه پنجميش هم تو باشي تا يواش يواش حساب هفت نفر ما هم تكميل بشه !
    خنده بلندي كرد و گفت : " هـِ هـِ ... زهي خيال باطل! به قول خودت زرشك ! يه ببخشيد آب زرشك ! حالا گوش كن اولاً اين كه تو چهار تا مرده شستي و ديگه بسه . آدم به اين سن چهار تا هم زياديشه . نوبتي هم باشه نوبت ماست كه يه كم ثواب كنيم. ثانياً : آدم اگه يه مرده سيد بشوره اندازه چهار پنج تا غير سيد ثواب داره ! اون هم نه هر سيدي، سيدي مثل تو! با يه تير چند نشون زدنه، كه ايشا لله اين ثواب نصيب ما مي شه !
    اين دفعه ديگه واقعا حرصم در اومده بود . يه نيشخند مليحي زدم و گفتم : " حالا مي بينيم كي كي رو مي شوره ! "
    قدرت اله هم براي اينكه در اين جنگ لفظي عقب نمونه لبخندي زد و با چاقويي كه توي دستش بود و باهاش سبزي پاك مي كرد دو تا خط به شكل ضربدر روي لبه حوض كشيد و گفت : " هـِ هـِ ... آقا رو ! ... زكي ! تو مي خواي منو بشوري حالا مي بينيم . اين خط و اين هم نشون ! تمام بچه ها هم شاهد ! حالا مي بينيم كي كي رو مي شوره ! "
    من هم ... بلند شدم و رفتم كنار حوض همون ضربدر قدرت رو پررنگتر كردم و گفتم : " قبوله ! من هم اين شاهدا رو قبول دارم . حالا كه اين طور شد پس خواهيم ديد كي كي رو مي شوره ؟ ـ حالا توی حجره دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم . فکر دیدن جنازه ی قدرت اذیتم می کرد .... رفتم توی پستو ، توی تاریکی نشستم . چشمم از خیسی اشک دیگر جایی را نمی دید ..... صدای در و دستگیره و پنجره با هم بلند شد . چرتم پاره شد ، ترسیدم . فقط یک نفر توی این مدرسه بود که می توانست این طوری در بزند. یعنی می شه .... ساکت شدم و گریه کردن یادم رفت . خوب گوش دادم ، در داشت از جا کنده می شد .
    ـ سید ، سید ! باکن ببینم بابا !
    صدای داوود بود ، حوصله اش را نداشتم ... می خواستم خسته شود و برود ، ولی او ول کن نبود .
    ـ این کارا چیه ؟ واکن ببینم ، کارت دارم ! دیدم رفتی تو و در رو بستی . واکن که کارت دارم !
    ظاهراً کلکم نگرفته بود . بالاجبار بلند شدم ، پرده را کنار زدم و در را باز کردم .
    ـ خواب بودی ؟
    ـ نه ، بیا تو .
    ـ مرد حسابی الآن وقت قایم شدنه ؟
    آمد تو ، حیاط مدرسه شلوغ شده بود و صدای همهمه از همه جا بلند بود .
    ـ لباس بپوش بریم که کار داریم !
    ـ کجا ؟
    ـ پایین ، زیرزمین دیگه !
    ـ واسه چی ؟
    ـ واسه چی یعنی چی ؟ مگه بچه ها بهت نگفتن ؟
    ـنه !
    ـ راستش می دونی که قدرت الله خیلی عاشق حضرت زهرا بود .
    ـ خب .
    ـ حتماً هم می دونی که خیلی علاقمند به سیدها بود .
    ـ آره این رو هم می دونم .
    ـ حقیقتش اینه که امروز صبح وقتی بچه ها توی حجره ش دنبال وصیت نامه می گشتند ، دیدن تو یکی از نوشته هاش آورده :« دوست دارم سیدها من رو بشورند »
    ـ الحمدلله چیزی که زیاده تو مدرسه سیدِ !
    ـ اخه مسأله فقط این نیس ! چند روز پیش قدرت الله منو کنار کشید و گفت :« داوود جان اگه یه روزی من مُردم به سید حسین بگو قولی که دادی فراموش نکنی » اون موقع اصلا حرفش رو جدّی نگرفتم ، اما دیشب که جریان ماه رمضون رو از بچه ها شنیدم ، فهمیدم که خبری بوده و قدرت از قبل خبر داشته و اون حرفش هم بی حکمت نبوده ...
    پاهایم سست شد .... حرفهای داوود مثل پتکی بود که بالا می رفت و روی قلبم فرود می آمد . آرام گوشه ای نشستم و بی اختیار گریه کردم ... داوود هم ... مثل من گوشه ای از حجره زانوی غم بغل گرفته بود و گریه می کرد . .... آقای زارعی و محسن با هم وارد شدند ... محسن صدا زد : « سید جان پاشو ... پاشو که خیلی دیر شده پاشو سر و صورتت رو آبی بزن و وضویی بگیر و بیا پایین . راستی شال سبزت رو هم بنداز . دو سه تا دیگه از بچه ها هم قراره کمکت کنند . اونها هم شال سبز می اندازن .... »
    محسن دست داوود رو گرفت و با هم خارج شدند .
    آقای زارعی : « ... می خوام برم این اعلامیه های قدرت الله رو بزنم جلوی مدرسه »
    ـ اِ ... اعلامیه هم چاپ کردید ؟
    ـ ... بچه ها از دیشب که خبر رو فهمیدند همه دست به کار شدند و هر کسی یه کاری می کنه ....
    یکیش رو داد به دستم و گفت :« ببین چه طوری شده ؟ »
    اعلامیه را گرفتم ، داشتم شاخ در می آوردم . جمله عجیبی روی اعلامیه جلوه نمایی می کرد ....
    حضرت ایت الله بهجت (حفظه الله ) نوشته بود :« ایشان ( قدرت الله ) قطعاً تاج شهادت به سر خواهد داشت و ان شاء الله مأجور خواهد بود .»
    با دیدن این جمله احساس خاصی بِهِم دست داد ... حقیقت این بود که در جریان امیرخانی همش احساس گناه می کردم ، اما این جمله اب سردی بود روی شعله های قلبم .
    ... واقعاً مانده بودم که آخر چه ارتباطی بین قدرت و حضرت آیت الله بهجت وجود دارد . قدرت الله که طلبه صفر کیلومتر بود و هنوز به جايي نرسيده بود (البته از جنبه درسي عرض مي كنم ) كجا و ايشان كجا ؟ يعني شايد در مقامات عرفاني يك شبه قدمهاي بزرگي برداشته باشد اما در مقامات درسي يقيناً اول راه بود و به جايي نرسيده بود كه حداقل بتواند شاگرد درسي ايشان باشد . آخر معمولاً طلبه ها پس از ده سال درس خواندن به سطح درس خارج مي رسند و ان وقت است كه مي توانند در كلاس درس آيات عظامي مثل حضرت آية الله بهجت شركت كنند . قدرت الله كه تازه داشت دومين سال طلبگي را پشت سر مي گذاشت . پس چه ارتباطي بين آنها بود ؟
    تنها جوابي كه براي سؤالم پيدا كردم اين بود كه بارها و بارها از بزرگان شنيده بودم كه حضرت آية الله بهجت چشم برزخي دارند . يعني ايشان در درجات عرفاني خود به مقامي رسيده اند كه حتي مي توانند چهره ي برزخي افراد را هم ببينند و از باطن آنها خبر دار شوند ...
    .... از اقاي زارعي سؤال كردم : « چه جوري شده كه آقا چنين جمله اي فرموده اند ؟ اصلاً چه جوري خبردار شده اند ؟ نكنه قدرت از نزديكان ايشان بوده ؟»
    ـ تا اونجا كه من خبر دارم از همون روز اول كه قدرت الله تصادف كرد و تو بيمارستان بستري شد چند نفر از رفقاي مدرسه خدمت ايشان رسيده بودند و جريان قدرت الله و نحوهء تصادف رو مطرح كرده بودند . ظاهراً آقاي بهجت همان موقع قدرت را دعا كرده بود و حتي مقداري هم خاك تربت كربلا برایش فرستاده بود که خود این حرکت بچه ها را به فکر فرو برده بود که چه سری است که ایشان تا این حد به فکر قدرت الله هستند . به هر حال دیشب هم وقتی قدرت الله تمام کرد بچه ها صبح علی الطلوع خدمت ایشان رسیدند و جریان رو به ایشان گزارش دادند .
    بچه ها می گفتند حضرت ایت الله بهجت وقتی خبر فوت او را شنیده بودند متأثر شده بودند و بعد این جمله معروف رو فرموده بودند که بچه ها روی اعلامیه قدرت الله چاپ کردند . تازه اینکه چیزی نیست ! لابد از بقیه ماجرا هم خبر نداری ؟
    ـ بقیه ماجرا چیه دیگه ؟ جریان از چه قراره ؟
    جریان از این قراره که وقتی بچه ها از آقای بهجت درخواست کرده بودند که برای نماز قدرت الله حاضر شوند ایشان به راحتی قبول کرده بودند . و گفته بودند من برای نماز او خواهم امد ...
    ـ جدی می گی ؟
    ـ دروغم چیه ؟
    ـ یعنی امروز برای خوندن نماز قدرت الله آقای بهجت می یاد ؟
    ـ آره همه هم می دونند . بعد از پخش این خبر از صبح یه ول وله ای تو قم پیدا شده که نگو و نپرس . طلبه های مدرسه های دیگه هم از وقتی که شنیدند همین طور دسته دسته میان مدرسه و منتظرند که تشییع جنازه قدبت شروع بشه .
    .... همهمه زیادی از توی حیاط نظرمان را جلب کرد .... .... بعدها عبدالله برادر قدرت ... مي گفت : قدرت الله وقتي خيلي كوچيك بوده مريضي سختي مي گيره كه هر چي دوا و دكتر مي كنند ، فايده نمي ده . كار به جايي مي رسه كه دكترها هم قطع اميد مي كنند و منتظر تقدير مي مانند . در اين بين پدر و مادر قدرت الله نيت مي كنند كه اگر خدا عمر دوباره به قدرت الله بده ، نذر مي كنند كه وقتي بزرگ شد بفرستنش در راه خدا تا اينكه شهيد بشه ...



    ... اولين جايي كه جنازه را بردند ، روبروي حجره يازده يعني حجره قدرت الله بود . جنازه را براي لحظاتي در مقابل عبادتگاه او و به تعبير من ميخانه او بر زمين گذاشتند و سپس سفر عرفاني و اسماني او با ذكر يا حسين (ع) شروع شد ... او را به دور مدرسه چرخاندند ... جايي كه صبح ها قدرت الله با لباس بسيجي خود آنجا ورزش مي كرد و ذكر يا علي(ع) مي گفت ... تمام بچه هاي مدرسه ... قدرت الله را در اين مسير بدرقه كردند و ذكر يا علي (ع) مي گفتند . وبعد هم...
    ... هشت سال از ان جريان گذشته بود و من پس از هشت سال ، بار ديگر به مدرسه حقاني برگشتم .... حقيقت اين بود كه وقتي هشت سال پيش آن اتفاق افتاد و قدرت الله از پيش ما رفت ، من ديگر طاقت ماندن در مدرسه حقاني را نداشتم ... به هر حال يكي دو ماه بعد از رفتن قدرت الله من هم ساك خود را جمع كردم و انتقالي گرفتم و به مدرسه ديگري رفتم .
    حالا پس از گذشت سالها به من گفته بودند كه يك درس « سيوطي » براي بچه هاي پايه دوم مدرسه بگويم . وقتي اين خبر را شنيدم كه بايد به مدرسه حقاني بروم و آنجا درس بگويم ، آن هم براي بچه هاي سال دوم ، اولين چيزي كه فكر مرا به خود مشغول كرد ، ياد قدرت الله بود . چرا كه قدرت الله هم وقتي رفت طلبه سال دوم بود .
    .... ما بين عكسهاي شهدا ، عكس قدرت الله مرا به خود جلب كرد . با ديدن اين تابلو ناخودآگاه ياد كلمات خاص آن خانمي افتادم كه مدام فرياد مي زد : « اي كاش نذر نكرده بودم ....»
    .... بعدها عبدالله برادر قدرت ... مي گفت : قدرت الله وقتي خيلي كوچيك بوده مريضي سختي مي گيره كه هر چي دوا و دكتر مي كنند ، فايده نمي ده . كار به جايي مي رسه كه دكترها هم قطع اميد مي كنند و منتظر تقدير مي مانند . در اين بين پدر و مادر قدرت الله نيت مي كنند كه اگر خدا عمر دوباره به قدرت الله بده ، نذر مي كنند كه وقتي بزرگ شد بفرستنش در راه خدا تا اينكه شهيد بشه ...
    .... برادرش مي گفت ...قدرت الله اين موضوع رو فهميده بود لذا هر از چند گاهي پيش مادرش مي رفته و مي گفته كه مادر جان تو رو خدا دعا كن هر چه زودتر نذرت قبول بشه ....
    ....و آن روز نذر پدر و مادر قدرت الله محقق شده بود و به گفته حضرت اية بهجت قدرت الله شهيد شده بود .
    .... آهسته كنار حوض نشستم ... ياد آن روز ماه رمضان افتادم .... ياد حرفهاي رد و بدل شده بين من و قدرت الله ... از روي سكّوي حوض بلند شدم و سريع نشستم و دنبال آن ضربدر قدرت الله گشتم .... دلم مي گفت خدا كنه كه به مرور زمان پاك شده باشه .... اما .... درست همان جا و درست با همان صلابت ، ضربدر قدرت الله خود نمايي مي كرد . يكه خوردم و ترس عجيبي تو دلم موج زد . خلاصه روزهاي آينده من بودم و ضربدر قدرت الله . هر وقت كه از در حياط مدرسه وارد مي شدم آن ضربدر كنار حوض ، مثل تيري به چشمم مي خورد و مرا به ياد قدرت الله مي انداخت ...و فاتحه اي برايش مي خواندم ....

    ₪ چند جمله از اميرخاني كه در دفتر خاطراتش با خط درشت نوشته بود :
    يا فاطِمَةُ فَبِعَلِّك َ ما بَرِحْت ُ مَنْ بابكْ
    اي فاطمه جان به همسرت علي (ع) قسمت مي دهم كه من را از در خانه ات دور نكن....
    بِذِكْرِكِ يا سَيِدَتي عاشَ قَلْبي
    بانوي من به ذكر تو قلب من مي تپد ....
    و درباره ماجراي كوچه نوشته بود :
    ◊ زندگي آن است كز غم اين محنت عظمي بميرم ...
    ◊ عاشق اگر رنگي از معشوق خود نگيرد ، در عشق خود صادق نيست
    .او هم مانند حضرت زهرا (س) در سن هجده سالگي با صورتي نيلي به سوي معبودش پرگشود ...
    اللهم الرزقنا توفيق شهادة في سبيلك ...
    آمين
    پايان
    تنظیم برای تبیان : حسن رضایی گروه حوزه علمیه
    منبع وبلاگ طلبگی(خاطرات شهدای روحانی)
    جمع آوری و دسته بندی مطالب:طاها حسینی
    کوتاه اما خواندنی


    دوستان نظر داده بودند که ربطش به آقای بهجت چی بود راستش را بخواهید من این جمله آیةالله بهجت را در مورد ایشان مدت ها پیش شنیده بودم خیلی دوست داشتم بدانم قصه چیست ؟ تا اینکه در جستجوی اینترنتی به وبلاگ طلبگی برخوردم؛ وبلاگ خوبی بود هرچند نویسنده وبلاگ نامی از خود ذکر نکرده بود اما این داستان را چون من از چند نفر از دوستان طلبه شنیده بودم و اطمینان به صحت آن پیدا کرده بودم آوردم از طرفی مشابه این جریان برای یکی از دوستان صمیمی خودم اتفاق افتاده بود که در باره ایشان آیة الله جوادی و آیةالله امجد سخنانی گفته بودند که داستانش بماند برای بعد ؛اما به نظر من این جمله آقای بهجت که فرموده بودند :«ایشان ( قدرت الله ) قطعاً تاج شهادت به سر خواهد داشت و ان شاء الله مأجور خواهد بود .» دلیل نمی خواهد چراکه آقای بهجت ملکوت آسمان و زمین را می دیدند یادم هست یکی از دوستان نقل می کرد که آقای بهجت فرموده بودند فلانی میخواهی گذشته ،حال و آینده تورا برایت بگویم ؛از این رووقتی سرگذشت قدرت را می خوانیم این که عاشق حضرت زهرا (س) بوده از اینکه عاشق شهادت بوده و در اثبات دوستیش همتی عظیم خرج کرده کاملا به جمله آقای بهجت ایمان می آوردیم در ثانی روایات متعدد داریم که کسی که به محبت اهل بیت( ع ) بمیرد مرگ او شهادت است از جمله روایتی از امام عارفان و امیر مؤمنان علیه السلام بشنوید که می فرماید:
    «والمیت من شیعتنا صدیق شهید؛ صدق بامرنا و احب فینا و ابغض فینا یرید بذلک الله عز و جل مرده ‏شیعه ما صدیق و شهید است از آن رو که امر ما را تصدیق و به خاطر ما دوستی و دشمنی نموده است و از این کار خود، خدای عز و جل را اراده کرده است.»
    1یا روایتی از فرمایشات گرانبار رسول مهر و رحمت، حضرت ختمی مرتبت نیز برایتان می آورم:
    "هر كس با محبت آل محمد بمیرد، شهید مرده است، آمرزیده مى‏شود، با توبه و ایمان كامل مى‏میرد، فرشته مرگ او را به بهشت مژده مى‏دهد و قبرش زیارت‏گاه رحمت الهى مى‏شود2و مگر نشنیده ایم در روایات که انسان ها با همان چیزی محشور می شوند که دوستش دارند قدرت الله که عاشق شهادت بود و قطعا باشهدا محشور می شود دلیل های دیگری هم ممکن است باشد که دوستان در نظراتشان مطرح کنند. نوشته شده توسط حسن رضایی گروه
    1. تاویل الآیات الظاهرة، ص 642
    2. محدّثى، برگ و بار، ص 59.


    با تشکر از :http://www.iranpardis.com/showthread.php?t=57578

    آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر (قسمت اول)
    آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر (قسمت دوم)
    آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر (قسمت سوم)
    آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر (قسمت چهارم)
    آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر (قسمت پنجم)
    آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر (قسمت ششم)
    آقای بهجت و طلبه صفر کیلومتر (قسمت هفتم)


    اشاره (یک توضیح کوتاه)
    طلبه صفر کیلومتر!

  2. تشكرها 3


  3.  

  4. #2
    عضو صمیمی
    طباطبايي آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    نوشته : 64      تشکر : 678
    258 در 65 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    طباطبايي آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : طلبه صفر کیلومتر!




    عالي بود . خواندن اين ماجرا را به همه توصيه مي كنم. انسان را به فكر فرو مي برد.
    طلبه صفر کیلومتر!

  5. تشكرها 2


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •