سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: •*✿*• از آفتابگردان بیاموزیــــم...•*✿*•

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر افتخاری
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    شماره عضویت
    378
    نوشته
    9,809
    تشکر
    5,211
    مورد تشکر
    11,679 در 5,265
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    •*✿*• از آفتابگردان بیاموزیــــم...•*✿*•

    به نام یگانه بهانه هستی


    آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می‌داند.
    او جز دوست‌داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد.
    او همه‌ی زندگی‌اش را وقف نور می‌کند
    «گل آفتابگردان رو به نور می‌چرخد و آدمی رو به خدا.
    ما همه آفتابگردان‌ایم.
    اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی،
    دیگر آفتابگردان نیست.
    آفتابگردان، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.‌»

    این‌ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می‌کردم که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش، شعله‌ای بود و دایره‌ای داغ در دلش می‌سوخت.

    آفتابگردان به من گفت:
    «وقتی دهقان،
    بذر آفتابگردان را می‌کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.
    آفتابگردان هیچ‌وقت،
    چیزی را با خورشید اشتباه نمی‌گیرد‌ اما انسان همه‌چیز را با خدا اشتباه می‌گیرد.
    آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می‌داند.
    او جز دوست‌داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد.
    او همه‌ی زندگی‌اش را وقف نور می‌کند.
    در نور به دنیا می‌آید و در نور می‌میرد،
    نور می‌خورد و نور می‌زاید.
    دل‌خوشی آفتابگردان، تنها آفتاب است.
    آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.
    بدون آفتاب، آفتابگردان می‌میرد و بدون خدا، انسان
    او ادامه داد:
    «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی،
    دیگر «تویی» نمی‌ماند.
    من فاصله‌هایم را با نور پر‌می‌کنم، تو فاصله‌ها را چگونه پر‌می‌کنی؟»
    آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
    گفت‌وگوی من و آفتابگردان، ناتمام ماند.
    او در آفتاب غرق شده بود.
    جلو رفتم، بوییدمش، بوی خورشید می‌داد و آخرین صحبت‌هایش هنوز در گوش‌هایم طنین انداخته بود:
    «نام آفتابگردان، همه را به یاد آفتاب می‌اندازد.
    نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟»
    آن‌وقت بود که شرمنده‌ از خدا،
    رو به آفتاب گریستم...

    امضاء



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی