۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 33
  1. #21
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    ابودردا كه دانست زن زيبا از سخنش خوشش نيامده به گفته‏اش ادامه داد و گفت: دخترم! اندكى صبر كن، در قضاوت عجله نكن، بدون مطالعه تصميم نگير، متوجه باش احساسات بر تو غلبه نكند و عقلت را زا دست نبرد. همه مردان يك جور نيستند. تو ببين خواستگار تو كيست، اگر شايسته اش ديدى بپذير و اگر نخواستى نپذير.
    من از طرف دو كس براى خواستگارى تو آمده‏ام. دو كسى كه همه زن‏ها آرزوى همسرى ايشان را دارند. تو هر كدام را خواستى اختيار كن و اين را بدان كه تا كنون هيچ زنى، اين گونه خوش بختى نصيبش نشده و چنين دو مردى از او خواستگارى نكرده‏اند. آنها احتياج به معرفى ندارند، تو هر دو را خوب مى‏شناسى.
    ابودردا كه ردايش از دوشش افتاده بود دوباره ردا را بر دوش خود انداخت و گفت: دخترم شوهر نكردن براى تو زيان دارد. زن بايستى شوهر كند و سايه مردى بر سرش باشد، به ويژه اگر از زيبايى بهره‏اى داشته باشد چنانچه مرد هم بايد زن بگيرد و مرهم دل، داشته باشد، مرد بى زن، بى خانمان است.
    تنها زندگى كردن شوم است. پيغمبر ما فرمود: هر كس از زناشويى دورى كند از من نيست.
    ارينب كه از شوهر كردن متنفر بود و تصميم گرفته بود تا زمانى كه زنده است شوره اختيار كند، آماده كه جواب نفى بدهد.
    ولى حس كنجكاوى نگذارد و علاقه مندش كرده بود كه اين دو نفر را بشناسد و بداند كه آن دو از چگونه مردمى هستند. به سكوت خود ادامه داد ومنتظر ادامه يسخن ابودردا گرديد.
    ابودردا سكوت ارينب را نشانه رضايت گرفت و گفت: يكى بهترين مرد روى زمين، فرزند بهترين مرد، يعنى حسين (عليه السلام) پسر على (عليه السلام). ديگر ولى عهد كشور يعنى يزيدپسر معاويه.
    پير مرد سكوت كرد تا از تاثير پيشنهاد خود در ارينب آگاه شود. ارينب كه از زن‏هاى پرچانه نبود، باز هم در جواب چيزى نگفت و به فكر فرو رفت. آن قدر سكوتش طول كشيد كه پير مرد خسته شد و گفت: من اكنون مى‏روم و فردا مى‏آيم و جواب منفى يا مثبت را از تو مى‏گيرم.
    زن زيبا چنان در فكر فرو رتفه بود كه متوجه رفتن پير مرد و گفته او نشد. وقتى كه به خود آمد، ديد: ابودردا رفته كنيزك سخن او را براى بانو بيان داشت.
    ارينب خمار از سر برداشت به سوى دريچه رفت و رو به نخلستان بنشست و افكار خود را از سر گرفت و رد انديشه روزگار خود شد. نسيمى ضعيفى مى‏ورزيد و زلف‏هاى خرمايى‏اش راكه روى شانه هايش ريخته بود مى‏لرزاند.
    زن زيبا با دست راست، يكى از موهاى گيسوى خود را از روى شانه چپ برداشت و ميان دو دندانش گذارد و به فكر ادامه داد. او از كثرت خواستگارى ناراحت شده بود و از زندگى به تنگ آمده بود و با آن كه هنوز از بيست و ششمين بهار عمر نگذشته بود بر اثر فشارهاى روحى چندين بار آرزوى مرگ كرده بود، بر اثر فشارهاى روحى چندين بار آرزوى مرگ كرده بود. با خود گفت: اكنون كه فشار بيشتر شده، يزيد هم از من خواستگارى كرده، ديگر چه خاكى به سر كنم يزيد براى چه مرا مى‏خواهد؟ از كجا مرا مى‏شناسد؟ من كجا و او كجا؟ آيا براى زناشويى مرا مى‏خواهد؟! بسيار بعيد است، او زن دارد، پس مرا براى زناشويى نمى‏خواهد. اضافه بر اين، زن‏هاى ديگرى در تمام نقاط به خصوص در شام هستند كه براى زناشويى يزيد از من مناسب ترند، پس ولى عهد مملكت براى چه مرا مى‏خواهد.
    لابد زيبايى من به گوشش رسيده و اينك به من طمع كرده است. چند روزى با من خواهد بود، چيزى نخواهد گذشت كه از من سير خواهد شد و به سراغ ديگرى خواهد رفت پس زن يزيد نبايد بشوم. او صلاحيت براى شوهرى مرا ندارد هرچند ولى عند كشور باشد.
    سپس متوجه حسين شد گفت: حسين براى چه مرا مى‏خواهد؟ او مرد فضيلت است او نمونه انسانيت است، پس براى چه مرا مى‏خواهد؟ از جواب اين پرسش عاجز ماند. بيشتر فكر كرد، جوابى به نظرش نيامد. هرچند در مغزش گردش كرد جوابى براى اين پرسش نيافت. با خود گفت: خوب است از ابودردا بپرسم.
    سپس گفت: ابودردا از كجا مى‏داند. او تنها مامور است كه خواسته حسين را به من ابلاغ كند، مگر او مى‏داند كه يزيد براى چه از من خواستگارى كرده است؟
    به هر حال در برابر اين پرسش كه حسين براى چه از او خواستگارى كرده، عاجز ماند. كم كم احساس خستگى كرد و از جاى برخاست و به گردش در نخلستان پرداخت.
    بهره‏اى از شب نگذشته بود كه ارينب به سوى بستر شد و دراز كشيد. افكارش همچنان ادامه داشت. مدتى بيدار بود تا بالاخره خوابش برد. در خواب ديد: بالاى درختى نشسته و درندگان بسيارى گرداگرد درخت مى‏باشند و هر يك مى‏خواهند بر درخت شده و وى را طعمه خود قرار دهند. گاه تا كمر درخت يا بالاتر مى‏جهند ولى به زمين مى‏خورند، او هم وسيله دفاعى در دست ندارد. ناگهان آسمان بغريد و رگبارى سخت باريدن گرفت. جانوران هر كدام به سويى رفتند.
    طولى نكشيد كه باران بايستاد، زمين خرم و شسته گرديد و ارينب نفسى راحت كشيده و از خوشحالى از خواب بيدار شد.
    دوست داشت كه براى كسى خواب خود را بگويد و تعبيرى دل خواه بشنود، ولى خودش از خوابش خرسنده بود و آن را نشانه موفقيت گرفت.



    ۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩

  2. #22
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    با آن كه مقدار زيادى از شب باقى بود، ديگر خوابش نبرد و از جاى برخاست و به سوى دريچه رفت و به تماشاى مهتاب كه بر درختان خرما تابيده بودپرداخت. باران آمده بود و درخت‏ها را شكسته و تميز كرده بود. باد قطره‏هاى باران را از روى برگ‏هاى درختان بر مى‏داشت و بر زمين مى‏پاشيد. دختر بچه‏هاى مهتاب در زير درختان به بازى مشغول بودند، خود رادر آغوش سايه‏ها مى‏انداختند و سپس بيرون مى‏جهيدند.سايه‏ها از خوشحالى به روى زمين مى‏رقصيدند و پى در پى آغوش باز مى‏كردند و مهتاب كوچولوها بدون ناز و كرشمه خود را در بغل آنها جاى مى‏دادند. دختركان ماه هنوز كودك بودند و درس دلبرى را نخوانده بودند.
    زن زيبا دوباره به فكر اندر شد و با خود گفت: آيا من مى‏توانم با اين وضعى كهدارم زندگى كنم؟ آيا مردها مى‏گذارند زنى تنها زندگى كند، آن هم زنى مانند من؟ در اين موقع بسيار متاثر گرديد و اشك هايش از ديدگان سرازير شد و رو به سوى آسمان كردو گفت: پروردگار! از شر مردها به كه پناه برم؟
    آن گاه سر را به زير انداخت، گويى كسى اين سخن را به وى الهام كرد، زيرا به زودى خودش به خودش جواب داد: از شر مردها بايد به مرد پناه برد. ابودردا بد نمى‏گويد. تنها زندگى كردن صلاح نيست و از سنت پيغمبر دور است و روش راهبان مسيحى است.
    من بى كسم و پناه گاهى ندارم بايستى زير سايه مردى زندگى كنم، بايستى احساسات را كنار گذارم، بايستى به سراغ منطق و عقل بروم تا راه درست را از نادرست بشناسم، آن گاه كمى فكر كرد و گفت: پس بايد شوهركنم. حسين مردى است كه بر همه مردان شرف دارد. شوهر من همو خواهد بود و بس. وه! كه چه قدر سعادتمند است كه زير سايه حسين باشد.
    اى كاش! از آغاز عمر به سوى او مى‏رفتم و كنيزى او را مى‏پذيرفتم تا چينن روزگارى را نمى‏ديدم تا با خيانت شوهر رو به رو نمى‏شدم و مورد طمع دله مردها قرار نمى‏گرفتم.
    سپيده دم بر رخ ستاره صبح بوسه مى‏زد كه ارينب پس ار ساعت‏ها فكر تصميم قبلى خود را شكست و آماده شد تپسر پيغمبر را به شوهرى اختيار كند. آفتاب طلوع كرد و خانه ارينب را پر از سوده زر كرد و بدين وسيله به تصميم اخير او تبريك گفت. ارينب هم با لبخندى تبريك او را پاسخ داد. او ديگر زن سعادتمند و خوش بختى بود. ديگر پريشان نبود وناراحتى درونى نداشت.
    ابودردا آمد در گوشه حجره بنشست، پس از گفت و گوهاى مقدماتى گفت: دخترم تصميم خود را گرفتى؟ من پير مردم خواهشمندم كه به من زود ارينب گفت: پس از مطالعه و فكر، پندار پدرانه شما را پذيرفتم و تصميم گرفتم كه شوهر كنم. اكنون مى‏خواهم از نظر شخص شما نسبت به اين دو تن آگاه شوم بگوييد: كداميك را برگزينم؟
    اين پرسش براى ابودردا بى سابقه نبود و از آغاز منتظر چنين پرسشى بود. گفت: دخترم، من خصوصيات هر يك را به تو مى‏گويم، تو خودت عاقل و خردمند باشى، هر كدام را خواستى برگزين.
    ارينب گفت: ابودردا، مبادا ترس يا طمع تو را از حق گويى باز دارد، بايستى در مشورت خيانت نكنى و خدا را در نظر بياورى و جوابى صريح بدهى و خوب را خوب بخوانى و بد را بد.
    ابودردا بسيار ناراحت شد، زيرا نمى‏خواست به سؤال ارينب جواب صريح بدهد. او جوابى را كه براى سؤال ارينب آماده كرده بود، داده بود. او پيش بينى نكرده بود كه ارينب پس از جواب او، پرسش خود را قرص‏تر و محكم‏تر تكرار كند، به طورى كه جز صراحت در جواب چاره‏اى نباشد و ابودردا هم از جواب صريح گريزان بود، زيرا روش هميشگى اين گونه مردم كه قدرت استقلال ندارند و بايستى در زير حمايت ديگرى زندگى كنند، طرفدارى از قدرت است.
    آنها خود را عاقل و خردمند مى‏پندارند و بر خلاف قدرت، سخنى نمى‏گويند و قدمى بر نمى‏دارند. هميشه روش آنها محافظه كارانه مى‏باشد و اين روش را بسيار تمرين كرده و در آن استاد و متخصص شده‏اند.
    منطق محكم ارينب و پرسش صريح او، جواب صريح لازم داشت و جواب دو پهلو صحيح نبود. ارينب هم گول نمى‏خورد و تا جواب صريح نمى‏شنيد، نظر خود را اعلام نمى‏داشت.
    موقعيت ابودردا بحرانى شده بود. از طرفى خواست جواب صريح بدهد و آن را خلاف مصلحت خويش مى‏دانست و ازطرفى چنان مسحور زيبايى ارينب شده بود كه نمى‏خواست در مشورت كند و خلاف حقيقت، سخنى گويد، هر چند حقيقت گويى باى شخص وى زيان داشته باشد.
    چشم و گوش زن زيبا به صورت ابودردا و دهان او دوخته شده بود و كوچك‏ترين تغيرى در قيافه‏اش تشخيص مى‏داد و راستى و درستى سخنش را در چهره‏اش مى‏خواند. ابودردا مدتى بينديشيد كه چه بگويد. هر چه فكر كرد راه گريزى نيافت. نه مى‏خواست خلاف حقيقت سخنى بگويد، نه توانست جواب غير روشنى بدهد. سرانجام ناچار شد و با خود گفت: هر چه بادا باد، حيف است كه حقيقت را از اين موجود زيبا پنهان كنم، هر چند سرم برود. پس آب دهان را پايين داد و گفت:
    دخترم، من پسر پيغمبر را بيشتر دوست دارم و شايسته‏اش مى‏دانم، خوش بختى دو جهانى تودر ازدواج با اوست. خودم ديدم: رسول خدا لب هايش را بر لب‏هاى حسين نهاده بود، توهم دو لب را جايى بگذار كه دو لب پيغمبر در آن جا گذاره شده.
    ارينب كه از نظر پير مرد آگاه شد و آن را با تشخيص خود يكى ديد، چشمانش برقى زد و لرزه شادى اندامش را فرا گرفت و گفت: من حسين را اختيار كردم.
    در اين هنگام فال نيكى را كه در شب نخست زده بود به يادش آمد و با خود گفت: فال ا: شب چه نيكو فالى بود و خراب ديشب چه خوش خوابى.



    ۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩

  3. #23
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نامه‏ام كه به دستت رسيد، هرچه زودتر حركت كن! بخت به تو رو كرده، درنگ جايز نيست و در آمدن شتاب كن! اين نامه‏اى بود كه از طرف سلطان وقت، معاويه براى عبدالله سلام، امير عراق رسيده بود و فورى به پايتخت احضارش كرده بودند.
    از نامه چنين دانسته شد كه سفرى است به سود امير عراق. آيا معاويه مى‏خواهد نمنصب جديدى به امير بدهد؟ آيا جايزه‏اى شاهانه برايش درنظر گرفته؟ آيا مى‏خواهد منطقه امارت او را وسيع‏تر كند؟ پرسش هايى بود كه در باره سفر امير، دهان به دهان مى‏گشت، ولى حقيقت امر بر همه مجهول بود و از اسرار سلطنتى بود، حتى خود امير نمى‏دانست كه براى چه احضارش كرده‏اند. تنها چيزى كه بر همه روشن بود، اين بود كه احضار به شام، صددرصد، به سود امير است.
    شترهاى جمازه و اسب‏هاى تازى به زودى آماده شدند و امير عراق با عده‏اى از همراهان و غلامان رهسپار شام گرديد. بانوى حرم سراى امير كه از زيباترين زن‏هاى روزگار بود با شوقى فراوان، توشه راهى براى شوهر آماده كرد و به دست خود، آن را تهيه نمود تا همسر عزيزش در اين سفر سريع در سختى نباشد.
    چندى گذشت و بانو بر حسب معمول، بازگشتن امير را نزديك ديد. خلعتى فاخر آماده ساخت كه در هنگام مراجعت، تقديم شوهر كند.
    سفر امير بر خلاف هميشه، طول كشيد و دير زمانى گذشت كه خبرى از شوهر براى بانو نيامد. همسر باوفا روز و شب در انتظار شوهر دقيقه شمارى مى‏كرد و ساعتى از ياد شوهرش غافل نمى‏شد. پست شام كه مى‏آمد، غلامان را مى‏فرستاد كه اگر نامه‏اى از امير آمده بگيرند و زود به دست او برسانند. غلامان مى‏رفتند و دست خالى باز مى‏گشتند. كنيزكان را به خانه‏هاى دوستان امير مى‏فرستاد كه اگر خبرى از امير دارند او را مطلع سازند. آنها هم اظهار بى اطلاعى مى‏كردند. روز به روز بر تشويش و پريشان خاطرى ارينب افزوده مى‏شد. كاروان شام كه مى‏آمد، خودش به طور ناشناس ازخانه خارج مى‏شد و به سوى كاروان مى‏رفت تا خبرى به دست آورد، ولى هر چه بيتشر مى‏جست كمتر مى‏يافت.
    زمان به سنگينى مى‏گذشت و هر چه بود سكوت بود و بى خبرى. كم كم ارينب از جست و جوى اخبار منصرف شد، نه كسى را براى كسب اطلاع مى‏فرستاد و نه خود جوياى خبر و پرسان حال شوهر بود. دلش مى‏خواست كه وضع بههمين حال بماند و از شام خبرى نيايد. از شنيدن خبرهاى شام و شوهرش، بيمى در دل احساس مى‏كرد و دوست نداشت خبرى بشنود. سايه تاريك و شومى در دلش افتاده بود و خود را بدان دل خوش مى‏كرد كه مى‏تواند در صحت آن، ترديد كند و بگويد: دل من اشتباه مى‏كند.
    ولى اگر همان رابه طور روشن شنيد، ديگر قابل ترديد نبود. بسيار علاقه‏منده حفظ وضع موجود بود و در تغيير وضع، خطرى براى خويش احساس مى‏كرد.
    پريشانى و اضطراب درونى، خواب را از چشن ارينب و آسايش را از خاطرش برده بود و روزگارش را در تب و تاب انداخته بود ولى بااين حال خوش داشت كه همين جور بماند و خبرى از شام نشنود.
    بالاخره خبر رسيد زيرا روى احساس كرد كه خبرى از شام رسيده، ولى مردم به او نمى‏گويند، مى‏ديد چشم‏ها به طور ديگر به او مى‏نگرند برخى به ديده ترحم نگاه مى‏كنند يعضى به وى بيش از گذشته مهربان شده و بسيار مهربانى مى‏كنند. زن هايى كه بر او رشك مى‏بردند، اكنون از ديدگانشان شادى و لذت انتقام مى‏بارد. پاره‏اى در حضور او، تو گوشى سخن مى‏گويند و بدو نگاه مى‏كنند.
    با خود گفت: چه خبرى است كه كسى به من نمى‏گويد و چرا نمى‏گويند؟ من كه سرانجام آگاه خواهم شد، پس چرا زودتر نمى‏گويند؟ ولى مى‏ترسيد كه جوياى خبر و كشف آن گردد. روز به روز پريشان‏تر و مضطرب‏تر مى‏گرديد. با خود مى‏گفت: شوهرم سلامت باشد، هر چند پيش من نباشد. خداكند بر سر او بلايى نيامده باشد، هر چند به من متوجه شود، چرا اينها به من نمى‏گويند؟! آيا در راه مورد دستبرد قطاع الطريق قرار گرفته؟ آيا معاويه اش از امارت عراق معزول كرده؟ آيا به زندانش افكنده و آن نامه دروغين بوده، آيا عبدالله عزيزم بيمار است؟ يا خداى نناكرده... ديگر نتوانست جمله را تمام كند و اشكش جارى شد.
    بالاخره خبر شهرت پيدا كرد و به گوش ارينب رسيد چيزى كه ارينب احتمال آن را نمى‏داد و به خاطرش خطور نمى‏كرد. خبر اين بود: شوهرش رد شام او را طلاق داده است.
    يزيد رد ياد ارينب شب‏ها را به بيدارى مى‏گذرانيد و به مى‏گسارى مى‏پرداخت و در آرزوى وصل او مى‏سوخت و مى‏ساخت. زيبايى ارينب چنان از يزيد دل برده بود كه جز جرعه‏اى از جام وصال وى فكرى در خاطرش راه نداشت.
    ناراحتى يزيد از اين بود كه نمى‏توانست اين خواهش دل را آشكار سازد زيرا ارينب همسر عبدالله سلام امير عراق بود و افكار عمومى مسلمانان اجازه نمى‏داد كه يزيد حس شهوت خود را به وسيله زنى شوهر دار آرام كند. هنوز آثارى از قوانين اسلام باقى بود و كسى نمى‏توانست به ناموس كسى نظر خيانت داشته باشد.
    يزيد مى‏دانست كه پدرش معاويه، سياستمدار بزرگى است و قادر است كه مشكل او را حل كند. معاويه پا بند به احكام اسلام نبود. هر چه مى‏خواست انجام مى‏داد، هرچند مخالف حكم پيغمبر بود، گاهى هم رنگ دين به آن مى‏داد كه مورد اعتراض مسلمانان قرار نگيرد.
    يزيد فكر كرد چگونه پدر را از عشق خود آگاه سازد تا وسيله وصال را بهر فرزند آماده گرداند چون از محبت معاويه نسبت به خود كاملا اطلاع داشت.
    شبى بهترين فرصت فراهم گرديد. در آن شب يكى از بندگان خاص معاويه كه رقيق نام داشت، همدم يزيد بود و جام‏هاى شراب را پيوشته پر مى‏كرد و به يزيد مى‏داد او هم مى‏نوشيد و شعر مى‏خواند و پريشان حالى خود را جلوه گر مى‏ساخت.
    رقيق از ناراحتى و بى تابى ولى عند بر آشفت و در فكر كشف علت بر آمده و به جست و جو پرداخت. سرانجام يزيد سرسخن را باز كرد و چنين گفت:
    خداى عمر پدرم را طولانى كند و سلامتى اش را مستدام بدارد و زمامدارى اش را براى هميشه استوار سازد! فكر عالى و توجه او به همه كارها موجب شده كه من به نظر او اعتماد كنم و آنچه آرزو دارم در دل نهام داشته و بر زبان نياورم. پدرم آن طور كه سزاوار است بهخواستههاى ممن توجهى ندارد در صورتى كه نبايد مرا از نظر دور داشته باشد. او مى‏داند كه: از او هيبت دارم و آنچه در دل دارم نمى‏توانم بگويم. خداى در برابر نيكى‏هايى كه به كرده، از از اين گناهش كه فرزندش را فراموش كرده در گذرد.



    ۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩

  4. #24
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پرسيد: مگر چه شده؟ شما از مهر خليفه به خودتان آگاهيد و مى‏دانيد كه شما را بر همه كس برتر مى‏دارد و بالاتر از مهر شما در دلش چيزى نيست. نبايد چنين فكرى به خاطرتان گذر كند كه خليفه، شما را فراموش كرده است.
    يزيد سر را به زير انداخت و ديگر چيزى نگفت و سكوتى بر مجلس حكم فرما گرديد.
    رقيق گمان كرد: يزيد از گفته پشيمان شده و خود را سرزنش ميكند كه چرا چنين سخنى بر لب آورده است. در همان دل شب يكسره به سوى معاويه شتافت. او اجازه داشت كه هر سرعتى به قصر سلطنتى برود.
    معاويه از آمدن رقيق در آن وقت، مضطرب شد و پرسيد: چيست؟ رقيق جريان مصاحبه خود با يزيد را گذارش داد. معاويه در خشم شد و گفت: من در حق او چه كوتاهى كرده‏ام؟! من هميشه خوشى و آسايش او را خواسته و مى‏خواهم برو يزيد را بياور!
    يزيد نزد پدر، حاضر شد. معاويه سخن آغاز كرد و چنين گفت: فرزند! من در حق تو كوتاهى كرده‏ام و تو از من چه خواسته‏اى كه من انجام نداده‏ام؟! چرا زا من شكايت مى‏كنى؟! تو مى‏دانى كه من تو را چقدر دوست دارم، به هر چيزى كه مى‏نگرم، سود تورا در نظر مى‏گيرم، پيش از آن كه به خاطرت خطور كند. من چنين مى‏پنداشتم كه تو در برابر محبت‏هاى من سپاس گذار هستى اكنون. يبينم قدرى ناشناسى مى‏كنى و مرا در حق خود مقصر مى‏خوانى.
    تو از خشم من نترسيدى كه چنين سخنى گفتى؟! نيكى‏هاى من تو را از اين سخن باز نداشت؟! آيا حق پدر را چنين ادا مى‏كنى؟! من فرزندى نامهربان‏تر و نيرزنگ بازتر از تو نديدم. تو مى‏دانى كه من بر احساسات مردم و افكار عمومى پا نهادم و تو را ولى عهد خود كردم در صورتى كه هنوز كسانى شايسته در ميان ياران رسول خدا يافت مى‏شوند، ولى من تو را بر همه مقدم داشتم. تومى دانى كه اين كار با چه مشكلاتى رو به رو شد و من چه قدر رنج بردم تا توانستم ولايتعهدى تو را به كسرى بنشانم.
    يزيد كه سر را به زير افكنده بود و خود را شرمسار وانمود كرده بود و به سخنان پدر گوش مى‏داد چنين گفت: مرا نمك ناشناس نخوانيد و به كيفرم تهديد نكنيد! من مى‏دانم كه شما همه گونه نيكى به. كرده‏ايد. من خوش وقتى خود را در آن مى‏دانم كه خشنودى شما را فراهم كنم. من از ناراحتى‏هاى شما آن قدر پريشان مى‏شوم كه ناراحتى خود را فراموش مى‏كنم ولى چه كنم به دردى گرفتار شده‏ام كه در مان ندارد. تا كنون توانسته‏ام پنهانش كنم ولى ديگر طاقتم طاق شده، قدرت پنهان كردن ندارم. اينك مهر از لب مى‏دارم و راز دل را آشكار مى‏سازم:
    ارينب بسيار زيبت و دلرباست. جمال و زبانش زبانزد خاص و عام است.
    عشق او در دل من جاى گرفته و آرزوى او را دارم. اميدوارم پدر مهربانم راه حقيقت و دور انديشى را از نظر نيدازد و مهربانى اش را نسبت به من به پايان رساند و آنچه آسايش. در آن است محقق فرمايد.
    گاه به فكرم مى‏رسد كه او را از شوهرش عبدالله سلام بخواهم و گاه در اين فكر ترديد پيدا مى‏كنم. به هر حال در سوز و گداز عشق و دو دلى روزگار مى‏گذرانيدم تا وقتى پيمانه صبرم لبريز شد، اين سخنان را با رقيق در ميان نهادم.
    معاويه گفت: يزيد صبر كن!
    يزيد گفت: به صبرم امر مكنيد كه تحملم تمام شده قادر بر صبر نيستم.
    معاويه گفت: پس عقلت كجا رفته است؟!
    يزيد گفت: عشق بر عقل پيروز شده و عقل فرار كرده، من اطمينان دارم كه حسن نيت و فكر عالى پدرم خواهد توانست اين گره را بگشايد.
    معاويه گفت: به هر حال با كسى از اين عشق دم مزن كه آشكار شدنش به زيان خواهد بود... .
    ابوهريزه و ابودردا سكونت شام را اختيار كرده و در مزه درباريان معاويه مى‏باشند. هميشه از فضايل معاويه و دودمان او سخن مى‏گويند و بر طبق دل خواه او احاديثى جعل نموده و به رسول خدا نسبت مى‏دهند. اين دو تن به نام آن كه از اصحاب رسول خدايند، نزد مردم موقعيتى دارند و مسلمانان به آنها با ديده احترام مى‏نگرند به ويزه كه از اصحاب رسول خدا، چند نفر معدودى ساكن شام شده بودند.
    جيب ابوهريره و ابودردا از پول بيت المال و شكم آنها از غذاى معاويه پر مى‏باشد. آنها رفتارهاى ناپسند معاويه را پسنديده مى‏خوانند و امير المؤمنين لقبش مى‏دهند و عامل اجراى مقاصد او هستند. بيشتر اوقات در مجلس معاويه حاضرند و سخنانش را تاييد و كارهايش را خدمت و هدف هايش را مقدس مى‏شمارند. معاويه در حضور مردم از آنها بسيار تجليل و تعظيم مى‏كند و وجود آنها را براى تثبيت حكومتش لازم مى‏داند.
    روزى معاويه آن دو را مخاطب قرار داد و چنين گفت: دخترى دارم كه به سن رشد رسيده مى‏خواهم براى او همسرى شايسته در نظر بگيرم و شوهرش بدهم، مى‏ترسم كه اگر من بميرم، جانشين من از ازدواج او، جلوگيرى كند به اين عذر كه كسى كه شايسته همسرى با اين دختر باشد يافت نمى‏شود.
    من كسى را كه سزاوار همسرى دخترم مى‏دان عبدالله سلام است كه از عراقش به شام احضار كرده‏ام. او مردى است دين دار، بافضيلت، دانا، آبرومند و از هر جهت، براى دامادى من شايستگى دارد.
    ابوهيره و ابودردا زبان و مدح به ثناى معاويه گشودند و چنين گفتند: شايسته‏ترين كس براى شكر نعمت‏هاى خدا و جلب رضايت حضرت حق، امير المؤمنين است كه هم يار رسول خدا بود و هم نويسندده و منشى آن حضرت.
    معاويه گفت: پس عبدالله رااز منظور من آگاه كنيد ولى اين نكته را خاطر نشان مى‏كنم كه دخترم را در ازدواج با او مجبور نمى‏كنم. دخترم هر كه را براى شوهرى بخواهد آزاد است ليكن من اميدوارم كه از گفته من سرپيچى نكند.
    دو پير به سوى عبدالله سلام رفتند تا از وى مژدگانى بگيرند. عبدالله چندى بود كه وارد شام شده بود و در بهترين كاخ‏ها از طرف معاويه پذيرايى مى‏شد.
    او پيوسته مترصد بود كه بداند معاويه چه مقامى و يا چه چيزى و يا چه جايزه‏اى مى‏خواهد به وى بدهد.
    هنگامى كه پيام معاويه به وسيله دو پير به عبدالله رسيد گفت: من نمى‏دانم چگونه از عهده سپاسگذارى الطاف امير المؤمنين برآيم. بيش از حد به من لطف كرده و عنايتش را از اندازه گذرانيده است، من كه شايستگى چنين مراحلى را ندارم. هرچه بخواهم ازاو تشكر كنم كم است و باز هم ناسپاس خواهم بود. اكنون مى‏بينم به اين همه لطف و عنايت اكتفا نكرده و مى‏خواهد مرا با خودش پيوند دهد و به همسرى دخترش سرافرازم سازد.چ‏
    من بايستى از خداى كمك بجويم تا از عهده شكر نعمت‏هاى امير المؤمنين برآيم. اينك از شما دو تن تقاضا مى‏كنم كه برويد نزد امير المؤمنين و دخترش را براى من خواستگارى كنيد، چون از شما بهتر و شايسته‏تر كسى را سراغ ندارم.
    معاويه نزد دخترش نشسته بود و به وى چنين تعليم مى‏داد: دخترم، وقتى كه اين دو پير براى خواستگارى پيش تو آمدند و سخن مرا رسانيدند، تو از عبدالله تعريف كن و به ازدواج با او اظهار تمايل كن، ولى بگوى: او زن دارد و ازدواج با مرد و زن دار براى من سخت است، مى‏ترسم كه پس از زناشويى بر همسر او رشك برم و رفتارى از من سر زند كه خداى را به غضب در آورد. اگر عبدالله مرا مى‏خواهد بايستى ارينب را طلاق دهد.
    وقتى كه دو پير از طرف عبدالله براى خواستگارى نزد معاويه آمدند. او آنها را نزد دختر فرستاد كه با خودش گفت و گو كنند و تمايل پدر را نيز اعلام دارند. دختر معاويه هم كاملا مى‏دانست كه چه بگويد و چه كند، نقش خود را با بهترين امير عراق زن زيباى خود، ارينب را به طمع همسر شدن با دختر معاويه طلاق داد و دو شاهد عادل آرى دو شاهد عادل، ابوهريره وابودردا را بر آن گواه گرفت. معاويه از اين كار، اظهار نارضايتى كرد و گفت: طلاق همسرش، كار خوبى نبود و من آن را خوش نداشتم.
    عبدالله قدرى حوصله مى‏كرد و عجله نشان نمى‏داد، كارش درست مى‏شد، ولى هر چه بايد بشود، خواهد شد. قضا و قدر را چاره‏اى نيست و بشر را در برابر آن، اختيارى نه.
    دوپير به دختر معاويه خبر دادند كه عبدالله سلام امير عراق براى خاطر تو زنش را طلاق داد.
    دختر معاويه گفت: بى خود، چرا عجله كند؟ من كه قول قطعى نداده بودم.
    شما بايد بدانيد كه ازدواج، كار بسيار مهمى است. بايستى مورد مطالعه‏اش قرار داد، همه اطراف و جوانب را نگريست. زود تصميم گرفتن، دراين كار روانيست. من بايد فكر كنم و از كسان خود مشورت خواهم و بدانم صلاح من در چيست. از خدا مى‏خواهم كه مرا راهنمايى كند تا بر طبق مصلحت قدم بردارم. شما منتظر خبر من باشند.
    ابودردا! ابودردا! بله يا امير المؤمنين. بايستى به عراق بروى و ارينب را براى يزيد خواستگارى كنى و به شام آورى. فرمانى بود كه معاويه در كجلس خصوصى به ابودردا داد و ابودردا را به سوى عراق فرستاد تا ارينب را براى يزيد بياورد.
    ابودردا وارد عراق شد. شنيد كه حسين پسر على در آن جا مى‏باشد و عراقيان مقدمش را مغتنم شمرده و در برابر حضرتش سر تعظيم فرو آورد و از خرمن دانش و فضلش خوشه چينى مى‏كنند. مشكلات علمى و معضلات قضايى و دشوارى‏هاى اجتماعى عراق به دست حسين حل مى‏شد. حسين مشكل گشا بود. فضايل حسين از منبع وحى سرچشمه گرفته بود.
    ابودردا با خود گفت: حال كه حسين در عراق است، سزاوار است كه قبل از هر كارى به حضور حسين شرفياب شده و زمين ادب را ببوسم و از سايه همايونش تبرك جويم تا سفرم ميمنت پيدا كند. حسين نواده رسول است تحسين، سوره جوانان بهشت است. با نگاهى به چهره شاداب حسين، عم هايم زدوده مى‏شود، سپس در پى مقصود روانه گردم.
    ابودردا شرفياب شد و از سعادت زيارت حسين بر خوردار گرديد. پسر پيغمبرفرمود: ابودردا چگونه گذارت به عراق افتاده؟!
    ابودردا عرض كرد: معاويه به عراقم فرستاده تا دختر اسحاق ارينب را براى پسرش يزيد خواستگارى كنم. خواستم ابتدا حضور مباركت شرفياب شده و عرض ارادتى كرده باشم، آن گاه نزد ارينب بروم.
    حسين گفت: من هك عزم داشتم كه او را براى خود خواستگارى كنم و منتظر بودم كه عده‏اش سرآيد. اكنون تو از طرف من نيز و كالت دارى كه ارينب را براى من هم خواستگارى كنى. اختيار با ارينب است: خواست مرا انتخاب كند، خواست يزيد را.
    مهرى كه معاويه براى ازدواج پسرش قرار داده، تو از طرف من هم به همان اندازه قرار بده.
    ابودردا گفت: امرتان را اطاعت خواهم كرد.
    ارينب به خانه حسين رفت و زير سايه پسر پيغمبر قرار گرفت. خدمتگزاران امام با ديده تكريم و احترام بدو مى‏نگريستند.ارينب سر خوان حسين مى‏نشست و از سعادت و خوش بختى بر خود بر خود مى‏باليد. روابط حسين و ارينب، روابط فرشتگان بود. ارينب از حسين جز مهر فضيلت نديد. تنها تماسى كه بين او و حسين رخ داده بود، تماس لب‏هاى ارينب و دست حسين بود كه در آغاز و رودش به خانه حسين، بوسه‏اى بر دست حسين زده بود.
    ارينب فرشته ملكوت را مى‏ديد كه بال بر سرش گسترده و ملك رحمتش بر بال نشانيده و در ملكوت آسمان‏ها در پرواز مى‏باشد. كسانى كه در گذشته ارينب را ديده بودند، وقتى كه او را دوباره مى‏ديدند، تشخيص مى‏دادند كه بر زيبايى چهره‏اش قيافه ملكوتى نيز افزوده شده. ارينب نورانى شده بود و پا را از زن بودن و بشر بودن، فراتر گذارده بود و فرشته‏اى بود كه تنها با فرشتگان سروكار داشت. او حسين را شوهر نمى‏ديد، بلكه خورشيد آسمان تقوا و فضيلت مى‏ديد كه خودش مانند ذره‏اى او مى‏گرديد.
    او مى‏ديد كه سروكار حسين با جهان بالا بيش از ارتباطش با جهان بشرى است. او مى‏ديد كه فرشتگان رحمت از حسين كسب فيض مى‏كنند. او مى‏ديد كخ حسين بزرگ‏ترين نماينده جهان قدس ربوبيت است. او مى‏ديد كه حيات حسين، جاودانى است. او مى‏ديد كه حسين معلم و رهبر انسانيت است. لذتهايى را كه ديده بود در عمر نديد. او نمى‏دانست كه جهان خوش بختى اين قدر اذت دارد.
    ارينب مى‏گفت: اى كاش مينيان، حسين را مانند آسمانيان مى‏شناختند تا از جهان دبختى دست مى‏كشيدند و در سلك فرشتگان نور در پرواز مى‏آمدند.



    ۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩

  5. #25
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    خانه حسين دو بهشت بود: بهشت آن جهان بود زيرا ارينب از حسين بوى بهشت خداى را مى‏بييد و از لب دندان حسين، ترانه‏هاى بلبلان عالم قدس را مى‏شنيد. غم و غصه، از دلش رخت بر بسته بود وماتمش پايان يافته بود. او صد در صد در خوشى و آسايش بود.
    امير عراق در انتظار خبر از ناحيه دختر معاويه بود و با اشتياق و اميدوارى كامل روز را شب مى‏كرد. با خود مى‏انديشند كه بسيار دور است كه دختر معاويه گفته پدر را زير پا گذارد. او به طور قطع، موافقت خواهد كرد و زندگى نوبتى در بهترين كاخه‏هاى شام نصيب من خواهد شد و؛ رموقعيتى حساس قرار، خواهم گرفت و نزديك‏ترين فرد به امير المؤمنين خواهم بود. تمام مقامات و مناصب در اختيار من شود. هر كس هر پستى را بخواهد، بايستى مرا ببيند و من هر كه را بخواهم به هر مقامى مى‏گمارم. پس قدرت كشور در دست من خواهد شد. اين وقت بود كه چشمانش برقى مى‏زد و به آينده‏اى روشن، اميدوار مى‏گرديد.
    روزگارى گذشت و از دختر معاويه خبرى نرسيد باز هم روزگارى گذشت و خبرى نشد. كم كم، تحيرى آلوده به اضطرب و پريشانى نصيب عبدالله گرديد.
    هر چه رسيدن خبر، ديرتر مى‏شد، بر پريشانى اش افزوده مى‏شد. دو دلى و انتظار جانش را به لب آورده بود، ديو نوميدى گاه به گاه چهره خود را نشان مى‏داد.
    عبدالله با خود مى‏گفت: اگر دختر معاويه مى‏خواست پدر را اطاعت كند، اين قدر طول نمى‏داد. چنان مى‏نمايد كه تصميم به اطاعت پدر ندارد. پدرش هم گفته كه دخترش در اختيار شوهر آزاد است و او را مجبور نخواهد كرد. از اين افكار خيلى ناراحت مى‏شد و خود را سرزنش مى‏كرد كه چرا بى درنگ ارينب عزيز را طلاق داد؟ خوب بود قدرى صبر مى‏كرد، اگر مطلب قطعى بود، اقدام به طلاق مى‏كرد و گرنه زن زيبايش را نگاه مى‏داشت.
    از تند روى و شتابزدگى در طلاق ارينب پشيمان بود و بسيار افسوس مى‏خورد، ولى پشيمانى سودى نداشت. گاه فكر مى‏كرد، بى خود پيشنهاد معاويه را پذيرفتم. ازدواج با دختر معاويه چه سودى دراد؟ من كه بهترين زن‏ها را داشتم و مقامى عالى را حائز بودم، چه احتياجى به اين ازدواج داشتم؟ چرا اين گونه خود را پريشان و سرگردان ساختم؟ هر چه بر سرم آمد از خودم مى‏باشد و خود كرده را تدبير نيست.
    دختر كعاويه اگر پاسخ رد بدهد، من چه كنم؟ ميان مردم، سبك و رسوا خواهم شد، آن حيات شيرين، به زندگانى تلخ تبديل خواهد گشت، چنانچه هم اكنون طليعه آن آشكار شده. عجب اشتباه بزرگى بود! چه كار خطايى كردم! از كجا زندگى با دختر معاويه به شيرينى زندگى با راينب مى‏باشد؟ در اين جا به ياد ارينب افتاد و اشك در چشمانش حلقه زد و بى وفايى خود نسبت به ارينب شرمسار گرديد.
    مغز عبدالله از اين افكار پوشيده بود و گذشت زمان پرترش مى‏كرد. هر چه هم مى‏انديشيد كه راهى براى نجات خود باز كند نمى‏توانست و همه راه‏ها را بسته مى‏ديد. خبر هم در ميان مردم منتشر شده بود و هر كس درباره آن چيزى مى‏گفت و اظهار نظرى مى‏كرد. بسيارى را عقيده بر اين بود كه خود معاويه با اين ازدواج محالف است و گرنه دختر را راضى مى‏كرد.
    آن وقت اين پرسش پيش مى‏آمد: چرا معاويه اين پيشنهاد را داده؟ امير عراق را براى چه احضار كرده؟ علت معلوم نبود، زيرااز اسرار سياسى بود.

    عبدالله از حيرانى و سرگردانى به تنگ آمد و از ماندن در شام خسته شد و تصميم گرفت كار را يك طرفى كند و از دو دلى بيرون آيد. خود از دختر معاويه خبر بگيرد، ديگر منتظر او نشود. هر چه انتظار كشيده بس است، بايستس طلسم شكسته شود.
    به سراغ دو پير رفت. گفتند: ابودردا در شام نيست و خليفه او را به ماموريتى بسيار حساس فرستاده است، ولى ابوهريره در شام مى‏باشد. عبدالله از ابوهريره كه هر طور هست به سودى دختر معاويه برود و نظر قطعى او را بگيرد.
    قاصد عبدالله به سراغ مقصود روانه شد و گفت: آمده‏ام كه از آخرين تصميم و نتيجه مطالعات والاحضرت، درباره ازدواج با امير عراق آگاه شوم. دول دادن اين مرد بيش از اين روا نيست.
    دختر معاويه گفت: من درباره عبدالله، مطالعه بسيار كردم و از كسانى نظر خواستم، بعضى صلاح دانستند ولى پاره‏اى مخالف كردند. اينك پس از تامل و تفكر، بايستى بگويم كه عبدالله را براى همسرى خود شايسته نمى‏بينم.
    امير عراق پى برد كه در دام افتاد و به كمند خيانت گرفتار شده است و صحنه‏اى براى منظورى به وجود آمده؛ آن منظور چه بوده؟



    ۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩

  6. #26
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    ابودردا با دست خالى به شام بازگشت و مورد سرزنش سخت معاويه قرار گرفت. معاويه گفت: هر كس احمقى را پى انجام دادن كارى بفرستد به مقصود نخواهد رسيد. من از ابودردا احمق‏تر بودم كه چنين كسى را براى اين كار فرستادم، من بيش از او بايستى سرزنش بشوم و ملامت بشنوم. آرى، احمق كسى است كه نادانى را در پى كارى بفرستد.
    عبدالله سلام در شام زبان بدگويى معاويه گشود. او بود كه همسر عزيزش را از دستش بربود. او بود كه كانون شيرين زندگى اش را به كانون آتش تبديل كرد. آن شيرينى تلخ شد و آن گوارايى ناگوار گرديد.
    حرف‏هاى عبدالله به گوش معاويه رسيد. او هم از امارت عراق معزولش كرد و از تمام مزايا حتى حقوق ماهيانه محرومش ساخت و جميع فوق العاده‏ها و اضافات و عطاياى او رابريد.
    عبدالله هم به رسوا ساختن معاويه همت گماشت. شايد بتواند بدين وسيله انتقامى بگيرد و مرهمى در جراحت دل بگذارد. عبدالله در اين مبارزه از هيچ چيز نمى‏هراسيد و از قدرت معاويه بيمى نداشت. بالاتر از سياهى رنگى نبود. زندگى براى عبدالله ديگر ارزشى نداشت. مرگ هم كه يك بار بيشتر به سراغ كسى نمى‏آيد و براى عبدالله حلوا بود. مرگ او را از سخريه استهزاى ياوه گويان، نجات مى‏داد.
    توقف عبدالله در شام طول كشيد. آخر به چه اميدى به عراق باز گردد؟ آنچه مال و منال همراه داشت، تمام شد و وضع مالى اش دگرگون گشت و ماندن در شام برايش غير مقدور گرديد.
    در زندگى آينده تنها اميد عبدالله به چند كيسه مرواريدى بود كه نزد ارينب امانت گذارده بود. به فكرش آمد بدره‏هاى مرواريد را بگيرد و باقى مانده عمر را با آن به سر برد ولى به چه رويى با ارينب ملاقات كند؟ چه بگويد؟ و چه بشنود؟ آيا ارينب حاضر به ملاقات او خواهد شد؟ ارينب كه به او خيانتى نكرده، او است كه خيانت كرده است و از روى طمع دخرت عمو و همسر با وفايش را از دست داده است.
    ولى چاره‏اى نبود راه، منحصربه ملاقات با ارينب بود هرچه مى‏شود بشود و ارينب هر چه گويند بگويد، او حق دارد. با پاى پياده عزم سفر عراق كرد.
    شامگاه روزى، ژنده‏اى گرد آلود، ژوليده مو، وارد عراق گرديد و خانه حسين را مى‏جست. هيچ كس باور نمى‏كرد كه او، همان امير سابق عراق، عبدالله سلام است كه در چند ماه پيش با كبكبه و دبدبه و خدم و غلامان از عراق به اميد بزرگى به شام رفته و اكنون اين گونه نا اميد باز گشته است.
    اگر آن روز كسى گمان مى‏كرد كه آن رفتن اين برگشتن را دارد ديوانه‏اش مى‏خواندند. سفرى كه سفر آرزو بود، سفر نابودى گرديد. نه تنها در اين سفر تير آرزوى عبدالله به سنگ خورد، بلكه آنچه را كه داشت از دستش رفت.
    آرى سفر شام سفرى نحس بود. سفر شام، همسر عزيزش را از او گرفت، منصبش را از او گرفت، عزتش را از او گرفت، ثروتش را از او گرفت،و رسوايش ساخت و مورد تمسخر قرارش داد.
    خشودى عبدالله هنگام ورود به عراق، اين بود كه ژنده پوش و ژوليده مو است و كسى او را نمى‏شناسد. براى ورود به عراق هم شامگاه را اختيار كرده بود كه تاريكى به مقصود كمكش كند و كسى او را نشناسد عبدالله با خود چنين انديشيد كه شبانه به خانه حسين برود و به مساعدت حسين، كيسه‏هاى مرواريد را از ارينب بگيرد و همان شبانه از عراق خارج شود و به شهرى برود كه كسى نشناسدش و تا آخر عمر همان جا بماند.
    امير سابق عراق به حضور امام شرفياب شد. پوتو شمعى اطاق را روشن كرده بود. امير ژنده پوش، بسيار دلگير و افسرده بود. سخن گفتن ناراحتى اش را بيشتر مى‏كرد.
    پسر پيغمبر با سخان شيرين و رفتارى بزرگوارانه، دل عبدالله را بدست آورد. دستور پذيرايى كامل هم داده شده بود. عبدالله سر حال آمد و نشاتى به وى دست داد و قدرتى بر سخن يافت و در اين فكر شد كه چگونه مقصود خود را براى پسر پيغمبر بگويد كه حضرتش باور فرمايد. منظورش اين بود كه اگر ارينب منكر شود، امام به او امر كند كه امانت را به صاحبش مسترد گرداند. بهترين راهى كه به خاطرش رسيد، راست گويى و حقيقت گويى بود.
    عبدالله بدين گونه سخن آغاز كرد: حضرتت مى‏داند كه چه بلايى بر سر من آمده و چه رنج‏ها برده‏ام. پيش از آن كه به سفر شام بروم، چند كيسه مرواريد نزد ارينب، امانت گذاردم، سپس سفر كردم و به اين حوادث مبتلا شدم. من در طول زندگانى از ارينب، نادرستى نديدم و او را زنى درستكار مى‏شناسم. گمان ندارم، امانت مرا منكر شود.
    تقاضا دارم امر كنيد: امانت را پس بدهد و در پس دادن امانت تحريض وترغيبش فرماييد؛ خداى من به حضرتت پاداشى بزرگ عنايت فرمايد و روز به روز بر سربلندى وجود مقدست بيفزايد.
    امام برخاست و به اندرون رفت و ارينب در اظهار فرموده و گفت: عبدالله آمده و تورا مى‏ستايد و از رفتار نيكوى تو سخن مى‏گويد، به طورى كه موجب خشنودى من گرديد.
    او مى‏گويد: پيش از رفتنش، مالى به رسم امانت نزد تو گذارده، امانتش را پس بده و مالش را به خودش برگردان، او راست مى‏گويد، و جز حق‏خود چيزى نمى‏خواهد.
    ارينب كه در حضور امام ايستاده بود و از شرم نتوانسته بود چشمهايش را به ديدگان امام خيره كند، عرض كرد: راست مى‏گويد مالى نزد من امانت دارد، نمى‏دانم چيست، كيسه‏ها مهر شده و به مهر خودش نزد من موجود است.
    حسين ارينب را تقدير كرد وفرمود: ارينب امانت را منكر نيست و مى‏گويد: كيسه‏ها را همچنان كه مهر كرده به او دادى، نزد او موجود است، برومالت را بستان.
    عبدالله عرض كرد: ممكن است امر فرموده مال را بياورند؟
    امام‏فرمود: نا بايستى از دست خودش بگيرى.
    عبدالله نزد ارينب رفت امام ارينب را مخاطب قرار داد و فرمود: اين عبدالله است امانت را به خودش برگردان.
    ارينب كيسه‏ها را نزد عبدالله گذارد و گفت: اينها همان امانت هاست.
    عبدالله از او سپاس گذارى كرد و سپس يكى از مهرها را بشكست و سر كيسه‏ها را باز كرد و مشتى چند از مرواريدها را پيش ارينب بريخت و گفت: در برابر امانت دارى تو بسيار ناچيز است و نتوانست از ريزش اشك خودارى كند. ارينب نيز به گريه افتاد.
    كم كم صداى گريه هر دو بلند گرديد. قلبى بزرگوار و دلى مهربان ناظر اين منظره بود و گريستن آن دو را مى‏نگريست به يك باره آهنگى دلپذير از دهانش برخاست؛ پروردگارا تو گواه باش كه من ارينب را طلاق دادم. بارالها تو مى‏دانى كه ازدواج من با راينب براى چه بود، براى زيبايى او نبود، براى امور مادى نبود، براى نگهدارى اش براى شوهرش بود و پاداش آن را از تو مى‏خواهم و بس.
    فرزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مهرى را ارينب پرداخته بود، پس نگرفت و همه را بدو بخشيد. هرچه عبدالله و ارينب اصرار كردند كه حسين مهر را پس بگيرد، پذيرفته نشد و فرمود:
    پاداشى را كه اميدوارم خدا به من بدهد بسيار بيشتر و بهتر از اين مى‏باشد. نخستين سخن عبدالله به ارينب اين بود: من با تو وفا نكردم ولى حسين مرد وفا بود مرا به حسين ببخش.



    ۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩

  7. #27
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پشيمان‏
    چشم هاس سياه و درشتش چشمه‏اى از اشك بود و جذابيتى مخصوص به خود گرفته و براق‏تر شده بود. بازوان قوى و پيكر مردانه‏اش از دليرى و پهلوانى اش حكايت مى‏كرد. زيبايى اندامش هر بيننده‏اى را به خود جلب مى‏كرد، ولى چهره زيبايش به هيچ وجه از قيافه مردانه‏اش نمى‏كاست. زيبايى بر خود مى‏باليد، زيرا با دلاورى و مردانگى هم آغوش گرديده بود. قطره‏هاى اشك مانند ستارگان شب بر جامه تيره رنگش مى‏ريخت و زيادى اشك گونه‏هاى آبدارش را خراشيده بود. با آن كه جوانى رشيد و دلير بود، مانند زنى داغ ديده مى‏گريست و شانه هايش از شدت گريه مى‏لرزيد.
    شتابان به سوى مقصدى روان بود، مقصدى كه اميد خود را در آن مى‏ديد، مقصدى كه سعادت و خوش بختى خود در آن مى‏ديد، مقصدى كه نجات و رهايى خود را در آن مى‏ديد. كوچه به كوچه به سراغ آن خانه مى‏رفت، خانه‏اى كه كعبه آرزو بود، خانه‏اى كه منزگاه وحى بود خانه‏اى كه روح القدس خدمتگزارى بود، خانه‏اى كه فرشتگان از آن بال و پر مى‏گرفتند، خانه‏اى كه پناه بى پناهان و اميد اميدواران بود و خانه‏اى كه در مدينه در كنار مسجد صاحب خانه قرار داشت.
    هنگامى كه به در خانه رسيد در باز بود و حاجبى بر در نبود ولى بدون اجازه داخل نشد و منتظر صدور اجازه گشت. جوان بسيار متقلب و پريشان بود و اشك پشيمانى از سر و صورتش مى‏ريخت. انقلاب او هر بيننده را گريان و منقلب مى‏ساخت و كسى كه براى كسب اجازه خدمت رسول خدا رفته بود، از ديدن حالت زار او به گريه در آمده بود. حضرتش از سبب گريه پرسيد.
    عرض كرد: بر در خانه مرد جوانى است، خوش اندام، خوش آب و رنگ، خوش صورت، قوى هيكل، مانند زنى داع ديده مى‏گريد و اجازه شرفيابى مى‏خواهد.
    اجازه صادر شد و جوان به حضور پيغمبر شرفياب شد. معلم مهربان و بزرگ بشر، مورد لطفش قرار داد و پرسيد: چرا گريه مى‏كنى؟
    جوان عرض كرد: گناهانى بسيار بزرگ دارم كه اگر خداى آنها را نبخشيد، كافى است مه براى يكى از آنها، مرا به آتش دوزخ بسوزاند. آيا خداى مرا مى‏آمرزد و از من خواهد گذشت؟ گمان ندارم، بلكه نخواهد آمرزيد.
    پيغمبر فرمود: آيا براى خداى شريكى قرار داده‏اى؟ جوان عرض كرد: نه.
    فرمود: آيا خون كسى را به ناروا ريخته‏اى؟ عرض كرد: نه.
    فرمود: خداى گناهان تو را مى‏آمرزد.
    عرض كرد: گناهان من، بسيار بزرگ است.
    پيغمبر فرمود: گناهان تو بزرگ‏تر است يا خداى؟
    جوان به شنيدن نام مقدس پروردگار، سر تعظيم فرود آورد و خداى را تسبيح كرد و گفت: از خداى، چيزى بزرگ‏تر نيست و خداى از هر بزرگ بزرگ‏تر پيغمبر فرمود: گناه بزرگ را خداى بزرگ مى‏بخشد.
    جوان خاموش شد و چيزى نگفت، ولى همچنان ناراحت و پريشان بود. پيغمبر خاتم فرمود: يكى از گناهان خود را بگوى.
    جوان كه پشيمان از گناه، سر تا پايش را فرا گرفته بود، لب به سخن گشود و چنين گفت: هفت سال كارم اين بود؛ قبرها را شكافتم، مردگان را از قبر بيرون مى‏آوردم، كفن هايشان را مى‏دزديدم، وقيت دوشيزه‏اى از انصار در گذشت و به خاكش سپردند. شبانگاه كه تاريكى جهان را فرا گرفت، بر سر قبرش رفتم، قفبرش را شكافتم و جسدش را بيرون آورم و كفنش را برداشتم و پيكرش را لخت كردم وبر كنار قبر نهادم و باز گشتم.
    در اين حال، افكار شيطانى ديگرى به سراغم آمد و مرا به ارتكاب گناه بزرگ‏ترى تحريك كرد: سپيدى تنش را در نظرم جلوه داد چاقى ران هايش را پيش چشمش مجسم كرد، زيبايى هايش را يكايك برايم شمرد، آن قدر كوشيد تا مقاومت مرا در هم شكست. باز گشتم و كناه شرم آورى را مرتكب شدم.
    هنگامى كه به او پشت كرده، باز مى‏گشتم، سروشى را از پشت سر شنيدم كه مى‏گفت: اى جوان! واى بر تو! از دادگر روز قيامت نترسيدى! مرا از قبر بيرون آوردى و كفنم را بردى گوهر عفتم را شكستى؟ واى بر تو از آتش جهنم! واى بر تو از روز رستخيز! روزى كه مراو تو را در صف اهل محشر قرار دهند و من از تو پيش دادگر بزرگ دادخواهى كنم.
    سپس جوان عرض كرد: يا رسول الله! با چنين گناهى اميد ندارم كه از بهشت بويى ببويم؟
    مربى بزرگ بشر به شنيدن اين سخن جوان را از پيش خود براند و پرده درش خواند و گفت: از اين جا برو كه مى‏ترسم آتش تو مرا بسوزاند.
    جوان چون بيد بلرزيد و سر به بيايان گذارد. جامه‏اى پشمين به تن كرده بود و توشه‏اى بسيار مختصر همراه برداشته بود. جوان، از بيابان‏ها عبور مى‏كرد و مى‏ناليد و مى‏گرييد.
    سرانجام در شكاف كوهى منزل گزيد و دست‏ها را با گردن در غل و زنجير كرد و به زاييدن و تضرع كردن به درگاه خدا پرداخت. جوان مى‏ناليد و مى‏گفت: پروردگارا، بنده‏ات سر بر در گاهت نهاده، زنجير بر دست و غل بر گردن دارد. بار خدايا، تو مرا خوب مى‏شناسى و لغزشى را كه از من سرزده، خوب مى‏دانى، بارالها، از كرده پشيمانم و از آتش دوزخت هراسان. به سوى پيغمبرت رفتم مرا نپذيرفت و بر هراسم بيفزود.
    خداوندا، به نام مقدست سوگند، به جلالت سوگند، به عظمت شهريارى‏ات سوگند، اميدم را نااميد مكن و دعايم را مستجاب فرما و از رحمت بى پايانت، محرم مساز.
    جوان با خداى خويش، پيوسته سخن مى‏گفت و مى‏گريست. نه آفتاب گدازنده نيم روز عربستان وى را مانع بود، نه سرماى سوزنده نيمه شب بيابان. روزها بدين منوال گذشت و شب‏ها سپرى شد، جوان همچنان مى‏زاريد و مى‏ناليد.
    جانوران بيابان با وى انس گرفتند و به سويش مى‏آمدند و گرداگردش مى‏نشستند و به ناله‏هاى جان سوزش گوش مى‏دادند و بر پيكر سوخته و رنجورش نظاره مى‏كردند ولى همچنان مى‏زاريد و مى‏ناليد.
    ديگر از آن گونه‏هاى آبدار، از آن پيكر تنومند از آن قيافه پهلوانى اثرى نمانده بود و پوست و استخوانى شده بود ولى همچنان مى‏زاريد و مى‏ناليد.
    گونه‏هاى گلگونش زرد و چشم‏هاى براقش مجروح و خونباز، موهاى سرش ريخته، غل از گردنش آويخته و گردنش در زير دانه‏هاى زنجير، زخم شده و آماس كرده، خونابه زردى از آن روان بود، ولى جوان همچنان مى‏زاريد و مى‏ناليد.
    مناجات هايش، گاه به گاه عوض مى‏شد و هر چندى به نوعى با خداى خويش راز و نياز مى‏كرد. وقتى اين گونه مى‏ناليد: پروردگارا، اگر توبه‏ام قبول درگاهت شد و مرا بخشيده‏اى و گناهانم را آمرزيده‏اى پيغمبرت را آگاه كن و اگر ناله و زارى‏ام اثرى نداشته و دعايم مستجاب نگرديده و گناهانم را نيامرزيده‏اى و چز كيفر ديدن و عذاب دنيا، از عذاب آخرت آسان‏تر است و من طاقت عذاب آخرت را ندارم و عذاب دنيا را به جان مى‏خرم.
    آتش دنيا كجا و آتش آخرت كجا؟ آتش دنيا مى‏سوزاند و نابود مى‏گرداند ولى آتش آخرت، مى‏سوزاند و مى‏گدازاند و زنده نگه مى‏دارد. آتش دنيا از پوست مى‏گيرد تا به دل مى‏رسد ولى آتش آخرت سوزاندن را از دل آغاز مى‏كند.
    درياى عفو خداى، توبه جوان را پذيرفت و از گناهانش در گذشت و بر پيغمبر وحى فرستاد.
    رسول خدا از جايگاه نزول وحى بيرون شد و لبخندى شيرين و نمكين بر لب داشت، لبخندى كه از خشنودى قلب مباركش حكايت مى‏كرد.
    حضرتش آيه كريمه‏اى را كه نازل شده بود، تلاوت مى‏رفمود. پيغمبر مهر روى به ياران كرد و پرسيد: جوان توبه كار كجا است؟
    يكى گفت: مى‏گويند در فلان كار كجا است.
    رسول خدا بدان سوى روان گرديد، تنى چند از مسلمانان نيز در خدمتش بودند. رفتند و رفتند تا بدان كوه رسيدند. در جست و جوى جوان به بالاى كوه رفتند.
    جوان را ديدند كه چهره شادابش تيره و سياه گرديده، مژگانش از بسيارى اشك ريخته و از لاغرى مانند جوب خشك شده و به درگاه خداى مى‏نالد و مى‏گفت: پروردگارا، مرا نيكو آفريدى قامتم را رسا و چهره‏ام را زيبا گردانيدى. اى كاش مى‏دانستم كه با من چه خواهى كرد؟ آيا در آتش خواهى سوزانيد و يا در پناه خودت منزلم خواهى داد؟ بار خدايا، بسيار به من نيكى كرده‏اى و نعمت‏هاى فراوان، ارزانى داشته‏اى، سرانجام من چه خواهد شد؟ به بهشتم خواهى برد يا به آتشم خواهى انداخت؟ بارالها، گناهم خيلى بزرگ است، آيا مرا مى‏آمرزى؟ يا رد قيامت شزايم را خواهى داد؟
    جوان از ناله دل سنگ را كباب مى‏كرد و جانورها را به گريه در آورده بود. مرغان برايش زارى مى‏كردند. پيامبر بزرگ به وى نزديك شد.
    دست هايش را از گردن باز كرد، خاك‏ها را از سرش پاك كرد وفرمود:
    مژده‏اى بادا كه خدا تو را ببخشيد و از آتش جهنم خلاصى ات عنايت كرد و آيه شريفه را برايش تلاوت فرمود. حضرتش روى به همراهان كرد و چنين گفت: گناهان خود را مانند توبه اين جوان جبران كنيد.

    ۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩


  8. #28
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    محمود
    از نيمه قرن هشتم، چيزى نگذشته بود كه در شهر شايع شد قافله‏اى بزرگ به نزديكى شهر رسيده و به همين زودى وارد مى‏شود. هنگامى كه خبر نزديك شدن كاروانى مى‏رسيد مردم خوشحال شدند و به يكديگر مژده مى‏داند.كاروان، عزيزان سفر كرده را مى‏آورد، نامه‏هاى ياران را مى‏آورد ارمغان‏هاى دوستان را مى‏آورد و خبرى از دور افتادگان مى‏آورد. پس به جا بود كه كاروان را پيك سعادت و خوش بختى بدانند و لباس‏هاى كهنه را از تن بكنند و به جايش لباس نو بپوشند و براى استقبال و تجديد زندگى و تماشا آماده شوند.
    مردها از شهر بيرون شده و به سوى كاروان مى‏رفتند. زن‏ها بيرون دروازه در كنار راه مى‏نشستند و كودكان خردسال پيرامون مادرها به بازى مشغول مى‏شدند. مادرانى كه شير خوار داشتند شير خوار خود را در آغوش گرفته و همراه مى‏آوردند. گاه آنها را شير مى‏دادند و گاه در بغل مى‏خوابانيدند و با دل درست مى‏نشستند تا كاروان را هنگام عبور تماشا كنند.
    بچه پسرها جلوتر از مردها به سوى قافله مى‏دويدند و هنگام بازگشت با صداى زنگ شترها، جست و خيز كنان به شهر باز مى‏گشتند. اگر قافله دور بود و كودكان خسته شده بودند كاروانيان سوارشان كرده و با خود به شهر مى‏آوردند.
    در اين هنگام خطر گمشدن، كودكان را تهديد مى‏كرد، يرا بدن آنكه راه كاروان را تشخيص دهند از كوره راهى رفته بودند در صورتى كه كاروان از كوره راهى ديگر مى‏آمد.
    در آن زمان، راه پهن و شسته‏اى وجود نداشت. راه كاروان همان راهى بود كه بر اثر آمد و رفت پيدا شده بود. اين گونه راه متعدد بود و راه‏شناسى، دانشى شمرده مى‏شد و راه شناس را بلد مى‏ناميدند.
    كسانى كه به سراغ كاروان مى‏رفتند،بايستى مسير آنها از آهنگ زنگ‏ها تشخيص دهند و تادراى كاروان شنيده نمى‏شد، مسيرش به طور قطع معلوم نبود.
    بچه پسرها به سوى كاروان مى‏دويدند چندان توجهى به مسير نداشتند. كوره راهى را مى‏گرفتند و مى‏رفتند. هنگامى كه راه دو تا مى‏شد، يكى از اختيار مى‏كردند و به دويدن ادامه مى‏داند و چنين مى‏پنداشتند كه به سوب كاروان مى‏دوند. اگر يكى از آنها پيشنهاد نشستن براى استراحت مى‏كرد ديگرانش سرزنش مى‏كردند و بى عرضه‏اش مى‏خواندند.
    از قضا راهى را كه پسرها در اين بار اانتخاب كرده بودند، اشتباه بود و كاروان از آن راه نمى‏آمد. راه كودكان راهى بود كه به خارستانى منتهى مى‏شد.
    آنها به دويدن ادامه دادند به گمان آن كه به زودى به كاروان خواهند رسيد. راه طولانى و دراز بود، به طورى كه يكى يكى از استقبال كاروان منصرف شدند يا براى استراحت نشستند تا تجديد نيرو كرده مراجعت كنند و يا يكسره به مراجعت پرداختند.
    محود و رفيقش گوششان به اين حرف‏ها بدهكار نبود و تصميم به ادامه دويدن داشتند. به ياران خود گفتند. ما خواهيم رفت، چه كسى بيابد و چه نيابد.
    فكر شتر سوارى هنگام بازگشت، آن دو را بر اين تصمصم استوار مى‏داشت.
    شتر سوارى براى پسر بچه‏هاى بازى شيرينى است. محمود رفيقش چنديدن بار از اين بازى لذت آن برخوردار شده بودند. از اين رو هر چه راه دورتر مى‏نمود، اآنها خشنودتر مى‏شدند، چون شتر سوارى بيشتر طول مى‏كشيد. دو كودك به سوى مقصود نامعلومى مى‏دويدند و مى‏پنداشتند كه به سوى قافله مى‏روند، ولى بسيار در اشتباه بودند.
    آفتاب بالا آمد و حرارتش جهان را پر كرد و كودكان همچنان مى‏دويدند. شوق موفقيت نشاطى در پيكر دو كودك ايجاد كرده بود، چون در اين مسابقه، قهرمان شده بودند كودكان ديگر ماندند و يا باز گشتند ولى آن دو به رفتن ادامه دادند، ليكن هر چند بيشتر دويدند، كمتر به مقصود رسيدند.
    سرانجام به صحرايى رسيدند كه نديده بودند و نمى‏شناختند. بيابانى كه خار بسيار داشت و بوته‏هاى هندوانه ابوجهل به طور فراوان در آن يافت مى‏شد. در اين حال بود كه باور كردند راه را گم كرده‏اند و شتاب و تندروى بى جا بوده است. بيچارگى آنها وقتى شد كه دانستند راه بازگشت را نمى‏دانند. آنها در موقع آمدن از كثرت شور و نشاط به راه توجهى نداشتند، تا راهى را كه پيموده‏اند در ياد بماند.
    نوميدى بر آنها چيره شد. احساس خستگى كردند، احساس تشنگى شديد كردند، احساس ناراحتى كردند، احساس بيچارگى و درماندگى كردند. هراس به آنها مستولى شده بود و از ترس چون بيد مى‏لرزيدند و پناهگاهى هم در آن جا نبود كه بدو پناه برند. آفتاب پوست بدنشان را مى‏سوزانيد. تشنگى جگرشان را مى‏سوزانيد. عرق ديده هايشان را مى‏سوزانيد نه آبى بود كه رفع عطش كنند و نه سايه‏اى بود كه بدان پناه برند.
    زمين داغ بود و هوا داغ بود و آفتاب هم بسيار داغ بود. آخرين قدرت خود رابه كاربردند كه جايى راپيدا كنند و اندكى بياسايند و تجديد نيرو كرده، برخيزنده و راه باز گشت را بيابد، ولى در آن صحراى سوزان، جاى آسايش در زمره محلات بود.
    دم به دم برناتوانى دوكودك افزوده مى‏شد، تشنگى آنها شدت مى‏يافت.
    سنگ ريزها به روى زمين مانند حبه‏هاى آتش سرخ شده بودند. آفتاب مى‏خواست دو كودك را تنبيه كند و بر پيكرشان تازيانه زند يا ديگر چنين سرگرانى نكنند، غافل از آنكه تنبيه وقتى است كه اميد زنده ماندن باقى باشد و گرنه ظلمى ناروا و ستمى بى رحمانه خواهد بود. آرى، قدرتمندان ظلم‏ها و بى رحمى‏ها خود را تنبيه مى‏نامند.
    دو كودك به هر سو مى‏نگريستند و با آخرين توانايى به اين سو و آن سو مى‏رفتند شايد راه بازگشت را بيابند، ولى از اين جست و جو مصرف كردن مانده نيرو بهره‏اى نبردند.
    سرانجام از تك و دو باز ماندند و ديگر در پيكر آن دو قدرت پا برداشتن و بر زمين گذاشتن نبود، بى اختيار به روى زمين نشستند. از تشنگى له له مى‏زدند و دهان‏ها مانند كبريت خشك شده بود. زبان‏ها از دهان بيرون افتاده چهره‏ها مانند مثل گداخته گرديده بود. چيزى نگذشت كه قدرت نشستن هم از آنها سلب شد، به روى زمين افتادند و جز مرگ راه نجاتى تصور نمى‏شد.
    چشم‏ها باز و بسته مى‏گرديد و نيروى ديد، رو به كاستن مى‏رفت. روز روشن، تاريك نمود، راه اميد از هر سو بسته بود و مرگ سايه‏اش را بر دو كودك انداخته بود. اگر كسى در آن حال، كودكان را مى‏ديد باور نمى كرد كه آنها همان دو بچه پسر دو ساعت پيش اند كه لحظه‏اى آرام نداشتند و پيوسته از اين سو بدان سومى جهيدند و هر جانورى را كه مى‏ديدند سنگى به سويش پرتاب مى‏كردند.
    اكنون دو جسم بى جان شده و وامانده و ناتوان به روى زمين افتاده‏اند و توانايى دفع مگسى را ندارند. لاشخورى هم نزديكى آنهها نشسته و منتظر است كه آخرين رمق حيات از اين دو كودك بر طرف گردد تا از اين طعمه لذيذ شكمى از عزا در آورد.
    پيكر سوخته و پاههاى آبله تركيده، سفره لذيذى براى مگسان شده بود كه بر اثر آزار آنها گاهى حركتى ضعيف از آن دو نمايان مى‏شد و نشان مى‏داد دو كودك هنوز زنده‏اند و لاشخور گرسنه را از فرو كردن منقار در پيكر آنها باز مى‏داشت.
    نسيمى لطبف وزيدن گرفت و لحظه‏اى چند، مگس‏ها را دور كرد و پيكر نيمه سوخته آنها را كه بر اثر داغى آفتاب، در تب و تاب بود، نوازش داد. دو كودك نفسى عميق كشيدند گويى جانى تازه در پيكرشان دميده شد.
    وقتى كه ديدگان را گشودند، سوارى را ديدند كه بر اسب سپيدى سوار است و به سوى آنها مى‏آيد. ديدار سوار در دو كودك ايجاد اميد كرد ولى چنان ضعف بر آن دو مستولى شده بود كه قدرت بر ناليدن نداشتند تا چه رسد به فرياد كشيدن و كمك خواستن.
    محمود سوار را ديد در همان نزديكى از اسب فرود آمد و بساطى بر زمين بگسترد كه بوى عطرش فضا را معطر ساخت. آن گاه سوار ديگرى پيدا شد كه بر اسب قرمزى سوار بود.
    عمامه‏اى بر سر و جامه‏اى سپيدبر تن داشت، عمامه‏اش داراى دو سر بود. از اسب پياده شد و روى بساطى كه گسترده شده بود به نماز ايستاد و سوار نخستين بدو اقتدا كرد.
    محمود و رفيقش چنان از دست رفته بودند كه نمى‏توانستند بانگى بر آورند و سواران را از حال خويش آگاه سازند. هر چند پيدا شدن سواران خود موجب اميدى بود و لحظه‏اى چند كودكان را از حالت زار خود منصرف ساخته به تماشا مشغول داشت.
    نماز پايان يافت و سوار پيش نماز به خواندن تعقيب مشغول شد، در اين حال چشمش به محمود افتاد و او را به نام خواند و گفت: بيا اين جا! محمود با اشاره فهمانيد كه قدرت بر حركت ندارم. سوارفرمود: بيا چيزى نيست. محمود احساس كرد كه نيرو گرفته از جاى برخاست و به پيش سوار رفت.
    سوار بزرگوار دستى بر صورت محمود بكشيد. خشكى دهان بر طرف گرديد، زبان بيرون افتاده به جاى خود برگشت، رنج‏ها و كوفتگى‏هاى زايل گرديد، ديگر از خستگى و ناراحتى خبرى نبود و مانند وقتى كه از شهر خارج شده بود به نشاط آمد. بوته‏هاى هندوانه ابوجهل كه هر كدام چند سر داشتند، گرداگرد آنها صف كشيده و آماده سر دادن بودند.
    سوار ععالى قدرمحمود را بفرمود كه يكى از آنها را بچيند و بياورد. محمود اطاعت كرد. حضرتش آن را از دست محمود گرفت و دو نيم كرد و نيمى را به محمود داده و فرمود: بخور! محمود كهمى دانست تلخ‏تر از آن چيزى نيست نتوانست اطاعت نكند.
    نخستين پاره را كه بر دهان گذارد، متوجه شد كه از بهترين ميوه‏ها مى‏باشد.
    بسيار بسيار شيريم و گوراست چنان سرد است كه گويى سالها در يخچال‏هاى قطب جنوب مانده و فوق العاده معطر و خوش بوست.
    محمود از خوردن نيمه اين ميوه بهشتى سيراب شد. سوار عالى قدر به محمودفرمود: به رفيقت بگو بيايد محمد او را فراخواند. وى اظهار ناتوانى كرد. حضرتش فرمود: بيا چيزى نيست. او هم شرفياب گرديد و مانند محمود مورد لطف قرار گرفت. حالش به جا آمد تشنگى و خستگى اش برطرف گرديد، زبانش به درون دهان باز گشت و فعاليت و نشاط را از سر گرفت گنج را به دست آورد و رنج را فراموش كرد.
    نسيم دلپذير همچنان مى‏وزيد و بدن‏هاى كودكان را نوازش مى‏داد. ديگر اثرى از تازيانه‏هاى خورشيد باقى نبود، نسيم باروشى ملايم چندين تو دهنى به خورشيد زده بود و دست ستمگرش را از پيكر كودكان قطع كرده بود.
    روزگار تلختر از زهر رفته بود و روزگارى چون شكر آمده بود. ظلم و ستم رخت بر بسته بود و جايش عدل و نوازش نشسته بود.
    دو كودك درعمر كوتاه خود، ساعتى بدان خوشى نديده بودند. آنا چنان شاد و شنگول شده بودند كه گويى در پوست نمى‏گنجيدند، به ويژه هنگامى كه گذشته شوم خود را در نظر مى‏آوردند.
    سوار بزرگوار پا به ركاب نهاد و بر زمين نشست و عزم رفتن كرد. كودكان به سويش دويدند و بند ركابش را گرفتند و تقاضا كردند كه آنان را به خانه برساند. حضرتش فرمود: عجله نكنيد و اب نيزه‏اى كه در دست داشت، گرداگردشان خطى كشيد. سپس روان گرديد و به زودى ناپديد شد.
    محمود به رفيقش گفت: بر خيز برويم بالاى آن كوه تا راه را پيدا كنيم.
    برخاست و همان كه قدمى برداشتند ديوارى بلند در برابر ديدند كه راه را بسته بود. به سوى ديگر رو كردند، همان ديوار را جلو ديدند. به جانى سوم توجه كردند باز هم ديوار پيش رو بود. سرانجام دانستند كه ديوار آنها را از چهار سو محاصره كرده است و نمى‏تواند از خط محاصرهى عبور كند زيرا اين خط قابل شكستن نيست.
    دو كودك از اين وضع به گريه در افتادند و مدتى گريستند. وقتى كه گريه آنها آرام گرفت، هندوانه‏اى از هندوانه‏هاى ابوجهل براى خوردن چيدند، همين كه لب هايشان به آن رسيد از تلخى بسيار ناراحت شدند و به دورش انداختند.
    در اين هنگام از راه ناچارى نشستند و به تماشاش صحرا پرداختند. ساعتى در اين حال بودند كه هوا رو به تاريكى گذارد. خورشيد از ستمى كه بر دو كودك بى كس روا داشته بود شرمنده و خجل گشته، مى‏رفت تا در پس پرده، روى نهان كند. هر چند ستمكاران مادامى كه رب رخش قدرت سوارند شرمندگى ندارند.
    مرغ شب فرصت را غنيمت شمرد و سر از آشيانه بيرون كرد و چو رغيبى نديده به پرواز درآمد و بال و پر خود را بر سراسر جهان بگسترد. بيابان همچون دل گناهكاران سياه گرديد و همه چيز در زير پرده ظلمت نهان شد. جانوران كه خطر را دور ديدند از سوراخ‏ها بيرون آمدند بر بال و پر شب سوار شدند، و در طلب طعمه روان گشتند درندگان مى‏دويدند خزندگان مى‏خزيدند و هر كدام به سويى مى‏رفتند.
    جانوران در تاريكى خوب مى‏بينند وقتى كه چشمانشان به دو كودك مى‏افتاد و از اين طعمه لذيذ آگاه مى‏شدند غرش كنان به سوى آنها مى‏آمدند. همين كه به خط نيزه مى‏رسيدند ديوار نگهبان قد مى‏افراشت بچه‏ها را از هر گزندى محفوظ مى‏داشت.
    پسرها را در آغاز از غرش جانوران و حمله آنها ترس گرفت ولى وقتى كه دانستند كه دژ پولادين ديوار، بهترين تگهبان است، خاطرشان آسوده گرديد.
    چشم‏هاى جانوران كه در تاريكى شب مانند چراغ مى‏درخشيد منظره ستارگان آسمان را در زمين مجسم كرده بود تفاوت اين بود كه ستاره‏ها رد نظر بچه‏ها خاموش و بى حركت بودند ولى جانوران مى‏غريدند و از اين سوى بدان سو مى‏جهيدند.
    جانوران كه به قصد حمله به كودكان نزديك مى‏شدند ديوار پيدا مى‏شد وقتى كه دور مى‏شدند برطرف گرديد. اين داستان در آن شب چندين بار تكرار شد و موجب تفريح دو كودك گرديد.
    درندگان، چنان خيز مى‏گرفتند كه گويى مى‏خواهند با يك حمله دو كودك را بدرند، ولى همان كه سرشان به ديوار مى‏خورد، باز مى‏گشتند و قهقه‏اى كودكانه از آنها مشايعت مى‏كرد.
    اين بازى شبانه براى بچه‏ها بسيار لذت بخش بود به طورى كه از ماندن در بيابان در آن شب تاريك خوش وقت بودند و هيچ گونه ناراحتى نداشتند.آنان در خانه خودشان هم چنين نگهبانى نداشتند نگهبانى كه در هنگام احتياط حاضر مى‏شد و در موقع بى نيازى ناپديد مى‏گشت نگهبانى كه نه جيره‏اى داشت و نه مواجبى.
    كودكان پس از آنكه از اين بازى شبانه سير شدند به خواب رفتند و شب را در آغوش صحرا به روز آوردند. در وقت خواب نيز چندين بار مورد هجوم جانوران، قرار گرفتند ولى مهربان اب بهترين طرز انجام وظيفه كرد و در هر بار به قصد دفاع از اين دو كودك بى دفاع سينه را سپر كرد.
    فرشته صبح چشم گشود و نخستين بار بوسه‏اى بر رخسار ستاره سحر زد و نيرو گرفت، سپس از جاى برخاست و پرده ظلمت را از جهان برچيد و گيسوان طلايى خود را به جهانيان بنمود و دل دلدادگان را از كف بربود و براى آن كه لطف بيشترى به كودكان كرده باشد، سوده‏هاى زر بر سر آن دو نثار كرد.
    كودكان نيز از خواب برخاستند و به تماشاى صبح سعادت مشغول شدند. روز بالا آمد و هوا رو به گرمى گذارد. كودكان احساس تشنگى كردند. يك بار چشمانشان به ياران ديروز افتاد و به سوى آنها آمدند. وقتى به كودكان رسيدند، داستان ديروز تكرار شد. وقت جدايى باز هم كودكان تقاضا كردند كه ايشان را به خانه برساند.
    سوار عالى قدر گفت: به همين زودى كسى مى‏آيد و شما را به خانه خواهد رسانيد، سپس از ديده‏ها ناپديد شد.
    ديرى نپاييد كه بچه‏ها مردى را ديدند سه چهارپا همراه دارد و براى خاركشى بدان جا آمده او بوته‏هاى خار را از ريشه مى‏كند و بر چارپايان مى‏نهاد تا به شهر ببرد.
    هنگامى كه مرد خار كن چشمش به پسر بچه‏ها افتاد بترسيد و چارپايان را گذارد و پا به گريز نهاد. كودكان وى را شناختند و به نامش بخواندند. مرد خاركن برگشت و آنها را بشناخت و گفت: شماها اين جا چه مى‏كنيد؟ خاندان شما عزاى شما را به پا كرده‏اند زود برخيز تا برويم. من اكنون نيازى به خاركشى ندارم.
    كودكان سوار شدند و به راه افتادند. ديگر از ديوار با وفا خبرى نبود. هنگامى كه به شهر نزديك شدند، مرد خاركن، زودتر به سوى شهر رفت و مژده سلامتى بچه‏ها را به خاندانشان بداد. همگى خوشحال شدند و وى را خلعت نوى، مژدگانى دادند.
    مادرها وقتى كه فرزندان خود را سلامت ديدند، اشك شادى از ديده‏ها روان ساختند و عزيزان را در آغوش گرفته و به بوسيدن و بوييدن پرداختند.
    دو كودك داستان خود را براى همه حكايت كردند، ولى كسى باور نكرد و گفتند: اينها خيالاتى بوده كه بر اثر تشنگى به شما روى آورده بود.
    چند سالى گذشت و محمود بدن آن كه آن سوار بزركوار را بشناسد، داستان را فراموش كردو به كلى از خاطرش محو گرديد. هنگامى كه پا در بيست سالگى نهاد و در زمره جوانان قرار گرفت، ازدواج كرد و ساربانى و مسافربرى را پيشه ساخت.
    محمود به مناسبت قانون وراثت و محيط پرورش از شيعيان على متنفر بود و به ايشان با ديده بغض و دشمنى مى‏نگريست. محمود از كسان و بستگانش پا را فراتر گذارده بود و بيشتر با شيعه دشمنى مى‏كرد و هميشه در پى آزار آنها بود. هنگامى كه در مسافران كاروانش شيعه يافت مى‏شد، او از اذيت و آزار آنها هيچ گونه رفو گذارى نمى‏كرد و از اين مردم آزارى براى خويش، نزد خدا پاداشى قائل بود.
    اگر در زمره مسافران شيعه زوارهايى بودند كه به زيارت يكى از امامان مى‏رفتند، دشمنى و آزار دادن محمود به حد اعلى مى‏رسيد و از زدن و بردن و دزديدن و دشنام دادن و مانند آنها دريغ نمى‏كرد. گاه چرپايانش را به زوار شيعه كرايه مى‏داد تنها به منظور آنكه آنان را در بيابان بيازارد. بر اثر تكرار اين كارها و رفتارهاى ظالمانه، شهر شده بود و عموم شيعيان على وى را شناخته بودند و از ظلم‏ها و تعدى‏هايش آگاه بودند.
    روزى چارپايان را به عده‏اى از شيعيان كه از زيارت بر گشته بودند و عازم بغداد بودند كرايه داد. محمود در اين سفر نتوانست آنان را بيازارد، چون تك و تنها بود و يار و ياورى نداشت. در اين سفر خياط به كوزه افتاد و بر خلاف هميشه، مسافران از وى انتقام كشيدند. محمود نتوانست دم بر آورد. او يك تن بود و كسى از همكارانش همراهش نبود.
    دستگاه حكومتى هم در اين كارها با وى آهنگ بود، مامورى در ميان راه نداشت كه از او كمك بگيرد. محمود براى نخستين بار مزه مردم آزارى را چشيد و بسيار بر ا تلخ و ناگوار آمد. هنگامى كه به بغداد رسيد، يكسره به سوى ياران رفت و شكوه سر كرد و سيلى به صورت زد و گريستن آغاز كرد، چنان مى‏گرييد كه دل سنگ بر وى كباب مى‏شد.
    يارانش شكايت‏هاى محمود را گوش دادند و بسيار ناراحت شدند زبان سب و لعن بر مسافران و مذهب ايشان گشودند و به محمود قول دادند كه در آينده كه با اين رافضى‏ها در بيابان‏ها و صحراها ملاقات مى‏كنند، انتقام او را خواهند گرفت و حقشان را كف دستشان خواهند گذارد.
    محمود آرام شد و در گوشه‏اى خاموش بنشست ولى فكرش سراسر به سوى مسافران كج روش و رافضى مذهب بود. رفتار آنها را بد مى‏ديد دين آنها را بد مى‏ديد اخلاق آنها را بد مى‏ديد همه چيز آنها را بد مى‏ديد.
    شب فرا رسيد و تاريكى ميدانى براى جولان افكارش ايجاد كرد، به ويژه هنگامى كه براى خواب به بستر رفت و دگران نيز به خواب رفتند و سكوتى عميق بر سرتاسر خانه حكم فرما گرديد. محمود همچنان درباره رافضى‏ها فكر مى‏كرد. بيشتر در دين و مذهى ايشان مى‏انديشيد و برنادرستى آن لبخد مى‏زد.
    ناگهان چيزى به خاطرش رسيد كهمسير افكارش را تغيير داد و آرامش خاطرش را بر هم زد و هر چه خواست از آن بگريزد، نتوانست. چيزى كه به خاطرش خليده بود و بسيار آزارش مى‏داد، اين بود كه تاكنون نديده هيچ يك از اين رافضى‏ها مسلمانان بى رحمانه با آنها رفتار مى‏كنند و بسيار آنها را مورد ظلم و شكنجه قرار مى‏دهند.
    عجيب اين جاست كه وقتى كه هم كيشان او در راه پارسايى قدم بر مى‏دارند و روح انصاف را بر خود حكومت مى‏دهند و آدم خوبى شده، از دنياطلبى دست كشيده و به سراغ سعادت اخروى مى‏روند، كيش خود را كنار گذارده و به آيين شيعيان مى‏گروند و پيرو مذهب محمد و آل او مى‏شوند.
    در اين موقع، افرادى از هم كيشانش را به خاطرش آورد كه دست از كيش خود كشيده و داخل در مذهب شيعه شدند و او كاملا آنها را مى‏شناخت، بعضى از آنان از اين جهان رفته بودند و بعضب ديگر هنوز زنده بودند. آنها با آن كه مورد تف و لعنت كسان و ياران خود قرار گرفتند و شيعيان هم از آنها پذيرايى نكردند، ولى استقامت كردند ودست از تشيع بر نداشتند. هر چه در خاطر بگرديد كه رباى نمونه يك تن شيعه را بجويد كه دست از مذهب خود بر داشته به كيش او در آمد باشد نيافت.
    او مى‏ديد كه امرا از علما و ادانشمندان همكيش او فوق العاده تجليل و احترام مى‏كنند و همواره آنها را مورد هدايا و عطاهاى گران بها قرار مى‏دهند، ولى علماى شيعه، بيشتر در فقر و فشار و تنگى به سر مى‏برند و از اين هدايا و عطايا محرومند، بلكه مورد اهانت و حبس و زجر امرا نيز قرار مى‏گيرند. آخر چرا اين علماى شيعه دست از تشيع بر نميدارند تا از اين بدبختى‏ها نجات يابند و خوش بخت گردند؟ آنها كه درس خوانده‏اند و سر را در ميان سياه و سپيده برده‏اند. آيا اين احمقى نيست؟!
    
    ۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩

  9. #29
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    در اين افكار بود فكر ديگرى به خاطرش رسيد كه يك پارچه در آتش شد.
    فكر اين بود: نكند پشت كردن مردان پارسا و پيراستگان از تعصب به اين كيش و رو آوردن به آيين اهل بيت، نشانه حق بودن مذهب شيعه باشدك يعنى مذهب ما كامل نيست؟ و اسلام همان مذهب شيعه مى‏باشد و مسلمانان همان شيعه‏ها باشند؟ ناراحتى سر تاپايش را فرا گرفت، بدنش داغ شد و ضربان شديدى در قلبش پيدا شد.
    با خود گفت: چگونه مى‏شود اين رافض‏ها بر حق باشند؟! اگر آنها بر حق بودند كسى آنها را رافضى نمى‏گفت. اگر آنها بر حق بودند امير آنها را تنبيه نمى‏كرد. اگر آنها بر حق بودند دستگاه خلافت رافضى مى‏شد. رافضى هم خودش بد است و هم مذهبش. اين رافضى‏ها به بزرگان صحابه بدگويى مى‏كنند چگونه مى‏شود كه بر حق باشند؟! صحابه همگى عادلند، چون رسول خدا را ديده‏اند.
    در اين حال از خود پرسيد: پس چرا هم كيشان دانا و انصاف ما رافضى شدند؟ محمود، مذهب خود را بسيار دوست مى‏داشت و نمى‏خواست باور كند كه ممكن است مذهب حق نباشد.
    آيا پدرانش همگى بر باطل بوده‏اند؟ آيا آنان تشخيص درست از نادرست را نداده‏اند؟ نمى‏شود، قطعا آنها همگى بر حق بوده‏اند و تشخيص درست از نادرست را داده‏اند.
    آيا مى‏شود كه خليفه پيرو مذهب ناحق باشد؟ آيا اكثريت مسلمانان مى‏شود كه تشخيص صحيح نداشته باشند؟ آيا مى‏شود كه خويشانش رفقا و دوستانش راه حق را نشناخته باشند؟ هرگز! ابدا! چنين چيزى از مستحلات مى‏باشد.
    اين رافضى‏ها اين قدر احمق هستند كه سود و زيان خود را تشخيص نمى‏دهند. دست از مذهب خود بر نمى‏دارند. آنها را به زندان مى‏اندازد دست از مذهب خود بر نمى‏دارند. شكنجه نمى‏كند دست از مذهب خود بر نمى‏دارند. واقعا عجيب مردمى هستند!
    اگر آنها دست از مذهب خود بردارند، امير به آنها مقام مى‏دهد، منصب مى‏دهد، در محاكمات به دعاوى آنها گوش مى‏دهد و نمى‏گذارد كسى ارگ علماى آنها به كيش خلاف (اهل سنت) داخل شوند، خليفه ايشان را نديم خود مى‏كند، قاضى القضاء مى‏كند، امام جماعت مى‏كند خانه مى‏دهد قصر مى‏دهد باغ مى‏دهد زر و سيم مى‏دهد جواهر مى‏دهد كنيزكان ماه رو چشم مى‏پوشند و ظلم و جور و بدبختى را تحمل مى‏كنند و دست از ايمان خود بر نمى‏دارند! براى چه؟ اين چه سرى است؟ خدايا از اين معما پرده بردارد.
    نمى‏توانست باور كند كه از اول عمر تاكنون بر خطا بوده و هر چه كرده، جرم و گناه بوده، نمى‏توانست باور كند كه نياكانش، خويشانش، دوستانش، همگى راه پيموده و مى‏پيمايند. بسيار بر وى گران بود كه بپذيرد آنچه تاكنون كرده جرم بوده است و گناه.
    از كثرت ناراحتى نتوانست در بستر بماند، به يك بار از جاى برخاست و بايستاد و چشم‏ها را بر هم گذارد و بفشرد، بلكه اين افكار را از سر بيرون كند، ولى نتيجه نگرفت. چشم‏ها را باز كرد، مگر چيزى را ببيند و به تعبير خودش از اين خيالات كننده نجات يابد، سودى نبخشيد. شب بود و تاريك بود.چيزى را نديد.
    به ناچار دوباره در بستر دراز كشيد داغى بدن، ضربان قلب، ناراحتى درون، اضطراب و پريشانى، همچنان باقى بود.
    عقيده هر كسى معشوق او است. معشوق او است. عاشق نمى‏تواند بپذيرد كه معشوقش زشت است. بر تحيرش افزوده شد و همچنان در صحراى بى پايان انديشه، سرگردان شده بود. هر چه مى‏جست راهى نمى‏يافت كه از اين صحرا نجات يابد.
    افكار خود را از سر گرفت. رفتار هم كيشان خود را بار دگر در نظر آورد كه در هنگام وارستگى و پرهيزكارى، دست از عقيده خود بر مى‏دارند و به آيين اهل بيت داخل مى‏شوند.
    در اين موقع، نكته تازه‏اى به خاطرش رسيد و آن اين بود: اين دسته مردم با فضيلت نيز با پدرانشان ا با خويشانشان، با دوستانشان، مخالف كردند. آنها هم مورد تنفر كسان خود قرار گرفتند، حتى زن و فرزندشان از آنها بريدند. دشنام شنيدند شكنجه ديدند اموالشان را بردند و خوردند ولى آنها ديگر به عقيده سابق خود باز نگشتند. ناراحتى‏ها را متحمل شدند و در زمره پيروان عترت رسول باقى ماندند.
    سپس با خود گفت: اگر من چنين كنم تنها مى‏مانم. شيعيان كه از من بيزارند خويشانم از من دست بر مى‏دارند اگر در آزارم نكوشند دوستان هم دگر مرا نخواهند پذيرفت. من اين لب جو خواهم برد و آنها آن لب جو. پس چه كنم؟
    در برابر اين پرسش، پاسخى نداشت. مغزش ميدان مبارزه سهمگينى شده بود. از طرفى منطق و حقيقت خود نمايى مى‏كرد از طرفى به مذهبش بسيار علاقهمند بود و پايه گذاران آن را بسيار دوست مى‏داشت.
    در اين حال از خود پرسيد: چرا انسان مذهبى مذهبى را اختيار مى‏كند و بدان پاى بند مى‏شود؟ آن گاه خودش پاسخ داد و گفت: براى خدا.
    مذهب راه خداست و اين مذهب را من براى خدا پذيرفته‏ام، پس اگر مذهب من، راه خدا نباشد، سعى من باطل و بيهوده خواهد بود. اگر تشخيص بدهم كه اين مذهب راه خدا نيست، قطعا آن را كنار خواهم گذارد و به راه خدا خواهم رفت، هر طور مى‏شود، بشود. تنها ماندن آزار كشيدن زيان بردن، آسان خواهد بود چون براى خدا مى‏باشد. بايستى منصفانه اقرار كنم كه تا كنون براى خدا رنجى نديده‏ام. اگر براى خدا شكنجه ديدم رنج كشيدم، دشنام شنيدم، سعادتى خواهد بود، چون از عذاب و آتش جهنم نجات خواهم يافت.
    آيا مذهب اين رافضى‏هاى خبيث راه خداست؟ خدا نكند! اگر راه خدا باشد، چرا پدرم آن را نپذيرفت؟ چرا خليفه آن را نمى‏پذيرد؟ ولى تشخيص پدر، درد فرزند را دوا نمى‏كند. تشخيص خليفه هم براى من، سودى نخواهد داشت. مرا در قبر آنها نمى‏گذارندم من بايستى خودم تشخيص بدهم. آنها ضامن بهشت و دوزخ من نخواهند بود. اگر مذهب رافضى‏ها حق باشد، خواهم پذيرفت، هر چند از آنها تنفر دارم.
    سپس از خود پرسيد: علت تنفر من از اين شيعه‏ها چيست؟ آيا با من بدى كرده‏اند؟ آخر چه سوء سابقه‏اى ميان من و آنهاست؟ اين عدواتى كه با آنها دارم، از چه راه پيدا شده و از كجا ريشه گرفته؟
    هر چه بينديشيد پاسخى براى اين پرسش‏ها نيافت. با خود گفت: دوستى بى جهت مى‏شود ولى دشمنى بى جهت چرا؟ اگر در اين سفر آنها با من بد كرده‏اند، گناه از من بوده. نخست من بد كردم، بلكه بسيار هم بد كردم، آنها مكافات كردند و حق داشتند. مگر اينها بنده خدا نيستند اين گونه دشمنى كه من با آنها دارم، چرا با كفار ندارم؟ اينها از كفار كه بهترند. اينها در زمره مسلمانان قرار دارند.
    پس چرا بغض ايشان در دل من و كسان من جاى گرفته است؟ آيا مى‏شود تلقينات محيط، اين كار را كرده باشد؟ آيا تبليغات سوء مدخليت نداشته؟ آيا حكومت‏ها در اين جريان بى طرف بوده‏اند؟ دستگاه خلافت كه با شيعيان صد در صد مخالف بوده بوده و هست. نكند من آلت دست حكومت‏ها و فرمانروايان شده باشم؟ اگر چنين است، هزاران نفر مانند من بوده و هستند. اگر قدرتمندان براى استحكام فرمان فرمايى خود، شيعه را منفور كرده باشند، واى به حال من، زيرا من و كسانى كه مانند من هستند، تحت تاثير آنها قرار گرفته‏ايم و كور كورانه آلت اجراى مقاصد آنها شده‏ايم و پايه‏هاى حكومت آنها را بر دوش گرفته‏ايم.
    خيلى هم دور نيست كه اين تبليغات از ناحيه دستگاه خلاف ريشه گرفته باشد، چون شيعه به آن ايمان ندارد و اين خلافت را جزء دين نمى‏شمارد. آيا من و هم كيشان من در اشتباه هستيم يا شيعيان در اشتباهند؟ دنياى ما كه بهتر از دنياى شيعيان است، آيا آخرت ما هم چنين است؟
    ارتباط شيعيان با عترت پيغمبر بيشتر است. زيارت آنها مى‏روند، ما نمى‏رويم. در روزهاى مصيبت آنها مجالس عزا به پا مى‏كنند، ما نمى‏كنيم. در روزهاى سرور آنها جشن مى‏گيرند، ما نمى‏گيريم. فرزندانشان را بيشتر به نام‏هاى عترت رسول مى‏نامند ما نمى‏ناميم و روى هم رفته عترت را بيشتر از ما دوست مى‏دارند. بسيار بعيد است كه رسول خدا چنين مردمى بگذارد، در جهنم بسوزند. پس چه بايد بكنيم؟
    روحش به حدى در شكنجه بود كه مرگش برايش آسان شده بود تا از اين معركه نجات يابد. به جز شكنجه روحى، خستگى فكرى نيز نصيبش شده بود با خود گفت: چرا امشب چنين شده‏ام؟ اين چه افكارى است كه اكنون فكر آنها در شب مرا مى‏آزارد. اى كاش راه نجاتى از اين آشوب فكرى پيدا مى‏كردم!
    ناگهان راهى به خاطرش رسيد كه اندكى آرامش يافت و از غوغا خلاص شد. به خاطرش رسيد كه حل اين مشكل را به خداى بزرگ واگذارد و از ذات مقدسش بخواهد كه خود راهنمايى اس كند و راه راست را به وى نشان بدهد. دست نياز به درگاه قادر بى نياز دراز كرد و گفت:
    پروردگارا، به رسول بزرگوارت سوگند كه خودت، راه را از چاه به من نشان بده و توفيق سلوك راه راست را عنايت بفرما. مهربان خدايا، بيچاره‏ام، درمانده‏ام، در اين شب تار، درگاه، تو، روى آورده‏ام، نااميد مكن. بارالها از آتش دوزخت به خودت پناه مى‏برم. كريما كرم كن و نگذار در آتش دوزخت بسوزم.
    شب بسيار گذشته بود و محمود با خداى راز و نياز مى‏كرد و در آن دل شب زمزمه‏اى زيبا داشت. كم كم استراحتى نصيبش شد و به خواب رفت.
    از موقعى كه خوابش برده بود، خيلى نگذشته بود كه بهشت برين را در خواب ديد كه داراى درختانى گوناگون و بزرگ بود. ميوه‏هاى رنگارنگ مانند گوشواره‏هاى عروسان از درختان آويزان بود. چيزى كه بسيار جلب توجه مى‏كرد اين بود كه ريشه‏هاى درختان در بالا و سرهاى آنها رو به پايين بود، به طورى كه چيدن ميوه‏ها بسيار آسان بود.
    جوى هايى را ديد كه در آنها مى‏ناب، شير، عسل، آب صاف و گوارا روان بود و لب آنها چنان با زمين مساوى بود كه مورى به آسانى مى‏توانست از آنها بنوشد.
    بهشتيان را ديد كه از ميوه‏ها مى‏چينند و از نوشيدنى‏ها مى‏نوشيد. ولى او هر چه خواست از آن ميوه‏ها بچيند و از آن نوشيدنى‏ها بنوشد، نتوانست.
    دست را كه به سوى ميوه دراز مى‏كرد، شاخه‏ها بالا مى‏رفتند و از دسترس دور مى‏شدند. وقتى كه مى‏خواست كه از نوشيدنى‏ها بهره بردارد به پايين مى‏رفتند و تلخ كامش مى‏ساختند. هر چه او عمل خود را تكرار كرد، آنها نيز كار خود را تكرار كردند و چيزى گيرش نيامد. ساعتى متحير در حسرت خوردنى‏ها و نوشيدنى‏ها بماند.
    از بهشتيان پرسيد: شما مى‏خوريد و مى‏نوشيد، پس من چرا محرومم؟
    گفتند: تو از ما نيستى و هنوز بهشتى نشده‏اى.
    محمود در فكر فرو رفت و با خود گفت: چه كنم كه بهشتى بشوم؟
    در اين حال شنيد كه فاطمه دخت رسول خدا آيد. هزاران فرشته را ديد كه از آسمان به زمين فرو مى‏آيند و بانوى در ميان آنها قرار دارد وو فرشتگان، پروانه وار گرداگردش در حركتند.
    محمود براى عرض ادب به سوى دختر پيغمبر برفت. هنگامى كه نزديك رسيد، رادمردى را ديد كه رد پيش روى بانوى بانوان ايستاده، قيافه را آشنا ديد و به خاطرش رسيد كه با آن سابقه دارد و وقتى او را ديده است.
    در فكر پيدا كردن روز آشنايى شد و به ياد آورد كه او همان سوار عالى قدرى است كه در آن روز از مرگ نجاتش داده، روزى كه از تشنگى جان مى‏داد روزى كه پيكرش را آفتاب سوزان مى‏گداخت، روزى كه لاشخورى در انتظار مردارش مشسته بود.
    با خود گفت: اى كاش! اين بزرگوار را مى‏شناختم و تا پايان عمر، حلقه بندگى اش را در گوش مى‏داشتم! در اين حال سروشى را شنيد كه مى‏گفت: او پسر فاطمه، وصى دوازدهم رسول، امام قائم است.
    محمود به حضور مقدس بانوى بانوان، سلام عرض كرد. بانوى بانوان، جواب سلامش را داد و فرمود: توهمان كسى هستى كه فرزند من تو را از تشنگى نجات داد؟
    محمود عرض كرد: آرى.
    دختر پيغمبر فرمود: اگر شيعه شوى رستگارى با تو خواهد بود.
    محمود عرض كرد: به دين توو دين شيعيانت ايمان آوردم و به امانت فرزنداتن اقرار كردم و اين وجود مقدسى كه اكنون زنده و باقى است، امام دوازدهم دانستم.
    دخت رسول خدا فرمود: مژده باد تو را كه به حقيقت رسيدى.
    شب هنوز پايان نيافته بود و ستارگان تماشا مى‏كرند كه محمود از خواب بيدار شد. خوابى كه محمود را بهشتى كرده بود. قطره‏هاى اشك از ديده هايش ريختن گرفت و جز ستارگان آسمان در آن شب تار كسى نبود كه اين ستارگان زمينى را در دامان محمود ببيند.
    دعاى محمود به درگاه خدا مستجاب شده بود و راه حق را يافته بود و بدان ايمان آورده بود. او محمود سابق نبود. محمود تاريك به خواب رفته بود و محمود روشن بيدار شده بود. ظلمت فرو رفته بود و نور بيرون آمده بود. ترديد و تعصب رفته بود و تصميم و انصاف به جايش نشسته بود. خود پرستى به خواب رفته بود و خداپرستى بيدار شده بود.
    محمود مى‏گريست و مانند باران اشك مى‏ريخت. آيا اين اشك موفقيت بود؟
    آيا اشك پشيمانى بود؟ آيا علل ديگرى داشت؟ كسى ندانست، زيرا نه خودش چيزى گفت و نه كسى از او پرسيد. گريه‏اش رو به شدت گذارد. شانه هايش از شدت گريه مى‏لرزيد. هق هق گريه‏اش كسانش را از خواب بيدار كرد.
    آنها پنداشتند كه بر اثر آزادى كه از مسافران روز، ديده مى‏گريد. دلدارى اش دادند و گفتند: به خدا سوگند كه انتقام تو را از رافضيان خواهيم كشيد ولى محمود كجا بود و آنها كجا بودند.
    شب سپرى شد، سپيده دم سر زد. مؤذن بانگ نكبير برداشت، و مسلمانان را براى شرفيابى به خدمت خداى بزرگ دعوت كرد.
    محمود از جاى برخاست و شست و شويى كرد و دست نمازى گرفت. و آن گه دو گانه بهر يگانه به جاى آورد، سپس شتابان به سوى دشمنان ديروز و دوستان امروز شد. كسانى كه با دختر پاك رسول خدا هم عقيده بودند.
    محمود مى‏دانست كه مسافرينش در باختر بغداد منزل گرفته‏اند. هنگامى كه نزد ايشان رسيد، سلام كرد. آنان كه وى را مى‏شناختند جوابش را به خوش رويى ندادند و خواستند كه او را از خويش برانند. محمود گفت: آمده‏ام از شما بشوم و به آنچه ايمان داريد، ايمان بياوريد مرا بپذيريد و از خود نرانيد بلكه از خود بدانيد و احكام دين را به من بياموزيد.
    اين سخن در ميان ايشان ايجاد بهت و سكوتى كرد. مگر مى‏شود دشمن‏ترين دشمن‏ها به فاصله يك شب از دوستان گردد! كسانى گفتند: دروغ مى‏گويد. پاره‏اى كه نورانيتى در چهره‏اش مشاهده كردند دروغگويش ندانستند و از وى پرسيدند: چرا به چنين فكرى افتاده‏اى؟ محمود داستان را بيان كرد. آنها گفتند: ما اكنون مى‏خواهيم به زيارت حضرت جعفر و امام جواد (عليه السلام) مشرف شويم اگر راست مى‏گويى همراه ما بيا تا دين خدا را در حضور آن دو بزرگوار بياموزى.
    محمود كه رفتارهاى ظالمانه گذشته به يادش آمده بود و پشيمانى بسيار تلخ و گزنده‏اى بر او مستولى شده بود و انقلابى فوق العاده به وى دست داده بود، به يك بار به ريو پاهاى آنها افتاد و گريه كنان بوسيدن گرفت. سپس خورجين‏هاى آنها را برداشته بر دوش نهاد و به راه افتاد.
    او در راه حال خوشى داشت و با خداى خويش راز و نياز مى‏كرد و از كرده هايش بسيار پشيمان بود و طلب عفو مى‏كرد و براى دشمنان ديروز و دوستان امروز خير و خوشى و سعادت مى‏خواست.
    هنگامى كه زوار به صحن مطهر كاظمين رسيدند، خادمان حرم به استقبال آمدند. در حرم بسته بود و زوار تقاضا كردند كه باز شود تا زيارت كرده و بر آن تربت پاك بوسه زنند. سيد پير مردى كه در ميان خدام حرم از همه بزرگ‏تر بود جواب داد: در ميان شما زوار كسى است كه مى‏خواهد شيعه شود. من ديشب او را در حضور فاطمه زهرا ديدم.
    سخن سيد، زوار را به حيرت انداخت، قدرى به يكديگر نگاه كردند و سپس گفتند: اگر مى‏دانى در ميان ما چنين كسى هست، بگرد و پيدا كن. سيد كه موهاى سپيدش گرداگرد رخسارش را همچون هاله‏اى فرا گرفته بود به جست و جو پرداخت. قيافه‏هاى زوار را يكايك تحت مطالعه قرار داد. همگى آرام ايستاده بودند و سيد را مى‏نگريستند.
    سيد به كار خود مشغول بود و يكى يكى‏را نگاه مى‏كرد و كنار مى‏زد تا به محمود رسيد. همين كه چشمش به محمود افتاد قرياد تكبيرش در فضا طنين انداز شد و دست او را گرفت و گفت: اين است.
    آن گاه خواب خودرا چينن بيان كرد: ديشب اين جوان را ديدم كه در حضور دختر پيامبر بزرگ ايستاده.
    فاطمه به من‏فرمود: اين مرد مى‏خواهد شيعه شود فردا نزد تو خواهد آمد، بايستى پيش از هر كسى در حرم را به رويش بگشايى.
    سپس روى به محمود كرد و گفت: برو و داخل حرم شو! محود كه از شوق، سر را از پا نمى‏شناخت داخل شد.
    در حرم مطهر در پيشگاه مقدس دو امام، آيين تشيع را به وى بياموخت. آن گاه پيامى را كه بانوى بانوان در عالم براى محمود فرستاده بود، به وى ابلاغ كرد.
    پيام اين بود: به زودى مالى به دستت مى‏رسد بدان اعتنا مكن. خداى به زودى عوض آن را به تو خواهد داد. اگر وقتى در تنگى و فشار افتادى به خدا استغاثه كن و به او پناه ببر و ما را شفيع درگاه الهى قرار بده، نجات خواهى يافت.

    ۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩

  10. #30
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,956 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    زير درختان سدر
    بيابان خشك بود و به جز دو درخت ديده نمى‏شد. خوش بختانه درختى ديگر نبود كه رقيبى براى آن دو محسوب شود. تعجب از روزگار حسود است كه چگونه توانسته بود ببيند كه درختان بدون مزاحم در كنار هم به سر مى‏برند و راز دل مى‏گويند و از دگران بگسسته و با يكديگر پيوسته‏اند.
    شاخه‏هاى درختان را زده بودند و پاى آنها را تميز كرده بودند و پارچه‏اى پشمين بر آنها انداخته سايبانى مانند چادرى دو ستونه درست شده بود تا ستارگان هم نتوانند بر آنها رقيب باشند و جاسوسى كنند.
    آنها پنج تن بودند كه از شهر بيرون شده، بيابان بى آب و گياه را پيموده و به سوى آن دو درخت مى‏رفتند. يكى زا اين پنج تن، هسته مركزى اين گروه را تشكيل مى‏داد و دگران، گرداگردش در حركت بودند. او شمس بود و دگران قمرهايى كه از او كسب نور مى‏كردند.
    چهره سپيد و گل رنگش، چشم‏هاى درشت و سياهش، ملاحت قيافه‏اش را دوچندان مى‏كرد و رد عين حال بر هيبتش مى‏افزود. ابروهاى كشيده‏اش كه پيشانى پهنش رابر دوش گرفته بودند و بر چشم‏هاى جذابش تكيه كرده بودند، نورانيت چهرهاش را بيشتر نمايان مى‏ساختند. محاسنش كوتاه و پر پشت بود، گرچه شصت و اندى سال از عمر مقدسش گذشته بود ولى محاسنش سفيد نبود. رنج بسيار ديده بود مشقتهاى بى شمار كشيده بود.
    عمرى كه سراسر به پاكى و نيكى بگذرد و در مبارزه با ناپاكى و نبرد با زشتى‏ها صرف شود، در اين جهان جز رنج بسيار و مشقت‏هاى بى شمار بر خواهد بود.دشمنان چنين كسى صدها برابر يارانش خواهند بود. لبخند مجذوبى كه بر لب داشت، از قلب مهربانش حكايت مى‏كرد. داراى قامتى رسا و معتدل بود. راه رفتنش چنان بود كه گويى در سرازيرى مى‏رود. مغز بزرگ و فكر بلندش وى را در تواضع و فروتنى يگانه كرده بود.
    دست جوانى را كه دو كس اين دو گروه بود، دردست راست گرفته بود. نفر سوم و چهارم گروه را دو بچه پسر تشكيل مى‏دادند و در پيشاپيش آنها در حركت بودند، تنها زن اين گروه بانويى كه پشت سر آنها راه مى‏رفت و نفر پنجم بود.

    ساعت‏ها بود كه مردم يثرب در بيرون شهر در همان بيابان بى آب و گياه در حال انتظار به سر مى‏بردند. كسانى كه زودتر آمده بودند در نزديكى درختان جا گرفته بودند تا از نزديك ناظر باشند. جمعيت بسيار بود به طورى كه بيابانى كه از خشكى سپيده بود، سياه شده بود و همگى براى ديدن و تماشا آمده بودند.
    عده‏اى تك تك آمده بودند و بسيارى دسته جمعى. بعضى از دستجات پرچمى همراه داشته كه هنگام آمدن آن را برافراشته بودند. مردم كه نزديك درختان مى‏رسيدند، در نقطه‏اى كه جا پيدا مى‏كردند، يه انتظار وقوع حادثه مى‏نشستند.حادثه‏اى كه در انتظارش بودند، در دوره تاريخ كمتر نظير داشته و از ديروز تمام افكار را، متوجه خود ساخته بود. حادثه‏اى بود كه بايستى بزرگ‏ترين قدرت‏ها در آن دخالت كند.
    آفتاب يالا آمد و سرتاسر بيابان را فرا گرفت. عرق از سرها و صورت‏ها جارى بود. دل‏ها در تپش به سر مى‏بردند. انتظار جمعيت به حد اعلى رسيده بود. همه آرزومند بودند كه اين واقعه بزرگ و غير طبيعى، هرچه زودتر اتفاق افتد.
    از خصوصيات اين حادثه، اين بود كه همگى پيش از وقوع از آن اطلاع داشتند و همه مى‏دانستند كه قرن‏ها مى‏گذرد كه نظير اين حادثه در جهان رخ نداده است و در آينده هم معلوم نيست رخ بدهد.
    چيزى كه بر اضطراب تماشاچيان مى‏افزود، اين بود كه نمى‏دانستند كه اين جريان به وسيله چه كسى انجام خواهد شد و قهرمان بزرگ داستان چه كسانى را همراه خواهد آورد. آيا با لشكر و سپاه مى‏آيد؟ آيا رجال كملين قوم را همراه مى‏آورد؟ آيا پاكان وپارسيان همراهش هستند؟ آيا خويشان و بستگان نزديك را در اين خطر بزرگ شركت خواهد داد؟
    اينها و نظير اينها پرسش هايى بودند كه هيچ كس پاسخ آنها را نمى‏دانست. شوق و اضطراب پيوسته در افزايش بود. ساعت موعود نيز معلوم نبود و مردم نمى‏دانستند كى فرا خواهد رسيد و اگر كسى ساعت موعود را از رفيقش مى‏پرسيد، جوابى نشنيد، چون كسى نمى‏دانست. چيزى كه همه مى‏دانستند اين بود كه اين جريان امروز اتفاق خواهد افتاد.
    چشم‏ها به سوى دروازه شهر يثرب دوخته شده بود، و همگى آيندگان را در نظر مى‏گرفتند تا همراهان قهرمان بزرگ را بشناسند.
    هنگامى كه آن گروه پنج نفرى از شهر خارج شدند و مردم قهرمان را ديدند، سكوتى بر خاسته از احترام بر همه جمعيت حكم فرما گرديد. اشتياق به ديدن اصل حادثه شدت يافت.
    در آن بيابان كسى نبود آن پنج تن را نشناسد و اگر غريب بود و نمى‏شناخت از كسى كه كنارش بود مى‏پرسيد: او همچنين جواب مى‏داد: مرد بزرگى كه هسته مركزى گروه را تشكيل داده، پيغمبر اسلام است و جوانى كه دستش را در دست گرفته وصى او على است و آن دو پسر، حسن و حسين، فرزندان رسولند و آن بانو، دختر يگانه پيغمبر فاطمه مى‏باشد.
    گروه مقدس پنج نفرى به دو درخت نزديك شدند. بينندگان رفتار و كردار آنها را زير نظر دقيق قرار داده بودند، شايد به كيفيت وقوع حادثه پى برند چون نمى‏دانستند كيفيت وقوع حادثه از چه قبيل خواهد بود. هنگامى كه گروه پنج نفرى به درختان رسيدند، در زير سايبان قرار گرفتند و به همان وضعى كه مى‏آمدند نشستند. يعنى رسول خدا در وسط على در سمت راست و حسن و حسين در جلو و فاطمه پشت سر قرار گرفت. آن گاه همگى زانوها را بر زمين نهادند.
    نجران سرزمينى بود پر جمعيت و سبز و خرم و در گوشه شبه جزيره عربستان واقع بود و بيابان و لم يزرع عربستان بدان منتهى مى‏شد. نجران با كشور يمن همسايه بو و به درياى قلزم نزديك، ولى بدان راهى نداشت.
    مردم نجران از نقاط ديگر عربستان دانشمندتر بودند و سطح فرهنگشان بالاتر بود. صنعت نجرانيان، حرير بافى و اسلحه سازى بود و تجارت پوست در ميان آنها رواج داشت. راه تجارتى معروف عرب كه تا حيره امتداد داشت از كنار نجران مى‏گذشت.
    نجريان در آغاز بت پرست بودند، درخت خرماى بزرگى را مى‏پرسيدند.
    در سال يك روز عيدى داشتند كه بر آن درخت جامه‏هاى زيبا و زر و زيور بسيار مى‏بستند و يا آويزان مى‏كردند. رشد فكرى نجرانيان موجب شد كه پس از طلوع مسيح به زودى دين او را بپذيرند و مسيحى شوند. تاريخ مسيحى شدن نجرانيان به طور تحقيق معلوم نيست، ولى مظنون آن است كه پيش از آن كه امپراتور روم به مسيحت بگرايد، آنان عيسوى مذهب شده بودند.
    نجرانيان ميان ساكنين جزيره العرب در زيبايى ممتاز بودند و عرب‏هاى نجران براى خويش نسبت به هم نژادان عربشان احساس برترى مى‏كردند و براى ا: كه از اهل مكه عقب نمانند، در برابر كعبه آنها در نجران نيز كعبه‏اى ساخته بودند. تماس‏هاى سياسى و روابط دوستانه نيز ميان نجرانى‏ها و شهر ياران مسيحى جهان برقرار شده بود، و موقعيت نجران را از هر جهتى مستحكم كرده بود.
    حكومت نجران حكومت سه گانه بود: رياست دينى با ابوحامد، اسقف اعظم بود. تمام مردم نجران نسبت به او با ديده احترام و تقديس مى‏نگريستند و او امرش را مطيع و منقاد بودند. فرماندهى عالى جنگ و ارتباطات با عشاير عرب و زمانداران مسيحى جهان، تحت نظر عبدالمسيح بود كه او را سيد مى‏خواندند. امور داخلى كشور را عاقبت اداره مى‏كرد و نفر سوم اين حكومت مثلث بود. مشكلاتى كه براى كشور پيش مى‏آمد، جلسه سه نفرى تشكيل مى‏شد و با مذاكره و مشاوره مشكل را حل مى‏كردند.
    اين طرز حكومت از چه وقت در نجران پيدا شده بود معلوم نيست، چيزى كه هست استقلال فكر نجرانيان و زير بار ديكتاتورى نرفتن آنها را ثابت مى‏كند، به ويژه اگر به كشور همسايه نجران، يعنى يمن بنگريم، اين نكته واضع‏تر مى‏شود؛ زيرا يمن صدها سال حكومت فردى بود.
    مكه، پايگاه كفر و بت پرستى در برابر نيروى حق به زانو در آمد. قريش متعصب و خود خواه تسليم اسلام گرديد. دايره دعوت اسلام توسعه يافت و رسول خدا، نمايندگانى به سوى نقاط ديگر جهان به ويژه ايران و روم گسيل داشت تا آن مردم را نيز به اين دين گرامى دعوت كنند. هر يك از فرستادگان رسول نيز نامه‏اى از حضرتش براى زمامدار آن كشور، همراه داشتند. نامه‏اى كه از طرف پيغمبر اسلام، خطلب به مردم نجران صادر شده بود چنين آغاز مى‏شد:
    اى اهل كتاب! بياييد در سختى با يكديگر هم آهنگ شويم، موجودى را جز خداى نپرستيم و براى شريكى قرار ندهيم و جز او كسى را فرمان روانشناسيم.
    نجرانيان ظهور اسلام را شنيده بودند و از پيش رفت آن در شبه جزيره عربستان اطلاع كامل داشتند. همين ديروز، همسايه آنها كشور يمن به دين اسلام درآمده بود.
    يمنى‏ها در آغاز، دست رد به سينه خالدوليد زدند، اسلام را نپذيرفتند. خالد نوميد شده و برگشت او تنها مرد شمشير بود، نه مرد منطق و از دانش بهره‏اى نداشت، ولى وقتى كه پس از نوميدى خالد رسول خدا نماينده‏اى جوان و دانشور به يمن فرستاد، يمنى‏ها دست از كيش ميراثى خويش برداشتند و اسلام اختيار كردند.
    منطق عالى جوان موجب شد كه يمنى‏هاى دلير، تعصب عربى را كنار گذارده و در زمره فداكاران اسلام قرار گيرند. اگر مردم نقاط ديگر عربستان، انصاف يمنى‏ها را مى‏داشتند و تعصب عربى ، آنان را كور و كر نكرده بود ودعوت اسلام ر با شمشير پاسخ نمى‏دادند، سايه اسلام بر سر تا سر عربستان، گسترش مى‏يافت بدون آن كه خونى از دماغ كسى ريخته شود.
    دانشمند جوان، هنگامى كه از مدينه به سوى يمن مى‏رفت، اين سخن پيغمبر خدا در وشش طنين انداز بود: اگر خداى به وسيله تو، يك تن را هدايت كند، براى تو بهتر مى‏باشد از آنچه خورشيد بر آن تاييده است.
    وقتى كه جوان به يمن رسيد نامه رسول خدا را براى اهل يمن بخواند و لحظه‏اى غافل ننشست و به دعوت و ارشاد بپرداخت. روح بزرگ، شوق به خدمت در راه خدا، شجاعت و دليرى، بشر دوستى، موقع‏شناسى، حسن خلق، شيرينى سخنى، صفاتى بودند كه جوان به آنها آراسته بود و او را در تاثير دعوت و وصول به هدف كمك مى‏كردند.
    طولى نكشيد كه دو جمله طلايى اشهدان لااله الاالله و اشهدان محمدا رسول الله در سراسر كشور يمن طنين انداز گرديد. آيا اين طنين، زاييده طنينى بود كه از سخن رسول در گوش جوان بود؟ جوان خوب سخن مى‏گفت و سخن خوب مى‏گفت. رفتارش سراپا مهر و عاطفه بود همه را دوست مى‏داشت. براى يتيمان پدر بود، بيچارگان را چاره بود. دردمندان را دوا بود. بى نوايان را نوا بود. پشيبان مظلوم و راهنماى ظالم بود. با فرد فرد مردم آن قدر مهربانى مى‏كرد كه هر كسى او را دوست خود مى‏دانست.
    در تارخ اديان، سابقه ندارد كه يك جوان غريب براى دعوت به دينى به كشورى بيگانه قدم گذارد و در مدت كمى افراد آن را متدين به آن دين سازد.آن هم وقتى كه مردم آن كشور، دست رد به سينه آن دين زد باشند.
    جوان بزرگ‏ترين شاه كار سياسى را در تاريخ بشريت انجام داد. او نه تنها در ظرف چند روز، يك تنه كشورى را بدون خون ريزى تصرف كرد، بلكه از تصرف كشور پا را فراتر نهاد، دل‏هاى مردم آن كشور را نيز تسخير كرد، در صورتى كه يك خلاف حقيقت در تمام گفتارش نبود. نخست عشيره همدان مسلمان شد. سپس عشاير ديگر يمن و بقيه افراد آن كشور در زير سايه قرآن قرار گرفتند. قطعا بسيار اشتياق داريد كه نام اين جوان را بدانيد و خودش را بشناسيد: او على بود، آرى على.
    نامه پيغمبر اسلام كه به نجران رسيد، شوراى عالى مسيحيت در كليساى بزرگ نجران تشكيل گرديد. موضوع جلسه، بحث درباره دعوت پيامبر اسلام بود. كشيشان عالى مقام، رجال بزرگ نجران همگى در آن شركت كردند.
    بشر خودش را دوست دارد و هرچه به او تعلق دارد، دوست دارد. اين دوست داشتن تا حدى فطرى است و منطق و خرد در آن دخالت ندارد. تعصبات نژادى و مذهبى از اين غريزه ريشه مى‏گيرد.
    مجلسان دو دسته بودند: آنان كه اكثريت را تشكيل مى‏دادند، كسانى بودند كه تعصب بر آنها حكومت مى‏كرد. آنها از اين دعوت ناراضى بودند و رد اطراف كيفيت رد آن، سخن گفتند و آمادگى‏هاى براى خفه كردن اين ندا اعلام داشتند.
    دسته‏اى در اقليت قرار داشتند مردمى بودند از تعصب دور و وجدان بر آنها حكومت كرد. آنها چنين فكر كردند كه بايستى درباره اين ندا تحقيق كرد. اگر صحيح و درست است، پذيرفته گردد و گرنه رد داده شود.
    چندى وقت مجلس به نطق سخن گويان اكثريت گذشت. در تمام اين مدت، اسقف اعظم، ابوحامد خاموش بود و به شنيدن تندروى‏هاى اكثريت كه دم از جنگ مى‏زدند اكتفا مى‏كرد. وى 120 سال از عمرش گذشته بود و ابروان سپيدش روى ديدگانش ريخته بود و هوايى بر سر نداشت. ابوحامد دانشمند يكتا و بى نظير جهان مسيحيت در آن روز به شمار مى‏رفت.
    اسقف اعظم از جاى برخاست و با چند جملهى كوتاه فرزندان خود را چنين پند داد: سلامتى و سعادت را از دست ندهيد. نگهدارى اين دو در صلح و صفا قرار دارد. خونسردى رابايستى از ورچه آموخت. تندروى رو شتاب، نزد خرد پسنديده نيست. انسان بر انجام كار نكرده، تواناتر مى‏باشد از جبران خطاى مرتكب شده. موفقيت هميشه با بردبارى و ملايمت همراه است. چه بسا خوددارى كه از پيش روى برتر مى‏باشد.
    پس از سخنان اسقف، سكوتى موقت مجلس را فرا گرفت، ولى تعصب مسيحيت همچنان بر مجلس حكم فرما بود. نوبت سخن به كرز رسيد، وى يكى از رجال نظامى و فرماندهان جنگ بود. كرز كه جز كوبيدن اين ندا منظورى نداشت و از سخنان اسقف اعظم عصبانى شده بود زبان جسارت به اسقف دراز كرد و چنين گفت:
    تو ترسيدهاى و خود را باخته‏اى و همچون شتر مرغى كه از چنگال درندگان گريخته باشد، به اندرز گويى پرداخته‏اى و براى ما مثل مى‏آورى و ما را از جنگ مى‏هراسانى. آيا مى‏شود از دينى كه در دل‏هاى ما ريشه دوانده، دست برداشت؟ آيا مى‏شود از دينى كه پدران ما يدان پاى بند بوده‏اند دست برداشت؟ آيا مى‏شود از دينى كه عرب. را بدان شناخته است، دست برداشت؟ آيا مى‏شود جزيه بپردازيد؟ جزيه دادن جز خوارى نخواهد بود. بايستى شمشيرها از نيام بيرون آيد و مادران از پسران چشم بپوشيد و با محمد جنگ كنيم تا ببينيم پيروزى از آن كه خواهد بود.
    سخنان كرز، متعصبان را خوش آمد و باد غرور در مجلس وزيدن گرفت. عقبت كه از نطق كرز به وجد آمده بود با آن كه آن را نپخته مى‏دانست و با اسقف اعظم هم نمى‏دانست مخالفت كند لب به سخن گشوده و چنين گفت:
    هر سخن جايى دارد هر زمانى رهبرى مى‏خواهد كه به درد آن زمان بخورد.
    هر كس به امروز خود، مانندتر از ديروز است. هميشه روش روزگار چنين بوده كه دسته‏اى را ببرد و دسته‏اى را بياورد موفق كسى است كه راه را از چاه بشناسد!

    ۩*۩مـــرد وفــا ۩*۩

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •