جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*
صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 74
  1. #31
    عضو صمیمی
    RUHOLLAAH آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1389
    نوشته : 85      تشکر : 288
    242 در 81 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    RUHOLLAAH آنلاین نیست.

    goll پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    یک رزمنده ای بود از مشهد مقدس
    شهید بزرگوار حسین عرب

    روزی در عملیات کربلای یک در مناطق اطراف مهران چند افسر عراقی به اسارت در آمده بودند

    طبق معمول بمب خنده بچه های مشهدی حسین آمد - گفت بچه ها اجازه بدین تا من حرفهای

    اینارو ترجمه کنم - دو سه تا کلمه گفت یک ال هم به اول اونها اضافه کرد -مثلا

    الکجا الآمدین - الواحد شما کجاست و... عراقی ها هاج و واج به خنده بچه ها و صحبت این عزیز

    نگاه میکردند-- خلاصه گفت اینها عربی بلد نیستند -گفت کن یو اسپیک .......

    افسره خوشحال گفت یس یس بعد حسین گفت خوب حالا شما از کجا هست؟ با لهجه انگلیسی

    فارسی بازم عراقیه گفت من چیزی نمیفهم

    شهید عرب گفت : اینا کجا درس افسری خوندن نه عربی بلدن نه زبان لاتینشون خوبه
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  2. تشكرها 5

    parsa (27-03-1389), نرگس منتظر (18-03-1389), خادمه صدیقه طاهره(س) (28-05-1389), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-08-1391), شکيبا (20-04-1390)

  3. #32
    مدير موقت
    Naser آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 187      تشکر : 669
    713 در 163 پست تشکر شده
    وبلاگ : 2
    دریافت : 0      آپلود : 0
    Naser آنلاین نیست.

    koodak پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*





    رسد آدمي‌ به جايي كه به جز خدا نبيند


    بعدازظهر بود و گرماي جنوب. هر كس هر كجا جا بود كف چادر استراحت مي‌كرد. آن‌قدر كه جاي سوزن انداختن نبود.

    اگر مي‌خواستي از اين سر چادر به آن سر چادر سراغ وسايلت بروي، بايد بال در مي‌آوردي و از روي بچه‌ها پرواز مي‌كردي.

    با اين حال بعضي‌ها سرشان را مي‌انداختند پايين و از وسط جمعيت رد مي‌شدند و دست و پا و گاهي شكم بسياري را هم لگد مي‌كردند و اگر كسي حالش را داشت، بلند مي‌شد ببيند كيست و دارد چه كار مي‌كند. برمي‌گشتند و مي‌گفتند: «رسد آدمي‌ به جايي كه به جز خدا نبيند.» آن‌ها هم دوباره روانداز را روي صورتشان مي‌كشيدند و لبخندزنان مي‌خوابيدند


    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*



  4. #33
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    سخت تر ازكربلا

    وقتي براي صبحگاه، صبح زود مي‌بردنمان،
    بچه‌هاي شوخ اينطوري مي‌گفتند:

    « اين كه نمي‌شود، هم بجنگيم، هم شهيد شويم و زخمي يا اسير بشويم و هم در صبحگاه شركت كنيم».


    حالا ما هيچي نمي‌گوييم شما هم هي سوء‌استفاده كنيد بابا....
    كربلا هرچه بود، صبحگاه نداشت.

    منبع :مجله فكه - صفحه: 29

    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  5. تشكرها 3


  6. #34
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    gol پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*






    تو هنوز بدنت گرم است



    خودش خیلی بامزه تعریف می كرد؛ حالا كم یا زیادش را دیگر نمی دانم.
    می گفت در یكی از عملیات ها برادری مجروح می شود و به حالت اغما و از خود بیخودی می افتد.
    بعد، آمبولانسی كه شهدای منطقه را جمع می كرده و به معراج می برده از راه می رسد و او را قاطی بقیه می اندازد بالا و گاز ماشین را می گیرد و دِ برو. راننده در آن جنگ و گریزتلاش می كرده كه خودش را از تیررس دشمن دور كند واز طرفی مرتب ویراژ می داده تا توی چاله چوله های ناشی از انفجار نیفتد، كه این بنده خدا در اثر جابه جایی وفشار به هوش می آید ویك دفعه خودش را میان جمع شهدا می بیند.
    اول تصور می كند كه ماشین دارد مجروحین را به پست امداد می برد، اما خوب كه دقت می كند می بیند نه، انگار همه برادرا ن شهید شده اند و تنها اوست كه سالم است.
    دستپاچه می شد و هراسان بلند می شود و می نشیند وسط ماشین و با صدای بلند بنا می كند داد و فریاد كردن كه:
    برادر! برادر!
    منو كجا می برید، من شهید نیستم، نگه دار می خواهم پیاده بشوم، منو اشتباهی سوار كردید، نگه دار من طوریم نیست... راننده كه گویی اول حواسش جای دیگری بوده، از آینه زیر چشمی نگاه می اندازد و با همان لحن داش مشتی اش می گوید:
    تو هنوز بدنت گرمه، حالیت نیست.
    تو شهید شدی، دراز بكش، دراز بكش بگذار به كارمون برسیم. او هم دوباره شروع می كند كه :
    به پیر و پیغمبر من چیزیم نیست، خودت نگاه كن ببین. و راننده می گوید:
    بعداً معلوم می شود.
    خودش وقتی برگشته بود می گفت: این عبارات را گریه می كردم و می گفتم. اصلا حواسم نبود كه بابا!
    حالا نهایتاً تا یك جایی ما را می برد، بر می گردیم دیگر.
    ما را كه نمی خواهد زنده به گور كند.

    اما او هم راننده ی با حالی بود چون این حرف ها را آنقدر جدی میگفت كه باورم شده بود شهید شده ام.

    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  7. تشكرها 3


  8. #35
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    setareh1 پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    وقتي اسير شديم از همه رسانه ها آمده بودند براي مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبليغاتي روي اسراي عمليات بود. نوبت يكي از بچه هاي زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدري ملاطفت تصنعي شروع كردند به سوال كردن.

    يكي از مأموران پرسيد:


    - پسر جان اسمت چيه؟


    - عباس.


    - اهل كجا هستي؟


    - بندرعباس.


    - اسم پدرت چيه؟


    - به او مي گويند حاج عباس!


    گويي كه طرف بويي از قضيه برده بود پرسيد:


    - كجا اسير شدي؟


    - دشت عباس!


    افسر عراقي كه اطمينان پيدا كرده بود طرف دستش انداخته و نمي خواهد حرف بزند به ساق پاي او زد و گفت:


    - دروغ ميگي!


    و او كه خودش را به موش مردگي زده بود با تظاهر به گريه كردن گفت:


    - نه به حضرت عباس!







    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  9. تشكرها 3


  10. #36
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    koodak پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    ان ‌الصلوه تنها....

    نه اين‌كه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد، بلكه گاهي همين‌طوري، به قول خودش براي خنده، ويرش مي‌گرفت و بعضي از بچه‌هاي ناآشنا را دست به سر مي‌كرد.
    ظاهراً يك‌بار همين كار را با يكي از دوستان طلبه كرد.
    وقتي صداي اذان بلند شد، آن طلبه به او گفت: نمي‌آيي برويم نماز؟
    پاسخ مي‌دهد: «نه، همين‌جا مي‌خوانم» آن بنده‌ي خدا هم از فضايل نماز جماعت و نماز در مسجد برايش گفت.
    او هم جواب داد: «خود خدا هم در قرآن گفته:
    «ان‌الصلوه تنها...» تنها، حتي نگفته دوتايي، سه‌تايي و او كه فكر نمي‌كرد قضيه شوخي باشد، يك مكثي كرد، به جاي اين‌كه ترجمه‌ي صحيح را به او بگويد،
    گفت: «گفته، «تن‌ها» يعني چند نفري، نه تنها و يك نفري» و بعد هر دو با خنده براي اقامه‌ي نماز به حسينيه رفتند.


    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 164


    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  11. تشكرها 2


  12. #37
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    setareh1 پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*





    اللهم ارزقنا ترکشاً ریزا :

    استاد سركار گذاشتن بچه‌‌ها بود.
    روزی از یکی از برادران پرسید: «شما وقتی با دشمن روبه‌رو می‌شوید برای آنکه کشته نشوید و توپ و تانک آنها در شما اثر نکند چه می‌گویید؟»

    آن برادر خیلی جدی جواب داد: «البته بیشتر به اخلاص برمی‌گردد والا خود عبادت به تنهایی دردی را دوا نمی‌کند.
    اولاً باید وضو داشته باشی، ثانیاً رو به قبله و آهسته به نحوی که کسی نفهمد بگویی:
    اللهم ارزقنا ترکشاً ریزاً بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم‌الراحمین»

    طوری این کلمات را به عربی ادا کرد که او باورش شد و با خود گفت: «این اگر آیه نباشد حتماً حدیث است» اما در آخر که کلمات عربی را به فارسی ترجمه کرد، شک کرد و گفت
    :«اخوی غریب گیر آورده‌ای؟»
    منبع : تابناک
    تنظیم : فرهنگ پایداری تبیان

    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  13. تشكرها 2


  14. #38
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    setareh1 پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    ارتفاعی به نام پسِ كله ی جبار


    داشتیم برای حمله آماده می‏شدیم. هر كس به كاری مشغول بود. یكی وصیتنامه می‏نوشت. دیگری وسایلش را آماده می‏كرد و آن یكی وضو گرفته و به لباس و صورتش عطر می‏زد. فرمانده نگاهی به جبّار كرد و گفت: آقا جبّار شب حمله ‏اس‏ها!
    جبّار خمیازه كشید و گفت: می‏دانم.
    ـ نمی‏خواهی یك دست به سر و صورتت بكشی؟
    ـ مگر سر و كله‏ام چشه؟
    علی خنده‏كنان گفت: منظور فرمانده، موهای نازنین كلّه مبارك شماست!
    جبّار با اخم به علی نگاه كرد و گفت: سرت به كار خودت باشد. صلاح مملكت خویش خسروان دانند!
    دیگر نه فرمانده و نه كس دیگر حرفی زد. این جبّار از آن موجودات عجیب روزگار بود. با آن قد دراز و بدن لاغر و سر و وضع ژولیده، اگر می‏دیدیش چه فكرها كه درباره‏اش نمی‏كردی. اما انصافاً در جنگیدن رو دست نداشت. شجاع و دلیر و بی‏كلّه! اما مشكل اصلی واقعاً كلّه‏اش بود! همیشه خدا موهایش ژولیده و پس كلّه‏اش موها شاخ شده بود! بی‏انصاف نمی‏كرد یك شانه به آن موهایش بكشد كه یك دسته‏اش به طرف شرق و دسته دیگر به سمت غرب بود. به حرف هیچ ‌كس هم تره خرد نمی‏كرد.
    عملیات شروع شد و ما به قلب دشمن زدیم و از ارتفاعات حاج عمران بالا كشیدیم. آفتاب در حال طلوع بود كه یكی از ارتفاعات صعب‏العبور را فتح كردیم. همان بالا از خستگی نفس نفس می‏زدیم كه بی‏سیم‏چی دوید طرف فرمانده و گفت: فرماندهی تماس گرفته، می‏پرسند روی كدام ارتفاع هستید؟
    فرمانده كمی سرش را خاراند و گفت: واللّه روی نقشه هیچ اسمی از این ارتفاع ندیدم.
    علی خنده‏كنان گفت: می‏گویم اسمش را بگذارید «پسِ كلّه جبّار!» آخه می‏بینید كه، دامنه‏اش همه‏ شاخ شاخه. مثل پسِ كلّه آقا جبّار.
    جبّار آن طرف‌ تر بود و چیزی نمی‏شنید.
    چند ساعت بعد یكی از بچه‏ها رادیواش را روشن كرد. صدای مارش عملیات بلند شد. بعد گوینده با هیجان گفت: شنوندگان عزیز توجه فرمایید! توجه فرمایید! رزمندگان دلیر ما دیشب پس از یورش به دشمن بعثی در ارتفاعات حاج عمران در غرب كشور توانستند ارتفاعات مهم و سوق‏الجیشی پسِ كلّه جبّار و... را آزاد كنند.
    جبّار یكهو از جا جست. بچه‏ها از شدّت خنده روی زمین ریسه رفتند. جبّار با عصبانیت فریاد زد: كدام بی‏معرفت اسم اینجا را گذاشته پسِ كلّه جبّار؟
    شنوندگان عزیز توجه فرمایید! توجه فرمایید! رزمندگان دلیر ما دیشب پس از یورش به دشمن بعثی در ارتفاعات حاج عمران در غرب كشور توانستند ارتفاعات مهم و سوق‏الجیشی پسِ كلّه جبّار و... را آزاد كنند

    اما هیچ كس جوابش را نداد. روی ارتفاع پسِ كلّه جبّار می‏خندیدیم و جبّار حرص می‏خورد.
    آن ارتفاع به همان اسم معروف شد. اگر الان به نقشه دقیق آن منطقه نگاه كنید، یك ارتفاع را می‏بینید كه اسمش است: پسِ كلّه جبّار!
    جبّار از آن موجودات عجیب روزگار بود. با آن قد دراز و بدن لاغر و سر و وضع ژولیده، اگر می‏دیدیش چه فكرها كه درباره‏اش نمی‏كردی. اما انصافاً در جنگیدن رو دست نداشت. شجاع و دلیر و بی‏كلّه! اما مشكل اصلی واقعاً كلّه‏اش بود!

    نویسنده : داوود امیریان
    تنظیم : رها آرامی - فرهنگ پایداری تبیان



    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  15. تشكرها 2


  16. #39
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    setareh1 پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    وام طلاق سراغ نداري




    از آن پدرهايي بود كه بچه هايشان «عمو» صدايشان مي كردند!
    منطقه كه مي آمد ديگر دلش نمي خواست برگردد. همه كس و كار و دار و ندارش جنگ و جبهه بود.
    پدر و مادر، زن و فرزند و دوست و آشنا را فروخته بود به جنگ.
    البته نه مفت مفت!
    يك وقت نگاه مي كردي اطرافت، مي ديدي بعضي ها در طول هشت سال جنگ، هشت ماه هم با خانواده شان زندگي نكرده اند.
    باز صد رحمت به مجردها كه گاهي سراغ ننه هِه را مي گرفتند؛
    متأهل ها كه ديگر هيچي، انگار نه انگار.
    براي همين، گاهي كه صحبت وام ازدواج و تهيه و تدارك مقدمات زندگي براي يكي از برادرها بود، به كسي كه احياناً توي اين صندوق هاي قرض الحسنه دوست و آشنايي داشت مي گفتيم:
    «ببين وام طلاق نمي دن حاجي يه سفر بره خونه، كار مادر بچه ها را يك سره كنه و بفرستتش منزل باباش؟
    چون اين خونه برو و خرجي بده كه نيست؛
    مي ترسم اگه ما پا پيش نگذاريم زنش بلند شه راه بيفته بياد اينجا


    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  17. تشكرها 2


  18. #40
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    koodak پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    حالت تنوع دارم

    هنوز نرفته، ديدم برگشت، البته با چند كمپوت گيلاس و آلبالو كه دو دستي به سينه‌اش چسبانده بود.
    يكي از بچه‌ها گفت: اين‌ها ديگه چيه؟
    دوباره چه دوز و كلكي سوار كردي؟
    حالا بيا ببينيم چي هست؟
    او گفت: «چه‌قدر نديد بديد هستي؛ خوبه كارخونه‌اش تو ولايت خودمون.
    نترس نمي‌خوريم» بعد معلوم شد كه ظاهراً رفته بهداري و دلش را دو دستي گرفته و شروع كرده به خودش پيچيدن.
    برادري كه آن‌جا بوده، مي‌پرسد: حالا چي شده اين‌قدر بي‌تابي مي‌كني؟ و او جواب مي‌دهد: كه دكتر از صبح تا حالا حالت تنوع دارم،
    و او با تعجب مي‌پرسد:
    تنوع؟ لابد منظورت تهوعه!
    ببينم دل‌آشوبه داري؟ حالت بهم مي‌خوره؟
    مي‌خواي بياري بالا؟
    او هم مي‌گويد: نه دكتر، چيزي نخوردم كه بالا بيارم، اگر چيزي پيدا بشه، مي‌خوام پايين ببرم.
    دست آخر با زبان بي‌ز‌باني و چرب‌زباني حاليش مي‌كنه كه حالت تهوع دارم، در زبان ما يعني دلم كمپوت مي‌خواهد.
    بيا و آقايي كن، بنويس تداركات چند تا قوطي شربت سينه از آن آبدارها و هسته‌دارهايش به ما بدهد، بلكه اشتهايم باز شود. او هم خنده‌اش مي‌گيرد.
    وقتي آن سادگي و خوشمزگي را در او مي‌بيند، دلش نمي‌آيد كه بگويد، نه و سفارشش را با يك نسخه كمپوتي به تداركات مي‌كند.

    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 142

    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  19. تشكرها 2


صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •