جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*
صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 74
  1. #41
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,487 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    setareh1 پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    شیر پاک خورده

    اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم.

    بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.

    ساکت و بی‌صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می‌خزید، جلو می‌رفتیم.

    جایی نشستیم.

    یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس‌نفس می‌زند.


    کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است.

    تا دست طرف رفت بالا، معطل نکردم.


    با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلوش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.

    لحظاتی بعد عملیات شروع شد.

    روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:

    «دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم‌الله دنده‌هایش خرد و روانه عقب شده.»

    از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده‌ام

    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  2. تشكرها 3

    ملکوت (17-12-1389), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-08-1391), شکيبا (20-04-1390)

  3. #42
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    دعاي وقت خواب

    تازه چشممان گرم شده بود كه يكي از بچه‌ها، از آن بچه‌هايي كه اصلاً اين حرف‌ها بهش نمي‌آيد، پتو را از روي صورتمان كنار زد و گفت‌: بلند شيد، بلند شيد، مي‌خوايم دسته جمعي دعاي وقت خواب بخوانيم.
    هرچي گفتيم: « بابا پدرت خوب، مادرت خوب، بگذار براي يك شب ديگر، دست از سر ما بردار، حال و حوصله‌اش را نداريم.»
    اصرار مي‌كرد كه: «فقط يك دقيقه، فقط يك دقيقه. همه به هر ترتيبي بود، يكي‌يكي بلند شدند و نشستند.»

    شايد فكر مي‌كردند حالا مي‌خواهد سوره‌ي واقعه‌اي، تلفيقي و آدابي كه معمول بود بخواند و به جا بياورد، كه با يك قيافه‌ي عابدانه‌اي شروع كرد: بسم اللـ....ه الرحمـ....ن الرحيـ....م همه تكرار كردند بسم الله الرحمن الرحيم... و با ترديد منتظر بقيه‌ي عبارت شدند، اما بعد از بسم الله، بلافاصله اضافه كرد: ‌«همه با هم مي‌خوابيم» بعد پتو را كشيد سرش.
    بچه‌ها هم كه حسابي كفري شده بودند، بلند شدند و افتادند به جانش و با يك جشن پتو حسابي از خجالتش در آمدند.


    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  4. تشكرها 3


  5. #43
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    قدمت روي چشمانم!

    از آن آدم‌هایی بود که فکر می‌کرد مأمور شده است که انسانهای گناهکار، به خصوص عراقی‌های فریب خورده را به راه راست هدایت کنه و کلید بهشت را به دستشان بدهد.
    مسؤول تبلیغات گردان شده بود. دیگر از دستش ذله شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می‌انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می‌شد و عراقی‌ها مگسی می‌شدند و هر چی مهمات داشتند سر مای بدبخت خالی می‌کردند.

    از رو هم نمی‌رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی‌ها هم دست به مقابله به مثل زدند و آن‌ها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسؤول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار «کربلا، کربلا، ما داریم می‌آییم» را گذاشت. لحظه‌ای بعد صدای نعره‌اي (البته با فارسي دست و پا شكسته) از بلندگوی عراقی‌ها پخش شد که: «آمدی، آمدی، خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!»
    تمام بچه‌ها از خنده ریسه رفتند و مسؤول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه کوزه اش را جمع کرد و رفت.»
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  6. تشكرها 3


  7. #44
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    ببين حال پريشانم!

    اگر كسي نمي‌دانست قضيه چيه با خود مي‌گفت: «خدا شفاش بده، احتمالاً کم و کسر داره، مثلاً يکي از کارهايش که خوب يادم هست از آن روزهايي که هنوز او را نمي‌شناختم اين است که وقتي مي‌ديد بچه‌ها زيادي سرشان به کار خودشان گرم است، مي آمد و در حالي که به ظاهر اعتنايي هم به ديگران نداشت به نقطه‌اي خيره مي‌شد و مي‌گفت: «ببين....ببين!»
    طبيعي بود که هرکس چون تصور مي کرد او را صدا مي‌کند برمي‌گشت و او در ادامه در حالي که يک دستش را به سينه‌اش مي‌زد مي‌گفت: «ببين حال پريشانم، حسين جانم، حسين جانم»
    يعني مثلاً دارم نوحه مي‌خوانم و کسي را صدا نکرده ‌ام!
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  8. تشكرها 3


  9. #45
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    مگر ملائکه نا محرم نيستند؟

    سر نماز هم بعضي دست بردار نبودند. به محض اين که قامت مي بستي، پچ پچ کردن‌ها شروع مي شد. مثلاً مي خواستند طوري حرف بزنند که معصيت هم نکرده باشند و اگر بعد از نماز اعتراض کردي بگويند ما که با تو نبوديم!

    اما مگر مي شد با آن تکه‌ها که مي آمدند آدم حواسش جمع نماز باشد؟ مثلاً يکي مي گفت: «واقعاً اين که مي گويند نماز معراج مؤمن است اين نماز‌ها را مي گويند نه نماز من و تو را.»
    ديگري پي حرفش را مي گرفت که: «من حاضرم هر چي عمليات رفتم بدهم دو رکعت نماز او را بگيرم.»

    سومي: «مگر مي دهد؟» و از اين قماش حرف ها. و اگر تبسمي گوشه لبمان مي نشست بنا مي کردند به تفسير کردن: «ببين! ببين! الان ملائکه دارند غلغلکش مي دهند.»
    اينجا بود که ديگر نمي‌توانستيم جلوي خودمان را بگيريم و لبخند تبديل به خنده مي شد، خصوصاً آن جا که مي گفتند: «مگر ملائکه نا محرم نيستند؟» و خودشان جواب مي دادند: «خوب با دستکش غلغلک مي دهند.»
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  10. تشكرها 3


  11. #46
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    من بند کفش شما بسیجیان هستم!

    سال 61 پادگان 21 حضرت حمزه اقای « فخر الدین حجازی » آمده بودند منطقه برای دیدار رزمندگان. ايشان در سخنانی خطاب به بسیجیان و از روی ارادت و اخلاصی که داشتند گفتند : من بند کفش شما بسیجیان هستم!
    یکی از برادران نفهمیدم خواب بود یا عبارت را درست متوجه نشد . از آن ته مجلس با صدای بلند و رسا در تایید و پشتیباینی از این جمله تکبیر گفت . حمعیت هم با تمام توان الله اکبر گفتند و بند کفش بودن او را تایید کردند!
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  12. تشكرها 3


  13. #47
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    تو فقط یک پایت قطع شده

    بار اولم بود که مجروح می‌شدم و زیاد بی ‌تابی می ‌کردم یکی از برادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونسردی گفت: « چیه، چه خبره ؟ تو که چیزیت نشده بابا! تو الان باید به بچه‌های دیگر هم روحیه بدهی آن وقت داری گریه می‌کنی ؟! تو فقط یک پایت قطع شده ببین بغل دستی ات سر نداره هیچی هم نمی‌گه!
    این را که گفت بی‌اختیار برگشتم و چشمم افتاد به بنده خدایی که شهید شده بود! بعد توی همان حال که درد مجال نفس ‌کشیدن هم نمی‌داد کلی خندیدم و با خودم گفتم عجب عتیقه ‌هایی هستند این امدادگرا...


    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  14. تشكرها 3


  15. #48
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    دیگ و خمپاره


    یک روز عصر موقع پخش مستقیم غذا! خمپاره زدند، همه فرار کردیم. هر یک از سویی، برخاستیم و آمدیم. دیدیم خمپاره درست خورده کنار دیگ غذا، اما عمل نکرده است.
    به همدیگر نگاه کردیم، دوست رزمنده‌ای گفت: باز گلی به جمال و شجاعت دیگ! با همه سیاهیش از ما رو سفیدتر است. از جایش تکان نخورده، آفرین.
    یکی دیگه گفت: اگه این جناب دیگ مثل ما شیرجه رفته بود روی زمین که ما الان چیزی برای خوردن نداشتیم.
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  16. تشكرها 3


  17. #49
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    تركش بی سواد !

    دكتر رو به مجروح كرد و برای این كه درد او را تسكین بدهد گفت : « پشت لباست نوشته ای ورود هر گونه تیر و تركش ممنوع . اما با این حال، مجروح شده ای » . گفت : « دكتر تركش بی سواد بوده تقصیر من چیه!»
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  18. تشكرها 3


  19. #50
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض پاسخ : جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*




    اگر بدی دیده اند حقشان بوده

    شب عملیات موقع حلالیت طلبیدن یکی از فرماندهان آمده بود وداع کند. خیلی جدی به بچه ها می گفت: خوب، برادرا! اگر در این مدت از ما بدی دیده اند (بعد از مکثی) حقشان بوده و اگر خوبی دیده اند حتماً اشتباهی رخ داده است. بعضی ها هم می گفتند: اگر ما را ندیدید عینک بزنید .
    با یک صلوات در اختیار دشمن
    از خستگی تلو تلو می خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت هشت ساعت راه رفته بودیم. آن هم روی صخره ها و ارتفاعات. موقع برگشتن وقتی که بچه ها نه نای حرف زدن داشتند نه پای رفتن، سر گروهمان گفت: برادرا! با یک صلوات در اختیار خودشان. همه خنده شان گرفته بود چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود. یکی از بچه ها گفت: برادر! اگر در محاصره دشمن بودیم چه می گفتی؟ و او که در حاضر جوابی کم نمی آورد، پاسخ داد: هیچی، می گفتم برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن!


    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  20. تشكرها 3


صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •