جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*
صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 74
  1. #61
    عضو صمیمی
    بین الحرمین آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1390
    نوشته : 79      تشکر : 0
    241 در 74 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    بین الحرمین آنلاین نیست.

    پیش فرض




    الغیبة عجب‌ كیفی‌ داره‌




    تقصیر خودش‌ بود. شهید شده‌ كه‌ شهید شده‌. وقتی‌ قراره‌ با ریختن‌ اولین‌قطره‌ خونش‌، همه‌ گناهانش‌ پاك‌ شود، خیلی‌ بخیل‌ و از خود راضی‌ است‌ اگرآن‌ كتك هایی‌ را كه‌ من‌ بهش‌ زدم‌ حلال‌ نكند. تازه‌، كتكی‌ هم‌ نبود. دو سه‌ تا پس‌گردنی‌، چهار پنج‌ تا لنگه‌ پوتین‌، هفت‌ هشت‌ ده‌ تا لگد هم‌ توی‌ جشن‌ پتو.




    خیلی‌ فیلم‌ بود. دست‌ِ به‌ غیبت‌ كردنش‌ عالی‌ بود. اوائل‌ كه‌ همه‌اش‌می‌گفت‌: «الغیبت‌ُ عجب‌ كِیفی‌ داره‌» جدی‌ نمی‌گرفتم‌. بعداً فهمیدم‌ حضرت‌آقا اهل‌ همه‌ جور غیبتی‌ هست‌. اهل‌ كه‌ هیچ‌، استاده‌. جیم‌ شدن‌ از صبحگاه‌،رد شدن‌ از لای‌ سیم‌ خاردار پادگان‌ و رفتن‌ به‌ شهر... از همه‌ بدتر غیبت‌ درجمع‌ بود، پشت‌ سر این‌ و آن‌ حرف‌ زدن‌.
    جالب تر از همه‌ این‌ بود كه‌ خودش‌ قانون‌ گذاشت‌. آن‌ هم‌ مشروط‌. شرط‌ كرد كه‌ اگر غیبت‌ از نوع‌ اول‌ (فرار از صبحگاه‌...) را منظور نكنیم‌، از آن‌ ساعت‌به‌ بعد هر كس‌ غیبت‌ دیگران‌ را كرد و پشت‌ سرشان‌ حرف‌ زد، هر چند نفر كه‌در اتاق‌ حضور داشتند، به‌ او پس‌ گردنی‌ بزنند. خودش‌ با همة‌ چهار پنج‌نفرمان‌ دست‌ داد و قول‌ داد. هنوز دستش‌ توی‌ دستمان‌ بود كه‌ گفت‌:
    ـ رضا تنبلی‌ رو به‌ اوج‌ خودش‌ رسونده‌ و یك‌ ساعته‌ رفته‌ چایی‌ بیاره‌...
    خب‌ خودش‌ گفته‌ بود بزنیم‌ و زدیم‌. البته‌ خدایی‌ اش‌ را بخواهی‌، من‌بدجور زدم‌. خیلی‌ دردش‌ آمد، همان‌ شد كه‌ وقتی‌ توی‌ جاده‌ام‌ القصر ـ فاو درعملیات‌ والفجر هشت‌ دیدمش‌، باهاش‌ روبوسی‌ كردم‌ و بابت‌ كتكهایی‌ كه‌زده‌ بودم‌ حلالیت‌ طلبیدم‌. خندید و گفت‌:
    ـ دمتون‌ گرم‌... همون‌ كتكهای‌ شما باعث‌ شد كه‌ حالا دیگه‌ تنهایی‌ ازخودم‌ هم‌ می‌ترسم‌ پشت‌ سركسی‌ حرف‌ بزنم‌. می‌ترسم‌ ناخواسته‌ دستم‌بخوره‌ توی‌ سرم‌.

    وقتی‌ فهمیدم‌ «حسن‌ اردستانی‌» در عملیات‌ كربلای‌ پنج‌ مفقودالاثر شده‌و ده‌ سال‌ بعد استخوانهایش‌ بازگشت‌، هم‌ خندیدم‌ هم‌ گریستم‌. كاشكی‌امروز او بود تا بزند توی‌ سرم‌ كه‌ این‌ قدر پشت‌ سر این‌ و آن‌ غیبت‌ نكنم‌.



    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  2. تشكرها 5

    مدير اجرايي (10-08-1391), نرگس منتظر (30-02-1390), گل ياس (11-01-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-08-1391), شکيبا (20-04-1390)

  3. #62
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    goll وقتی شیطنت حاج همت گل کرد...




    وقتی شیطنت حاج همت گل کرد...


    در جبهه یک شرایطی پیش می آمد که بچه ها بی حوصله می شدند مثل عدم موفقیت در عملیات ، شهدا و مجروحین زیاد و ... در میان بیشتر از همه برای حفظ روحیه ی نیروها ، فرمانده هان احساس مسئولیت می کردند در این خاطره حاج همت خودش شخصا ً برای شاد کردن بچه ها اقدام کرده...

    بچه ها کسل بودند و بی حوصله. حاجی سر در گوش یکی برده بود و زیر چشمی بقیه را می پایید.
    انگار شیطنتش گل کرده بود.



    عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.
    بچه ها دویدند دور آن ها.حاجی عراقی را سپرد به بچه ها و خودش رفت کنار.
    آنها هم انگار دلشان می خواست عقده هاشان را سر یک نفر خالی کنند، ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن به او.
    حاجی هم هیچی نمی گفت.
    فقط نگاه می کرد. یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت کنار سر عراقی.
    عراقی رنگش پرید و زبان باز کرد که:" بابا، نکشید! من از خودتونم."
    و شروع کرد تند تند، لباس هایی را که کش رفته بود کندن و غر زدن که: " حاجی جون، تو هم با این نقشه هات. نزدیک بود ما رو به کشتن بدی. حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمی شه که..."
    بچه ها می خندیدند. حاجی هم می خندید.

    بخش فرهنگ پایداری تبیان
    منبع :

    وبلاگ پلاک شهادت




    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  4. تشكرها 5

    مدير اجرايي (10-08-1391), نرگس منتظر (30-02-1390), بيرق ظهور (10-08-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-08-1391), شکيبا (20-04-1390)

  5. #63
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    خواهر اوشین در عملیات مرصاد

    آخرین روزهای عملیات مرصاد سپری شده بودند. نفس منافقین كوردل داشت قطع می‌شد.

    بچه‌های گردان روح‌الله داشتند آماده می‌شدند بروند كمك بچه‌های گردان امام سجاد(ع).
    تازه از مانور عملیاتی برگشته بودیم و خسته و كوفته و دلخور از اینكه نتوانستیم برویم غرب، توی چادرهای پادگان اندیمشك لمیده بودیم.
    اخبار ساعت هشت شب را از بلندگوی گردان شنیدیم. كتری بزرگ روی اجاق داشت می‌جوشید.


    خوردن یك شیشه مرباخوری چایی آتشی جان می‌داد.
    شنبه شب بود و می‌شد رفت حسینیه گردان پای تلویزیون نشست و یك سریال درست و حسابی دید.

    شنبه‌ها بعد از خبر، سریال ژاپنی «سال‌های دور از خانه» پخش می‌شد.
    بلندگوی تبلیغات گردان روشن شد و صدای برادر كافشانی (از بچه‌های تبلیغات گردان) حالی حسابی به بچه‌های گردان داد.
    آقای كافشانی با لحنی آرام و پرهیجان اعلام كرد:

    برادرانی كه می‌خواهند سریال خواهر اوشین را تماشا كنند، به حسینیه گردان.
    صدای انفجار خنده بچه‌های رزمنده بود كه به هوا بلند شد ...

    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  6. تشكرها 5

    مدير اجرايي (10-08-1391), نرگس منتظر (18-04-1390), بيرق ظهور (10-08-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-08-1391), شکيبا (20-04-1390)

  7. #64
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    عهد آسمانى آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 6,393      تشکر : 18,195
    11,960 در 3,707 پست تشکر شده
    وبلاگ : 1
    دریافت : 0      آپلود : 0
    عهد آسمانى آنلاین نیست.

    پیش فرض




    این آب همان کمپوتهاست.
    بیچاره تدارکاتچیهای جبهه. دنیا را هم که به کام بچه ها می ریختند، دو قورت و نیمشان باقی بود. یعنی باز همان حرفی که باید بزنند را میزدند. ولو به شوخی می گفتند: گرفتید، بردید، خوردید، به ما ندادید، کم دادید و هر وقت هر چی خواستیم ورد زبانتان "نداریم، نمیشه، نیست" یا "تعلق نمی گیره، فردا بیا ببنیم چی میشه" بود.
    امان از وقتی که یکی از این برادرهای تدارکات مجروح می شدند یا اتفاقی برایشان می افتاد. هر کس از راه می رسید چیزی می گفت از قبیل "اینا خون نیست. می دونی چیه؟ دیگری حرفش را تکمیل می کرد که: معلومه. آب کمپوتهای آلبالو و گیلاسه که خودشون می خوردند و به ما نمی دادند. و سومی: دیدید از کجاتون در آمد. چقدر بگیم حق و ناحق نکنید! ومجروح با آن حال نزار نه میتوانست بخندد نه می توانست گریه بکند.
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  8. تشكرها 5

    مدير اجرايي (10-08-1391), نرگس منتظر (11-08-1390), بيرق ظهور (10-08-1390), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-08-1391), شکيبا (20-04-1390)

  9. #65
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    satare مزاح با فرمانده هنگام خواب




    مزاح با فرمانده هنگام خواب



    دو تصویر زیر ، یکی یادگار مزاح همرزمان حسین راحت است که دو سال قبل از شهادتش ، هنگام خواب ، از او گرفته شده و دیگری یادگاری از مزاح او با فرشتگان است.


    حسین راحت به تاریخ 18 بهمن ماه 1337 در روستای «فیروز آباد سفلی» متولد شد و در نخستین روزهای عملیات خیبر ، در 9 اسفند ماه 1362 در حالی که فرماندهی محور لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) را بر عهده داشت ، بال در بال ملائک گشود.
    دو تصویر زیر ، یکی یادگار مزاح همرزمان حسین راحت است که دو سال قبل از شهادتش ، هنگام خواب ، از او گرفته شده و دیگری یادگاری از مزاح او با فرشتگان است. فرشتگانی که جسم مطهر آن سردار عزیز را به خون غسل دادند و روح پر فتوحش را در موکبی از نور سوار کرده و بر «اعراف» نشاندند تا خستگیِ عمری جهاد و مقاومت را در کند.
    گوارای وجود حیدری اش باد



    سردار شهید حسین راحت

    ( حسین )) روز 18 بهمن ماه 1337 در روستای (( فیروز آباد سفلی )) در خانه ای محقر ، اما با صفا چشم به جهان گشود . یک ساله بود که طعم تلخ بی پدری را چشید و از داشتن پدری مهربان و با تقوا محروم شد . از آن پس ، خواهر بزرگ و مادر پر عاطفه اش ، خلاء وجود پدر را برایش پر کردند و در تربیت او و دیگر فرزندان خانواده ، از هیچ کوششی فرو گذاری نکردند . حسین در روستاهای کوچک ، با شرایط سخت زندگی می بالد و با احساسات لطیف مذهبی رشد می کند . حسین دوازده ساله بود که به خاطر مشکلات زندگی همراه مادر ، خواهر و برادرش ، مجبور می شوند به تهران مهاجرت می کنند و زندگی تازه ای را در این شهر پر هیاهو شروع نمایند . حسین برای تامین معاش زندگی ، که مجبور می شود ترک تحصیل کند و با برادر بزرگش به کار بنایی روی آورد . او در کار بنایی ، قابلیت و استعداد خوبی از خود نشان می دهد و خیلی زود به مهارت قابل قبولی، دست می یابد . علاوه بر کار بنایی ، در رشته های دیگر نیز تجربه و تخصص کسب می کند و مدتی هم در انستیتو تکنولوژی تهران مشغول به کار می شود .
    حسین ، در سال 1354 ازدواج می کند ، ولی دیری نپایید که غم تلخ فقدان مادر را می چشد و مادر مهربان و دوست داشتنی را از دست می دهد .
    فعالیت های شهید پیش از پیروزی انقلاب اسلامی

    حسین که با تمام وجود ، مشکلات ناشی از ستم و بی عدالتی رژیم ستمشاهی را چشیده بود ، با شروع انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (ره) نور امیدی در دلش می تابد و آتش خشم مقدسی در درونش زبانه می کشد . او به خاطر احساسات ناب مذهبی اش ،در محافل و مجالس مذهبی حضور می یابد . در هدایت قشر جوان می کوشد و در اکثر راهپیمایی ها همگام با مردم مسلمان ، فعالانه شرکت می کند . روز 17 شهریور 1357 در میدان ((ژاله )) حضور می یابد . در پخش اعلا میه های حضرت امام (ره) سهم بسزایی ایفا می کند . روزهای پیروزی انقلاب ، سر از پا نشناخته و شب و روز در جهت تحقق انقلاب از جان مایه می گذارد .


    حسین راحت به تاریخ 18 بهمن ماه 1337 در روستای «فیروز آباد سفلی» متولد شد و در نخستین روزهای عملیات خیبر ، در 9 اسفند ماه 1362 در حالی که فرماندهی محور لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) را بر عهده داشت ، بال در بال ملائک گشود


    فعالیت های شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی

    راحت ، تحقق آرزوهایش را در نهاد انقلابی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مجسم می بیند . از این رو ، به عضویت این نهاد در می آید و پس از گذرانیدن دوره آموزش ، به دنبال غائله کردستان ، برای مبارزه با گروهک های وابسته ، راهی این استان می شود و ایثارگری ها و رشادت های فراوانی از خود نشان می دهد .



    فعالیت های شهید در دوران دفاع مقدس

    شهید راحت ، هنوز از مبارزه علیه ضد انقلاب داخلی و وابسته خارج فارغ نشده ، برای مبارزه با رژیم متجاوز عراق پس از شروع جنگ تحمیلی ، به جبهه های جنوب اعزام می شود و در جبهه های جنوب ایثارگرانه ، کار آمدی نظامی خود را بروز می دهد و خیلی زود نظر فرماندهان جنگ را به خود جلب می کند .
    شهید راحت پس از مدتی حضور چشمگیر در جبهه های جنوب ، به جبهه غرب می رود و در آن جا به عنوان (( مسئوول خط سومار )) منصوب می شود . در عملیات پیروزمند (( والفجر مقدماتی )) خوش می درخشد . برادر بزرگش در این عملیات و در کنار وی شهادت می رسد و جنازه اش در منطقه می ماند . شهادت، حسین را در راهی که برگزیده ، مصمم و استوارتر می نماید . وی خود را وقف جبهه و جهاد می کند و تنها به هنگام ضرورت برای مرخصی و سرکشی به خانواده ، جبهه را ترک می نماید . در اکثر عملیات ها نقشی پر رنگ و حضوری مؤثر می یابد . در ((عملیات سر پل ذهاب )) پرده های گوشش پاره می شود . جسم او به خاطر روح بزرگش راحتی به خود نمی بیند و از جبهه ای به جبهه دیگر ره می گشاید و از عملیاتی به عملیات دیگر خود را می کشاند تا راحتی روح را در سایه سارسنگر یا پشت خاکریز یا در کنار مین و یا سوت خمپاره ای بجوید و سر انجام به آرامش رازآلود می رسد .





    یادگاری از مزاح او با فرشتگان
    نحوه شهادت شهید حسین راحت

    شهید راحت ، در عملیات افتخار آفرین (( خیبر )) ، به عنوان فرمانده یکی از تیپ های لشگر 27 محمد رسول الله (ص) وارد عمل شد . سرانجام در روز 9 اسفند ماه 1362 ، در حالی که با عده ای ، با قایق برای شناسایی منطقه رفته بود ، هنگام بازگشت ، مورد اصابت ترکش خمپاره از ناحیه سر و قلب واقع می شود و به شهادت می رسد .

    برگی از وصیت شهید


    علمای اسلام را دریابید و گمراه نشوید. پیام های رهبر عزیزمان را سرلوحه قرار دهید و بر آن عنایت کنید. پیام های امام مناش الهی دارد.
    چون که موسم فتح و پیروزی فرا رسد در آن روز مردم را بنگر که فوج فوج به دین داخل می شوند. آنگاه خدای را حمد و ثناگو و پاک و منزه دار و از او طلب مغفرت و آمرزش نما که او خدایی بسیار توبه پذیر است.
    چشم بر مادیات بندید و چشم دل را باز کنید تا جلوه خداوند را نظاره گر باشید به امید آن روز که پرچم اسلام بر فراز جهان به اهتزاز درآید.

    فرآوری: رها آرامی
    بخش فرهنگ پایداری تبیان



    منابع : مشرق نیوز
    ساجد
    وبلاگ سرداران میهن


    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  10. تشكرها 7

    محب الزهرا (09-08-1391), مدير اجرايي (10-08-1391), نرگس منتظر (11-08-1390), بيرق ظهور (10-08-1390), شهیده (10-08-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (10-08-1391), شکيبا (10-08-1390)

  11. #66
    عضو آشنا
    دلتنگ خدا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1391
    نوشته : 18      تشکر : 151
    69 در 17 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    دلتنگ خدا آنلاین نیست.

    ghalb.




    بروید فعلا بارفیکس بزنیدسال 64، سه نفر بودیم كه می خواستیم برویم جبهه.
    هر وقت به ستادی كه مربوط به ما بود مراجعه می كردیم مسئول ستاد می گفت:
    بروید فعلاً* بارفیكس كار كنید تا قدتان بلند شود.
    تصمیم گرفتیم به ستاد اعزام دیگری برویم. "ستاد مهدیه" كه تقریباً بالای شهر محسوب می شد – نسبت به منطقه خودمان یعنی "حسار امام"* رفتیم آنجا و خواستیم خودمان را بالای شهری جا بزنیم و بگوییم مثلاً* ما از "شهرك مهدیه" هستیم غافل از آنكه سر و وضعمان داد می زد پایین شهری هستیم.
    در نتیجه به اصطلاح یخمان نگرفت.
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*
    ویرایش توسط نرگس منتظر : 15-06-1391 در ساعت 15:46

  12. تشكرها 2


  13. #67
    عضو آشنا
    دلتنگ خدا آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1391
    نوشته : 18      تشکر : 151
    69 در 17 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    دلتنگ خدا آنلاین نیست.

    پیش فرض




    حمام چند ماهه مثل اغلب دوستان، من را هم خانواده نمی گذاشتند بروم جبهه.
    یك بار به قصد رفتن حمام خیلی عادی از خانه خارج شدم – كاری كه همه بچه ها بلد بودند و به این وسیله ساك حاوی وسایل و لباسهایشان را از خانه خارج می كردند. بعد از چند روز كه در پادگان بودیم رفته بودم حمام گردان. موقع برگشتن گفتم بد نیست یك تلفن به خانه بزنم.
    به مادرم تلفنی گفتم:
    خدا می داند تازه الان از حمام آمده ام بیرون و تا برگردم خانه، فكر می كنم چند ماه طول بكشد!

    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*
    ویرایش توسط نرگس منتظر : 15-06-1391 در ساعت 15:42

  14. تشكرها 4


  15. #68
    <b>عضو ماندگار</b>
    محب الزهرا آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1391
    نوشته : 525      تشکر : 295
    2,468 در 627 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الزهرا آنلاین نیست.

    پیش فرض




    محاسن بغل دستی

    ایام رجب المرجب بود و هر روز دعای «یا من ارجوه لکل خیر» را می
    خواندیم. حاج آقا قبل از مراسم برای آن دسته از دوستان که مثل ما
    توجیه نبودند، توضیح می داد که وقتی به عبارت “یا ذوالجلال و
    الاکرام “رسیدید، که در ادامه آن جمله “حرّم شیبتی علی النار ” می
    آید، با دست چپ محاسن خود را بگیرید و انگشت سبابه دست دیگر
    را به چپ و راست تکان دهید.
    هنوز حرف حاجی تمام نشده ، یک بچه های تخس بسیجی از
    انتهای مجلس برخاست و گفت: اگر کسی محاسن نداشت ،چه کار
    کند؟
    برادر روحانی هم که اصولا در جواب نمی ماند گفت: محاسن بغل
    دستی اش را بگیرد .چاره ای نیست، فعلا دوتایی استفاده کنند تا
    بعد!

    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  16. تشكرها 3


  17. #69
    <b>عضو ماندگار</b>
    محب الزهرا آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1391
    نوشته : 525      تشکر : 295
    2,468 در 627 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الزهرا آنلاین نیست.

    پیش فرض




    آفتابه مهاجم
    بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود. آفتابه را پر کرده بود و داشت
    می دوید. صدای سوتی شنید و دراز کشید. آب ریخت روی زمین
    ولی از خمپاره خبری نبود.
    برگشت دوباره پرش کرد و باز ص دای سوت و همان ماجرا. باز هم
    داشت تکرار می کرد که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است. موقع
    دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه سوت می کشید.
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  18. تشكرها 3


  19. #70
    <b>عضو ماندگار</b>
    محب الزهرا آواتار ها

    تاریخ عضویت : آبان 1391
    نوشته : 525      تشکر : 295
    2,468 در 627 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    محب الزهرا آنلاین نیست.

    پیش فرض




    هوالباقی

    هرچه می‌گفتی چیزی دیگر جواب می‌داد. غیر ممکن بود مثل همه صریح و

    ساده و همه فهم حرف بزند. بعد از عملیات بود، سراغ یکی از دوستان را از او
    گرفتم چون احتمال می‌دادم که مجروح شده باشد، گفتم: «راستی فلانی
    کجاست؟»


    گفت بردنش «هوالشافی.» شستم خبردار شد که چیزیش شده و
    بردنش بیمارستان.

    بعد پرسیدم: «حال و روزش چطوره؟»

    گفت: «هوالباقی.»

    می‌خواست بگوید که وضعش خیلی وخیم است و مانده بودم بخندم

    یا گریه کنم.
    جالب ؛ خواندني و بياد ماندني *~*طنز جبهه ها*~*

  20. تشكرها 4


صفحه 7 از 8 نخستنخست ... 345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •