*~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~* سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
*~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 36
  1. #21
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سئوال هارون از بهلول درباره شراب روزی بهلول بر هارون وارد شده خلیفه را دید که مشغول صرف شراب است .
    خلیفه خواست خود را از خوردن حرام تبرئه نماید ، لذا از بهلول سئوال کرد :
    اگر کسی انگور بخورد حرام است ¿
    بهلول جواب داد:
    خیر .
    خلیفه گفت :
    بعد از خوردن انگور اگر آب هم بالای آن بخورد چطور است ¿
    بهلول جواب داد : اشکالی ندارد .
    باز خلیفه گفت :
    بعد از خوردن انگور و آب مدتی هم در آفتاب بنشیند چطور است ¿
    بهلول جواب داد :
    باز هم اشکالی ندارد .
    خلیفه گفت :
    چطور همین انگور و آب را مدتی در آفتاب بگذارند حرام میشود ¿
    بهلول جواب داد :
    اگر قدری خاک بر سر انسان بریزند ، آیا به او صدمه می زند ¿ خلیفه گفت :
    خیر .
    بهلول جواب داد :
    اگر مقداری آب روی آن خاکها بریزند ، اشکالی دارد ¿
    خلیفه گفت :
    خیر .
    بهلول گفت :
    اگر همین آب و خاک را با هم مخلوط کنند و از آن خشتی بسازند و به سر انسان بزنند ، صدمه ای به کسی می رسد یا خیر ¿ خلیفه گفت :
    البته که سر انسان می شکند .
    بهلول گفت :
    چنانکه از ترکیب آب و خاک ، سر انسان می شکند و به او صدمه می رسد ، از ترکیب آب و انگور هم متاعی بدست می آید که شرع آن را حرام و نجس می داند و از خوردن آن صدمه های فراوان به انسان وارد می آید و خورنده آن حد شرعی لازم دارد .
    خلیفه از جواب بهلول متحیر ماند و دستور داد تا بساط شراب را بر چینند .
    *~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*

  2. تشكرها 6

    *❀*نازبانو*❀* (08-04-1392), مدير اجرايي (08-04-1392), یاس بهشتی (08-04-1392), سالک (11-07-1392), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (08-04-1392), عهد آسمانى (06-03-1390)

  3. #22
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    ملاقات بهلول و شیخ جنید شیخ جنید بغدادی بعزم سفر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او می رفتند .
    شیخ از احوال بهلول پرسید .
    مریدان گفتند :
    او مرد دیوانه ای است ، او را برای چه می خواهی ¿
    گفت :
    او را طلب کنید و بیاورید که مرا با او کاری است .
    جستجو کردند و او را در صحرائی یافتند و شیخ را پیش بهلول بردند .
    چون شیخ پیش او رفت ، بهلول را دید که خشتی بر زیر سر نهاده و در مقام حیرت مانده .
    شیخ سلام کرده و بهلول جواب سلام او را داد .
    شیخ پرسید :
    چه کسی گفت و جنید بغدادی هستم ¿
    بهلول گفت :
    توئی ای ابوالقاسم ¿
    جواب داد :
    آری .
    فرمود :
    تو آن شیخ بغدادی هستی که مردم را ارشاد می کنی ¿
    گفت :
    آری .
    بهلول گفت :
    بگو ببینم ، غذا خوردن خود را می دانی ¿
    شیخ گفت :
    اول (بسم الله) می گویم و از جلوی خود می خورم ولقمه را کوچک برمی دارم و بطرف راست دهان گذاشته و آهسته می جوم .
    به لقمه دیگران نگاه نمی کنم و در موقع خوردن از یاد خدا غافل نمی شوم .
    هر لقمه ای که می خورم (الحمد الله) می گویم و در اول و آخر غذا دست می شویم .
    بهلول بر خواست و دامن بر شیخ افشاند و فرمود تو می خواهی مرشد خلق باشی ¿ در صورتیکه هنوز غذا خوردن خود را نمی دانی .
    این مطلب را گفت و به راه افتاد .
    مریدان شیخ گفتند : یا شیخ ،این مرد دیوانه است ! جنید گفت :
    دیوانه ای است که به کار خویشتن هشیار است و سخن راست را از او باید شنید .
    بدنبال او روان شد و گفت :
    مرا با او کاری است .
    چون بهلول به ویرانه ای رسید ، نشست .
    جنید به او رسید و از بهلول پرسید :
    چه کسی گفت شیخ بغدادی غذا خوردن خود را نمی داند ¿
    بهلول فرمود :
    تو که غذا خوردن خود را نمی دانی ، آیا سخن گفتن خود را می دانی ¿
    پاسخ داد :
    آری .
    بهلول پرسید :
    چگونه سخن میگوئی¿
    شیخ گفت :
    سخن بقدر اندازه می گویم و بی موقع و بی حساب نمی گویم ، بقدر فهم مستمعان می گویم ، خلق را به خدا و رسول دعوت می کنم ، چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول بشوند و دقایق علوم ظاهرو باطن را رعایت می کنم ، پس از آن هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد .
    بهلول گفت :
    غذا خوردن که نمی دانی ، هیچ! سخن گفتن هم نمی دانی . پس برخواست و دامن بر شیخ افشاند و برفت .
    مریدان بگفتند :
    یا شیخ ، دیدی این مرد دیوانه است ، تو از دیوانه چه توقع داری ¿
    شیخ جنید گفت : مرا با او کار است ، شما نمی دانید .
    باز به دنبال او رفت و به او رسید .
    بهلول گفت :
    تو از من چه می خواهی ¿
    تو که آداب غذا خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی ، حتما آداب خوابیدن خود را می دانی ¿
    گفت :
    آری ، می دانم .
    بهلول گفت :
    بگو ببینم چگونه می خوابی ¿
    شیخ گفت :
    چون از نماز عشا و تعقیبات آن فارغ می شوم ، داخل رخت خواب می شوم .
    پس از آن هرچه آداب خوابیدن بود که از بزرگان دین رسیده بیان کرد . بهلول گفت :
    فهمیدم که آداب خوابیدن هم نمی دانی !
    بهلول خواست بر خیزد ، جنید دامنش را گرفت و گفت :
    ای بهلول من نمی دانم ، تو (قربه الی الله ) مرا بیاموز . بهلول گفت :
    تو دعوی دانائی می کردی و می گفتی می دانم ،لذا از تو کناره می کردم ، اکنون به نادانی خود اعتراف کردی ، تو را می آموزم .
    بدان : اینها که تو گفتی همه فرع است ، و اصل شام خوردن آن است که :
    لقمه حلال باید باشد و اگر حرام شد ، صد مرتبه از این آداب بجای بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود .
    جنید گفت :
    (جزاک الله خیرا).
    و اما سخن گفتن :
    باید اول دل پاک باشد و نیت درست باشد و سخن گفتن برای رضای خدا باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیائی باشد یا سخن بیهوده و هرزه باشد ، بهرطور که بگوئی ، آن سخن وبال گردن تو باشد ، لذاسکوت و خاموشی بهتر و نیکو تر است .
    اصل اینست که در وقت خوابیدن ، در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان در دل تو نباشد ، حب دنیا و مال در دل تو نباشد و در ذکر حق باشی تا بخواب روی .
    جنید دست بهلول را بوسید و او را دعا کرد ، مریدان که حال او را دیدند و بهلول را دیوانه می دانستند ، خود را و عمل خود را فراموش کردند و عمل بهلول را که گفته بود ، برای خود از سر گرفتند .
    نتیجه آن است که هر فرد مسلمانی بداند که از آموختن چیزی که نمی داند ننگ و عار نباید داشت ، چنانکه شیخ جنید از بهلول عاقل غذاخوردن ، سخن گفتن و خوابیدن را آموخت .
    *~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*

  4. تشكرها 6

    *❀*نازبانو*❀* (08-04-1392), مدير اجرايي (08-04-1392), یاس بهشتی (08-04-1392), سالک (11-07-1392), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (08-04-1392), عهد آسمانى (06-03-1390)

  5. #23
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    مصاحبه بهلول و ابوحنیفه روزی ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود ، بهلول هم در گوشه ای نشسته و به درس ابوحنیفه گوش می داد .
    ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار کرد که امام جعفر صادق (ع) سه مطلب را اظهار می نماید که مورد تصدیق من نمی باشد .
    آن سه مطلب بدین نحو است .
    اول آنکه می گوید که شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنکه شیطان خودش از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید و جنس از جنس متاذی نمیشود .
    دوم آنکه می گوید خدا را نتوان دید و حال آنکه چیزی که موجود است باید دیده شود ، پس خدا را با چشم می توان دید .
    سوم میگوید : مکلف ، فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد و حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است ، یعنی عملی که از بنده سر میزند ، از جانب خداست و به بنده ربطی ندارد .
    چون ابوحنیفه این مطلب را گفت ، بهلول کلوخی از زمین برداشت و بطرف ابوحنیفه پرتاب کرد .
    از قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد ، او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار کرد .
    شاگردان ابوحنیفه عقب او دویده ، او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت ، او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند .
    بهلول جواب داد :
    ابوحنیفه را حاضر نمایند تا جواب او را بدهم .
    چون ابوحنیفه حاضر شد ، بهلول به او گفت :
    از من چه ستمی به تو رسیده ¿
    ابوحنیفه گفت :
    کلوخی به پیشانی من زده ای و پیشانی و سر من درد گرفت .
    بهلول گفت :
    درد را می توانی به من نشان دهی ¿ ابوحنیفه گفت :
    مگر می شود درد را نشان داد ¿
    بهلول جواب داد : تو خود می گفتی موجود را که وجود دارد باید دید و بر امام جعفر صادق (ع) اعتراض می کردی و میگفتی چه معنی دارد که خدای تعالی موجود باشد ولی او را نتوان دید . دیگر آنکه تو در ادعای خود کاذب و دروغگوی که می گوئی کلوخ سر تو را درد آورد ، زیرا کلوخ از جنس خاک است و توهم از خاک آفریده شدی ، پس چگونه از جنس خود متاذی می شوی ¿
    مطلب سوم خود گفتی که افعال بندگان از خداوند است ، پس چگونه می توانی مرا مقصر کنی و مرا پیش خلیفه آورده ای و از من شکایت داری و ادعای قصاص می نمائی ¿ ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را شنید، شرمنده و خجل شده از مجلس خلیفه بیرون آمد .
    *~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*

  6. تشكرها 6

    محامین (10-04-1390), مدير اجرايي (30-02-1391), یاس بهشتی (08-04-1392), سالک (11-07-1392), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (08-04-1392), عهد آسمانى (06-03-1390)

  7. #24
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بهلول و خرقه و نان جو و سرکه بهلول بیشتر وقتها در قبرستان می نشست . روزی طبق عادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می کرد ، چون به بهلول رسید پرسید : بهلول چه می کنی ¿ بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند .
    هارون گفت : آیا می توانی از قیامت و صراط و سئوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ¿
    بهلول جواب داد : به خادمین خود بگو تا در این محل آتش نمایند و تا به برآن آتش نهند تا سرخ و داغ شود .هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تا به برآن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت :
    ای هارون ، من با پای برهنه روی این تابه می ایستم و خودم را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام دکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمائی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده و پوشیده ای ذکر نمائی .
    هارون قبول کرد .
    آنگاه بهلول روی تابه داغ بایستاد و فوری گفت : بهلول و خرقه - نان جو و سرکه .
    فوری پایین آمد و ابدا پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید ، بمحض اینکه خواست خود را معرفی کند نتوانست ، پایش سوخته و پایین افتاد . پس بهلول گفت : ای هارون ، سئوال و جواب قیامت به همین طریق است ، آنها که درویش بودند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پای بند تجملات دنیا باشند ، به مشکلات گرفتار آیند .
    *~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*

  8. تشكرها 5

    مدير اجرايي (30-02-1391), نرگس منتظر (01-06-1391), یاس بهشتی (08-04-1392), سالک (11-07-1392), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (08-04-1392)

  9. #25
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    هارون جاسوسی را ماموریت داد تا در اطراف مرام و مذهب بهلول تحقیق نمایند .
    پس از چندی آن جاسوس بعرض هارون رسانید که چنانچه بازرسی نمودم بهلول از محبان اهل بیت و از دوستان خاص موسی بن جعفر (ع) میباشد .
    هارون بهلول را طلبید و به او گفت : شنیده ام تو از دوستان و محبان موسی بن جعفر (ع) می باشی و بنفع او علیه من تبلیغ می نمائی و برای فرار از مجازات خود را به جنون زده یی ¿ بهلول جواب داد :
    اگر چنین باشد با من چه میکنی ¿ هارون از این سخن در غضب شد و به (مسرور) میر غضب خود دستور داد تا لباسهای بهلول را بیرون آورید و در عوض پالان الاغی به او بپوشانید و دهنه و افسار الاغ به او زنید و در قصرها و حمام خانه ها بگردانید و سپس در حضور من گردن او را بزنید .
    (مسرور)لباسهای بهلول را درآورد و پالان الاغ به او پوشانید و دهنه و افسار به سر و کله او گذارد و او را در قصرو حرم خانه بگردانید و سپس او را با همان حالت بحضور هارون آورد تا گردن بزند .
    اتفاقا در آنوقت جعفربرمکی حاضر بود و چون بهلول را با آن حال دید پرسید :
    بهلول . چه تقصیر داری ¿
    بهلول جواب داد :
    چون حرف حق زدم ، خلیفه در عوض لباس فاخر خود را به من هدیه نموده است .
    هارون و جعفر و حاضرین از این سخن بهلول خنده بسیار نمودند و آنگاه هارون بهلول را بخشید و امر نمود تا افسار و پالان الاغ را از او بردارند و لباسهای فاخر حاضر نمودندتا به بهلول بدهند ، ولی قبول ننمود و خرقه خود را برداشت و قصر هارون را ترک کرد .
    *~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*

  10. تشكرها 6


  11. #26
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بهلول و وزیر روزی وزیر به بهلول گفت : خلیفه تو را امیر و حاکم بر سگ و خروس و خوک نموده است .
    بهلول جواب داد : پس از این ساعت قدم از فرمان من بیرون منه که رعیت منی . همراهان وزیر همه به خنده افتادند ، وزیر از جواب بهلول منفعل و خجل گردید.
    *~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*

  12. تشكرها 7


  13. #27
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    بهلول و امیر کوفه اسحق بن محمد بن صباح امیر کوفه بود . زوجه او دختری زائید ، امیر از این جهت بسیار غمگین و محزون گردید و از غذا و آب خوردن خودداری نمود . چون بهلول این مطلب را شنید ، به نزد وی آمد و گفت :
    ای امیر ، این ناله و اندوه برای چیست ¿ امیر جواب داد : من آرزوی اولادی پسر داشتم ، متاسفانه زوجه ام دختری آورده است . بهلول جواب داد : آیا خوش داشتی به جای این دختر زیبا که تمام بدن او صحیح و سالم است ، خداوند پسری دیوانه مثل من به تو عطا می کرد ¿
    امیر بی اختیار خنده اش گرفت و شکر خدای را بجای آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تا مردم برای تبریک و تهنیت به نزد او بیایند .
    *~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*

  14. تشكرها 6


  15. #28
    عضو وفادار
    ranji آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1391
    نوشته : 331      تشکر : 772
    1,007 در 288 پست تشکر شده
    وبلاگ : 33
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ranji آنلاین نیست.

    توجه حـکـایـت بـهـلول و شـیـخ جـنـیـد بـغـــداد




    آورده‌انـد كـه شـیـخ جـنـیـد بـغـــداد بــه عــزم سـیـر از شـهـر بـغـــداد بـیـــــرون رفـت و مـریــدان از عـقـب او.. شـیـخ احـوال بـهـلول را پـرسـیـد گـفـتـنـد او مـردی دیـوانـه اسـت . گـفـت او را طـلـب كـنـیـد كـه مـرا بـا او كـار اسـت ، پـس تـفـحـص كـردنـد و او را در صـحـرایـی یـافـتـنـد .شـیـخ پـیـش او رفـت و سـلام كــرد . بـهـلول جـواب سـلام او را داده پـرسـیـد چـه كـسـی هـسـتـی ؟ عـرض كـرد : مـنـم شـیـخ جـنـیـد بـغــدادی .
    فـرمـود تـویـی شـیـخ بـغـداد كـه مـردم را ارشـاد مـی‌كـنـی ؟ عـرض كـرد آری..بـهـلول فـرمـود طـعـام چـگــونـه مـی خـوری؟عـرض كـرد اوّل « بـسـم‌الله » مـی‌گـویـم و از پـیـش خـود مـی‌خـورم و لـقـمـه كـوچـك بـرمـی‌دارم ، بـه طـرف راسـت دهـان مـی‌گـذارم و آهـسـتـه مـی‌جـوم و بـه دیـگـران نـظـر نـمـی‌كـنـم و در مـوقـع خـوردن از یـاد حـقّ غـافـل نـمـی‌شـوم وهــرلـقـمـه كـه می‌خـورم « بـسـم‌الله » مـی‌گـویـم ودراوّل وآخـردسـت می شویم بـهـلول بـرخـاسـت و دامـن بـرشـیـخ فـشاند و فرمود تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خـود را نمی‌دانی ؟و بـه راه خود رفت. مـریـدان شـیـخ را گـفـتـنـد : یـا شـیـخ ایـن مــرد دیـوانـه اسـت . خـنـدیـد و گـفـت سـخـن راسـت از دیـوانـه بـایـد شـنـیـد و ازعـقـب او روان شـد تـا بـه او رسـیـد.بـهـلول پـرسـیـد چـه كـسـی هـسـتـی؟ جـواب داد : شـیـخ بـغـــدادی كــه طـعـام خــوردن خــود را نـمـی‌دانــد. بـهـلول فــرمــود : آیـا سـخـن گـفـتـن خــود را مـی‌دانــی؟
    عــرض كــرد : آری ... سـخـن بـه قـدر مـی‌گـویـم و بـی‌حـسـاب نـمـی‌گـویـم و بــه قـدر فـهـم مـسـتـمـعـان مـی‌گـویـم و خـلـق را بــه خــدا و رســول دعــوت مـی‌كـنــم و چـنــدان سـخـن نـمـی‌گـویـم كـه مـردم ازمـن مـلـول شـونـد و دقـایـق عـلـــوم ظـاهـر و بـاطـن را رعـایـت مـی‌كـنــم . پـس هــر چــه تـعـلـق بــه آداب كــلام داشـت بـیـان كــرد.بـهـلـول گـفـت گـذشـتـه از طـعـام خـوردن سـخـن گـفـتـن را هــم نـمـی‌دانـی ...پـس بـرخـاسـت و بـرفـت . مـریـدان گـفـتـنـد یـا شـیـخ دیـدی ایـن مــرد دیــوانــه است؟ تـو از دیـوانـه چـه تـوقـع داری؟ جـنـیـد گـفـت مـرا بـا او كـار است ، شـما نمی‌دانـیـد. بـاز بــه دنـبـال او رفـت تـا بـه او رسـیـد . بـهـلـول گـفـت از مـن چـه مـی‌خـواهـی ؟ تـو كـه آداب طـعـام خـوردن و سـخـن گـفـتـن خـود را نـمـی‌دانـی ، آیـا آداب خــوابـیــدن خــود را مـی‌دانـی ؟عـرض كـرد:آری...چون ازنمازعـشاء فارغ شـدم داخـل جامه‌ خـواب مـی‌شـوم ، پـس آنچه آداب خـوابـیـدن كـه ازحـضـرت رسـول ( ص ) رسـیـده بــود بـیــان كــرد .
    بـهــلول گـفـت : فـهـمـیــدم كـه آداب خــوابـیــدن را هــم نـمـی‌دانـی !خـواسـت بـرخـیـزد ، جـنـیـد دامـنـش را بـگـرفـت و گـفـت ای بـهـلول مـن هـیـچ نـمـی ‌دانـم ، تــو قــربـة ‌الـی ‌الله مــرا بـیـامـوز .بـهـلـول گـفـت : چـون بـه نـادانـی خـود مـعـتـرف شـدی تــو را بـیـامـوزم .بـدانـكـه ایـنـهـا كــه تــو گـفـتـی هـمـه فـرع اسـت و اصـل در خـوردن طـعـام آن اسـت كـه لـقـمـه حـلال بـایــد و اگــر حــرام را صـد از ایـن‌گـونـه آداب بــه جـا بـیـاوری فـایــده نــدارد و سـبـب تـاریـكی دل شــود .جـنـیـد گـفـت : جـزاك الله خـیـراً ! و ادامـه داد : در سـخـن گـفـتـن بـایـد دل پـاك بـاشـد ونـیـت درسـت بـاشـد وآن گـفـتـن بـرای رضـای خـدای بـاشـد واگـر بـرای غـرضـی یـا مـطـلـب دنـیـا بـاشـد یـا بـیـهـوده و هــرزه بـود ... هــرعـبـارت كـه بـگــویی آن وبـال تـو بـاشـد . پـس سـكـوت و خـامــوشـی بـهـتـــر و نـیـكــوتــــر بـاشـد . و در خـواب كــردن ایـن‌هــا كــه گـفـتـی هـمـه فــرع اسـت ؛ اصـل ایــن اسـت كـه دروقـت خـوابـیـدن دردل تــو بـغـض و كـیـنـه وحسد بشری نباشد
    *~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*

  16. تشكرها 6


  17. #29
    عضو وفادار
    ranji آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1391
    نوشته : 331      تشکر : 772
    1,007 در 288 پست تشکر شده
    وبلاگ : 33
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ranji آنلاین نیست.

    پیش فرض




    سلام دوستان
    ممنون از حکایتهای متنوع وزیباتون
    از خواندنشان وتفکر بهلول دانا واقعا لذت بردم
    *~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*

  18. تشكرها 6


  19. #30
    عضو وفادار
    ranji آواتار ها

    تاریخ عضویت : فروردین 1391
    نوشته : 331      تشکر : 772
    1,007 در 288 پست تشکر شده
    وبلاگ : 33
    دریافت : 0      آپلود : 0
    ranji آنلاین نیست.

    shamee داستان بهلول :بهشت فروختن بهلول






    روزي بهلول نزدیک رودخانه لب جوبی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گِل چند باغچه


    کوچک ساخته بود . در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود . چون به نزدیک

    بهلول رسید سوال نمود چه می کنی ؟

    بهلول جواب د اد بهشت می سازم . زن هارون گفت : از این بهشت ها که ساخته اي می فروشی ؟ بهلول

    گفت : می فروشم . زبیده گفت : چند دینار ؟ بهلول جواب داد صد دینار .

    زن هارون می خواست از این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوري به خادم گفت : صد دینار به بهلول

    بده خادم پول را به به لول رد نمود . بهلول گفت قباله نمی خواهد ؟ زبیده گفت : بنویس و بیاور . این را

    بگفت و به راه خود رفت . از آن طرف زبیده همان شب خواب دید که باغ بسیار عالی که مانند آن در

    بیداري ندیده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهرات هفت رنگ و با طرزي بسیار اعلا زینت یافته و

    جوي هاي آب روان با گل و ریحان و درخت هاي بسیار قشنگ و با خدمه و کنیز هاي ماه روو همه

    آماده به خدمت به او عرض نمودند و قباله تنظیم شده به آب طلا به او دادند و گفتند این همان بهشت

    است که از بهلول خریدي . زبیده چون از خواب بیدار شد خوشحال شد و خواب خود ر ا به هارون

    گفت .

    فرداي آن روز هارون عقب بهلول فرستاد . چون بهلول آمد به او گفت از تو می خواهم این صد دینار را

    از من بگیري و یکی از همان بهشت ها که به زبیده فروختی به من هم بفروشی ؟ بهلول قهقهه اي سر داد

    و گفت : زبیده نادیده خرید و تو شنیده می خواهی بخري ولی افسوس که به تو نخواهم فروخت .

    *~•~*  حکايت هاي بهلول دانا  *~• ~*

  20. تشكرها 5


صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •