سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: با یک شکلات شروع شد . . .

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    آبان 1388
    شماره عضویت
    207
    نوشته
    1,217
    تشکر
    4,500
    مورد تشکر
    1,993 در 887
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    با یک شکلات شروع شد . . .







    من يک شکلات گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم .
    من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد .
    خنديدم . گفت :« دوستيم ؟ »
    گفتم : «دوست دوست »
    گفت : « تا کجا؟‌»
    گفتم : دوستي که « تا » ندارد !.
    گفت : « تا مرگ ! »
    خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! »
    گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌
    گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد »
    گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند‌،‌يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.»
    خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تاا» بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .»
    نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد .
    دوستي بدون تا را نميفهميد.
    گفت:« بيا براي دوستيمان یک نشانه بگذاريم .»
    گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من . باشد ؟ »
    گفتم :« باشد .»
    هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش . او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم .
    دوست دوست .
    من تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم .
    ميگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي »
    و شکلاتش را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي .
    ميگفتم :«‌بخورش ! » ميگفت :« تمام ميشود . ميخواهم تمام نشود . براي هميشه بماند .»
    صندوقش پر از شکلات شده بود .
    هيچ کدامش را نميخورد . من همه اش را خورده بودم .
    گفتم :‌«‌اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها . آنوقت چکار ميکني ؟ »
    گفت :« مواظبشان هستم . » ميگفت ميخواهم نگهشان دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم
    و ميگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد . »

    يک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بيست سال شده است او بزرگ شده است
    من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است .
    او آمده امشب تا خداحافظي کند .
    ميخواهد برود . برود آن دور دورها ..
    ميگويد :‌«‌ميروم اما زود برميگردم »
    من ميدانم . ميرود و برنميگردد . يادش رفت شکلات را به من بدهد .
    من يادم نرفت .
    يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌اين براي خوردن . »
    و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت » .
    يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش . هر دو را خورد و خنديدم .
    ميدانستم دوستي من « تا» ندارد .ميدانستم دوستي او « تا » دارد .
    مثل هميشه .
    خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم . اما او هيچ کدامشان را نخورد .
    حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! ...


    امضاء

    بهار همه طراوتش را مدیون یک گل است
    گل نرگس





  2. تشكرها 3


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی