نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: ۞*۞ بگو پا خروسي تا کربلاش هم ميرم .... ۞*۞

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    دی 1348
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    69,860
    صلوات
    26751
    دلنوشته
    57
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة والنصر و جعلنی من انصاره و عوانه
    تشکر
    65,255
    مورد تشکر
    182,572 در 54,003
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    roz1 ۞*۞ بگو پا خروسي تا کربلاش هم ميرم .... ۞*۞



    پا خروسی

    با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد.

    تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می
    داد.اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می زدند و نفس کش میطلبیدند و نفس داری پیدا نمی شد.

    اسمش «ولی» بود.عشق داشت که ما داش ولی صدایش بزنیم. خدایی اش لح
    ظه ای از پا نمی شست. وقت و بی وقت چادر را جارو می زد، دور از چشم دیگران ظرف ها را می شست و صدای دیگران را در می آورد که نوبت ماست و شما چرا؟

    یک تیربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در می آورد فقط و فقط پا مرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می رود.

    تو ورزش و دویدن و کوه پیمایی با تجهیزات از همه جلو می زد. مثل قرقی هوا را می شکافت و چون تندبادی می دوید. تو عملیات قبلی دست خالی با یک سر نیزه دخل ده، دوازده عراقی را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما.
    تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اورا
    ق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر پرداری رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولی!

    آخر سر فرمانده گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می کرد، گفت:«برادر ولی، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می گذارید. پس چرا پامرغی نمی روید؟»
    داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش را به دندان گرفت و جویده جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!»

    فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چی؟»

    - آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!

    زدیم زیر خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است.

    فرمانده خنده خنده گفت:
    «پس لطفا پاخروسی بروید!»

    داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت:
    «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.





    امضاء
    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسیکه سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************



  2. تشكرها 2

    parsa (06-01-1390), نرگس منتظر (05-01-1390)

  3. # ADS

    آیه های انتظار

    آیه های انتظار


    لیست تبلیغات متنی انجمن

     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی