★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★
صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 46
  1. #11
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    تشنه بر سر دیوار
    در باغی چشمه ای بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ, تشنه ای دردمند, بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می کرد. ناگهان , خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب, مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد, آب در نظرش, شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می برد که تند تند خشت ها را می کند و در آب می افکند.
    آب فریاد زد: های, چرا خشت می زنی¿ از این خشت زدن بر من چه فایده ای می بری¿
    تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب(1)است. نوای آن حیات بخش است, مرده را زنده می کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است, بوی خداست که از یمن به محمد رسید(2), بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می رسید(3). فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می شوم, دیوار کوتاهتر می شود. خم شدن و سجده در برابر خدا, مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی, دیوار غرور تو کوتاهتر می شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می شوی. هر که تشنه تر باشد تندتر خشت ها را می کند. هر که آواز آب را عاشق تر باشد. خشت های بزرگتری برمی دارد.
    ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِ
    1) رُباب: یک نوع ساز موسیقی قدیمی است به شکل گیتار.
    2) یک چوپان به نام اویس قرنی در یمن زندگی می کرد. او پیامبر اسلام حضرت محمد را ندیده بود ولی از شنیده ها عاشق محمد(ص) شده بود پیامبر در بارة او فرمود:» من بوی خدا را از جانب یمن می شنوم«.
    3) داستان یوسف و یعقوب.
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  2. تشكرها 3

    ilia2010 (04-03-1390), نرگس منتظر (14-08-1390), عهد آسمانى (04-03-1390)

  3. #12
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    موسی و چوپان
    حضرت موسی در راهی چوپانی را دید که با خدا سخن می گفت. چوپان می گفت: ای خدای بزرگ تو کجا هستی, تا نوکرِ تو شوم, کفش هایت را تمیز کنم, سرت را شانه کنم, لباس هایت را بشویم پشه هایت را بکشم. شیر برایت بیاورم. دستت را ببوسم, پایت را نوازش کنم. رختخوابت را تمیز و آماده کنم. بگو کجایی¿ ای خُدا. همة بُزهای من فدای تو باد. های و هوی من در کوه ها به یاد توست. چوپان فریاد می زد و خدا را جستجو می کرد.
    موسی پیش او رفت و با خشم گفت: ای مرد احمق, این چگونه سخن گفتن است¿ با چه کسی می گویی¿ موسی گفت: ای بیچاره, تو دین خود را از دست دادی, بی دین شدی. بی ادب شدی. ای چه حرفهای بیهوده و غلط است که می گویی¿ خاموش باش, برو پنبه در دهانت کن تا خفه شوی, شاید خُدا تو را ببخشد. حرف های زشت تو جهان را آلوده کرد, تو دین و ایمان را پاره پاره کردی. اگر خاموش نشوی, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,
    چوپان از ترس, گریه کرد. گفت ای موسی تو دهان مرا دوختی, من پشیمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره کرد. فریاد کشید و به بیابان فرار کرد.
    خداوند به موسی فرمود: ای پیامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور کردی¿ ما ترا برای وصل کردن فرستادیم نه برای بریدن و جدا کردن. ما به هر کسی یک خلاق و روش جداگانه داده ایم. به هر کسی زبان و واژه هایی داده ایم. هر کس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن می گوید. هندیان زبان خاص خود دارند و ایرانیان زبان خاص خود و اعراب زبانی دیگر. پادشاه زبانی دارد و گدا و چوپان هر کدام زبانی و روشی و مرامی مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش ها و صورت ها کاری نداریم کارِ ما با دل و درون است. ای موسی, آداب دانی و صورت گری جداست و عاشقی و سوختگی جدا. ما با عشقان کار داریم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دین عشق لفظ و صورت می سوزد و معنا می ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمی خواهیم ما سوز دل و پاکی می خواهیم. موسی چون این سخن ها را شنید به بیابان رفت و دنبال چوپان دوید. ردپای او را دنبال کرد. رد پای دیگران فرق دارد. موسی چوپان را یافت او را گرفت و گفت: مژده مژده که خداوند فرمود:
    هیچ ترتیبی و آدابی مجو هر چه می خواهد دل تنگت, بگو
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  4. تشكرها 2

    مدير اجرايي (01-08-1390), نرگس منتظر (14-08-1390)

  5. #13
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    مست و محتسب
    محتسب(1) در نیمة شب, مستی را دید که کنار دیوار افتاده است. پیش رفت و گفت: تو مستی, بگو چه خورده ای¿ چه گناه و جُرمِ بزرگی کرده ای! چه خورده ای¿
    مست گفت: از چیزی که در این سبو(2) بود خوردم. محتسب: در سبو چه بود¿ مست: چیزی که من خوردم. محتسب: چه خورده ای¿
    مست: چیزی که در این سبو بود.
    این پرسش و پاسخ مثل چرخ می چرخید و تکرار می شد. محتسب گفت: »آه« کن تا دهانت را بو کنم. مست »هو« (3) کرد. محتسب ناراحت شد و گفت: من می گویم »آه« کن, تو »هو« می کنی¿ مست خندید و گفت: »آه« نشانة غم است. امّا من شادم, غم ندارم, میخوارانِ حقیقت از شادی »هو هو« می زنند.
    محتسب خشمگین شد, یقة مست را گرفت و گفت: تو جُرم کرده ای, باید تو را به زندان ببرم. مست خندید و گفت: من اگر می توانستم برخیزم, به خانة خودم می رفتم, چرا به زندان بیایم. من اگر عقل و هوش داشتم مثل مردان دیگر سرکار و مغازه و دکان خود می رفتم.
    محتسب گفت: چیزی بده تا آزادت کنم. مست با خنده گفت: من برهنه ام , چیزی ندارم خود را زحمت مده.
    ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِِِِِِِِِِِ
    1) محتسب : مأمور حکومت دینی مردم را به دلیل گناه دستگیر می کند. 2) سبو: (jar) کوزه که شراب در آن می ریختند.
    3) هُو: در عربی به معنی »او«. صوفیان برای خدا به کار می بردند, هوهو زدن یعنی خدا را خواندن.
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  6. تشكرها 2

    مدير اجرايي (01-08-1390), نرگس منتظر (14-08-1390)

  7. #14
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پیرمردی, پیش پزشک رفت و گفت: حافظه ام ضعیف شده است. پزشک گفت: به علتِ پیری است. پیر: چشم هایم هم خوب نمی بیند. پزشک: ای پیر کُهن, علت آن پیری است. پیر: پشتم خیلی درد می کند.
    پزشک: ای پیرمرد لاغر این هم از پیری است
    پیر: هرچه می خورم برایم خوب نیست
    طبیب گفت: ضعف معده هم از پیری است. پیر گفت: وقتی نفس می کشم نفسم می گیرد
    پزشک: تنگی نفس هم از پیری است وقتی فرا می رسد صدها مرض می آید.
    پیرمرد بیمار خشمگین شد و فریاد زد: ای احمق تو از علم طب همین جمله را آموختی¿! مگر عقل نداری و نمی دانی که خدا هر دردی را درمانی داده است. تو خرِ احمق از بی عقلی در جا مانده ای. پزشک آرام گفت: ای پدر عمر تو از شصت بیشتر است. این خشم و غضب تو هم از پیری است. همه اعضای وجودت ضعیف شده صبر و حوصله ات ضعیف شده است. تو تحمل شنیدن دو جمله حرق حق را نداری. همة پیرها چنین هستند. به غیر پیران حقیقت.
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  8. تشكرها 2

    مدير اجرايي (01-08-1390), نرگس منتظر (14-08-1390)

  9. #15
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    درخت بی مرگی
    دانایی به رمز داستانی می گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه اش بخورد پیر نمی شود و نمی میرد. پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد, یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد. آن فرستاده سال ها در هند جستجو کرد. شهر و جزیره ای نماند که نرود. از مردم نشانیِ آن درخت را می پرسید, مسخره اش می کردند. می گفتند: دیوانه است. او را بازی می گرفتند بعضی می گفتند: تو آدم دانایی هستی در این جست و جو رازی پنهان است. به او نشانی غلط می دادند. از هر کسی چیزی می شنید. شاه برای او مال و پول می فرستاد و او سال ها جست و جو کرد. پس از سختی های بسیار, ناامید به ایران برگشت, در راه می گریست و ناامید می رفت, تا در شهری به شیخ دانایی رسید. پیش شیخ رفت و گریه کرد و کمک خواست. شیخ پرسید: دنبال چه می گردی¿ چرا ناامید شده ای¿
    فرستادة شاه گفت: شاهنشاه مرا انتخاب کرد تا درخت کم یابی را پیدا کنم که میوة آن آب حیات است و جاودانگی می بخشد. سال ها جُستم و نیافتم. جز تمسخر و طنز مردم چیزی حاصل نشد. شیخ خندید و گفت: ای مرد پاک دل! آن درخت, درخت علم است در دل انسان. درخت بلند و عجیب و گستردة دانش, آب حیات و جاودانگی است. تو اشتباه رفته ای، زیرا به دنبال صورت هستی نه معنی, آن معنای بزرگ (علم) نام های بسیار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب, گاه دریا و گاه ابر, علم صدها هزار آثار و نشان دارد. کمترین اثر آن عمر جاوادنه است.
    علم و معرفت یک چیز است. یک فرد است. با نام ها و نشانه های بسیار. مانند پدرِ تو, که نام های زیاد دارد: برای تو پدر است, برای پدرش, پسر است, برای یکی دشمن است, برای یکی دوست است, صدها, اثر و نام دارد ولی یک شخص است. هر که به نام و اثر نظر داشته باشد, مثل تو ناامید می ماند, و همیشه در جدایی و پراکندگی خاطر و تفرقه است. تو نام درخت را گرفته ای نه راز درخت را. نام را رها کن به کیفیت و معنی و صفات بنگر, تا به ذات حقیقت برسی, همة اختلاف ها و نزاع ها از نام آغاز می شود. در دریای معنی آرامش و اتحاد است.
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  10. تشكرها 2

    مدير اجرايي (01-08-1390), نرگس منتظر (14-08-1390)

  11. #16
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    نزاع چهار نفر بر سر انگور
    چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترک, رومی و ایرانی, مردی به آنها یک دینار پول داد. ایرانی گفت: »انگور« بخریم و بخوریم. عرب گفت: نه! من »عنب« می خواهم, ترک گفت: بهتر است »اُزوُم« بخریم. رومی گفت: دعوا نکنید! استافیل می خریم, آنها به توافق نرسیدند. هر چند همة آنها یک میوه ، یعنی انگور می خواستند. از نادانی مشت بر هم می زدند. زیرا راز و معنای نام ها را نمی دانستند. هر کدام به زبان خود انگور می خواست. اگر یک مرد دانای زبان دان آنجا بود, آنها را آشتی می داد و می گفت من با این یک دینار خواستة همه ی شما را می خرم، یک دینار هر چهار خواستة شما را بر آورده می کند. شما دل به من بسپارید، خاموش باشید. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معنای نام ها را می دانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقیقت یک چیز است.
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  12. تشكرها 2

    مدير اجرايي (01-08-1390), نرگس منتظر (14-08-1390)

  13. #17
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    شغال در خُمّ رنگ
    شغالی به درونِ خم رنگ آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می تابید رنگها می درخشید و رنگارنگ می شد. سبز و سرخ و آبی و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتی ام, پیش شغالان رفت. و مغرورانه ایستاد. شغالان پرسیدند, چه شده که مغرور و شادکام هستی¿ غرورداری و از ما دوری می کنی¿ این تکبّر و غرور برای چیست¿ یکی از شغالان گفت: ای شغالک آیا مکر و حیله ای در کار داری¿ یا واقعاً پاک و زیبا شده ای¿ آیا قصدِ فریب مردم را داری¿
    شغال گفت: در رنگهای زیبای من نگاه کن, مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم. مرا ستایش کنید. و گوش به فرمان من باشید. من افتخار دنیا و اساس دین هستم. من نشانة لطف خدا هستم, زیبایی من تفسیر عظمت خداوند است. دیگر به من شغال نگویید. کدام شغال اینقدر زیبایی دارد. شغالان دور او جمع شدند او را ستایش کردند و گفتند ای والای زیبا, تو را چه بنامیم¿ گفت من طاووس نر هستم. شغالان گفتند: آیا صدایت مثل طاووس است¿ گفت: نه, نیست. گفتند: پس طاووس نیستی. دروغ می گویی زیبایی و صدای طاووس هدیة خدایی است. تو از ظاهر سازی و ادعا به بزرگی نمی رسی.
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  14. تشكرها 2

    مدير اجرايي (13-07-1390), نرگس منتظر (14-08-1390)

  15. #18
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    یک مرد لاف زن, پوست دنبه ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب می کرد و به مجلس ثروتمندان می رفت و چنین وانمود می کرد که غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می کشید. تا به حاضران بفهماند که این هم دلیل راستی گفتار من. امّا شکمش از گرسنگی ناله می کرد که ای درغگو, خدا , حیله و مکر تو را آشکار کند! این لاف و دروغ تو ما را آتش می زند. الهی, آن سبیل چرب تو کنده شود, اگر تو این همه لافِ دروغ نمی زدی, لااقل یک نفر رحم می کرد و چیزی به ما می داد. ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می کند. شکم مرد, دشمن سبیل او شده بود و یکسره دعا می کرد که خدایا این درغگو را رسوا کن تا بخشندگان بر ما رحم کنند, و چیزی به این شکم و روده برسد. عاقبت دعای شکم مستجاب شد و روزی گربه ای آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دویدند ولی گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اینکه پدر او را تنبیه کند رنگش پرید و به مجلس دوید, و با صدای بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه ای که هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چرب می کردی. من نتوانستم آن را از گربه بگیرم. حاضران مجلس خندیدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزی کردند و غذایش دادند. مرد دید که راستگویی سودمندتر است از لاف و دروغ.
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  16. تشكرها 2

    مدير اجرايي (01-08-1390), نرگس منتظر (14-08-1390)

  17. #19
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    مارگیری در زمستان به کوهستان رفت تا مار بگیرد. در میان برف اژدهای بزرگ مرده ای دید. خیلی ترسید, امّا تصمیم گرفت آن را به شهر بغداد بیاورد تا مردم تعجب کنند, و بگوید که اژدها را من با زحمت گرفته ام و خطر بزرگی را از سر راه مردم برداشته ام و پول از مردم بگیرد. او اژدها را کشان کشان , تا بغداد آورد. همه فکر می کردند که اژدها مرده است. اما اژدها زنده بود ولی در سرما یخ زده بود و مانند اژدهای مرده بی حرکت بود. دنیا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بی جان است اما در باطن زنده و دارای روح است.مارگیر به کنار رودخانة بغداد آمد تا اژدها را به نمایش بگذارد, مردم از هر طرف دور از جمع شدند, او منتظر بود تا جمعیت بیشتری بیایند و او بتواند پول بیشتری بگیرد. اژدها را زیر فرش و پلاس پنهان کرده بود و برای احتیاط آن را با طناب محکم بسته بود. هوا گرم شد و آفتابِ عراق, اژدها را گرم کرد یخهای تن اژدها باز شد، اژدها تکان خورد، مردم ترسیدند، و فرار کردند، اژدها طنابها را پاره کرد و از زیر پلاسها بیرون آمد, و به مردم حمله بُرد. مردم زیادی در هنگام فرار زیر دست و پا کشته شدند. مارگیر از ترس برجا خشک شد و از کار خود پشیمان گشت. ناگهان اژدها مارگیر را یک لقمه کرد و خورد. آنگاه دور درخت پیچید تا استخوانهای مرد در شکم اژدها خُرد شود. شهوتِ ما مانند اژدهاست اگر فرصتی پیدا کند, زنده می شود و ما را می خورد.
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  18. تشكرها 2

    مدير اجرايي (01-08-1390), نرگس منتظر (14-08-1390)

  19. #20
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    فیل در تاریکیشهری بود که مردمش, اصلاً فیل ندیده بودند, از هند فیلی آوردند و به خانة تاریکی بردند و مردم را به تماشای آن دعوت کردند, مردم در آن تاریکی نمی توانستند فیل را با چشم ببینید. ناچار بودند با دست آن را لمس کنند. کسی که دستش به خرطوم فیل رسید. گفت: فیل مانند یک لولة بزرگ است. دیگری که گوش فیل را با دست گرفتº گفت: فیل مثل بادبزن است. یکی بر پای فیل دست کشید و گفت: فیل مثل ستون است. و کسی دیگر پشت فیل را با دست لمس کرد و فکر کرد که فیل مانند تخت خواب است. آنها وقتی نام فیل را می شنیدند هر کدام گمان می کردند که فیل همان است که تصور کرده اند. فهم و تصور آنها از فیل مختلف بود و سخنانشان نیز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعی می بود. اختلاف سخنان آنان از بین می رفت. ادراک حسی مانند ادراک کف دست, ناقص و نارسا است. نمی توان همه چیز را با حس و عقل شناخت.
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  20. تشكرها 2

    مدير اجرايي (14-08-1390), نرگس منتظر (14-08-1390)

صفحه 2 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •