★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★
صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 46
  1. #31
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    گوهر پنهان
    روزي حضرت موسي (ع) به خداوند عرض كرد: اي خداي دانا وتوانا ! حكمت اين كار چيست كه موجودات را مي آفريني و باز همه را خراب مي كني؟ چرا موجودات نر و مادة زيبا و جذاب مي آفريني و بعد همه را نابود مي كني؟خداوند فرمود : اي موسي! من مي دانم كه اين سؤال تو از روي ناداني و انكار نيست و گرنه تو را ادب مي كردم و به خاطر اين پرسش تو را گوشمالي مي دادم. اما مي دانم كه تو مي خواهي راز و حكمت افعال ما را بداني و از سرّ تداوم آفرينش آگاه شوي. و مردم را از آن آگاه كني. تو پيامبري و جواب اين سؤال را مي داني. اين سؤال از علم برمي خيزد. هم سؤال از علم بر مي خيزد هم جواب. هم گمراهي از علم ناشي مي شود هم هدايت و نجات. همچنانكه دوستي و دشمني از آشنايي برمي خيزد.آنگاه خداوند فرمود : اي موسي براي اينكه به جواب سؤالت برسي, بذر گندم در زمين بكار. و صبر كن تا خوشه شود. موسي بذرها را كاشت و گندمهايش رسيد و خوشه شد. داسي برداشت ومشغول درو كردن شد. ندايي از جانب خداوند رسيد كه اي موسي! تو كه كاشتي و پرورش دادي پس چرا خوشه ها را مي بري؟ موسي جواب داد: پروردگارا ! در اين خوشه ها, گندم سودمند و مفيد پنهان است و درست نيست كه دانه هاي گندم در ميان كاه بماند, عقل سليم حكم مي كند كه گندمها را از كاه بايد جدا كنيم. خداوند فرمود: اين دانش را از چه كسي آموختي كه با آن يك خرمن گندم فراهم كردي؟ موسي گفت: اي خداي بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درك عطا فرموده اي.خداوند فرمود : پس چگونه تو قدرت شناخت داري و من ندارم؟ در تن خلايق روحهاي پاك هست, روحهاي تيره و سياه هم هست. همانطور كه بايد گندم را از كاه جدا كرد بايد نيكان را از بدان جدا كرد. خلايق جهان را براي آن مي آفرينم كه گنج حكمتهاي نهان الهي آشكار شود.*خداوند گوهر پنهان خود را با آفرينش انسان و جهان آشكار كرد پس اي انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمايان كن
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★
    ویرایش توسط مدير اجرايي : 03-01-1391 در ساعت 17:25 دلیل: جدا كردم كلمات بهم چسبيده

  2. تشكرها 2


  3. #32
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    دباغ در بازار عطر فروشان روزي مردي از بازار عطرفروشان مي گذشت, ناگهان بر زمين افتاد و بيهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر كسي چيزي مي گفت, همه براي درمان او تلاش مي كردند. يكي نبض او را مي گرفت, يكي دستش را مي ماليد, يكي كاه گِلِ تر جلو بيني او مي گرفت, يكي لباس او را در مي آورد تا حالش بهتر شود. ديگري گلاب بر صورت آن مرد بيهوش مي پاشيد و يكي ديگر عود و عنبر مي سوزاند. اما اين درمانها هيچ سودي نداشت. مردم همچنان جمع بودند. هركسي چيزي مي گفت. يكي دهانش را بو مي كرد تا ببيند آيا او شراب يا بنگ يا حشيش خورده است؟ حال مرد بدتر و بدتر مي شد و تا ظهر او بيهوش افتاده بود. همه درمانده بودند. تا اينكه خانواده اش باخبر شدند, آن مرد برادر دانا و زيركي داشت او فهميد كه چرا برادرش در بازار عطاران بيهوش شده است, با خود گفت: من درد او را مي دانم, برادرم دباغ است و كارش پاك كردن پوست حيوانات از مدفوع و كثافات است. او به بوي بد عادت كرده و لايه هاي مغزش پر از بوي سرگين و مدفوع است. كمي سرگين بدبوي سگ برداشت و در آستينش پنهان كرد و با عجله به بازار آمد. مردم را كنار زد, و كنار برادرش نشست و سرش را كنار گوش او آورد بگونه اي كه مي خواهد رازي با برادرش بگويد. و با زيركي طوري كه مردم نبينند آن مدفوع بد بوي را جلو بيني برادر گرفت. زيرا داروي مغز بدبوي او همين بود. چند لحظه گذشت و مرد دباغ بهوش آمد. مردم تعجب كردند وگفتند اين مرد جادوگر است. در گوش اين مريض افسوني خواند و او را درمان كرد
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  4. تشكرها 2


  5. #33
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    اشك رايگان يك مرد عرب سگي داشت كه در حال مردن بود. او در ميان راه نشسته بود و براي سگ خود گريه مي كرد. گدايي از آنجا مي گذشت, از مرد عرب پرسيد: چرا گريه مي كني؟ عرب گفت: اين سگ وفادار من, پيش چشمم جان مي دهد. اين سگ روزها برايم شكار مي كرد و شب ها نگهبان من بود و دزدان را فراري مي داد. گدا پرسيد: بيماري سگ چيست؟ آيا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگي مي ميرد. گدا گفت: صبر كن, خداوند به صابران پاداش مي دهد.گدا يك كيسه پر در دست مرد عرب ديد. پرسيد در اين كيسه چه داري؟ عرب گفت: نان و غذا براي خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمي دهي تا از مرگ نجات پيدا كند؟عرب گفت: نان ها را از سگم بيشتر دوست دارم. براي نان و غذا بايد پول بدهم, ولي اشك مفت و مجاني است. براي سگم هر چه بخواهد گريه مي كنم. گدا گفت : خاك بر سر تو! اشك خون دل است و به قيمت غم به آب زلال تبديل شده, ارزش اشك از نان بيشتر است. نان از خاك است ولي اشك از خون دل
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  6. تشكرها 2


  7. #34
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پر زيبا دشمن طاووس طاووسي در دشت پرهاي خود را مي كند و دور مي ريخت. دانشمندي از آنجا مي گذشت, از طاووس پرسيد : چرا پرهاي زيبايت را مي كني؟ چگونه دلت مي آيد كه اين لباس زيبا را بكني و به ميان خاك و گل بيندازي؟ پرهاي تو از بس زيباست مردم براي نشاني در ميان قرآن مي گذارند. يا با آن باد بزن درست مي كنند. چرا ناشكري مي كني؟طاووس مدتي گريه كرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فريب رنگ و بوي ظاهر را مي خوري. آيا نمي بيني كه به خاطر همين بال و پر زيبا, چه رنجي مي برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من مي رسد. شكارچيان بي رحم براي من همه جا دام مي گذارند. تير اندازان براي بال و پر من به سوي من تير مي اندازند. من نمي توانم با آنها جنگ كنم پس بهتر است كه خود را زشت و بد شكل كنم تا دست از من بر دارند و در كوه و دشت آزاد باشم. اين زيبايي, وسيلة غرور و تكبر است. خودپسندي و غرور بلاهاي بسيار مي آورد. پر زيبا دشمن من است. زيبايان نمي توانند خود را بپوشانند. زيبايي نور است و پنهان نمي ماند. من نمي توانم زيبايي خود را پنهان كنم, بهتر است آن را از خود دور كنم
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  8. تشكرها 2


  9. #35
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    پوستين كهنه در دربار اياز , غلام شاه محمود غزنوي (پادشاه ايران) در آغاز چوپان بود. وقتي در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتي رسيد, چارق و پوستين دوران فقر و غلامي خود را به ديوار اتاقش آويزان كرده بود و هر روز صبح اول به آن اتاق مي رفت و به آنها نگاه مي كرد و از بدبختي و فقر خود ياد مي آورد و سپس به دربار مي رفت. او قفل سنگيني بر در اتاق مي بست. درباريان حسود كه به او بدبين بودند خيال كردند كه اياز در اين اتاق گنج و پول پنهان كرده و به هيچ كس نشان نمي دهد. به شاه خبر دادند كه اياز طلاهاي دربار را در اتاقي براي خودش جمع و پنهان مي كند. سلطان مي دانست كه اياز مرد وفادار و درستكاري است. اما گفت: وقتي اياز در اتاقش نباشد برويد و همه طلاها و پولها را براي خود برداريد.نيمه شب, سي نفر با مشعل هاي روشن در دست به اتاق اياز رفتند. با شتاب و حرص قفل را شكستند و وارد اتاق شدند. اما هرچه گشتند چيزي نيافتند. فقط يك جفت چارق كهنه و يك دست لباس پاره آنجا از ديوار آويزان بود. آنها خيلي ترسيدند, چون پيش سلطان دروغزده مي شدند.وقتي پيش شاه آمدند شاه گفت: چرا دست خالي آمديد؟ گنجها كجاست؟ آنها سرهاي خود را پايين انداختند و معذرت خواهي كردند.سلطان گفت: من اياز را خوب مي شناسم او مرد راست و درستي است. آن چارق و پوستين كهنه را هر روز نگاه مي كند تا به مقام خود مغرور نشود. و گذشته اش را هميشه به ياد بياورد
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  10. تشكر

    مدير اجرايي (08-01-1391)

  11. #36
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    روز با چراغ گرد شهر راهبي چراغ به دست داشت و در روز روشن در كوچه ها و خيابانهاي شهر دنبال چيزي مي گشت. كسي از او پرسيد: با اين دقت و جديت دنبال چه مي گردي, چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته اي؟راهب گفت: دنبال آدم مي گردم. مرد گفت اين كوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله, ولي من دنبال كسي مي گردم كه از روح خدايي زنده باشد. انساني كه در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنين آدمي مي گردم. مرد گفت: دنيال چيزي مي گردي كه يافت نمي شود. ديروز شيخ با چراغ در شهر مي گشت و مي گفت من از شيطان ها وحيوانات خسته شده ام آرزوي ديدن انسان دارم. به او گفتند: ما جسته ايم يافت نمي شود, گفت دنبال همان چيزي كه پيدا نمي شود هستم و آرزوي همان را دارم
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  12. تشكر

    مدير اجرايي (08-01-1391)

  13. #37
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    ليلي و مجنون مجنون در عشق ليلي مي سوخت. دوستان و آشنايان نادان او كه از عشق چيزي نمي دانستند گفتند ليلي خيلي زيبا نيست. در شهر ما دختران زيباتر از و زيادند, دختراني مانند ماه, تو چرا اينقدر ناز ليلي را مي كشي؟ بيا و از اين دختران زيبا يكي را انتخاب كن. مجنون گفت: صورت و بدن ليلي مانند كوزه است, من از اين كوزه شراب زيبايي مي نوشم. خدا از اين صورت به من شراب مست كنندة زيبايي مي دهد.شما به ظاهر كوزة دل نگاه مي كنيد. كوزه مهم نيست, شراب كوزه مهم است كه مست كننده است. خداوند از كوزة ليلي به شما سركه داد, اما به من شراب داد. شما عاشق نيستيد. خداوند از يك كوزه به يكي زهر مي دهد به ديگري شراب و عسل. شما كوزة صورت را مي بينيد و آن شراب ناب با چشم ناپاك شما ديده نمي شود. مانند دريا كه براي مرغ آبي مثل خانه است اما براي كلاغ باعث مرگ و نابودي است
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  14. تشكر

    مدير اجرايي (08-01-1391)

  15. #38
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    گوشت و گربه مردي زن فريب كار و حيله گري داشت. مرد هرچه مي خريد و به خانه مي آورد, زن آن را مي خورد يا خراب مي كرد. مرد كاري نمي توانست بكند. روزي مهمان داشتند مرد دو كيلو گوشت خريد و به خانه آورد. زن پنهاني گوشتها را كباب كرد و با شراب خورد. مهمانان آمدند. مرد به زن گفت: گوشتها را كباب كن و براي مهمانها بياور. زن گفت: گربه خورد, گوشتي نيست. برو دوباره بخر. مرد به نوكرش گفت: آهاي غلام! برو ترازو را بياور تا گربه را وزن كنم و ببينم وزنش چقدر است. گربه را كشيد, دو كيلو بود. مرد به زن گفت: خانم محترم! گوشتها دو كيلو بود گربه هم دو كيلو است. اگر اين گربه است پس گوشت ها كو؟ اگر اين گوشت است پس گربه كجاست
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  16. تشكر

    مدير اجرايي (09-01-1391)

  17. #39
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    باغ خدا, دست خدا, چوب خدا مردي در يك باغ درخت خرما را با شدت تكان مي داد و بر زمين مي ريخت. صاحب باغ آمد و گفت اي مرد احمق! چرا اين كار را مي كني؟ دزد گفت: چه اشكالي دارد؟ بندة خدا از باغ خدا خرمايي را بخورد و ببرد كه خدا به او روزي كرده است. چرا بر سفرة گستردة نعمتهاي خداوند حسادت مي كني؟ صاحب باغ به غلامش گفت: آهاي غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مردك را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او مي زد. دزد فرياد برآورد, از خدا شرم كن. چرا مي زني؟ مرا مي كشي. صاحب باغ گفت: اين بندة خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت بنده خدا مي زند. من اراده اي ندارم كار, كار خداست. دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست مي گويي اي مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  18. تشكر

    مدير اجرايي (10-01-1391)

  19. #40
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    جزيره سبز و گاو غمگين جزيره سرسبز و پر علف است كه در آن گاوي خوش خوراك زندگي مي كند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را مي خورد و چاق و فربه مي شود. هنگام شب كه به استراحت مشغول است يكسره در غم فرداست.آيا فردا چيزي براي خوردن پيدا خواهم كرد؟ او از اين غصه تا صبح رنج مي برد و نمي خوابد و مثل موي لاغر و باريك مي شود. صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا كمر گاو مي رسند. دوباره گاو با اشتها به چريدن مشغول مي شود و تا شب مي چرد و چاق و فربه مي شود. باز شبانگاه از ترس اينكه فردا علف براي خوردن پيدا مي كند يا نه؟ لاغر و باريك مي شود. ساليان سال است كه كار گاو همين است اما او هيچ وقت با خود فكر نكرده كه من سالهاست از اين علف زار مي خورم و علف هميشه هست و تمام نمي شود, پس چرا بايد غمناك باشم؟*تفسير داستان: گاو, رمزِ نفسِ زياده طلبِ انسان است و صحرا هم اين دنياست. آدميزاد, بيقرار و ناآرام و بيمناك است
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

صفحه 4 از 5 نخستنخست 12345 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •