★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★
صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 46 , از مجموع 46
  1. #41
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    خواجه بخشنده و غلام وفادار درويشي كه بسيار فقير بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را مي ديد كه جامه هاي زيبا و گران قيمت بر تن دارند و كمربندهاي ابريشمين بر كمر مي بندند. روزي با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدايا! بنده نوازي را از رئيس بخشندة شهر ما ياد بگير. ما هم بندة تو هستيم.زمان گذشت و روزي شاه خواجه را دستگير كرد و دست و پايش را بست. مي خواست بيند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان مي پرسيد آنها چيزي نمي گفتند. يك ماه غلامان را شكنجه كرد و مي گفت بگوييد خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگوييد گلويتان را مي برم و زبانتان را از گلويتان بيرون مي كشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل مي كردند و هيچ نمي گفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولي هيچ يك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبي درويش در خواب صدايي شنيد كه مي گفت: اي مرد! بندگي و اطاعت را از اين غلامان ياد بگير
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  2. تشكر

    مدير اجرايي (11-01-1391)

  3. #42
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    دزد بر سر چاه شخصي يك قوچ داشت , ريسماني به گردن آن بسته بود و دنبال خود مي كشيد. دزدي بر سر راه كمين كرد و در يك لحظه, ريسمان را از دست مرد ربود و گوسفند را دزديد و برد. صاحب قوچ, هاج و واج مانده بود. پس از آن, همه جا دنبال قوچ خود مي گشت, تا به سر چاهي رسيد, ديد مردي بر سر چاه نشسته و گريه مي كند و فرياد مي زند: اي داد! اي فرياد! بيچاره شدم بد بخت شدم. صاحب گوسفند پرسيد: چه شده كه چنين ناله مي كني ؟ مرد گفت : يك كيسة طلا داشتم در اين چاه افتاد. اگر بتواني آن را بيرون بياوري, 20% آن را به تو پاداش مي دهم. مرد با خود گفت: بيست سكه, قيمت ده قوچ است, اگر دزد قوچم را برد, اما روزي من بيشتر شد. لباسها را از تن در آورد و داخل چاه رفت. مردي كه بر سر چاه بود همان دزدي بود كه قوچ را برده بود. بلافاصله لباسهاي صاحب قوچ را برداشت و برد
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  4. تشكر

    مدير اجرايي (13-01-1391)

  5. #43
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    عاشق گردو باز در روزگاران پيش عاشقي بود كه به وفاداري در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوي رسيدن به يار گذرانده بود تا اينكه روزي معشوق به او گفت: امشب برايت لوبيا پخته ام. آهسته بيا و در فلان اتاق منتظرم بنشين تا بيايم. عاشق خدا را سپاس گفت و به شكر اين خبر خوش به فقيران نان و غذا داد. هنگام شب به آن حجره رفت و به اميد آمدن يار نشست. شب از نيمه گذشت و معشوق آمد. ديد كه جوان خوابش برده. مقداري از آستين جوان را پاره كرد به اين معني كه من به قو ْلَم وفا كردم. و چند گردو در جيب او گذاشت به اين معني كه تو هنوز كودك هستي, عاشقي براي تو زود است, هنوز بايد گردو بازي كني. آنگاه يار رفت. سحرگاه كه عاشق از خواب بيدار شد, ديد آستينش پاره است و داخل جيبش چند گردو پيدا كرد. با خود گفت: يار ما يكپارچه صداقت و وفاداري است, هر بلايي كه بر سر ما مي آيد از خود ماست
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  6. تشكر

    مدير اجرايي (13-01-1391)

  7. #44
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    خياط دزد قصه گويي در شب, نيرنگهاي خياطان را نقل مي كرد كه چگونه از پارچه هاي مردم مي دزدند. عدة زيادي دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش مي دادند. نقال از پارچه دزدي بيرحمانه خياطان مي گفت. در اين زمان تركي از سرزمين مغولستان از اين سخنان به شدت عصباني شد و به نقال گفت: اي قصه گو در شهر شما كدام خياط در حيله گري از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خياطي است به نام پورشش كه در پارچه دزدي زبانزد همه است. ترك گفت: ولي او نمي تواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زيركتر از تو هم فريب او را خورده اند. خيلي به عقل خودت مغرور نباش. ترك گفت: نمي تواند كلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند مي تواند. ترك گفت: سر اسب عربي خودم شرط مي بندم كه اگر خياط بتواند از پارچه من بدزدد من اين اسب را به شما مي دهم ولي اگر نتواند من از شما يك اسب مي گيرم. ترك آن شب تا صبح از فكر و خيال خياط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچه اطلسي برداشت و به دكان خياط رفت. با گرمي سلام كرد و استاد خياط با خوشرويي احوال او را پرسيد و چنان با محبت برخورد كرد كه دل ترك را به دست آورد. وقتي ترك بلبل زباني خياط را ديد پارچه اطلس استانبولي را پيش خياط گذاشت و گفت از اين پارچه براي من يك لباس جنگ بدوز, بالايش تنگ و پائينش گشاد باشد. خياط گفت: به روي چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت مي كنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت, در ضمن كار داستانهايي از اميران و از بخشش هاي آنان مي گفت. و با مهارت پارچه را قيچي مي زد. ترك از شنيدن داستانها خنده اش گرفت و چشم ريز بادامي او از خنده بسته مي شد. خياط پاره اي از پارچه را دزديد و زير رانش پنهان كرد. ترك از لذت افسانه, ادعاي خود را فراموش كرده بود. از خياط خواست كه باز هم لطيفه بگويد. خياط حيله گر لطيفه ديگري گفت و ترك از شدت خنده روي زمين افتاد. خياط تكه ديگري از پارچه را بريد و لاي شلوارش پنهان كرد. ترك براي بار سوم از خياط خواست كه بازهم لطيفه بگويد. باز خياط لطيفه خنده دارتري گفت و ترك را كاملاً شكارخود كرد و باز از پارچه بريد. بار چهارم ترك تقاضاي لطيفه كرد خياط گفت: بيچاره بس است, اگر يك لطيفة ديگر برايت بگويم قبايت خيلي تنگ مي شود. بيشتر از اين بر خود ستم مكن. اگر اندكي از كار من خبر داشتي به جاي خنده, گريه مي كردي. هم پارچه ات را از دست دادي هم اسبت را در شرط باختي
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  8. تشكر

    مدير اجرايي (13-01-1391)

  9. #45
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    شتر گاو و قوچ و يك دسته علف شتري با گاوي و قوچي در راهي مي رفتند. يك دسته علف شيرين و خوشمزه پيش راه آنها پيدا شد. قوچ گفت: اين علف خيلي ناچيز است. اگر آن را بين خود قسمت كنيم هيچ كدام سير نمي شويم. بهتر است كه توافق كنيم هركس كه عمر بيشتري دارد او علف را بخورد. زيرا احترام بزرگان واجب است. حالا هركدام تاريخ زندگي خود را مي گوييم هركس بزرگتر باشد علف را بخورد. اول قوچ شروع كرد و گفت: من با قوچي كه حضرت ابراهيم بجاي حضرت اسماعيل در مكه قرباني كرد در يك چراگاه بودم. گاو گفت: اما من از تو پيرترم, چون من جفت گاوي هستم كه حضرت آدم زمين را با آنها شخم مي زد. شتر كه به دروغهاي شاخدار اين دو دوست خود گوش مي داد, بدون سر و صدا سرش را پايين آورد و دستة علف را به دندان گرفت و سرش را بالا برد و در هوا شروع كرد به خوردن. دوستانش اعتراض كردند. او پس از اينكه علف را خورد گفت: من نيازي به گفتن تاريخ زندگي خود ندارم. از پيكر بزرگ و اين گردن دراز من چرا نمي فهميد كه من از شما بزرگترم. هر خردمندي اين را مي فهمد. اگر شما خردمند باشيد نيازي به ارائه اسناد و مدارك تاريخي نيست
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

  10. #46
    مدیر افتخاری
    seyed yasin آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 2,020      تشکر : 1,335
    4,744 در 1,669 پست تشکر شده
    دریافت : 5      آپلود : 316
    seyed yasin آنلاین نیست.

    پیش فرض




    دوستي موش و قورباغه موشي و قورباغه اي در كنار جوي آبي باهم زندگي مي كردند. روزي موش به قورباغه گفت: اي دوست عزيز, دلم مي خواهد كه بيشتر از اين با تو همدم باشم و بيشتر با هم صحبت كنيم, ولي حيف كه تو بيشتر زندگي ات را توي آب مي گذراني و من نمي توانم با تو به داخل آب بيايم. قورباغه وقتي اصرار دوست خود را ديد قبول كرد كه نخي پيدا كنند و يك سر نخ را به پاي موش ببندند و سر ديگر را به پاي قورباغه تا وقتي كه بخواهند همديگر را ببينند نخ را بكشند و همديگر را با خبر كنند. روزي موش به كنار جوي آمد تا نخ را بكشد و قورباغه را براي ديدار دعوت كند, ناگهان كلاغي از بالا در يك چشم به هم زدن او را از زمين بلند كرد و به آسمان برد. قورباغه هم با نخي كه به پايش بسته شده بود از آب بيرون كشيده شد و ميان زمين و آسمان آويزان بود. وقتي مردم اين صحنه عجيب را ديدند با تعجب مي پرسيدند عجب كلاغ حيله گري! چگونه در آب رفته و قورباغه را شكار كرده و با نخ پاي موش را به پاي قورباغه بسته؟!! قورباغه كه ميان آسمان و زمين آويزان بود فرياد مي زد اين است سزاي دوستي با مردم نا اهل
    ★★★داستانهاي مثنوي مولوي به نثر روان★★★

صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •