آواى ملكوتى سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
آواى ملكوتى
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,945      تشکر : 41,292
    48,489 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    parandeh آواى ملكوتى





    آواى ملكوتى
    یادى از شهید نواب صفوى ، از زبان علاّمه محمّد تقى جعفرى
    هر دو جوان بودیم و هر دو به نوعى تهجّد و شب زنده دارى و زیارت را دوست داشتیم . در حوزه نجف در خدمت مرحوم آیه ا... شیخ طالقانى (1280 - 1364 ه‍ .ق ) تلمذّ مى كردیم و از علاّمه شیخ عبدالحسین امینى ((صاحب الغدیر)) (1320 - 1390 ه‍ .ق ) درس ایمان و ولایت مى آموختیم .
    روزى پیشنهاد كرد پیاده از نجف به كربلا براى زیارت سومین پیشواى تشیع باهم حركت كنیم . موافقت كردم و بعد از ظهر یكى از روزهاى پاییزى به راه افتادیم .
    هوا تقریباً تاریك شده بود كه ما در راه نجف كربلا قرار گرفتیم و هنوز بیش از چند كیلومتر از شهر دور نشده بودیم كه مردى تنومند از اعراب بیابان نشین در جلومان سبز شد و با صداى خشن فرمان ایستادن داد.
    در نور مهتاب خنجر آذین شده اى كه مرد عرب بر كمر داشت را دیدم و یكّه خوردم ، امّا سیّد آرام ایستاد. مرد عرب با خشونت گفت : هر چه دینار دارید از جیبهایتان بیرون آورده و تحویل دهید. من ترسیده بودم و مى خواستم آنچه دارم تحویل دهم كه ، یك مرتبه متوجه شدم شهید نواب صفوى با چالاكى خنجر مرد عرب را از كمرش بیرون كشیده و برق آن را جلو چشمان مرد تنومند عرب نگه داشته و با قدرت نوك خنجر را نزدیك گلویش قرار داده و مى گوید: با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتیها بشوى .
    من از سرعت و شجاعت سیّد حیرت زده و مات به هر دوى آنها نگاه مى كردم كه مرد عرب ما را به چادرش جهت استراحت دعوت كرد. نواب صفوى فوراً پذیرفت ، براى من تعجب آور بود به سیّد گفتم : چگونه دعوت كسى را مى پذیرى كه تا چند لحظه پیش مى خواست لخت مان كند.
    سیّد گفت : اینها عرب هستند و به میهمان ارج مى نهند و محال است خطرى متوجه ما باشد.
    آن شب من و نوّاب به چادر عرب رفتیم و سیّد تا صبح آرام خوابید، و من تا صبح بیدار بودم و همه اش مى ترسیدم كه مرد عرب هر دوى ما را نابود كند.
    سیّد نیمه شب براى نماز برخواست و با آوائى ملكوتى با خداى خویش به راز و نیاز پرداخت ، و فرداى آنروز با هم عازم كربلا شدیم ... این خاطره در طول پنجاه سال همیشه نوازشگر من بوده است.[1]
    [1] . ظهور و سقوط سلطنت پهلوى ، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست ، ج 1، ص 157 و 158.

    آواى ملكوتى

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •