سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: آواى ملكوتى

جهت مشاهده مطالب کارشناسان و کاربران در این موضوع کلیک کنید    آواى ملكوتى آواى ملكوتى آواى ملكوتى آواى ملكوتى آواى ملكوتى آواى ملكوتى آواى ملكوتى محبوب کن - فیس نما
  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    تیر 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,534 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    parandeh آواى ملكوتى


    آواى ملكوتى
    یادى از شهید نواب صفوى ، از زبان علاّمه محمّد تقى جعفرى
    هر دو جوان بودیم و هر دو به نوعى تهجّد و شب زنده دارى و زیارت را دوست داشتیم . در حوزه نجف در خدمت مرحوم آیه ا... شیخ طالقانى (1280 - 1364 ه‍ .ق ) تلمذّ مى كردیم و از علاّمه شیخ عبدالحسین امینى ((صاحب الغدیر)) (1320 - 1390 ه‍ .ق ) درس ایمان و ولایت مى آموختیم .
    روزى پیشنهاد كرد پیاده از نجف به كربلا براى زیارت سومین پیشواى تشیع باهم حركت كنیم . موافقت كردم و بعد از ظهر یكى از روزهاى پاییزى به راه افتادیم .
    هوا تقریباً تاریك شده بود كه ما در راه نجف كربلا قرار گرفتیم و هنوز بیش از چند كیلومتر از شهر دور نشده بودیم كه مردى تنومند از اعراب بیابان نشین در جلومان سبز شد و با صداى خشن فرمان ایستادن داد.
    در نور مهتاب خنجر آذین شده اى كه مرد عرب بر كمر داشت را دیدم و یكّه خوردم ، امّا سیّد آرام ایستاد. مرد عرب با خشونت گفت : هر چه دینار دارید از جیبهایتان بیرون آورده و تحویل دهید. من ترسیده بودم و مى خواستم آنچه دارم تحویل دهم كه ، یك مرتبه متوجه شدم شهید نواب صفوى با چالاكى خنجر مرد عرب را از كمرش بیرون كشیده و برق آن را جلو چشمان مرد تنومند عرب نگه داشته و با قدرت نوك خنجر را نزدیك گلویش قرار داده و مى گوید: با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتیها بشوى .
    من از سرعت و شجاعت سیّد حیرت زده و مات به هر دوى آنها نگاه مى كردم كه مرد عرب ما را به چادرش جهت استراحت دعوت كرد. نواب صفوى فوراً پذیرفت ، براى من تعجب آور بود به سیّد گفتم : چگونه دعوت كسى را مى پذیرى كه تا چند لحظه پیش مى خواست لخت مان كند.
    سیّد گفت : اینها عرب هستند و به میهمان ارج مى نهند و محال است خطرى متوجه ما باشد.
    آن شب من و نوّاب به چادر عرب رفتیم و سیّد تا صبح آرام خوابید، و من تا صبح بیدار بودم و همه اش مى ترسیدم كه مرد عرب هر دوى ما را نابود كند.
    سیّد نیمه شب براى نماز برخواست و با آوائى ملكوتى با خداى خویش به راز و نیاز پرداخت ، و فرداى آنروز با هم عازم كربلا شدیم ... این خاطره در طول پنجاه سال همیشه نوازشگر من بوده است.[1]
    [1] . ظهور و سقوط سلطنت پهلوى ، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست ، ج 1، ص 157 و 158.

    امضاء

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی