سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: ღ فرشته آتش نشان ღ

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن فرهنگی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    شماره عضویت
    399
    نوشته
    6,456
    تشکر
    19,235
    مورد تشکر
    12,211 در 3,768
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض ღ فرشته آتش نشان ღ

    مادر بیست و شش ساله به پسرش که بر اثر ابتلا به سرطان خون در حال مرگ بود خیره شد. او نیز همچون هر مادری این آرزو را در دل می پروراند که پسرش بزرگ شود و به رویاهای خود دست یابد.
    اما اکنون چنین چیزی دیگر امکان نداشت . سرطان خون اجازه نمی داد تا این مهم صورت بگیرد ولی او هنوز هم می خواست که آرزوهای پسرش تحقق یابد.
    مادر دست پسرش را گرفت و پرسید: باپسی! آیا هیچ وقت فکر کرده ای که وقتی بزرگ شدی چکاره شوی؟
    باپسی پاسخ داد : من همیشه دوست داشتم وقتی که بزرگ شدم آتش نشان بشوم.
    مادر خندید و گفت: بگذار ببینم می توانم کاری کنم تا تو به آرزویت برسی؟!
    ساعاتی بعد در همان روز به آتش نشانی محل خود رفت و با افسر آتش نشان به نام باب که قلب بزرگی داشت ملاقات کرد.
    مادر آخرین آرزوی پسرش را برای باب شرح داد و پرسید که آیا امکان دارد بچه شش ساله اش سوار یکی از ماشین های آتش نشانی شود و دوری در آن اطراف بزند؟
    باب گفت: ما می توانیم کاری بهتر انجام دهیم، اگر شما بتوانید پسرتان را ساعت 7 صبح روز چهارشنبه حاضر کنید ما می توانیم او را به مدت یک روز آتش نشان افتخاری کنیم. پسرتان می تواند به ایستگاه آتش نشانی بیاید، با ما غذا بخورد و در همه ماموریت های آن روز شرکت کند. در ضمن اگر اندازه لباسش را به ما بدهید ما می توانیم یک دست یونیفرم آتش نشانی برایش آماده کنیم.
    3 روز بعد افسر آتش نشان، باب به دنبال باپسی آمد و لباس های آتش نشانی را برایش آورد و او را از تخت بیمارستان به داخل ماشین آتش نشانی برد. باپسی پشت فرمان ماشین نشست و در برگشت به ایستگاه در چرخاندن فرمان ماشین به باب کمک کرد. در حقیقت باپسی در عرش سیر می کرد.
    از قضا در آن روز سه مورد آتش سوزی اعلام گردید و باپسی در هر سه عملیات شرکت داشت. او به سه ماشین مختلف و حتی ماشین رئیس اداره آتش نشانی سوار شد. همچنین از او برای اخبار محلی فیلم ویدئویی گرفتند تا در تلویزیون پخش شود.
    باپسی با رسیدن به رویاهایش و برخوردار شدن از توجه و محبت فراوان سه ماه بیشتر از آنچه پزشکان تصور می کردند زنده ماند.

    اما بالاخره شبی همه علایم حیاتی باپسی یک به یک رو به نابودی رفت . از آنجا که سر پرستار معتقد بود هیچ کس نباید در تنهایی بمیرد بلافاصله به اعضای خانواده اش خبر داد که به بیمارستان بیایند.
    سپس به یاد روزی افتاد که باپسی آتش نشان افتخاری شده بود. از رئیس آتش نشانی هم درخواست کرد تا یک نفر آتش نشان را با یونیفرم مخصوص به بیمارستان بفرستد تا در هنگام مرگ باپسی در کنارش باشد. رئیس پاسخ داد ما می توانیم کار بهتری بکنیم.
    ما 5 دقیقه دیگر آنجا خواهیم بود. فقط لطفا محبتی در حق ما بکنید و وقتی که صدای آژیر را شنیدید و دیدید چراغ های ماشین آتش نشانی خاموش و روشن می شود در بلندگو اعلام کنید که آتشی وجود ندارد و اعضا گروه آتش نشانی می آیند تا یکی از افراد خود را یک بار دیگر ببینند. همچنین لطفا در صورت امکان پنجره اتاق او را باز بگذارید. متشکرم.
    در حدود 5 دقیقه بعد یک ماشین آتش خاموش کن و یک کامیون نردبان دار به بیمارستان رسیدند.
    کامیون نردبانش را تا طبقه سوم که پنجره اش باز بود بالا کشید و 16 نفر از اعضای تیم آتش نشانی از نردبان بالا رفتند و وارد اتاق باپسی شدند. آنان او را در آغوش گرفتند و به او گفتند که چقدر دوستش دارند.
    باپسی در آخرین دم به چهره رئیس آتش نشانی نگاه کرد و پرسید : رئیس! آیا واقعا من یک آتش نشان هستم؟ رئیس گفت: بله، تو واقعا یک آتش نشان هستی.
    باپسی پس از آن کلمات لبخندی زد و برای آخرین بار چشمان خود را فرو بست




    منبع :
    www.fire125.ir
    امضاء

  2. تشكرها 2

    seyed yasin (16-01-1390), نرگس منتظر (31-05-1391)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی