سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 35 , از مجموع 35

موضوع: شیخ و مریدانش

  1. Top | #31

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض




    sheikhetakfiri-jpg


    ماجرای مرد شتر سوار ، شیخ تکفیری و مریدانش


    روزی شیخ تکفیری و مریدان در بیابان همی برفتندی که ناگاه عربی سوار بر شتر به سمت ایشان بیامدی ....

    شیخ رو به عرب کردی و بفرمودی : آیا این شتر است؟!

    مرد عرب به خود فشار زیادی آوردی و سرخ گشتی و جان به جان آفرین تسلیم بنمودی ...


    جمله همه مریدان واله و حیران گشتندی و علت را از شیخ جویا شدندی ...


    شیخ بگفتا : وی (مرد عرب نگون بخت) جهت تلفظ "پ ن پ ..." به خود فشار آوردی و هلاک همی گشتی!






    تصاویر پیوست شده تصاویر پیوست شده
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  2. Top | #32

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض










    نقل است روزی شیخ به دنبال منشی خانوم از بین داوطلبان رسیده جهاد نکاحی برای دفتر خویش ببودی و از برای آن ، آگهی هایی نیز در سطح شهر به چاپ رسانیده بودندی .

    روزی دوتا خانم متاهل که يكي بسیار خوشگل و خوش هیکل و دیگری بسیار زشت و داغون بودندی از برای استخدام به نزد حضرتش رجوع نمودندی تا شیخ پس از مصاحبه يكي شون رو استخدام بنمایدی.

    حضرت شیخ ( مــُـد ظل خشتکه العالی ) يه نگاه به هر دوی آنها بیانداختندی و فرمود : این را بدانید بر خلاف جاهای دیگر ، قيافه و هیکل منشی اصلا" براي من مهم نباشدی و تنها فرهنگ و علم و عفاف شما برای ما اهمیت داردی!

    سپس از خانم خوشگل بپرسیدی كه جمعيت ايران حدودا"چند نفر بودندی؟ آن خانم با ناز و عشوه فراوان جواب بدادی هفتاد ، هشتاد میلیون .

    پس شیخ بگفتا : آفرين ، احســـنت بر تو، درست جواب دادي.

    سپس حضرت رو کردندی به سوی خانم زشته و بپرسیدندی: خوب حالا شما اين هشتاد ميليون رو يكي يكي نام ببر !!!

    گویند مریدان که شاهد این مصاحبه از شیخ ببودندی از این همه عدالت و بی اهمیتی مسایل دنیوی برای شیخ نعره ها زدندی و ضمن همنوایی و سرودن نغمه ی دل انگیز " واویلا لیلی " در حالی که خشتک میدریدندی از دفتر شیخ خارج بشدند ...!!!








    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  3. Top | #33

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن ایران شناسی
    تاریخ عضویت
    آبان 1390
    شماره عضویت
    1938
    نوشته
    11,533
    صلوات
    1998
    دلنوشته
    2
    « اَلـلّـــهُـــمَّ عَـجِّـــل لِـولـیِّـــنَاالـفَـــرَجَ »
    تشکر
    114,344
    مورد تشکر
    42,035 در 11,159
    دریافت
    0
    آپلود
    1

    پیش فرض







    روزی گذر شیخ تکفیری بر بلاد افغانستان افتادی تا مردمان آن دیار را رهنمون سازدی. شبی ایشان در تپه های زیبای مزار شریف به دنبال دافی افغان بیافتادندی !!!

    هوا گرگ و میش صبح بشدی و شیخ ناتوان از زدن مخ آن داف افغانی ناامید به سوی شهر در حال بازگشت بودی که دیگر هوا رو به تاریکی گذارد و شیخ در دل سیاهی شب گرفتار بشدی!!!

    شیخ چند گامی را برداشتندی که ناگهان خویش را در محاصره گروه تروریستی"طالبان" بدیدی.

    فرمانده طالبان روبه حضرت گفت: یا شیخ اینجا چــَکار مِی کِـــنی ؟ آیا از برای استمداد ما و جهاد با کفار آمده ای؟

    شیخ با خویش فکری بکردی که بلاشک اگر بگویم نه ، این دیوانگان ... دانه دانه ریش و پشم هایم بکـَنندی و خشتکم را سلاخی کنندی.

    پس از سر دانایی فرمود:

    آری آمده ام تا شریعت اسلامی همی اجرا کنیم.

    ... پس طالبانیان نعره برآوردندی و شعار دادندی:

    "ایسلام زیندَه باد، آمریکی موردَه باد!"

    سپس فرمانده طالبان شیخ در آغوش بگرفتی و در همان حین کمربند انفجاری بر کمر ایشان ببستی و بگفتا : شهادتت مبارک شیخ دلیر ، در بهشت که رفتی خشتک مارو هم بگیر!

    شیخ که اوضاع بدین گونه بدید درجا اشهد خویش بخواندی و از سر ناچاری ضامن انفجار بفشردی شردنی !!!

    .........

    .........

    لحظه ای بعد ...................................

    شیخ به خیال اینکه در بهشت است چشمانش را بگشودی و دید همانجا هست که قبلا" بوده و نمُرده!

    پس صدای خنده شنیدی و برگشت و دیدی اصن طالبانی در کار نباشدندی!!!

    همانا مریدان هستندی که ایشان را سرِ کار بگذاشته اندی و بدو غش غش میخندیدندی کصافطا !!!

    پس شیخ آماجی از فحش های ناموسی را چون رگبار بر سر مریدان فرو آوردی و به دنبال آنان تا قندهار بتاختی و خشتک از پای تک تک آنها بیافکندی!!!



    ویرایش توسط شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) : 31-05-1393 در ساعت 22:20
    امضاء

    http://www.ayehayeentezar.com/signaturepics/sigpic1938_35.gif



  4. Top | #34

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض









    مریدی “تگری زنان” نزد شیخ برفت و گفت یا شیخ حالم دریاب که بغایت رسید.

    شیخ فرمود : مریدا تو را چه شده ؟

    عرض کرد : مرادا ! چشمانم ز حدقه درآمده ، خون در کله ام جمع بشده ، جهان در پیش چشمانم تیره گشته و شاخی بر سرم سبز شده.

    شیخ فرمود : چیزی نیست ، یحتمل بعد از اخبار BBC ، اخبار بیست و سی بدیده ای.و مریدان نعره ها و فغان ها زدند.





    امضاء

  5. تشكرها 2


  6. Top | #35

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن اخلاق و عرفان
    تاریخ عضویت
    امرداد 1391
    شماره عضویت
    3467
    نوشته
    13,145
    صلوات
    28000
    دلنوشته
    1
    اللهم صلّ علی محمد و ال محمد و عجّل فرجهم
    تشکر
    27,295
    مورد تشکر
    57,784 در 13,226
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض












    مریدی بر سر زنان نزد شیخ برفت رقعه ای به شیخ داد و عرض کرد یا شیخ قبض گازتان آمد.

    فغان و ناله از مریدان برخاست.

    شیخ گریان فرمود : کاش قبض روح می شدیم و قبض گاز نمی شدیم ، حال آن کلنگ بده ببینم.

    مرید عرض کرد : یا شیخ این کلنگ نیست قبض است.

    فرمود : هرچه که هست خانه مان را ویران بکرده.

    پس نیک در قبض نگریست که صفرهایش از قبض برون زده بود.

    فرمود : به گمانم هیزم نیز گران گشته. بگردید و تپاله جمع کنید که گر آن هم گران شود بی گمان بیچاره ایم.

    خوشا تپاله و وفور بی مثالش
    نه به این گاز و بهای بی زوالش

    و مریدان خون بگریستند .








    امضاء

  7. تشكرها 2


صفحه 4 از 4 نخستنخست 1234

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی