حكايت حاج مؤمن سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
حكايت حاج مؤمن
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    مدیر افتخاری
    نوای عشق آواتار ها

    تاریخ عضویت : اسفند 1388
    نوشته : 393      تشکر : 1,991
    750 در 283 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نوای عشق آنلاین نیست.

    پیش فرض حكايت حاج مؤمن




    بسمه تعالی
    حاج مؤمن شيرازي مي‌گويد: در جوانى محبت و شوق شديدى به زيارت حضرت مهدى(ع) در من پيدا شد كه لحظه اى قرار و آرام نداشتم. به طورى كه از خوردن و آشاميدن غافل مى شدم تا كار به جايى رسيد كه باخود عهد كردم آنقدر از خوردن و آشاميدن خوددارى خواهم كرد تا تشرف خدمت امام(ع) برايم حاصل شود يا آنكه بميرم. چند روز غذا نخوردم و روز سوم در مسجد سردزك كه افتخار خدمتگزارى آن مسجد را داشتم از ضعف، بيهوش افتاده بودم كه ناگاه صداى دلنواز روح بخشى با عظمت، كه پر از لطف و عنايت بود به گوشم رسيد: «حاج مؤمن! برخيز و از اين غذايى كه براى تو آورده اند تناول كن، مگر نمى دانى اين عملى را كه انجام دادى درشرع مطهر اسلام حرام است. بعداً از اين قبيل كارهاى غير مشروع بپرهيزيد.»
    به مجرد شنيدن اين صدا قدرت و قوه اى در من پيدا شد بى اختيار برخاستم و نشستم. صورتى نورانى ديدم - اميد است نصيب همه دوستان و عاشقان راهش بشود - مانند ماه مى درخشيد. فرمودند: «حاج مؤمن آقاى سيد هاشم (امام جماعت مسجد سردزك) به مشهد مى روند شما هم با ايشان برويد، در قم شخصى را ملاقات خواهيد نمود به دستور او رفتار كنيد.»
    مبلغى هم پول به من مرحمت فرمودند و از نظرم ناپديد شدند، بلافاصله بوى طعام به مشامم رسيد ديدم ظرفى پر از غذا موجود است. تا آن وقت چنين غذايى با آن لذت نخورده بودم. غذا را كه خوردم قدرت عجيبى در خود احساس كردم. برخاستم و به كارهاى روزانه مسجد مشغول شدم ظهر شد و آقاى سيد هاشم جهت نماز آمدند. بعد از نماز ظهر و عصر به ايشان گفتم: «شما مشهد مى رويد من هم با شما مى  آيم.»
    آقاى سيد هاشم فرمودند: «چه كسى به شما گفته من مشهد مى روم، من حتى از خانواده خودم مخفى داشتم.» چون اصرار نمود داستان را براى ايشان گفتم ولى موضوع ملاقات آن مرد را در قم نگفتم. ايشان به من گفتند: « آن پولها را به من بدهيد چند برابرش را به شما مى دهم» من نپذيرفتم. تا اينكه ايشان چند روزى بعد با خانواده شان حركت نمودند من هم در خدمتشان بودم تا به قم وارد شديم و چند روزى توقف داشتيم.روزى در حرم مطهر حضرت معصومه(س) مشرف بودم ناگهان ديدم دستى به شانه من رسيد. شخصى را ديدم قبا و عباى نائينى پوشيده كلاهى از پشم كه معمول آن زمان بود از جنس نمد بر سر داشت. فرمودند: «حاج مؤمن! در صحن، انتظار شما را دارم بعد از خاتمه زيارتتان بياييد شما را ملاقات كنم.»
    فوراً زيارت را تمام كردم و رفتم. بسيار مرد نورانى و روحانى ولى بسيار عادى بود. فرمود: «من مسافرتى در پيش دارم بايد بروم پدر و مادرم را در شهر تبريز ملاقات و توديع كنم. شما در تهران ده روز توقف خواهيد داشت و روز حركت در دروازه تهران شما را ملاقات خواهم نمود. در تهران براى شما يك گرفتارى پيش مى آيد ولكن مرتفع مى شود.» حاج مؤمن فرمود: آن مرد خداحافظى كرد و رفت و ما هم چند روزى بعد به تهران رفتيم در تهران ده روز توقف داشتيم. براى گرفتن جواز حركت كه در آن وقت لازم بود به كلانترى مراجعه كرديم مرا گرفتند و بردند.
    جماعت بسيارى آنجا بودند. هر كس را كه مى آوردند لباسش را از تنش بيرون مى آوردند و كت و شلوار به او مى پوشاندند و كلاه پهلوى سرش مى گذاشتند، ولى وقتى مرا بردند لباس مرا نكندند فقط كت و شلوار و كلاهى به من دادند و مرا مرخص كرد. وقتى بيرون آمدم كت و شلوار را به فقيرى دادم و كلاه را هم به دور افكندم. بعد از ده روز توقف حركت كرديم. آقاى سيد هاشم يك ماشين دربست اجاره كردند كه خانواده شان در زحمت نباشند. در دروازه تهران كه ماشين براى رسيدگى به جوازات توقف كرده بود ديدم از خارج ماشين كسى مرا صدا مى زند. وقتى نگاه كردم آن مرد محترم را ديدم. فرمود: «به اين آقا بفرماييد شخصى است مى خواهد با ما به مشهد بيايد اجازه مى دهيد. او قبول مى كند.»
    آمدم به آقا سيد هاشم گفتم و ايشان قبول كردند. آن مرد آمد و پهلوى من در ماشين نشست و فرمود: «در اين چند روزى كه با هم هستيم هر چه مى گويم بايد بشنويد و تخلف نكنيد.»
    اولاً شما ديگر حق نداريد از غذاى اين آقا و ديگرى بخوريد مگر آنچه من آورده ام.» قبول نمودم. ظهر شد در محلى به نام «شاه آباد» براى نماز و صرف نهار توقف نمودند. آقا سيد هاشم مشغول خوردن غذايى كه تهيه نموده بودند شدند به من هم تعارف كردند ولى من قبول نكردم اصرار كردند خجالت كشيدم. لقمه اول را كه برداشتم ديدم آن شخص محترم از در قهوه خانه وارد شد، مرا صدا زد و گفت: «مگر من نگفتم از غذاى كسى نخوريد؟ گفتم: خيلى اصرار نمودند و من خجالت كشيدم و ناچار شدم.» فرمود: «حالا برويد اگر مى توانيد بخوريد». وقتى من رفتم ديدم در ظرفها تمام چرك و خون است حالم تغيير نمود. برگشتم و مختصر غذايى در سفره داشتند با ايشان خورديم و چه بسيار لذيذ و خوش طعم بود. تا چند روزى كه با آن مرد بزرگ بوديم فقط با ايشان هم غذا بودم و هر شب وقت مغرب دست مرا مى گرفت و مى برد، مثل اينكه زمين مى چرخد بعد از چند قدم به صحرايى مى رسيديم نورانى و چراغهاى فراوان، خيمه هاى بسيار برپا و صفوف جماعت برقرار. مرا در صف آخر مى نشاند و خودش مى رفت در صف اول و بعد از اتمام نماز مى آمد و مانند اول دست مرا مى گرفت بعد از چند قدم به محل خود مى رسيديم تا روز آخر كه به مشهد وارد مى شديم به من فرمود: «حاج مؤمن! امروز روز آخر عمر من است و من امروز مى ميرم و تمام اين ملاقاتها و مقدمات براى امروز بوده كه شما متكفل دفن من شويد و آقاى سيد هاشم هم با شما شركت كند و اين كفن من است و اين مبلغ هم براى حمل جنازه و غسل و دفن، مرا نزديك پنجره فولاد دفن كنيد و هيچ كس حق دخالت در اين كار ندارد و همين مقدار از پول كافى است.» من به ايشان گفتم «تكليف من چيست؟» فرمود: «سيدى از اهل شيراز كه تحصيلاتش در نجف انجام شده و به شيراز برمى گردد با او مجالست و مصاحبت داشته باش براى تو بسيار نافع است و علامتش آن است كه آن سيد مسجد جامع شيراز را كه زير خاك پوشيده است خاكهاى آن را برمى دارد و به كمك مردم، مسجد را مى سازد و احيا مى كند.»1
    شرح اين مطالب در كتاب داستانهاي شگفت نوشته آيت الله دستغيب شيرازي(ره) آمده است. ولي ايشان، اين جملات را كه مربوط به خود ايشان بوده را در اين كتاب ذكر ننموده‌اند.
    مرحوم حاج مؤمن ادامه دادند: وقتى به يك فرسخى مشهد رسيديم كه جوازات را مى نوشتند و گنبد مطهر پيدا بود ديدم اين مرد بزرگ كه نامش غلامحسين بود رفت در محلى رو به قبله خوابيد و عبا را سركشيد وقتى خواستيم سوار شويم او را صدا زديم ديديم از دنيا رفته است. من فرياد مى زدم و گريه مى كردم و داستان را براى آقا سيد هاشم گفتم ايشان به من اعتراض نمودند چرا زودتر نگفتى. گفتم اجازه نداشتم و آقا سيد هاشم نزديك آمدند و عبا را كنار زدند و صورت نورانى آن مرد را ديدند بى حال شدند و تا چهار سال بعد كه زنده بودند از گريه در منبر و منزل براى آن مرد بزرگ خوددارى نمى نمودند. خلاصه همان طورى كه فرموده بودند بدون كم و زياد همان مقدار از پول را كه داده بودند مصرف شد و جنازه را پشت پنجره فولاد دفن كرديم. و بعدها كه آقاى دستغيب از نجف آمدند و با نشانه اى كه داده بودند كه مسجد را احيا مى كنند مسجد را ساختند و من توفيق مجالست و مصاحبت ايشان را يافتم. بعد از شهادت آيت اللَّه دستغيب(ره) آقا شيخ محمد على شفيعى - كه از اهل علم و مقيم سامرا بودند - همين داستان را كه خود از حاج مؤمن شنيده بودند براي بنده نقل نمودند البته به اضافه يك مطلب و آن اينكه آقاى حاج مؤمن فرموده است كه اين مرد بزرگ در خاتمه فرمودند: «بدان كه شما قبل از آن سيد خواهيد مرد و آن سيد متكفل غسل و كفن و دفن شما مى شود و آن سيد را شهيد مى كنند.»
    اين جمله براى اثبات واقعيت و حقيقت انقلاب بسيار جالب است كه آن مرد بزرگ فرمودند: «و آن سيد را شهيد مى كنند.»

    پي‌نوشتها:

    برگرفته از كتاب: ناگفته‌هاي عارفان، ص 105 -111 به نقل از داستانهاي شگفت، شهيد آيت الله دستغيب(ره)، داستان 34.
    1. شرح اين مطالب در كتاب داستانهاي شگفت نوشته آيت الله دستغيب شيرازي (ره) آمده است. ولي ايشان، اين جملات را كه مربوط به خود ايشان بوده است، در آنجا ذكر ننموده‌اند.

    ماهنامه موعود شماره 52
    حكايت حاج مؤمن

    دلی کزمعرفت نور وصفا دید
    / به هرچه که دید اول خدا دید


  2. تشكرها 3

    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* (16-02-1390), محامین (15-02-1390), هاله (19-02-1390)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •