سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: ▐♣☼♣ ▐تجربه مردن ، تلنگر چگونه زيستن ▐♣☼♣▐

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,816
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,719
    مورد تشکر
    177,969 در 52,597
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    gozaresh ▐♣☼♣ ▐تجربه مردن ، تلنگر چگونه زيستن ▐♣☼♣▐



    ▐♣☼♣ ▐تجربه مردن ، تلنگر چگونه زيستن ▐♣☼♣ ▐

    تصویر بردار راضی نشد که داخل قبر بخوابه .
    برای برداشت سکانس آخر فیلم ، باید می رفتم داخل قبر .
    قبل از ورود به قبر آخرین هماهنگی ها رو انجام دادیم .
    قرار شد مُلـَقِّـن ( کسی که به مرده جملات تلقین رو می خونه ) بیاد
    و تلقین رو بخونه و بعدش هم سنگ های قبر رو ( لحد ) رو بچینند .
    قرار نبود که کات بزنیم و باید این پلان رو یه تیک می گرفیتم .
    کارها انجام شد .


    رفتم داخل قبر خوابیدم . دوربین رو هم به من دادند .
    دوربین رو روی دوشم گذاشتم .
    سه ، دو ، یک
    دوربین ! رفت
    صدا ! رفت
    ملقن شروع به خواندن کرد
    اسمع افهم یا حمید بن اصغر
    فهل انت علی العهد الذی فارقنتا علیه
    من شهادة ان لا اله الا الله





    نمی دانم چه حسی بود که واقعا احساس کردم مُـردَه ام .
    دوربین رو دوشم ثابت بود .
    با چشمانی نا امید به چشمان مُلـَقِّن ، چشم دوخته بودم .
    تلقین به اتمام رسید
    گفت : خانواده ی حمید ( شخص متوفی ) بیان
    و آخرین وداع رو با عزیزشون داشته باشند .

    وای از اون حس عجیب و غریب
    تا او اونروز تجربش نکرده بودم .
    خانواده آمدند و فریاد زدند .
    وداع غم انگیزی بود .

    اگرچه فیلم بود ولی من خودم به شدت
    تحت تاثیر قرار گرفته بودم .
    وداع تموم شد .
    لحد ها رو چیدند روی من تا آخرین لحد .
    قبر تاریک تاریک شد.






    دقیقا حس کردم که مُـردَه ام .
    حس می کردم تمام دنیا روی سرم خراب شده .
    آنچنان فشاری به قفسه ی سینه ام اومد که فریاد زدم :
    کمک ...کمک
    لحد ها رو بردارید.



    بچه های گروه فکر کردند برای من اتفاقی افتاده .
    سریع لحد ها رو برداشتند تا من بیام بیرون .
    نمی دونم چه جوری شد و دوربین رو به کی دادم
    و چه طور دستم رو گرفتند و از قبر بیرون آوردند .



    فقط اینو می دونم که از شدت وحشت مرگ
    و تجربه ی حسی جدید
    دیگه هیچ توانی برام نمونده بود که از قبر بیام بیرون
    بعدها وقتی فیلم پشت صحنه رو نگاه می کردم
    دیدم دستم رو گرفتند و به زحمت از قبر کشیدند بیرون
    و دیدم که به پهنای صورت در حال گریه هستم و اشک می ریزم
    ......
    چند تا نکته :

    1 – من خودم می دونستم داریم فیلم می سازیم

    اما حسّ کوتاه شدن دستام از دنیا با چیدن لحدها ،
    خیلی وحشت برانگیز بود .


    2 – وقتی خانواده ی فرضی برای وداع اومدند ،

    احساس می کردم دارم با پدر و مادر خودم وداع می کنم
    و اینم خیلی حس وحشتناکی بود .


    3 – وقتی قبر تاریک شد ، دیدم خودم هستم و خودم .
    تنهای تنهاو این حس ّ ، از همه وحشت ها بالاتر بود
    باید علاج این تنهایی را از همین الان شروع کنیم





    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 26-02-1390 در ساعت 03:14
    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************



  2. تشكرها 7

    *آیه های انتظار* (10-07-1390), parsa (27-02-1390), مدير اجرايي (11-07-1390), نرگس منتظر (05-03-1390), الهادی المهدی (12-12-1390), خادم کریمه اهل بیت (10-07-1390), خادمه صدیقه طاهره(س) (11-07-1390)

  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    عضو ماندگار
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    1756
    نوشته
    741
    تشکر
    4,542
    مورد تشکر
    2,529 در 714
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    gozaresh




    ای که می ترسی ز مرگ اندر فرار

    آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار


    زشت روی توست نی رخسار مرگ

    جان تو همچون درخت و مرگ برگ


    مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست

    آینه صافی یقین همرنگ روست





    امضاء

  5. تشكرها 5

    parsa (17-07-1390), نرگس منتظر (11-07-1390), الهادی المهدی (12-12-1390), خادم کریمه اهل بیت (10-07-1390), خادمه صدیقه طاهره(س) (11-07-1390)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی