سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

موضوع: نقطه عطف زندگي طيب حاج رضايي

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدير کل سایت
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    13
    نوشته
    66,725
    صلوات
    23723
    دلنوشته
    50
    یا صاحب الزمان .... بهار قرآن رسید ... بهار دلها بیا .....
    تشکر
    61,650
    مورد تشکر
    177,754 در 52,485
    وبلاگ
    173
    دریافت
    9
    آپلود
    102

    توجه نقطه عطف زندگي طيب حاج رضايي




    *~|♥|♥~* نقطه عطف زندگي طيب حاج رضايي *~|♥|♥~*

    اگر به شخصیت طیب حاج رضایی بدون کمک گرفتن از آموزهای دینی مان نگاه کنیم ؛از آنجا که زندگی وی پر از تضادهای فاحش است ، دچار سردرگمی می شویم .
    شخصیتی که با کوله باری از شرارت ها ، در روز تولد فرزند محمد رضا شاه ( ولیعهد )برای خوش رقصی دربار پهلوی، کل چهارراه مولوی تا میدان شوش را فرش و چراغان می کند .

    و با پرونده ای سرشار از زور گیری ، از عاملین کودتای سیاه و برنامه ریزی شده توسط سیا در 28 مرداد و سرنگونی دولت مصدق است .

    اما با این حال وقتی زندگی این فرد را مورد بررسی قرار می دهیم نکات درخشانی هم در زندگی وی مشاهده می کنیم از جمله اینکه :
    دو ماه محرم و صفر را مشکی می پوشید و سه روز آخر دهه ی اول محرم را آب نمی خورد و در مجالس عزای امام حسین علیه السلام شرکت می کرد .

    به هر حال هر چه بود محبوب دلهای مردم نبود .
    او را بیشتر به عنوان یک جاهل زورگیر که بادمجان دور قاب چین دستگاه سلطنتی نیز بود می شناختند .یک نقطه ی عطفی در زندگی طیب حاج رضایی بوجود آمد که از او مرد ساخت و سعی کرد که دیگر در درگاه الهی بی آبرویی نکند .

    محرم بود و هیئآت قدیمی تهران ، برای دهه ی اول سفره پهن می کردند و خرج می دادند .

    یک روز به همراه نوچه هایش از کنار یکی از این هیئآت اسم و رسم دار عبور می کرد .

    دید دیگهای زیادی بار گذاشته اند برای روز عاشورا . هرکس هم که حاجتی دارد می رود نیت می کند و دیگ را هم می زند . نمی دانم در دل چه گذراند و چه حاجتی را پیش رویش گذراند .
    آمد و به یکی از هیئتی ها گفت من هم می خواهم دیگی را هم بزنم .



    عده ای درون دلشان به طیب خندیدند و گفتند :
    مردک با نوچه هایش آمده دیگ حسینی را هم با دستان کثیفش آلوده کند .
    کسی جرات نکرد چیزی بگوید .

    طیب پرسید کدام دیگ را هم بزنم .
    گفتند هر کدام که می خواهی .

    طیب نگاه کرد دید یک دیگ درش باز است و برنج دارد غلغل می زند .
    ملاقه ی مخصوص را برداشت تا دیگ را هم بزند . نوچه های او هم کنارش ایستاده بودند.

    یک مرتبه دیگ را هم زد و داشت دستش را به همراه ملاقه می چرخاند که بار دوم دیگ را به هم بزند که ناگهان یک کلاغ آمد و از بالای درخت ، فضله ای به داخل دیگ انداخت.

    هیئتی ها هم داشتند نگاه می کردند
    تا دیدند که فضله ی کلاغ به داخل دیگ افتاد بهانه ی خوبی بود تا حرفهای دلشان را به طیب بزنند .

    یکی گفت نیت که خالص نباشد همین می شود و خلاصه هرکس هرچه از دهنش در می آمد ، زمزمه می کرد و تکه ای می انداخت.
    طیب خیلی خجالت کشید.

    با خودش گفت : امام حسین مارو بی آبرو نکن
    جلوی این همه هیئتی
    جلوی نوچه ها
    امام حسین ما را بخر
    خلاصه طیب با خجالت گفت :
    حالا باید چه بکنیم ؟
    گفتند فضله ی کلاغ نجس است.
    باید کلّ دیگ را دور بریزیم .
    دیگ برنج را خالی کردند.

    همینکه دیگ برنج را خالی می کردند یک مرتبه چشمان همه متحیر شد
    و با تعجب به هم نگاه می کردند.
    دیگر آن زمزمه های زهر دار لحنی دیگر گرفت و عوض شد.
    زمزمه های دیگری شنیده می شد.
    همه گفتند این معجزه ی امام حسین است .

    آری ! امام حسین آبروی طیب را خرید.

    وقتی دیگ را خالی کردند با تعجب دیدند سه عدد عقرب مرده در دیگ به همراه برنج ها می جوشیده که اگر آن فضله ی کلاغ نبود و اگر طیب حاج رضایی نمی آمد تا آن دیگ را به هم بزند ، همه ی انسانهایی که از آن دیگ می خوردند،میمردند.

    طیب حاج رضایی اشک می ریخت...
    گفت : امام حسین آبرویم را خریدی،دست مریزاد.

    و آن شد که طیب عزم کربلا کرد و به دیدار ارباب شتافت
    و از آن پس بود که طیب شیوه ی زندگی اش را تغییر داد
    و شد محبوب دلها .

    روحش شاد و قرین حضرت ارباب



    امضاء
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند
    درد ندارد ، محکم تر زدند
    *******************************
    وقتی عهدت را بخاطرآرامش دل دیگران با امام زمانت شکستی ,
    از
    شکسته شدن دلت هرگز گله ای نکن

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت
    *******************************
    كسي كه طعم زبان عسل نمي فهمد
    توهرچه هم بخواني غزل ؛ نمي فهمد
    حكايت نرود ميخ اهني درسنگ ؛
    مخوان كه سنگ ضرب المثل نمي فهمد

    حديث عاشقي به پايان نمي رسد اما...
    دريغ ودرد كه اين را
    اجل نمي فهمد

    *******************************



  2. تشكرها 7

    parsa (27-02-1390), مدير اجرايي (11-08-1391), نرگس منتظر (26-02-1390), بيرق ظهور (11-08-1391), حدیث*خادمه مهدی فاطمه(س)* (29-09-1391), شهاب منتظر*غلام علی اصغر(ع) (29-09-1391), شکيبا (29-09-1391)

  3.  

  4. Top | #2

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    khmgin

    روحش شاد و قرین حضرت ارباب

    امضاء

  5. تشكرها 6


  6. Top | #3

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض


    او به راستی حرّ امام خمینی بود+تصویر





    فردا شب، صدایی از سلول طیب آمد. فهمیدم دارند می برندشان برای اعدام. وقتی می‌رفتند، طیب زد به میله سلول من و گفت: محمد آقا! اگه یک روز خمینی رو دیدی، سلام منو بهش برسون و بگو خیلی‌ها شما رو دیدند و خریدند ، ما ندیده شما رو خریدیم.

    به گزارش مشرق به نقل از فرهنگ، او را جاهل و لوطی تهران می شناختند همانند خیلی های دیگر. اما گویا یک تفاوتی داشت که او را از بقیه متمایز ساخته بود. احترام او به حضرت اباعبدالله! احترام و ادبش باعث نجات شد. همان دلیلی که باعث نجات حر شد. می گویند هنگامی که حرابن یزید ریاحی روبروی امام حسین علیه السلام قرار گرفت و حضرت فرمود:"مادرت به عزایت بنشیند" سر به زیر انداخت و ادب کرد و گفت من به مادرت توهین نمی کنم. شاید همین باعث نجاتش شد.

    وقتی سران مملکت جلسه گذاشتند تا با طیب زد و بند کنند و وادارش کنند که بگوید خمینی به من پول داده تا بارفروشها رو تیر کنم، زیر بار نرفت و آنروز در دادگاه، رو به سرهنگ نصیری گفت:
    حرفهای شما درست؛ اما ما تو قانون مشتی‌گری، با بچه های حضرت زهرا در نمی‌افتیم.
    من این سید رو نمی شناسم؛ اما با او در نمی افتم.
    یازدهم آبان سال 42 یاد آور شهادت جوانمردی است که احترام و ادبش از او یک اسطوره ساخت. نذری های محرم و صفرش معروف بود.
    کمک کردن او به ایتام و دلجویی از آنها زبانزد خاص و عام بود. هرچند از نظر اخلاقی هم کیش چاقو کشان و عربده کشان محل بود اما در کنار آن، مردانگی اش را حفظ کرده بود.
    در این مجال قصد نداریم به دفاع همه جانبه از این مرام و شخصیت بپردازیم.
    صحبت از حریت و آزادگی است. مرامی که متاسفانه به مرور در جامعه کمرنگ می شود.
    از کسی حرف می زنیم که در زمان خفقان حکومت، که کسی جرأت اعتراض به قوانین حکومتی را نداشت یک تنه از جنوب تهران قد علم می کند و در لبیک به خمینی کبیر در 15 خرداد سال 42 برمی خیزد، قیام می کند و دستگیر می شود. دستگیریش به خاطر دسته هایی بود که راه انداخته بود.
    البته در دسته هایش عکس امام خمینی را هم زده بود و این برای حکومت خوب نبود.




    ویرایش توسط نرگس منتظر : 11-08-1391 در ساعت 14:33
    امضاء

  7. تشكرها 5


  8. Top | #4

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    خاطره ای از آخرین لحظات طیب

    محمد (محمد باقری معروف به محمد عروس) درباره آن روز( قیام خرداد 1342 در تهران) اینگونه نقل می کند:
    "بعد از اعلام حکم، ما را به بندهامون منتقل کردند. نصف شب، مأمور شهربانی آمد و زد به در زندان و گفت: محمد باقری! حاج علی نوری! اعلیحضرت با یک درجه تخفیف، عفو ملوکانه به شما داده است.
    اینها را گفتند تا طیب از ترس اعدام، حرفش را پس بگیرد و بگوید آقای خمینی من را تحریک کرد؛ اما طیب که در یک سلول دیگر زندانی بود، بلند گفت:
    این حرفها رو برای ننه‌ات بزن! یک بار گفتم، باز هم می‌گم، من با بچه ی حضرت زهرا(س) در نمی افتم.
    فردا شب، صدایی از سلول طیب آمد. فهمیدم دارند می برندشان برای اعدام. وقتی می‌رفتند، طیب زد به میله سلول من و گفت:
    محمد آقا! اگه یک روز خمینی رو دیدی، سلام منو بهش برسون و بگو خیلی‌ها شما رو دیدند و خریدند ، ما ندیده شما رو خریدیم.
    نیم ساعت بعد، صدای رگبار آمد و معلوم شد که تیرباران شدند. طیب، رسم مردانگی رو به جا آورد و عاقبت به خیر شد. هنوز هم حیرون کار طیب هستم."
    بعد از پیروزی انقلاب، محمد آقا با جمعی از انقلابیون خدمت امام خمینی رسیدند و با ایشان عکس یادگاری انداختند. وقتی محمد آقا پیام طیب را به امام گفت، امام فرمود:
    طیب، حُر دیگری بود.





    امضاء

  9. تشكرها 5


  10. Top | #5

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض





    داستانی از ارادت طیب به سادات

    طیب در کوچه ای که نوچه هایش هم همراهش بودند، حرکت می کرد. شخص سیّدی که شال سبز به کمر بسته بود را دید روی اثاثیه اش نشسته بود. به اطرافیانش گفت: بروید بپرسید آقا سید برای چی رو اثاثیه نشسته.
    سید گفت مستاجر بودم و صاحب خانه مرا انداخته بیرون و جواب کرده است. طیب گفت وانت بگیرید. حالا سید هم متحیربود که چه اتفاقی دارد می افتد. خودش هم جلو نشست و او را برد یک خانه ای نوساز.
    سند خانه را به نام او زد و اثاثیه را خالی کردند. کلید خانه را داد دست سید و گفت آقا سید این خانه را برای خودم ساخته بودم . این هم کلید خانه. فقط به مادرت زهرا بگو آن طرف هم یک خانه برای من بسازد




    امضاء

  11. تشكرها 5


  12. Top | #6

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض




    ترسیمی از عاقبت به خیری
    شعبان بی مخ و طیب هر دو بزن بهادر تهران بودند.
    اما سرانجامی متفاوت داشتند.
    یکی از آنها در گوشه ای از آمریکا بی نام و نشان دفن شد و ننگ ملت را خرید و دیگری (طیب) سر به عشق خمینی نهاد و در جوار سید الکریم عبد العظیم حسنی آرمید و نقل جوانمردی اش گوش به گوش در تاریخ حریت و آزادگی نقل خواهد شد.
    این همان قانونی است که حر ابن یزید را از شمر و عمرابن سعد ها جدا کرد و آنچه در تاریخ می ماند رسم جوانمردی و آزادگی و در یک کلمه خوبی هاست.






    امضاء


  13. Top | #7

    عنوان کاربر
    عضو خودماني
    تاریخ عضویت
    خرداد 1390
    شماره عضویت
    1399
    نوشته
    1,430
    صلوات
    500
    دلنوشته
    1
    اللهم عجل لولیک الفرج
    تشکر
    6,052
    مورد تشکر
    4,855 در 1,202
    وبلاگ
    1
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط نرگس منتظر نمایش پست ها
    روحش شاد و قرین حضرت ارباب

    برای شادی روح این شهید بزرگوار صلوات

    الــلَّــهُــمَّ صَــلِّ عَــلَــى مُــحَــمَّــدٍ وآلِ مُــحَــمَّــدٍ وعَــجِّــلْ فَــرَجَــهُــمْ.


    امضاء


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آشنايي با رشته تحصيلي mba
    توسط ganjineh در انجمن آشنايي با دانشگاهها
    پاسخ: 21
    آخرين نوشته: 12-03-1396, 16:09
  2. جن و فرشته چه تفاوتهايي دارند ؟
    توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* در انجمن علوم قرآن
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 21-06-1389, 17:58
  3. ▐♣☼♣▐ داستانهايي از بسم الله الرحمن الرحيم ▐♣☼♣▐
    توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* در انجمن داستانهاي كوتاه از سراسر جهان
    پاسخ: 9
    آخرين نوشته: 12-03-1389, 15:26
  4. زندگی نامه *شهيد سيدجمال طباطبايي*
    توسط نرگس منتظر در انجمن زندگينامه شهدا
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 19-02-1389, 15:21
  5. تقديم به شهداي شيميايي
    توسط نرگس منتظر در انجمن حديث سبز شهادت
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 16-02-1389, 15:22

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی