خاطره اي از شهيد تقي مهدي هداوند سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
خاطره اي از شهيد تقي مهدي هداوند
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو خودماني
    شهیده آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1389
    نوشته : 1,659      تشکر : 8,647
    6,816 در 1,624 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شهیده آنلاین نیست.

    kabotar. خاطره اي از شهيد تقي مهدي هداوند




    بي سيم
    حدود بيست روزي است كه در سنگر خط اول جبهه بدون غذا و خواب درست و حسابي راه را گم كرده ايم، يا نه راه ما را گم كرده است. ديروز بي سيم چي با يك مين ضد نفر رفت روي هوا. با همه اين بچه ها هنوز حواسشان جمع است. هنوز اميدوارند كه راهي براي نجات پيدا شود.

    تقي مهدي هداوند از سنگر بيرون آمد و لباس هايش را تكاند. از آتش دشمن خبري نبود. گويي آتش بس شده بود. ما هم هيچ عكس العملي نشان نمي داديم. هرازگاه دشمن منطقه را مي كوبيد، اما آن روز هيچ خبري نبود. بچه ها از اين سكوت تقريباً خسته شده بودند. اين مطلب را از لابلاي خنده ها و شوخي هايشان مي شد فهميد. تقي به سراغ بي سيم رفت؛ بي سيم را آماده كرد و صدا كرد:
    - حاج صادق! حاج صادق!
    از آن سوي خط هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. بي سيم از كار افتاده بود. تقي دست به كار شد و تا عصر، بي سيم را راه انداخت، وقتي كارش تمام شد از خوشحالي رفت تا وضو بگيرد. آن قدر خوشحال بود كه مي خواست فرياد بزند. همين كار را هم كرد. بچه ها دورش را گرفتند و همه منتظر بوند تا صدايي از آن سوي خط بشنوند.
    - الان ده روز است كه اين بلا به سر بي سيم قراضه آمده است.
    - حاج صادق! حاج صادق! منم تقي هداوند!
    و ناگهان از آن طرف صدايي به همه جان تازه اي بخشيد.
    - آقاجون معلوم هست شما كجائيد!
    آن ها گرم صحبت بودند كه چند خمپاره ي شيميايي دشمن كمي آن سوتر بر زمين نشست.
    هيچ كس به خمپاره نگاه نكرد؛ هيچ كس هم ماسك نزده بود.
    - حاج صادق! ما بدجور گير كرديم، فقط يه راه فرار داريم!
    اونم كاملاً ديده مي شد! سه نفر از بچه ها رو همون جا زدن.
    تقي هداوند احساس كرد كه كسي گلويش را مي فشارد. اشك از چشمانش جاري شد كه همه فرياد زدند:
    - شيميايي! ماسكاتو بردارين!
    همه ي بچه ها به اين طرف و آن طرف مي رفتند.
    - آقا تقي چي شد؟ حرف بزن!
    و تقي فقط يك جمله گفت:
    - حاج صادق جيگرم داره مي سوزه...!

    منبع: مجموعه خاطرات شهداي استان همدان صفحه746
    پايان

    خاطره اي از شهيد تقي مهدي هداوند



  2. تشكرها 2


  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •