سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: هديه اي براي پدر

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,954
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,954      تشکر : 41,292
    48,527 در 15,350 پست تشکر شده
    وبلاگ
    15
    دریافت : 0      آپلود : 0

    هديه اي براي پدر





    فاطمه السادات علم الهدی - فرزند شهيد

    صدایی ناشناس گفته بود: «ما از بیت رهبری تماس می­گیریم و ساعت ده شب برای عیادت می­آییم».

    وقتی مادرم صدای زنگ حیاط را شنیده بود، هنوز باورش نمی­شد که خواب پدر به واقعیت رسیده باشد.

    آقای پیری هم در جمع چند نفره­ای که از بیت رهبری آمده بودند دیده می­شد. عصا به دست داشت و در حرکاتش آرامش عجیبی به چشم می­خورد. مادرم چنان تحت تأثیر قرار گرفته بود که بلافاصله خوابی را که پدرم دیده بود برای پیرمرد تعریف کرده بود. بعد اشک مجالش نداده بود تا بیشتر تعریف کند.

    پیرمرد لبخند زده و انگشتری اش را بیرون آورد و گفت: بگیر دخترم این همان انگشتر است که سید در خواب دیده . این انگشتر متعلق به آقا (آیت الله خامنه­ای) است. مادرم انگشتر را گرفته بود و به بالین پدرم رفته و خوب به یاد داشت که چشمان پدرم لبریز از اشک بود. پدر انگشتر را می بوسید و بی آنکه کلامی به زبان بیاورد می گریست. هنگام خداحافظی، پیرمرد گفته بود:

    آقا عصایش را به من داد و انگشترش را برای سید اکبر (یعنی پدرم) فرستاد. بعد چشم به اطراف گردانده و شال سبزی را که در کنار پدرم بود نشان داد و گفت: این شال سبز را بدهید برای آقا ببرم. به عنوان امانت می برم. انشاء الله آقا خودش به شما بر می گرداند و با خود برد در حالی که شال سبز بعد از شهادت پدرم روی پیکرش قرار گرفت. چند روز بعد در حالی که آسمان آبی تیره به خورشید سلام می گفت؛

    مادرم و من سوار آمبولانس به طرف بهشت زهرا رفتیم. من به مادرم گفتم: مامان نمی شود روی بابا را کنار بزنی تا من این شال را بر روی او بگذارم. مادرم دستی روی سرم کشید و شال سبز رنگی را که ساعت شش صبح از بیت رهبری آورده بودند به صورت پدرم گذاشت و چشمان خسته اش پر از اشک شد. لحظاتی شال را بوئید و به یاد روزهای گذشته افتاد و شانه هایش با گریه ای بی صدا لرزید. من هم از میان بغض و اشک حرفهای مادر را می شنیدم: که می گفت: صبر کن... صبر کن مطمئن باش ما باز هم بابایت را می بینیم.
    بابا دوستت دارم.

    فاطمه السادات علم الهدی،

    دختر همیشه منتظر به لحظه ها

    افسوس که لحظه سفر یادم نیست

    لبخند قشنگش دم در یادم نیست

    من هر چه ورق ورق زدم ذهنم را

    دیدم که نوازش پدر یادم نیست








    ویرایش توسط مدير محتوايي : 22-06-1393 در ساعت 19:41


  2. # ADS
    Circuit advertisement هديه اي براي پدر
    تاریخ عضویت
    Always
    محل سکونت
    Advertising world
    نوشته
    Many
    Your Default Code ADS
     

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •