▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐
صفحه 8 از 11 نخستنخست ... 4567891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 103
  1. #71
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    kabotar.





    سفر طولانی

    در سال 1357 ه.ش هنگامی که منزل امام از طرف بعثی ها درمحاصره قرار گرفت، مساله هجرت امام از نجف مطرح شد. ایشان درجواب نامه ای که یاسرعرفات نوشته بود، نامه ای نوشتند که بایدکسی آن را به لبنان می برد. انجام این امر برعهده من گذاشته شد. همچنین قرار شد که در لبنان و سوریه شرایط را برای اقامت امام بررسی کنم.
    وقتی نامه آماده و به من تحویل شد، برای خدا حافظی به خدمت امام رفتم. قاعدتا هر وقت ما می خواستیم به سفر برویم خدمت امام می رسیدیم و دست ایشان را می بوسیدیم و امام هم دعایی می کردند. وقتی تنهایی خدمت ایشان رسیدم. عرض کردم: من عازم سفرم، مسافرتی به سوریه و لبنان. تبسمی کردند و فرمودند:
    «مثل اینکه سفر شما این بار طولانی می شود.» من عرض کردم: نه علی القاعده نامه حضرت عالی است که برسانم و شاید دو سه روزدیگر برگردم. ایشان سکوت کردند، اما سخن ایشان در مورد اینکه سفر من طولانی می شود، ذهنم را مشغول کرد. خلاصه به همراه برادرمان آقای فردوسی پور به طرف بغداد حرکت کردم. قرار بودکه آقای دعایی در بغداد مدارکی را برای بردن به سوریه به مابدهد. وقتی وارد فرودگاه شدم، ساک خود را تحویل دادم و منتظرساعت پرواز شدم. از همان اول متوجه شدیم که وضع فرودگاه غیرعادی است. آن روز تمام مسوولان فرودگاه لباس شخصی بر تن داشتندو مشخص بود که افراد سازمان امنیت عراق هستند. پس از مدتی یکی از افراد سازمان امنیت عراق به نزد ما آمد و گفت: کدام یک ازشما مسافرید؟ گفتم: من مسافرم. گفت: با من بیا. پس از آنکه به همراه او به راه افتادم. بلیت مرا گرفتند و شماره روی آن رابه قسمت تحویل بار دادند و ساک مرا پس گرفتند و محتویات آن راخالی کردند. پس از آن مرا به همراه اوراقی که در ساک خودداشتم، به طبقه دوم فرودگاه که مرکز سازمان امنیت عراق بود،بردند، در آنجا یکی دو ساعت با من صحبت کردند. بعد گذرنامه ام را پس دادند و کاغذی را برای امضا کردن در برابرم قرار دادند.
    پرسیدم: این چیست؟ گفت: بخوان. در کاغذ نوشته شده بود که «من الان الی الابد ممنوع الدخول » به عراق هستم. همچنین از من التزام گرفته شده بود که چنانچه بر خلاف تعهدم وارد عراق شدم،خودم مشمول اجرای قانون شورای انقلاب عراق هستم. در آغاز کمی برای امضا نکردن پافشاری کردم، اما سرانجام مجبور به امضاشدم. در آن زمان ناگهان به یاد فرمایش امام در خصوص طولانی شدن مدت مسافرتم افتادم. 2تصرف در اسباب 2 گاه کرامت های اولیای خداوند به تغییر کاربرد اسباب می انجامد. به این صورت که بادعاو یا با اشارتی از سویشان سبب های طبیعی منقلب می گردند و به این ترتیب قدرت الهی به صورت «تصرف در اسباب » در برگذیدگان او تجلی می یابد. به خواست آنان گاه از دل بیابان خشک و سوزان چشمه ای می جوشد و گاه مریضی رو به مرگ، زندگی دوباره می یابد واز این دست کرامت ها در طول زندگی روح الله بسیار می توان می دید.
    از جمله آنهاست آنچه شهید صدوقی رحمه الله علیه نقل می کند.
    جوشش آب برای نماز شب
    در آن زمان قسمت هایی از ایران زیر نظر دولت های روسیه و آمریکاو انگلستان بود. وقتی از ارض اقدس بر می گشتیم، بین راه روس هابرای بازرسی جلوی ماشین ما را گرفتند. همگی پیاده شدیم و چون امام از اول تکلیف مراقب تهجد و نماز شب بودند، و هیچ وقت آن را ترک نکرده بودند، بعد از پیاده شدن خواستند که نماز شب بخوانند. آنجاهم که وسط بیابان بود و آبی وجود نداشت. یک وقت نگاه کردیم دیدیم که آبی جاری شد. ایشان آستین بالازد و وضوگرفت. نفهمیدیم که بعد از نماز ایشان هنوز آب بود یا نه!
    ▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  2. تشكرها 2

    parsa (14-03-1390), نرگس منتظر (14-03-1390)

  3. #72
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    kabotar.





    ترس، هرگز!

    در گذشته فردی ترسو و گریزان از ماجراجویی و یا مسائلی نظیرآن بود. به طوری که با شنیدن کوچکترین صدای بلندی، ترس برتمامی وجودش مستولی می شد و اختیار از کف می داد و حالت بسیارناراحت کننده ای به او دست می داد. یک بار وقتی صدای شلیک پدافند در حسینیه جماران به گوش رسید، ترس و وحشت چنان بر اومستولی شد که دیگران نیز از حالت او ناراحت شدند. کنترل آقاقاسم از عهده دیگران نیز ساخته نبود. در همین حال امام عزیزبا آقا قاسم رو به رو شدند و دستی بر سینه اش گذاشتند و دلداری دادند. ناگهان آقا سیدقاسم جمارانی حالتی عادی به خود گرفت،مثل این بود که او هیچ گاه با ترس آشنا نبوده است. آقا سیدقاسم می گفت که پس از آن تاریخ هرگز از هیچ صدایی حتی صدای انفجار نیز نترسیده است و قوت قلبی دور از تصور یافته است.
    دیدم آقا نیست!
    زمان آمدن امام از پاریس، در بهشت زهرا فردی را دیدم که مردم را کنار می زد و برای دیدن امام بی تابی می نمود. وضعیتی تقریبا غیر عادی داشت که مجبور شدم، علت این بی تابی و تلاش را از وی جویا شوم. در جواب گفت: من داستانی دارم که شما نمی دانید. زمان زندانی بودن حضرت امام، من سربازبودم و یکی از دوستانم که مسؤول سلول حضرت امام بود، ظاهراآقا را نمی شناخت. برایم تعریف می کرد که: «من از این سیدچیزهای عجیبی می بینم. درون سلول بعضی اوقات مشغول نماز است.
    پاره ای وقت ها او را در سلول نمی بینم. قفل در سلول را بازمی کنم و به جستجو می پردازم و او را نمی بینم. درب را قفل می کنم. ولی بعد از دقایقی می بینم درون سلول نماز می خواند.»
    به پیشنهاد ایشان جایمان را عوض کردیم و من زندانبان آقا شدم.
    اوایل آن بزرگوار را نمی شناختم; ولی بر اساس بیانات دوستم کنجکاوی به خرج می دادم. من هم عینا همان صحنه ها را مشاهده می کردم. گرچه درب زندان بسته بود; اما ایشان را در سلول نمی یافتم و ... مشاهده این کرامات مرا متوجه عظمت شخصیت آن بزرگوار کرد و بالاخره توفیق نصیب شد و آن حضرت را شناختم.
    زمانی که از ارادت و علاقه من به آقا آگاه شدند، دستگیرم ساخته و به شکنجه و آزارم پرداختند و از جمله ناخن هایم را کشیدند.
    ▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  4. تشكر

    parsa (14-03-1390)

  5. #73
    مدیر افتخاری
    شكوه انتظار آواتار ها

    تاریخ عضویت : اردیبهشت 1389
    نوشته : 9,809      تشکر : 5,211
    11,674 در 5,265 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    شكوه انتظار آنلاین نیست.

    kabotar.





    علاج ناپذیر

    به بیماری عصبی سختی دچار شده بودم و به همین منظور به خارج از کشور، برای مداوا، رفتم. بیش از آن تقریبا نزد تمامی پزشکان مجرب داخلی رفته بودم ولی نتیجه ای به دست نیاوردم. درخارج از کشور نیز پزشکان خارجی از عهده درمان من بر نیامدند.
    وضع به گونه ای شد که در میان دوستان شایع شد فلانی نیز علاج ناپذیر است و باید برای جانشینی وی در ژاندارمری فکری کرد.
    اعضای خانواده ام نیز کم کم ماءیوس شده بودند. خلاصه امید برای درمانم بسیار کم بود. به خدمت حضرت امام(ره) رسیدم. سلام کردم و گفتم: اماما دکترها مرا جواب کرده اند و این به معنی آن است که از نظر طبی من علاج ناپذیرم. از شما خواهش می کنم که برایم دعا کنید. دعا کنید که ان شاءالله من بهبودی یابم و بتوانم به خدمتگزاری ادامه دهم.» امام دعا کردند خدا را شاهد می گیرم که از آن پس رفته رفته حالم بهتر شد و حالا به سلامتی کامل نزدیکم.
    از برکت دعای امام
    در مورد کرامات امام مطالب گوناگونی وجود دارد، مثلا از دست ایشان قند می گیرند و تقاضا دارند که آقا بر آب آشامیدنی دعابخوانند تا به بیمار بخورانند. فرزند یکی از دوستان ما بیماربود. کودک پاهایش درد می کرد و نمی توانست راه برود. آن آقا هم خیلی ناراحت بود. آن اوایل بود که امام به جماران تشریف آورده بودند و رفت و آمد با ایشان آسانتر بود. آن آقا که می دانست گاهی کودکان را نزد امام می بردند و ایشان دستی برسرکودکان می کشند گفت: بچه ما معلول است و نمی تواند راه برود به پزشک هم مراجعه کرده ایم ولی مثمر ثمر واقع نشده است. اگر می توانید اورا به نزد امام ببرید. یک روز عصر بنده آن کودک را که حدود سه سالش بود، بغل کردم و خدمت امام شرفیاب شدم. پدرش داخل نشد.
    جریان را به عرض رساندم. امام هم دستی بر سر کودک کشیدند و اورا بوسیدند و دعا کردند و فرمودند: ان شاء الله خوب می شود. پدرو مادرش نگران نباشند... کودک را بغل کردم و از خدمت ایشان مرخص شدم. همان طور که کودک در بغلم بود، می خندید. این را خودم دیدم. پدر کودک، فرزندش را گرفت و در حالی که اشک در چشمانش پرشده بود، شکر کرد. مادر کودک هم آنجا ایستاده بود و خیلی خوشحال بود.
    ... دو سال پیش که بنده فرزندم را برای معالجه به خارج ازکشور برده بودم. آن آقا را دیدم. ایشان که الان سفیر ایران درسوئیس یا انگلیس هستند به مناسبتی به پاریس آمده بود. من دیدم که ایشان یک پسر بچه پنج، شش ساله به همراه دارد و آن کودک می دود و می خندند، فرانسوی صحبت می کند و به انگلیسی تکلم می کند. ایشان گفت: آقای ثقفی می دانی این کودک کیست؟
    گفتم نه، گفت: همان است که شما برای شفا خدمت امام بردید.
    بنده با تعجب پرسیدم: راست می گویید!! گفت: بله، او خوب شده است و به مدرسه هم می رود. من سلامتی کودکم را از برکت دعای خیرامام و دستی که ایشان بر سرش کشیدند، می دانم.

    سایت حوزه
    پدیدآورنده: محمد عابدی میانجی
    ▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐



    جهان در حسرت آيينه مانده ست

    گرفتار غمي ديرينه مانده ست

    شب سردي ست بي تو بودن ما

    بگو تا صبح چند آدينه مانده ست؟


  6. تشكرها 2


  7. #74
    کارشناس افتخاری سایت
    parsa آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 475      تشکر : 12,780
    1,953 در 449 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 5
    parsa آنلاین نیست.

    پیش فرض خاطرات و گفتار بسيار خواندني از دختر گرامي امام خميني(ره)




    خاطرات و گفتار بسيار خواندني از دختر گرامي امام خميني(ره)





    =======================


    به گزارش خبرگزاري فارس، ماهنامه پاسدار اسلام در شماره جديد خود ويژه‌نامه‌اي درباره حضرت امام(ره) منتشر كرد.


    در يكي از مطالب، خاطراتي خواندني از خانم زهرا مصطفوي دختر بنيانگذار كبير انقلاب اسلامي منتشر شده است كه متن آن در ذيل مي‌آيد.



    =======================


    آنچه در پي مي‌آيد بخشي از خاطراتي است كه در طول سالهاي گذشته از خانم دكتر زهرا مصطفوي يادگار گرامي حضرت امام سلام‌الله عليه شنيده‌ام؛ خاطراتي كه از ساده‌ترين آنها مانند بازي با كودكان در خانه تا بزرگترين آنها همچون مسئله رهبري آينده، آموزنده و براي رهروان روح‌الله بسي ارزشمند است. اكنون به مناسبت سالگرد عروج آن عزيز سفر كرده - كه همچنان انديشه و راهش زنده و پوياست - تقديم امت امام مي‌شود.


    محمدحسن رحيميان

    ----------------------------

    ادامه دارد

    ▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐
    ویرایش توسط parsa : 14-03-1390 در ساعت 14:13

    دلا غافل ز سبحاني چه حاصل

    مطيع نفس و شيطاني چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نميداني چه حاصل


    و ناگهان چه زود دير مي شود، ولي هيچگاه براي شروع دير نيست...



  8. #75
    کارشناس افتخاری سایت
    parsa آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 475      تشکر : 12,780
    1,953 در 449 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 5
    parsa آنلاین نیست.

    پیش فرض گردش به سمت گل ها




    گردش به سمت گل ها

    - امام نسبت به مسئله محرم و نامحرم و برخورد با نامحرم، بسيار مقيد بودند. من حدوداً 11 سال داشتم و هنوز چادر چيت سر مي‌كردم. آقاي اشراقي (داماد اول امام) ما را دعوت كرده بودند و من همراه ايشان به مهماني رفتم. آقاي اشراقي باغچه‌اي داشتند كه در وسط آن معبري بود و آنجا دو سه تا صندلي گذاشته بودند كه در آنها امام و آقاي اشراقي روي صندلي نشسته‌اند. آن روز كسي در را باز كرد و خود آقاي اشراقي به استقبال آمدند.

    ما به خاطر قضيه نامحرم بودن، جلوي شوهر خواهرها نمي‌امديم. من يكه خوردم و از امام پرسيديم: «سلام بكنم؟» امام گفتند: «واجب نيست». من چون خجالت مي‌كشيدم با آقاي اشراقي روبه‌رو بشوم و سلام نكنم، از مسير خارج شدم و رفتم ميان علف‌ها و گياهان باغچه و از آن معبر نرفتم تا با ايشان روبه‌رو نشوم.

    الان هم منزل ما اين‌طوري است كه مردها و زن‌ها به خاطر مهماني دور هم نمي‌نشينند، مگر به خاطر مراسم و مسائل جدي شرعي.

    بعد از انقلاب خود من در تلويزيون، سمينارها، سخنراني‌ها و جلساتي كه آقايان و خانم‌ها حضور داشتند، حضور فعال داشتم و امام هرگز نگفتند نرويد و اين كار را انجام ندهيد، ولي در همان دوران اگر شوهر خواهرم مي‌آمدند، اين طور نبود كه سفره زن‌ها و مردها يكي باشد. رفت‌وآمد بود اما مردها جداي از زنان در اتاق‌هاي مختلف پذيرايي مي‌شدند.


    سفره محرم و نامحرم جدا بود


    - تا آخرين لحظه زندگي امام،‌ همواره سفره محرم و نامحرم جدا بود. يك بار مادرم به امام گفته بودند: «ما امشب منزل نفيسه خانم - دختر بزرگ آقاي اشراقي - دعوت داريم». امام فكر كرده بودند كه در منزل نفيسه خانم، همسرش و شوهر خواهرهايشان هستند و مرد و زن با هم هستند و به مادرم گفته بودند: «اين مجلس، مجلس حرام است. شما مي‌خواهيد به مجلس حرام برويد؟» مادرم گفته بودند: «همه به من محرم هستند.» امام گفته بودند: «به دخترها كه محرم نيستند.» مادر گفته بودند من مي‌روم كه به همه مردها محرم هستم (دامادها و احمد) امام در اين مورد بسيار دقت مي‌كردند.

    ▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐

    دلا غافل ز سبحاني چه حاصل

    مطيع نفس و شيطاني چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نميداني چه حاصل


    و ناگهان چه زود دير مي شود، ولي هيچگاه براي شروع دير نيست...



  9. #76
    کارشناس افتخاری سایت
    parsa آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 475      تشکر : 12,780
    1,953 در 449 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 5
    parsa آنلاین نیست.

    پیش فرض امام به خواهرم ديه دادند!




    امام به خواهرم ديه دادند!

    آنچه از دوران بچگي يادم هست، اين است كه من حدود 8 ساله بودم، خواهرم ده سال و خواهر بزرگترم (همسر آقاي اشراقي) 12 سال داشت. ما با بچه‌هاي منزل همسايه سمت چپ‌ خانه كه منزل آقاي كمالوند بود، عروسك‌‌بازي مي‌كرديم... گاهي هم گرگم به هوا بازي مي‌كرديم. امام به ما گفته بودند منزل آقاي كمالوند نرويم.

    ايشان از علما و از دوستان امام بودند. اين دوستي هم قصه جالبي دارد. به ما گفته بودند به آنجا نرويد. هر وقت مي‌خواهيد بازي كنيد، دخترشان - كه اسمش طاهره‌خانم بود - بيايد پيش شما. پشت‌ بام‌هاي منزل ما به يكديگر راه داشت. ما همگي بچه بوديم، ولي آنها نوكر 14- 15 ساله‌اي داشتند كه به تازگي صدايش دورگه شده بود. به همين جهت آقا دستور داده بود شما نبايد به منزل آنها برويد.

    وقتي آقا از مسجد سلماسي برمي‌گشتند و به طرف منزل مي‌آمدند، از پشت كوچه صداي گرگم به هواي ما بچه‌ها را شنيدند. وقتي به منزل آمدند، از كارگرمان - زيور - پرسيدند: «بچه‌ها كجا هستند؟» او جواب داد: «منزل آقاي كمالوند.» گفتند: «برو بگو بيايند.» ما خيلي ترسيديم. برگشتيم به منزل و سه‌تايي توي زير زمين رفتيم، خطاب امام، بيشتر به خواهر بزرگترم بود كه مكلف شده بود.

    امام يك چوب نازك خشك را برداشتند و محكم به لبه ديوار زيرزمين زدند و گفتند: «من نگفتم نرويد؟ چرا رفتيد؟» بسيار هم عصباني بودند. چوب شكست و يك تكه‌اش به پاي خواهرم خورد. بلند شديم و به اتاق رفتيم و من ديدم پاي خواهرم كمي كبود شده است.

    شب به آقا گفتم: «خرده چوبي كه به ديوار زديد و شكست، به پاي صديقه خورده و پايش كبود شده.» امام پرسيدند: «واقعا؟» گفتم: «بله.» گفتند: «برو بگو بيايد.» صديقه خانم آمد و امام پايش را ديدند و به او ديه دادند!

    من به خودم گفتم اي كاش پاي من كبود شده بود!

    امام تا اين حد روي مسائل شرعي دقت داشتند، در حالي كه بچه‌شان بود و عمداً هم نزده بودند. با همه انس و توجه و محبتي كه امام داشتند، ما از ايشان خيلي حساب مي‌برديم. البته حق با ايشان بود من خيلي شلوغ بودم.


    ▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐

    دلا غافل ز سبحاني چه حاصل

    مطيع نفس و شيطاني چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نميداني چه حاصل


    و ناگهان چه زود دير مي شود، ولي هيچگاه براي شروع دير نيست...



  10. #77
    کارشناس افتخاری سایت
    parsa آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 475      تشکر : 12,780
    1,953 در 449 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 5
    parsa آنلاین نیست.

    پیش فرض آغوش مهربان آقا




    آغوش مهربان آقا

    - شايد اولين خاطره‌اي كه از دوران كودكي به يادم مانده، به خاطر لذتي كه از حضور امام مي‌بردم. اين است كه امام شب‌ها زير كرسي مي‌نشستند و من كه يك دختر چهار پنج ساله بودم، مي‌رفتم زير كسي و سرم را از زير بغل ايشان بيرون مي‌آوردم و چون بچه شيطاني هم بودم، خيلي وول مي‌خوردم، ولي ايشان دلشان نمي‌آمد به من بگويند برو؛ فقط نگهم مي‌داشتند كه خيلي شلوغ نكنم.

    گاهي هم دستي به سر و صورتم مي‌كشيدند. من چون خيلي از اين كار لذت مي‌بردم كه در آغوش پدر باشم، نمي‌رفتم. ايشان هم نمي‌گفتند برو، ولي دست و پايم را مي‌گرفتند كه خيلي شلوغ نكنم.

    خيلي با خوشرويي و محبت با من رفتار مي‌‌كردند ومن از اين كارشان خيلي لذت مي‌بردم؛ لذا اولين خاطره‌اي كه از دوران بچگي يادم مي‌آيد اين است كه شب‌ها دور كرسي مي‌نشستيم و بسياري از اوقات من شام خوردم را هم همان‌جا و همراه امام مي‌خوردم.


    ▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐

    دلا غافل ز سبحاني چه حاصل

    مطيع نفس و شيطاني چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نميداني چه حاصل


    و ناگهان چه زود دير مي شود، ولي هيچگاه براي شروع دير نيست...



  11. #78
    کارشناس افتخاری سایت
    parsa آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 475      تشکر : 12,780
    1,953 در 449 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 5
    parsa آنلاین نیست.

    پیش فرض برنامه ثابت امام براي بازي با كودكان




    برنامه ثابت امام براي بازي با كودكان

    - بيش از آنكه تصور كنيد حضرت امام اهل محبت بودند.

    بچه بودم و يك روز در حياط نشسته بوديم، به من گفتند: «اگر توانستي اين مداد را با دست راستت به ديوار بزني، من به تو جايزه مي‌دهم.» من گفتم: «اينكه كاري ندارد.» گفتند: «بينداز.» من هم مداد را دادم به دست راستم و پرت كردم به طرف ديوار و بعد گفتم: «جايزه‌ام را بدهيد.» امام گفتند: «با دستت پرت نكردي.» گفتم: «چرا! با دستم پرت كردم.» گفتند: «نخير! دستت هنوز به بدنت هست!» من تازه متوجه شدم كه دارند با من شوخي مي‌كنند.

    امام براي بازي با ما وقت خاصي داشتند. صبح‌ها در منزل تدريس مي‌كردند و طلاب مي‌آمدند. نيم‌ساعت به اذان ظهر مانده، طلاب مي‌رفتند و امام مي‌آمدند به حياط و يك ربع با ما بازي مي‌كردند. ما هم مي‌دانستيم و از قبل جمع مي‌شديم. ما معمولاً از گِل باغچه تيله درست مي‌كرديم و مي‌گذاشتيم خشك مي‌شدند، بعد با آنها تيله‌بازي مي‌كرديم و هركس مي‌توانست تيله بيشتري را بزند، برنده بود. البته بازي‌هاي گوناگوني از جمله گرگم‌ به هوا بازي مي‌كرديم.

    ايشان مي‌نشستند و يك نفرمان سرش را در دامن ايشان مي‌گذاشت و بعد همه مي‌رفتند و قايم مي‌شدند، بعد آن فرد بلند مي‌شد و دنبالمان مي‌گشت.

    امام به ضعيفترها كمك هم مي‌كردند. من از همه شلوغ‌تر بودم و يكي از خواهرهايم (خانم آقاي اشراقي) با اينكه چهار سال از من بزرگتر بود، آرامتر و مظلومتر بود و زبر و زرنگي مرا نداشت. گاهي اوقات مي‌رفتم بالاي درخت كاجي كه در منزلمان بود و آنجا قايم مي‌شدم. كسي سرش را بلند نمي‌كرد به آنجا نگاه كند. امام مي‌دانستند كه بچه‌ها نمي‌‌توانند مرا پيدا كنند و با سرشان اشاره مي‌كردند، يعني آنجا را نگاه كن و جاي مرا لو مي‌دادند. گاهي اوقات هم زير عبايشان قايم مي‌شديم.

    امام عصرها هم براي تدريس به مسجد سلماسي قم در كوچه آقازاده مي‌رفتند و تقريباً نيم‌ساعت به اذان مغرب كه آفتاب هنوز بالاي ديوار بود، به منزل برمي‌گشتند و ما منتظرشان بوديم. مي‌آمدند و يك ربع با ما بازي مي‌كردند و بعد سراغ كارهاي خودشان مي‌رفتند.

    امام سر شب شام مي‌خوردند، به قولي سه از غروب رفته، گاهي قبل و گاهي بعد از شام مي‌آمدند و با ما بازي مي‌كردند. اوايل كودكي بازي بود و بعد به تدريج تبديل به كتاب خواندن شد. من در 13-14 سالگي خيلي اهل مطالعه بودم و كتاب‌هاي رمان و تاريخي را غالباً بلند مي‌خواندم و بقيه گوش مي‌دادند. بزرگتر كه شديم، امام معما و چيستان يا مسئله‌اي مطرح مي‌كردند و ما سعي مي‌كرديم پاسخ آنها را پيدا كنيم. گاهي اوقات هم نمي‌توانستيم جواب بدهيم.

    ▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐

    دلا غافل ز سبحاني چه حاصل

    مطيع نفس و شيطاني چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نميداني چه حاصل


    و ناگهان چه زود دير مي شود، ولي هيچگاه براي شروع دير نيست...



  12. #79
    کارشناس افتخاری سایت
    parsa آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 475      تشکر : 12,780
    1,953 در 449 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 5
    parsa آنلاین نیست.

    پیش فرض دفاع امام از كوچك‌ترها




    دفاع امام از كوچك‌ترها

    - يادم هست 10 -11 ساله بودم و حاج‌آقا مصطفي شايد 21-22 ساله بود. به من گفت: «يك ليوان آب به من بده.» امام نشسته بودند. من شانه‌هايم را بالا انداختم و گفتم: «نمي‌خواهم». حاج‌آقا مصطفي ناراحت شد و آمد طرف من كه مرا دعوا كند. امام به من اشاره كردند كه فرار كن. داداش ديد و گفت: شما اين جور مي‌كنيد كه گوش به حرف نمي‌دهد.» آقا گفتند: «اگر گوش به حرفت بدهد، امروز مي‌گويي يك ليوان آب بده، پس فردا مي‌‌گويي كفش‌هايم را جلوي پايم جفت كن!»

    مصطفي بر فراز گلدسته!

    - همراه خانم (مادرشان) در صحن حضرت معصومه سلام ‌الله عليها بودم. حدود 8 - 9 سال داشتم و داداش 18- 19 ساله بودند. خانم سرشان را بلند كردند و توجه كردند كه يك نفر روي مناره كله معلق ايستاده است. اولين حرفي كه خانم زدند اين بود كه گفتند: «خوش به حالش!» خانم خيلي شاداب و دلشاد بودند. همه نگران شدند، ولي خانم گفتند: «فكر مي‌كنم مصطفي باشد. غير از مصطفي كسي جرأت نمي‌كند آن بالا برود و معلق بزند!» جالب اين است كه خانم‌ نگران نشدند و اصلاً اهل اين‌جور نگراني‌ها نبودند. بقيه خيلي نگران شدند، ولي ايشان ابداً.


    ▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐

    دلا غافل ز سبحاني چه حاصل

    مطيع نفس و شيطاني چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نميداني چه حاصل


    و ناگهان چه زود دير مي شود، ولي هيچگاه براي شروع دير نيست...



  13. #80
    کارشناس افتخاری سایت
    parsa آواتار ها

    تاریخ عضویت : شهریور 1388
    نوشته : 475      تشکر : 12,780
    1,953 در 449 پست تشکر شده
    دریافت : 1      آپلود : 5
    parsa آنلاین نیست.

    پیش فرض امام به من گفتند: كودتاچي!




    امام به من گفتند: كودتاچي!

    ما اغلب براي ناهار آبگوشت داشتيم، چون امام آبگوشت دوست داشتند، ولي من اصلاً آبگوشت دوست ندارم و در منزل همسرم هم جز چندباري كه نوه‌هايم آمدند و خواستند برايشان درست كنم، آبگوشت درست نكرده‌ام.

    يك بار كه حدوداً 9 - 8 ساله بودم در فصل تابستان بود و امام وضو گرفته بودند و داشتند از پله بالا مي‌آمدند و من ظرف گوشت كوبيده دستم بود. چشمم كه به آقا افتاد، بشقاب را به طرف ديوار پرت كردم و گفتم: «كي گفته هر كس بزرگتر است،‌ بايد حرف، حرف او باشد؟ شما چون بزرگتريد و آبگوشت دوست داريد، من هم بايد آبگوشت بخورم؟»

    ايشان آمدند بالا و به خانم گفتند: «بچه‌ها را بنشانيد و از آنها بپرسيد چه غذايي دوست دارند و هر روز مطابق ميل يكي از آنها غذا بپزيد».

    البته به من لقب «كودتاچي» دادند و گفتند تو كودتا كردي!



    خواهش امام از من: به چين نرو!

    - چند سال قبل از فوت امام مرا به چين دعوت كردند كه بروم آنجا و صحبت كنم. سر سفره بوديم و ايشان به خاطر قلبشان به دستور دكتر پشت ميز كوچكي مي‌نشستند و غذا مي‌خوردند. من خيلي عادي و معمولي گفتم: «من هفته ديگر به چين مي‌روم. مرا دعوت كرده‌اند.» حرف‌هاي ديگري زده شد و گذشت.

    چند دقيقه بعد، امام به من گفتند: «فهيمه (مرا در منزل فهيمه صدا مي‌زنند) بيا!» بعد گفتند: «سرت را بياور پايين.» من كنار ايشان ايستاده بودم. گوشم را نزديك دهانشان بردم. امام گفتند: «مي‌خواهم از تو خواهش كنم به چين نروي.» من مكثي كردم و گفتم: «چشم»، ولي حقيقتش اين است كه كمي به من برخورد كه چرا ايشان همان وقت به طور عادي اين مطالب را نگفتند. مثلاً نگفتند مصحلت نيست و نرو و چرا اين‌جور گفتند.

    وقتي غذا خوردن تمام شد و ايشان خواستند به اطاقشان بروند، من همراهشان رفتم و گفتم: «مي‌خواهم از شما گله كنم.» پرسيدند: «چرا؟» جواب دادم: «شما فكر مي‌كنيد اگر مرا منع كنيد گوش نمي‌كنم؟ همان‌جا به من مي‌گفتيد نرو، مصحلت نيست. من هم قبول مي‌كردم. لازم نبود مرا صدا بزنيد و درِ گوشم بگوييد.» گفتند: «آدم وقتي مي‌خواهد چيزي را به كسي بگويد، بايد به كف پاي او بگويد؟ بايد درِ گوشش بگويد!» فهميدم مي‌خواهند از در شوخي درآيند. گفتم: «هم من مي‌دانم منظورم چيست، هم شما مي‌دانيد!»


    ▌◄ويژه نامه سالروز ارتحال ملکوتي رهبر کبيرانقلاب ،حضرت امام خميني(ره)►▐

    دلا غافل ز سبحاني چه حاصل

    مطيع نفس و شيطاني چه حاصل
    بود قدر تو افزون از ملائک
    تو قدر خود نميداني چه حاصل


    و ناگهان چه زود دير مي شود، ولي هيچگاه براي شروع دير نيست...



صفحه 8 از 11 نخستنخست ... 4567891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •