ظهور دوباره شهید (( شيهد حاج يونس زنگ ابادي)) سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
ظهور دوباره شهید (( شيهد حاج يونس زنگ ابادي))
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,582
    171,615 در 50,178 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    goll ظهور دوباره شهید (( شيهد حاج يونس زنگ ابادي))










    شروع به خواندن مطلب نمودم و هر چه بیشتر پیش رفتم ؛ناامید تر شدم ؛زیرا متوجه شدم از این همه خاطره که مجموعه ای است از گفتار خانواده و دوستان و همرز مان آن شهید ؛چیزی به هم نمی رسد که قابلیت تبدیل شدن به اثری داستانی را داشته باشد ؛زیرا آقای کرمانی باآن که شیوه کار مرا در کتاب اول که وفاداری کامل من به ارائه واقعیت است ؛پسندیده ؛اعتقاددارد اگر لعاب تخیل رادر تار و پود واقعیت بتنم ؛خواهم توانست اثری پدید آورم که نه تنها دینش را به واقعیت ادا کرده ؛بلکه ازآن نیز فراتر رفته و به قالب داستان نزدیک می شود که خود از مقوله باارزش هنر است .

    بنا براین ؛من که دیروز در مغازه آقای کرمانی از شدت شعف احساس می کردم می توانم هر غیر ممکنی را ممکن کنم ؛حالابعد ازنزدیک به سی و شش ساعت ؛نا امیدانه فکر می کنم چنین کاری از من بر نمی آید یا سخت برمی آید ؛زیرا اگر کتاب اول من از نظر او موفق عمل کرده ؛به خاطر روش من و دینی است که به واقعیت نشان داده ام و از ورود تخیل به آن قاطعانه پرهیز کرده ام , حالا فکر می کنم رفتاری برخلاف رفتار کتاب اول آیا می تواند موفقیت کتاب دوم مرا تضمین کند ؟

    وآیا برای نویسنده ای مبتدی مثل من که به اعتبار کتاب اولش توانسته به مرز نویسندگان حرفه ای نزدیک شود ؛خطر ناک نیست که از روش کتاب اول خود عدول کند و روشی رادر پیش گیرد که هیچ گونه تجربه ای درآن ندارد ؟و آیا خوانندگانی که با کتاب اول من همدلی کرده اند درست به این دلیل نبوده که نظر خوشی نسبت به تخیل ندارند و واقعیت صرف را تشخیص داده اند ؛راه خود را از راه من سوا نکرده ؛به سراغ نویسنده ای دیگر نمی روند که همچنان به وا قعیت ارج می نهد و بس؟

    و از کجا معلوم که در این پرداخت نیز موفق عمل کنم و دل خود رابه خوانندگانی علاقه مند به تخیل خوش کنم که از راه خواهند رسید تا اتاق های هتلی راکه خوانندگان سابق من خالی کرده اند ؛پر کنند و به من دلگرمی ببخشند که هر اثری اگر جذاب باشد ؛چه به رنگ تخیل آلاییده شده باشد و چه فاقد آن باشد ؛خوانندگانی رابا خود همراه خواهد کرد که هر یک برای دلبستن به انواع آثار دلایل خاص خود رادارند .این فکر باآن که تا حدودی دلخوش کننده بود ؛ به ترسی دامن زد که از واقعیتی انکار ناپذیر ناشی می شود و چهره خود رادر یک سوال هراس آور می نماید :اگر خواننده تو را به دلیل عدم جذابیت اثر در نیمه راه یا همان ابتدای اثر رها کرد ؛چه؟

    صدای زنگ تلفن هر چند مرا به شدت از جا پراند ؛اما بهترین و به جاترین پایانی بود که می شد بر افکاری چنین نا امیدانه که هر لحظه صاحبش را بیشتر در خود فرو می برد ؛قائل شد .گوشی راکه برداشتم ؛حال کسی را داشتم که نزدیک به غرق شدن بوده ودر لحظات آخر توسط نجات غریق نجات یافته است .فکر می کنم صدای سرزنش آمیز نجات غریق که تو شنا بلد نیستی ؛چرا رفتی توی چهار متری ؟به اندازه صدای پدری مهربان نوازش بخش باشد.

    جالب نیست کسی با اشتباه کردن خود یکی دیگر را از اشتباه درآورد ؟این همان کاری است که آدم خوبی با اشتباه گرفتن یکی از شماره های تلفن مرا با این پرسش به خود آورد :مگر من آقایی را که شماره را اشتباه گرفته ؛مجازات کردم ؟برعکس ,پاسخ او را محبت آمیز دادم و تلفن را قطع کردم در حالی که افکارم به رشته های دیگر وصل شد .این که آیا به عنوان نویسنده حق ندارم به تجربه ای حتی ناموفق دست بزنم ؟

    می بینید :این سوال برعکس سوال قبلی که در پی خود پاسخ های نا امید کننده را ردیف می کرد ؛پاسخ های دلگرم کننده را با خود به همراه دارد .چرا آقای صفایی ؛تو از چنین حقی برخورداری که در تجربه نوشتن اشتباه کنی و در مقام کسی قرا بگیری که از آن سوی خط شماره ای را اشتباه گرفته و به خاطر اشتباهش عذر می خواهد و مطمئن باش خوانندگان هم اشتباه تو را از آن سوی خط با محبت پاسخ خواهند گفت .در صورتی که احساس کنند قصد مزاحمت نداشته ای و شماره را نا خواسته اشتباه گرفته ای . خواننده وقتی خشمگین می شود که احساس کند شعورش دست کم گرفته شده و به او توهین شده است .

    اما بنده همین جا اعلام می کنم که به هیچ وجه دانای کل نیستم ؛بلکه کسی هستم در حد بی بضاعت ترین خواننده این کتاب که به مشورت و همدلی سخت نیازمندم و توجه خوانندگان را فروغ راه خویش می گردانم و در صورتی که مشکل اساسی من برای نوشتن یا ننوشتن این رمان حل شود ؛دسته جمعی و با سر عتی که نه ترس آورد و نه ملال ایجاد کند ؛در خیابانی که به نام شهید زنگی آباد ی نامید شده ؛حرکتمان را آغاز می کنیم چه می دانم ؛شاید باد های موافق نیز شروع به وزیدن کنند و.....

    انگار یکی از خوانندگان فرمایشی دارند .بفرمایید خواهش می کنم .
    من می خواستم در تایید فرمایش شما عرض کنم: اگر نبود تجربه کردن ؛چه بسا بشر هنوز همچنان به همان صورت ابتدایی خود زندگی می کرد و از این همه اختراع و اکتشاف که حاصل ضرب کنجکاوی و تجربه و خطر کردن است ؛خبری نبود .
    کاملادرست است .از شما ممنونم و دستم رابه سوی معرفتتان دراز می کنم .

    اما چرا از تورق در مطالب مربوط به شهید زنگی آبادی نا امید شدم ؟


    نا امیدی من ارتباط مستقم با تقا ضای آقای کرمانی داشت :این که تنها به بیان خاطرات اکتفا نکنم ؛بلکه خاطرات را تخته پرشی برای آفرینش یک اثر هنری قرار دهم .در هین تورق ناگهان سوالی ذهن مرا اشغال کرد :
    چگونه می توان هم به واقعیت زندگی شهید زنگی آبادی وفادار بود هم از آن داستان پرداخت ؟اگر خاطره را رونوشتی واقعی از زندگی بدانیم که همه چیزش بی کم وکاست با واقعیت زندگی تطابق دارد ؛در مورد داستان که بربستر تخیل جاری است و دنیای خاص خودش را دارد و از منطق خاص خود پیروی کند و از هعیارهای دنیای واقعی گریز می زند ؛چگونه می توانیم چنین ادعایی داشته باشیم ؟

    یعنی اگر من بخواهم هم به زندگی شهید زنگی آبادی وفادار باشم و وقایع زندگی او راچنان که رخ داده شخصیت او را چنان که بوده ؛حوادث زندگی او را بی پس و پیش کردن بپردازم ،چگونه می توانم عنصر با ارزش تخیل را وارد کار کنم که عنان گسیخته عمل می کند و برای خود طرح می ریزد و شخصیت ها را اسیر ما جراها می کند و ماجراها رابرشخصیت ها مسلط می کند و با ایجاد کشمکش به زندگی شخصیت ها معنا می بخشد تا هستی راقدر بشناسند و زمان را از دست ندهند که این زمان زباله ای نیست که باز یافت شود و بر تعداد خواهران و برادران آن شهید اگر نیفزاید ،از آن می کاهد و ده ها وصد ها تغییر دیگر به اقتضای طرح داستانی.

    متوجه باشید که این آشفتگی از ذهن من نیست ،بلکه ناشی از تناقضی است که در تقاضای آقای کر مانی به عنوان صاحب کار وجود دارد :یعنی اگر من بخواهم خاطرات شهید زنگی آبادی رامحملی برای نوشتن داستان کنم ،نا چارم به حذف و اضافه در خاطرات او دست بزنم .شاید حذف مشکلی ایجاد نکند ،اما اضافه کردن حتما خلاف وفا داری است .و درآنچه اضافه می کنم ،شاید شخصیت واقعی شهید نگنجد ،پس من ناچارم به شخصیت او نکاتی را نسبت دهم که حتما مشکل آفرین خواهد بود ،زیرا داستان به نام اوست ...
    این است که نا امیدانه برآنم پوشه خاطرات شهید زنگی آبادی را ببندم و آن را به آقای کرمانی پس بدهم و با عرض تاسف بگویم نشد .یا من نمی توانم
    اما چطور می توانم به آقای کر مانی که با آن همه اظهار لطفش که مرا نمک گیر عواطفش کرده ،بگویم که نمی توانم ؟کسر شان نیست ؟و بهتر نیست جای آن که کار را از سر باز کنم ،برای رفع این مشکل راه حلی پیدا کنم ،؟هر قفلی باید خودش باز شود .اصلا چرا مطلب را از اول مرور نمی کنی ؟کلید به قفل همین خاطرات آویزان است .کافی است پیدایش کنی :خا طرات خواهر شهید در باره برادرش ...خاطرات برادر شهید در باره برادرش...همسرش...مادر زن...پدر زن...و دوستان ...
    چیزی که در این خاطرات به وضوح به چشم می آید ،این است که انگار همه در تعریف و تمجید از آن شهید با هم مسا بقه گذاشتند .

    انگار او هیچ نقطه ضعفی نداشته است .انگار نه او آدمیزاد ،بلکه فرشته ای بوده که از آسمان به زمین فرود آمده تا بی هیچ کشمکشی در انتخاب خیر و شر تنها به کار خیر بپر دازد و حتی در مقام هم اسمش ،یونس پیامبر نیز قرا ر نگیرد که به جرم گناهی که مر تکب شد ،به کام نهنگی در آمد و تااز آن کام در آید ،مویی سپید کرد و جسمش چنان تحلیل رفت که میوه کدو به اذن خداوند وارد عمل شد و او را به مهر خویش پرورید .ا

    لبته ایرادی به این عزیزان وارد نیست ،زیرا نگاه خانواده و دوستان شهید به او ناشی از شفقتی است که همه ما نسبت به رفتگان داریم و همین شفقت باعث می شود تنها به خوبی ها نظر کنیم و ضعف ها رااز نظر دور بداریم و چه بسا در تمجید از آنان اغراق کنیم .

    البته بنده قصد کوچکترین جسارتی را به ساحت مقدس شهیدانی ندارم که به افتخار ابدی میهمانی خدا نائل آمده اند .نظر من در واقع نه به ضرر شهید بلکه به نفع اوست ،زیرا مقام او در نظر ما وقتی ارزشمند تر می شود که بدانیم امکان خطا و گناه داشته ،اما مرتکب آن نشده و گناه را کوچک و بی ارزش شمرده تا در نظر خداوند بزرگ آمده که او را به خود پذیرفته است ،آرزویی که همه ما داریم هر چند برای به دست آوردنش تلاش نمی کنیم .باز هم تلفن، چرا قطعش نمی کنی ؟

    توجه نکن و نگذار رشته کلام که آسان از دست می رود ،از دست برود. کجا بودم؟بله...در پی رفع تنا قضی که در تقاضای آقای کر مانی بود و همچنان هست .اما آخر چطور می توانم به تلفن که زنگ می زند

    بی اعتنا باشم در حالی که رعشه اش تن مرا می لرزاند و شما می توانید بالا وپایین شدن کلمات رادر امواج آن ببینید. ولش کن ...تمر کزت را از دست نده ...بسیار خوب ...یک پیشنهاد :بهتر نیست مشکل را اول به صورت یک سوال در آوریم و بعد در مقام پاسخ برآییم ؟آقای کر مانی راداریم ،تناقض را هم داریم ،خودت هم که هستی و خاطرات شهید زنگی آبادی هم هست .از ارتباط میان این چها رعدد اصلی چه سوالی بر می آید ؟این که چطور می توان هم به خاطرات شهید وفادار بود هم داستان نوشت ؟اگر این زنگ تلفن بگذارد ...

    اگر عنصر تخیل را از داستان برداریم چه می ماند ؟یک سری عناصری که در هوا معلقند و اسم شان طرح است و زاویه ی دید و شخصیت و صحنه و..حالا یک سوال دیگر :خاصیت این عناصر در چیست ؟ این ها وقتی خاصیت پیدا می کنند که تخیل یک داستان نویس به کارشان بگیرد و گر نه در حالت عادی مثل یک اجزای ماشین بی راننده اند .همه چیز سر جایش است ،اما ماشین فاقد خاصیت اصلی خود ،یعنی حرکت است ،خاصیتی که همه این اجزا برای به ثمر رسیدن آن کنار هم گذاشته شده اند ...و سوال دیگر که امید وارم آخرین باشد :آیا این عناصر را فقط تخیل است که به کار می گیرد یا به کار واقعیت هم می آید ؟

    شاید به کار واقعیت هم بیاید ،اما در این صورت دیگر داستان نمی سازند . فکر می کنم نظر آقای کرمانی را باید تعدیل کنم و پیش از این کار پاسخ به یک سوال دیگر ضروری است :چرا آقای کرمانی خواسته که در باره این شهید داستان نوشته شود ؟چون در داستان جادویی است که در خاطره نیست ...و این که داستان مثل یک بنای عظیم تاریخی زمان را معروض خود می کند و به لحاظ ساختا رش هم خود محافظ خود است هم دیگران را به محافظت از خود وادار می کند .یک بنای تاریخی هم بازدید کننده دارد هم نگهبان ،اما یک خانه معمولی چه ؟بنا بر این آقای کرمانی به درستی نظر به این دارد که با داستانی کردن خاطرات شهید زنگی آبادی از زندگی او بنایی ساخته شود که زمان را معروض خود گرداند همچنان که شهید با عمل خویش به جاو دانگی برخواسته است .این دیگر زنگ نیست ،بلکه زینگ است و اصلا بگذارید ببینیم این کیست که دست بر نمی دارد و با سماجت منتظر و امید وار است که یکی از این سوی خط پس از زنگ بیست و پنجم او گوشی را بردارد :

    بله ؟سلام علیکم .
    علیک
    می خواستم بگویم شما می توانی برای رفع این به ظاهر مشکل از صنا عات داستانی برای پرداخت خاطره استفاده کنی و جای دست بردن در آن کاری کنی که خواندنی تر شود .سکوت ...سنگین شدم ..حیرت کرده ام
    _شما؟
    _من زنگی آبادی هستم .
    _ببخشید ،کی؟!
    _یونس زنگی آبادی .
    وحشت زده گوشی را گذاشتم و با چشمانی از حدقه در آمده به پنجره خیره شدم که در پس خود از میان تاریکی دو چشم را خیره من کرده بود .


    ظهور دوباره شهید (( شيهد حاج يونس زنگ ابادي))
    ویرایش توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* : 10-03-1390 در ساعت 23:15
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  2. تشكر

    نرگس منتظر (11-03-1390)

  3.  

  4. #2
    مدير کل سایت
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آواتار ها

    تاریخ عضویت : امرداد 1388
    صلوات
    23071
    دلنوشته
    43
    اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر
    نوشته : 62,773      تشکر : 57,582
    171,615 در 50,178 پست تشکر شده
    وبلاگ : 173
    دریافت : 9      آپلود : 102
    فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* آنلاین نیست.

    goll







    حسین گفت : پدرش شصت و دو سالش است . شاید خدا فرزندی به او ندهد .
    شاید هم فرزندی بدهد که هفت پشت ما به خاطر او آمرزیده شویم .
    عید قربان همان سال یونس به دنیا آمد و از همان بچگی صدایش می کردند حاج یونس

    ***

    تا وقتی پدرش زنده بود جلوی هیات های عزاداری آینه و قرآن می گرفت .

    بعد از فوتش امام جماعت مسجد گفت : کی حال داره امسال آینه و قرآن بگیره ؟
    یونس از جا بلند شد . غوغایی توی جمعیت افتاد .
    از دوازده سالگی یتیم شد .
    ***


    به شوهرم گفتم از حاج یونس بپرس برای چی نمی آید خانه ما ؟

    گفت حاج یونس گفته : هر وقت حساب سال خودت را کردی و
    خمس مالت را دادی من هم می آیم .
    ***


    آمد خواستگاری .

    با یک جلد قرآن و مفاتیح .
    رساله امام را قبلا آورده بود .

    ***

    یک برگه بزرگ آورد بیرون و بسم الله گفت .

    شرایطش را نوشته بود .
    همه ش از جبهه و ماموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود .
    و اینکه من با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم .
    شرط کرده بود مراسم عقد توی مسجد باشد .

    ***

    گفتم من فقط دوست دارم مهریه ام یک جلد قرآن باشد.

    گفت : نه ! یک جلد قرآن نمی شود . یک جلد قرآن با یک دوره کتاب های شهید مطهری .
    ***


    - همه را دعوت کرده بود مسجد .

    از سپاه کرمان هم آمده بودند .
    دعای کمیل که تمام شد عاقد توی جمعیت دنبالم می گشت .
    تازه فهمیدند مراسم عقد حاج یونس است .

    ***

    یک قدح آب آورد .

    گفت : روایت است هر کس شب عروسی اش پای زنش را بشوید و آبش را
    در خانه بریزد ، تا عمر دارند خیر و برکت از خانه شان نمی رود .
    به شوخی گفتم : پاهای من کثیف نیست .
    گفت : مهم این است که ما به روایت عمل کنیم .

    ***

    سه روز قبل از محرم عروسی کردیم
    وضو گرفتیم و دعای کمیل ، توسل و زیارت عاشورا خواندیم .
    گفت : من دعا می کنم تو آمین بگو :
    اول شهادت دوم حج ناگهانی
    سوم اینکه بچه اولش پسر باشد و اسمش را بگذارد مصطفی .
    همه اش مستجاب شد

    ***

    می رفتیم برای تحویل خط

    گفت بذار من پشت فرمان بنشینم .
    توی راه یک خمپاره شصت خورد کنارمان .
    به خط که رسیدیم گفت : یک تکه پارچه نداری دستم را ببندم ؟
    ترکش خورده بود توی ساعدش و خون از دست و آستینش می چکید .
    وقتی اعتراض کردم که چرا با زخم دستش رانندگی کرده گفت :
    ما می خواهیم خط را تحویل بگیریم .
    زشت است آدم توی این شرایط بگوید دستم زخمی شده .

    ***


    قرار بود روی دژ شهید همت دو تا سنگر بسازیم .

    خیلی خسته شده بودیم .
    حاج حسین که با او خودمانی تر بود ، گفت : اگر قرار است سنگر جلویی را بسازیم ، لطف کن دو تا چوب کبریت بده بذاریم لای پلکهامان تا نخوابیم .
    می خندید و می گفت : تا شما را شهید نکنم ول کن نیستم .
    مجبورمان کرد تا صبح دو تا سنگر بسازیم

    **

    به غیر از آب قمقمه آب دیگری نداشتیم

    دستور داد هر کس آب دارد بدهد به اسیرهایی که از دیشب توی محاصره بودند .

    ***
    سرزده آمد خانه مان . چون چیزی توی خانه نبود مادر رفت و شیرینی خرید . لب به آنها نزد .
    گفت : من نمی خورم تا یادتان باشد خودتان را برای من به زحمت نیاندازید و هر چه توی خانه بود ، همان را بیاورید .

    **

    سنگر کمین آن قدر به عراقی ها نزدیک بود که صدای برخورد قاشق با بشقاب را عراقی ها می فهمیدند .

    تازه از مکه برگشته بود . رفت توی سنگر و بچه های سنگر را بوسید و بغل کرد .
    گفت : چند تا تسبیح آورده ام که به عزیزترین بچه های جبهه بدهم . تسبیح ها را داد به بچه های همان سنگر .
    می گفتند: می مانیم تا شهید شویم یا شما از پشت بیسیم بگویید برگردیم .

    ***


    حدود چهل پل شناور را به هم وصل کردیم .

    حاجی گفت : حس نظامی من می گوید بیست و چهار ساعت کار را تعطیل کنیم .
    بعد از دو روز برگشتیم . چند خمپاره خورده بود روی پل . پل ها از هم جدا شده بودند .
    گفته بود : کار را تعطیل کنید تا عراقی ها خمپاره هایشان را بزنند .

    ***

    تازه بچه دار شده بود . گفتم : دلت برای بچه ات تنگ نشده ؟

    جبهه و جنگ بس نیست ؟
    لبخند زد و گفت : اگر صد تا بچه داشته باشم و روزی صد مرتبه هم خبر بیاورند بچه ات را ازت گرفته اند ،
    من دست از خمینی بر نمی دارم و جبهه و جنگ را بر همه چیز ترجیح می دهم .

    ***

    موقعیت حاجی خیلی خطرناک بود .

    از پشت بیسیم گفت اگر من شهید شدم ، حاج یونس فرمانده لشکر است .
    ***


    ساعت هشت شب ترکش خورد به کتفش .

    از ترس اینکه خاکریز تمام نشود یا اینکه حاج قاسم بفهمد ، تا ساعت چهار صبح ادامه داد و کار را تمام کرد .
    دو سه روز بعد دیدمش .
    از بیمارستان فرار کرده بود .
    گفت : هنوز یک دستم سالم است .

    ***

    آخرین باری که آمده بود مرخصی گفت : حاج قاسم اسم تیپ ما را گذاشته امام حسین .

    دوست داری اسم تیپ ما چی باشه ؟
    گفتم : هر چی خودت دوست داری .
    گفت : چون اسم تیپ ما امام حسین است ، دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم .

    ***

    گفت : من که شهید شدم باید مرا از روی پا بشناسیدم .

    دوست دارم مثل امام حسین شهید شوم .
    روی تابوت را که کنار زدم جای سر ، پاهایش بود .



    ظهور دوباره شهید (( شيهد حاج يونس زنگ ابادي))
    *******************************
    اشتباه من این بود ….هر جا رنجیدم ، لبخند زدم ….
    فکر کردند درد ندارد ، محکم تر زدند

    *******************************
    گرچه گذر زمان فرصت مهرورزیدن رادریغ نمی کند،امامرگرااستثنائی نیست. فرصت ها را براي مهرورزي دريابيم

    *******************************
    سکوت خطرناک تر از حرفهای نیشداراست
    کسی که
    سکوت می کند روزی حرفهایش را
    سرنوشت به تلخی به شما خواهد گفت


    *******************************



  5. تشكر

    نرگس منتظر (11-03-1390)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •