▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐
صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 70
  1. #51
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    shamee







    امام در زندان بصره
    امام در یک زندان بسر نبرد،در زندانهاى متعدد بسر برد.او را از این زندان به آن زندان منتقل مى‏کردند،و راز مطلب این بود که در هر زندانى که امام را مى‏بردند،بعد از اندک مدتى زندانبان مرید مى‏شد.اول امام را به زندان بصره بردند.عیسى بن جعفر بن ابى جعفر منصور،یعنى نوه منصور دوانیقى والى بصره بود.امام را تحویل او دادند که یک مرد عیاش کیاف و شرابخوار و اهل رقص و آواز بود.به قول یکى از کسان او«این مرد عابد و خدا شناس را در جایى آوردند که چیزها به گوش او رسید که در عمرش نشنیده بود.»در هفتم ماه ذى الحجه سال ۱۷۸ امام را به زندان بصره بردند،و چون عید قربان در پیش بود و ایام به اصطلاح جشن و شادمانى بود،امام را در یک وضع بعدى(از نظر روحى)بردند.مدتى امام در زندان او بود.کم کم خود این عیسى بن جعفر علاقه‏مند و مرید شد.او هم قبلا خیال مى‏کرد که شاید واقعا موسى بن جعفر همان طور که دستگاه خلافت تبلیغ مى‏کند مردى است‏یاغى که فقط هنرش این است که مدعى خلافت است،یعنى عشق ریاست‏به سرش زده است.دید نه،او مرد معنویت است و اگر مساله خلافت‏براى او مطرح است از جنبه معنویت مطلب مطرح است نه اینکه یک مرد دنیا طلب باشد.بعدها وضع عوض شد.دستور داد یک اتاق بسیار خوبى را در اختیار امام قرار دادند و رسما از امام پذیرایى مى‏کرد.هارون محرمانه پیغام داد که کلک این زندانى را بکن.جواب داد من چنین کارى نمى‏کنم.اواخر،خودش به خلیفه نوشت که دستور بده این را از من تحویل بگیرند و الا خودم او را آزاد مى‏کنم،من نمى‏توانم چنین مردى را به عنوان یک زندانى نزد خود نگاه دارم.چون پسر عموى خلیفه و نوه منصور بود،حرفش البته خریدار داشت.






    ▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  2. #52
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol..







    امام در زندانهاى مختلف
    امام را به بغداد آوردند و تحویل فضل بن ربیع دادند.فضل بن ربیع،پسر«ربیع‏»حاجب معروف است (۳).هارون امام را به او سپرد.او هم بعد از مدتى به امام علاقه‏مند شد،وضع امام را تغییر داد و یک وضع بهترى براى امام قرار داد.جاسوسها به هارون خبر دادند که موسى بن جعفر در زندان فضیل بن ربیع به خوشى زندگى مى‏کند،در واقع زندانى نیست و باز مهمان است. هارون امام را از او گرفت و تحویل فضل بن یحیاى برمکى داد.فضل بن یحیى هم بعد از مدتى با امام همین طور رفتار کرد که هارون خیلى خشم گرفت و جاسوس فرستاد.رفتند و تحقیق کردند،دیدند قضیه از همین قرار است،و بالاخره امام را گرفت و فضل بن یحیى مغضوب واقع شد.بعد پدرش یحیى برمکى،این وزیر ایرانى علیه ما علیه،براى اینکه مبادا بچه‏هایش از چشم هارون بیفتند که دستور هارون را اجرا نکردند،در یک مجلسى سر زده از پشت‏سر هارون فت‏سرش را به گوش هارون گذاشت و گفت:اگر پسرم تقصیر کرده است،من خودم حاضرم هر امرى شما دارید اطاعت کنم،پسرم توبه کرده است،پسرم چنین،پسرم چنان.بعد آمد به بغداد و امام را از پسرش تحویل گرفت و تحویل زندانبان دیگرى به نام سندى بن شاهک داد که مى‏گویند اساسا مسلمان نبوده،و در زندان او خیلى بر امام سخت گذشت،یعنى دیگر امام در زندان او هیچ روى آسایش ندید.






    ▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  3. #53
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    shamee








    در خواست هارون از امام
    در آخرین روزهایى که امام زندانى بود و تقریبا یک هفته بیشتر به شهادت امام باقى نمانده بود،هارون همین یحیى برمکى را نزد امام فرستاد و با یک زبان بسیار نرم و ملایمى به او گفت از طرف من به پسر عمویم سلام برسانید و به او بگویید بر ما ثابت‏شده که شما گناهى و تقصیرى نداشته‏اید ولى متاسفانه من قسم خورده‏ام و قسم را نمى‏توانم بشکنم.من قسم خورده‏ام که تا تو اعتراف به گناه نکنى و از من تقاضاى عفو ننمایى،تو را آزاد نکنم.هیچ کس هم لازم نیست‏بفهمد.همین قدر در حضور همین یحیى اعتراف کن،حضور خودم هم لازم نیست،حضور اشخاص دیگر هم لازم نیست،من همین قدر مى‏خواهم قسمم را نشکسته باشم،در حضور یحیى همین قدر تو اعتراف کن و بگو معذرت مى‏خواهم،من تقصیر کرده‏ام. خلیفه مرا ببخشد،من تو را آزاد مى‏کنم،و بعد بیا پیش خودم چنین و چنان.
    حال روح مقاوم را ببینید.چرا اینها«شفعاء دار الفناء»هستند؟چرا اینها شهید مى‏شدند؟در راه ایمان و عقیده‏شان شهید مى‏شدند،مى‏خواستند نشان بدهند که ایمان ما به ما اجازه[همگامى با ظالم را]نمى‏دهد.جوابى که به یحیى داد این بود که فرمود:«به هارون بگو از عمر من دیگر چیزى باقى نمانده است،همین‏»که بعد از یک هفته آقا را مسموم کردند.






    ▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  4. #54
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    shapark







    علت دستگیرى امام
    حال چرا هارون دستور داد امام را بگیرند؟براى اینکه به موقعیت اجتماعى امام حسادت مى‏ورزید و احساس خطر مى‏کرد،با اینکه امام هیچ در مقام قیام نبود،واقعا کوچکترین اقدامى نکرده بود براى آنکه انقلابى بپا کند(انقلاب ظاهرى)اما آنها تشخیص مى‏دادند که اینها انقلاب معنوى و انقلاب عقیدتى بپا کرده‏اند.وقتى که تصمیم مى‏گیرد که ولایتعهد را براى پسرش امین تثبیت کند،و بعد از او براى پسر دیگرش مامون،و بعد از او براى پسر دیگرش مؤتمن،و بعد علما و برجستگان شهرها را دعوت مى‏کند که همه امسال بیایند مکه که خلیفه مى‏خواهد بیاید مکه و آنجا یک کنگره عظیم تشکیل بدهد و از همه بیعت‏بگیرد، فکر مى‏کند مانع این کار کیست؟آن کسى که اگر باشد و چشمها به او بیفتد این فکر براى افراد پیدا مى‏شود که آن که لیاقت‏براى خلافت دارد اوست،کیست؟موسى بن جعفر.وقتى که مى‏آید مدینه،دستور مى‏دهد امام را بگیرند.همین یحیى برمکى به یک نفر گفت:من گمان مى‏کنم خلیفه در ظرف امروز و فردا دستور بدهد موسى بن جعفر را توقیف کنند.گفتند چطور؟گفت من همراهش بودم که رفتیم به زیارت حضرت رسول در مسجد النبى (۴).وقتى که خواست‏به پیغمبر سلام بدهد،دیدم این جور مى‏گوید:السلام علیک یا ابن العم(یا:یا رسول الله).بعد گفت:من از شما معذرت مى‏خواهم که مجبورم فرزند شما موسى بن جعفر را توقیف کنم.(مثل اینکه به پیغمبر هم مى‏تواند دروغ بگوید.)دیگر مصالح این جور ایجاب مى‏کند،اگر این کار را نکنم در مملکت فتنه بپا مى‏شود،براى اینکه فتنه بپا نشود،و به خاطر مصالح عالى مملکت مجبورم چنین کارى را بکنم،یا رسول الله!من از شما معذرت مى‏خواهم. یحیى به رفیقش گفت:خیال مى‏کنم در ظرف امروز و فردا دستور توقیف امام را بدهد.هارون دستور داد جلادهایش رفتند سراغ امام.اتفاقا امام در خانه نبود.کجا بود؟مسجد پیغمبر.وقتى وارد شدند که امام نماز مى‏خواند.مهلت ندادند که موسى بن جعفر نمازش را تمام کند،در همان حال نماز،آقا را کشان کشان از مسجد پیغمبر بیرون بردند که حضرت نگاهى کرد به قبر رسول اکرم و عرض کرد:السلام علیک یا رسول الله،السلام علیک یا جداه،ببین امت تو با فرزندان تو چه مى‏کنند؟!
    چرا[هارون این کار را مى‏کند؟]چون مى‏خواهد براى ولایتعهد فرزندانش بیعت‏بگیرد.موسى بن جعفر که قیامى نکرده است.قیام نکرده است،اما اصلا وضع او وضع دیگرى است،وضع او حکایت مى‏کند که هارون و فرزندانش غاصب خلافتند.





    ▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  5. #55
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol..






    سخن مامون
    مامون طورى عمل کرده است که بسیارى از مورخین او را شیعه مى‏دانند،مى‏گویند او شیعه بوده است،و بنا بر عقیده من-که هیچ مانعى ندارد که انسان به یک چیزى اعتقاد داشته باشد و بر ضد اعتقادش عمل کند-او شیعه بوده است و از علماى شیعه بوده است.این مرد مباحثاتى با علماى اهل تسنن کرده است که در متن تاریخ ضبط است.من ندیده‏ام هیچ عالم شیعى این جور منطقى مباحثه کرده باشد.چند سال پیش یک قاضى سنى ترکیه‏اى کتابى نوشته بود که به فارسى هم ترجمه شد به نام‏«تشریح و محاکمه درباره آل محمد».در آن کتاب، مباحثه مامون با علماى اهل تسنن درباره خلافت‏بلا فصل حضرت امیر نقل شده است.به قدرى این مباحثه جالب و عالمانه است که انسان کمتر مى‏بیند که عالمى از علماى شیعه این جور عالمانه مباحثه کرده باشد.نوشته‏اند یک وقتى خود مامون گفت:اگر گفتید چه کسى تشیع را به من آموخت؟گفتند چه کسى؟گفت:پدرم هارون.من درس تشیع را از پدرم هارون آموختم.گفتند پدرت هارون که از همه با شیعه و ائمه شیعه دشمن‏تر بود.گفت:در عین حال قضیه از همین قرار است.در یکى از سفرهایى که پدرم به حج رفت،ما همراهش بودیم،من بچه بودم،همه به دیدنش مى‏آمدند،مخصوصا مشایخ،معاریف و کبار،و مجبور بودند به دیدنش بیایند.دستور داده بود هر کسى که مى‏آید،اول خودش را معرفى کند،یعنى اسم خودش و پدرش و اجدادش را تا جد اعلایش بگوید تا خلیفه بشناسد که او از قریش است‏یا از غیر قریش،و اگر از انصار است‏خزرجى است‏یا اوسى.هر کسى که مى‏آمد،اول دربان مى‏آمد نزد هارون و مى‏گفت:فلان کس با این اسم و این اسم پدر و غیره آمده است.روزى دربان آمد گفت آن کسى که به دیدن خلیفه آمده است مى‏گوید:بگو موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب.تا این را گفت،پدرم از جا بلند شد،گفت:بگو بفرمایید،و بعد گفت:همان طور سواره بیایند و پیاده نشوند،و به ما دستور داد که استقبال کنید.ما رفتیم. مردى را دیدیم که آثار عبادت و تقوا در وجناتش کاملا هویدا بود.نشان مى‏داد که از آن عباد و نساک درجه اول است.سواره بود که مى‏آمد،پدرم از دور فریاد کرد:شما را به کى قسم مى‏دهم که همین طور سواره نزدیک بیایید،و او چون پدرم خیلى اصرار کرد یک مقدار روى فرشها سواره آمد.به امر هارون دویدیم رکابش را گرفتیم و او را پیاده کردیم.وى را بالا دست‏خودش نشاند،مؤدب،و بعد سؤال و جوابهایى کرد: عائله‏تان چقدر است؟معلوم شد عائله‏اش خیلى زیاد است.وضع زندگیتان چطور است؟وضع زندگى‏ام چنین است.عوایدتان چیست؟عواید من این است،و بعد هم رفت.وقتى خواست‏برود پدرم به ما گفت:بدرقه کنید،در رکابش بروید، و ما به امر هارون تا در خانه‏اش در بدرقه‏اش رفتیم،که او آرام به من گفت تو خلیفه خواهى شد و من یک توصیه بیشتر به تو نمى‏کنم و آن اینکه با اولاد من بدرفتارى نکن.
    ما نمى‏دانستیم این کیست.برگشتیم.من از همه فرزندان جرى‏تر بودم،وقتى خلوت شد به پدرم گفتم این کى بود که تو اینقدر او را احترام کردى؟یک خنده‏اى کرد و گفت:راستش را اگر بخواهى این مسندى که ما بر آن نشسته‏ایم مال اینهاست.گفتم آیا به این حرف اعتقاد دارى؟گفت:اعتقاد دارم.گفتم:پس چرا واگذار نمى‏کنى؟گفت:مگر نمى‏دانى الملک عقیم؟تو که فرزند من هستى،اگر بدانم در دلت‏خطور مى‏کند که مدعى من بشوى،آنچه را که چشمهایت در آن قرار دارد از روى تنت‏بر مى‏دارم.
    قضیه گذشت.هارون صله مى‏داد،پولهاى گزاف مى‏فرستاد به خانه این و آن،از پنج هزار دینار زر سرخ،چهار هزار دینار زر سرخ و غیره.ما گفتیم لا بد پولى که براى این مردى که اینقدر برایش احترام قائل است مى‏فرستد خیلى زیاد خواهد بود.کمترین پول را براى او فرستاد: دویست دینار.باز من رفتم سؤال کردم،گفت:مگر نمى‏دانى اینها رقیب ما هستند.سیاست ایجاب مى‏کند که اینها همیشه تنگدست‏باشند و پول نداشته باشند زیرا اگر زمانى امکانات اقتصادى‏شان زیاد شود،یک وقت ممکن است که صد هزار شمشیر علیه پدر تو قیام کند.





    ▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  6. #56
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    gol..






    نفوذ معنوى امام
    از اینجا شما بفهمید که نفوذ معنوى ائمه شیعه چقدر بوده است.آنها نه شمشیر داشتند و نه تبلیغات،ولى دلها را داشتند.در میان نزدیکترین افراد دستگاه هارون،شیعیان وجود داشتند. حق و حقیقت،خودش یک جاذبه‏اى دارد که نمى‏شود از آن غافل شد.امشب در روزنامه‏ها خواندید که ملک حسین گفت من فهمیدم که حتى راننده‏ام با چریکهاست،آشپزم هم از آنهاست.
    على بن یقطین وزیر هارون است،شخص دوم مملکت است،ولى شیعه است،اما در حال استتار،و خدمت مى‏کند به هدفهاى موسى بن جعفر ولى ظاهرش با هارون است.دو سه بار هم گزارشهایى دادند،ولى موسى بن جعفر با آن روشن بینى‏هاى خاص امامت زودتر درک کرد و دستورهایى به او داد که وى اجرا کرد و مصون ماند.در میان افرادى که در دستگاه هارون بودند،اشخاصى بودند که آنچنان مجذوب و شیفته امام بودند که حد نداشت ولى هیچ گاه جرات نمى‏کردند با امام تماس بگیرند.
    یکى از ایرانیهایى که شیعه و اهل اهواز بوده است مى‏گوید که من مشمول مالیاتهاى خیلى سنگینى شدم که براى من نوشته بودند و اگر مى‏خواستم این مالیاتهایى را که اینها براى من ساخته بودند بپردازم از زندگى ساقط مى‏شدم.اتفاقا والى اهواز معزول شد و والى دیگرى آمد و من هم خیلى نگران که اگر او بر طبق آن دفاتر مالیاتى از من مالیات مطالبه کند،از زندگى سقوط مى‏کنم.ولى بعضى دوستان به من گفتند:این باطنا شیعه است،تو هم که شیعه هستى. اما من جرات نکردم بروم نزد او و بگویم من شیعه هستم،چون باور نکردم.گفتم بهتر این است که بروم مدینه نزد خود موسى بن جعفر(آن وقت هنوز آقا در زندان نبودند)،اگر خود ایشان تصدیق کردند او شیعه است از ایشان توصیه‏اى بگیرم.رفتم خدمت امام.امام نامه‏اى نوشت که سه چهار جمله بیشتر نبود،سه چهار جمله آمرانه،اما از نوع آمرانه‏هایى که امامى به تابع خود مى‏نویسد،راجع به اینکه‏«قضاى حاجت مؤمن و رفع گرفتارى از مؤمن در نزد خدا چنین است و السلام‏».نامه را با خودم مخفیانه آوردم اهواز.فهمیدم که این نامه را باید خیلى محرمانه به او بدهم.یک شب رفتم در خانه‏اش،دربان آمد،گفتم به او بگو که شخصى از طرف موسى بن جعفر آمده است و نامه‏اى براى تو دارد.دیدم خودش آمد و سلام و علیک کرد و گفت:چه مى‏گویید؟گفتم من از طرف امام موسى بن جعفر آمده‏ام و نامه‏اى دارم.نامه را از من گرفت،شناخت،نامه را بوسید،بعد صورت مرا بوسید،چشمهاى مرا بوسید،مرا فورا برد در منزل،مثل یک بچه در جلوى من نشست،گفت تو خدمت امام بودى؟!گفتم بله.تو با همین چشمهایت جمال امام را زیارت کردى؟!گفتم بله.گرفتاریت چیست؟گفتم یک چنین مالیات سنگینى براى من بسته‏اند که اگر بپردازم از زندگى ساقط مى‏شوم.دستور داد همان شبانه دفاتر را آوردند و اصلاح کردند،و چون آقا نوشته بود«هر کس که مؤمنى را مسرور کند،چنین و چنان‏»گفت اجازه مى‏دهید من خدمت دیگرى هم به شما بکنم؟گفتم بله.گفت من مى‏خواهم هر چه دارایى دارم،امشب با تو نصف کنم،آنچه پول نقد دارم با تو نصف مى‏کنم، آنچه هم که جنس است قیمت مى‏کنم،نصفش را از من بپذیر.گفت‏با این وضع آمدم بیرون و بعد در یک سفرى وقتى رفتم جریان را به امام عرض کردم،امام تبسمى کرد و خوشحال شد.
    هارون از چه مى‏ترسید؟از جاذبه حقیقت مى‏ترسید.«کونوا دعاه للناس بغیر السنتکم‏» (۵). تبلیغ که همه‏اش زبان نیست،تبلیغ زبان اثرش بسیار کم است،تبلیغ،تبلیغ عمل است.آن کسى که با موسى بن جعفر یا با آباء کرامش و یا با اولاد طاهرینش روبرو مى‏شد و مدتى با آنها بود،اصلا حقیقت را در وجود آنها مى‏دید،و مى‏دید که واقعا خدا را مى‏شناسند،واقعا از خدا مى‏ترسند،واقعا عاشق خدا هستند،و واقعا هر چه که مى‏کنند براى خدا و حقیقت است.





    ▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  7. #57
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    shamee






    دو سنت معمول میان ائمه علیهم السلام
    شما دو سنت را در میان همه ائمه مى‏بینید که به طور وضوح و روشن هویداست.یکى عبادت و خوف از خدا و خدا باورى است.یک خدا باورى عجیب در وجود اینها هست،از خوف خدا مى‏گریند و مى‏لرزند،گویى خدا را مى‏بینند،قیامت را مى‏بینند،بهشت را مى‏بینند،جهنم را مى‏بینند.درباره موسى بن جعفر مى‏خوانیم:حلیف السجده الطویله و الدموع الغزیره (۶) ،یعنى هم قسم سجده‏هاى طولانى و اشکهاى جوشان.تا یک درون منقلب آتشین نباشد که انسان نمى‏گرید.
    سنت دومى که در تمام اولاد على علیه السلام[از ائمه معصومین]دیده مى‏شود همدردى و همدلى با ضعفا،محرومان،بیچارگان و افتادگان است.اصلا«انسان‏»براى اینها یک ارزش دیگرى دارد.امام حسن را مى‏بینیم،امام حسین را مى‏بینیم،زین العابدین،امام باقر،امام صادق،امام کاظم و ائمه بعد از آنها،در تاریخ هر کدام از اینها که مطالعه مى‏کنیم،مى‏بینیم اصلا رسیدگى به احوال ضعفا و فقرا برنامه اینهاست،آنهم[به این صورت که]شخصا رسیدگى کنند نه فقط دستور بدهند،یعنى نایب نپذیرند و آن را به دیگرى موکول نکنند.بدیهى است که مردم اینها را مى‏دیدند.
    نقشه دستگاه هارون
    در مدتى که حضرت در زندان بودند دستگاه هارون نقشه‏اى کشید براى اینکه بلکه از حیثیت امام بکاهد.یک کنیز جوان بسیار زیبایى مامور شد که به اصطلاح خدمتکار امام در زندان باشد.بدیهى است که در زندان،کسى باید غذا ببرد،غذا بیاورد،اگر زندانى حاجتى داشته باشد از او بخواهد.یک کنیز جوان بسیار زیبا را مامور این کار کردند،گفتند:بالاخره هر چه باشد یک مرد است،مدتها هم در زندان بوده،ممکن است نگاهى به او بکند،یا لا اقل بشود متهمش کرد،یک افراد ولگویى بگویند«مگر مى‏شود؟!اتاق خلوت،یک مرد با یک زن جوان! »یکوقت‏خبردار شدند که اصلا در این کنیز انقلاب پیدا شده،یعنى او هم آمده سجاده‏اى[انداخته و مشغول عبادت شده است] (۷).دیدند این کنیز هم شده نفر دوم امام.به هارون خبر دادند که اوضاع جور دیگرى است.کنیز را آوردند،دیدند اصلا منقلب است،حالش حال دیگرى است،به آسمان نگاه مى‏کند،به زمین نگاه مى‏کند.گفتند قضیه چیست؟گفت: این مرد را که من دیدم،دیگر نفهمیدم که من چى هستم،و فهمیدم که در عمرم خیلى گناه کرده‏ام،خیلى تقصیر کرده‏ام،حالا فکر مى‏کنم که فقط باید در حال توبه بسر ببرم،و از این حالش منصرف نشد تا مرد.






    ▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  8. #58
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    shamee







    بشر حافى و امام کاظم علیه السلام

    داستان بشر حافى را شنیده‏اید (۸).روزى امام از کوچه‏هاى بغداد مى‏گذشت.از یک خانه‏اى صداى عربده و تار و تنبور بلند بود،مى‏زدند و مى‏رقصیدند و صداى پایکوبى مى‏آمد.اتفاقا یک خادمه‏اى از منزل بیرون آمد در حالى که آشغالهایى همراهش بود و گویا مى‏خواست‏بیرون بریزد تا مامورین شهردارى ببرند.امام به او فرمود صاحب این خانه آزاد است‏یا بنده؟سؤال عجیبى بود.گفت:از خانه به این مجللى این را نمى‏فهمى؟این خانه‏«بشر»است،یکى از رجال، یکى از اشراف،یکى از اعیان،معلوم است که آزاد است.فرمود:بله،آزاد است،اگر بنده مى‏بود (۹) که این سر و صداها از خانه‏اش بلند نبود.حال،چه جمله‏هاى دیگرى رد و بدل شده است دیگر ننوشته‏اند،همین قدر نوشته‏اند که اندکى طول کشید و مکثى شد.آقا رفتند.بشر متوجه شد که چند دقیقه‏اى طول کشید.آمد نزد او و گفت:چرا معطل کردى؟گفت:یک مردى مرا به حرف گرفت.گفت:چه گفت؟گفت:یک سؤال عجیبى از من کرد.چه سؤال کرد؟از من پرسید که صاحب این خانه بنده است‏یا آزاد؟گفتم البته که آزاد است.بعد هم گفت:بله،آزاد است،اگر بنده مى‏بود که این سر و صداها بیرون نمى‏آمد.گفت:آن مرد چه نشانه‏هایى داشت؟علائم و نشانه‏ها را که گفت،فهمید که موسى بن جعفر است.گفت:کجا رفت؟از این طرف رفت.پایش لخت‏بود،به خود فرصت نداد که برود کفشهایش را بپوشد،براى اینکه ممکن است آقا را پیدا نکند.پاى برهنه بیرون دوید.(همین جمله در او انقلاب ایجاد کرد.)دوید،خودش را انداخت‏به دامن امام و عرض کرد:شما چه گفتید؟امام فرمود:من این را گفتم.فهمید که مقصود چیست. گفت:آقا!من از همین ساعت مى‏خواهم بنده خدا باشم،و واقعا هم راست گفت.از آن ساعت دیگر بنده خدا شد.
    این خبرها را به هارون مى‏دادند.این بود که احساس خطر مى‏کرد،مى‏گفت:اینها فقط باید نباشند«وجودک ذنب‏»اصلا بودن تو از نظر من گناه است.امام مى‏فرمود:من چکار کرده‏ام؟ کدام قیام را بپا کردم؟کدام اقدام را کردم؟جوابى نداشتند،ولى به زبان بى زبانى مى‏گفتند: «وجودک ذنب‏»اصلا بودنت گناه است.آنها هم در عین حال از روشن کردن شیعیانشان و محارم و افراد دیگر هیچ کوتاهى نمى‏کردند،قضیه را به آنها مى‏گفتند و مى‏فهماندند،و آنها مى‏فهمیدند که قضیه از چه قرار است.





    ▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  9. #59
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    shapark







    صفوان جمال و هارون
    داستان صفوان جمال را شنیده‏اید.صفوان مردى بود که-به اصطلاح امروز-یک بنگاه کرایه وسائل حمل و نقل داشت که آن زمان بیشتر شتر بود،و به قدرى متشخص و وسائلش زیاد بود که گاهى دستگاه خلافت،او را براى حمل و نقل بارها مى‏خواست.روزى هارون براى یک سفرى که مى‏خواست‏به مکه برود،لوازم حمل و نقل او را خواست.قرار دادى با او بست‏براى کرایه لوازم.ولى صفوان،شیعه و از اصحاب امام کاظم است.روزى آمد خدمت امام و اظهار کرد-یا قبلا به امام عرض کرده بودند-که من چنین کارى کرده‏ام.حضرت فرمود:چرا شترهایت را به این مرد ظالم ستمگر کرایه دادى؟گفت:من که به او کرایه دادم،براى سفر معصیت نبود.چون سفر،سفر حج و سفر طاعت‏بود کرایه دادم و الا کرایه نمى‏دادم.فرمود: پولهایت را گرفته‏اى یا نه؟یا لا اقل پس کرایه‏هایت مانده یا نه؟بله،مانده.فرمود:به دل خودت یک مراجعه‏اى بکن،الآن که شترهایت را به او کرایه داده‏اى،آیا ته دلت علاقه‏مند است که لا اقل هارون این قدر در دنیا زنده بماند که برگردد و پس کرایه تو را بدهد؟گفت:بله.فرمود:تو همین مقدار راضى به بقاى ظالم هستى و همین گناه است.صفوان بیرون آمد.او سوابق زیادى با هارون داشت.یک وقت‏خبردار شدند که صفوان تمام این کاروان را یکجا فروخته است. اصلا دست از این کارش برداشت.بعد که فروخت رفت[نزد طرف قرار داد]و گفت:ما این قرار داد را فسخ مى‏کنیم چون من دیگر بعد از این نمى‏خواهم این کار را بکنم،و خواست‏یک عذرهایى بیاورد.خبر به هارون دادند.گفت:حاضرش کنید.او را حاضر کردند.گفت:قضیه از چه قرار است؟گفت من پیر شده‏ام،دیگر این کار از من ساخته نیست،فکر کردم اگر کار هم مى‏خواهم بکنم کار دیگرى باشد.هارون خبردار شد.گفت:راستش را بگو،چرا فروختى؟گفت: راستش همین است.گفت:نه،من مى‏دانم قضیه چیست.موسى بن جعفر خبردار شده که تو شترها را به من کرایه داده‏اى،و به تو گفته این کار،خلاف شرع است.انکار هم نکن،به خدا قسم اگر نبود آن سوابق زیادى که ما از سالیان دراز با خاندان تو داریم دستور مى‏دادم همین جا اعدامت کنند.
    پس اینهاست موجبات شهادت امام موسى بن جعفر علیه السلام.اولا:وجود اینها،شخصیت اینها به گونه‏اى بود که خلفا از طرف اینها احساس خطر مى‏کردند.دوم:تبلیغ مى‏کردند و قضایا را مى‏گفتند،منتها تقیه مى‏کردند،یعنى طورى عمل مى‏کردند که تا حد امکان،مدرک به دست طرف نیفتد.ما خیال مى‏کنیم تقیه کردن،یعنى رفتن و خوابیدن.اوضاع زمانشان ایجاب مى‏کرد که کارشان را انجام دهند،و کوشش کنند مدرک هم دست طرف ندهند، وسیله و بهانه هم دست طرف ندهند یا لا اقل کمتر بدهند.سوم:این روح مقاوم عجیبى که داشتند.عرض کردم که وقتى مى‏گویند:آقا!تو فقط یک عذر خواهى کوچک زبانى در حضور یحیى بکن،مى‏گوید:دیگر عمر ما گذشته است.
    یک وقت دیگرى هارون کسى را فرستاد در زندان و خواست از این راه[از امام اعتراف بگیرد]، باز از همین حرفها که ما به شما علاقه‏مندیم،ما به شما ارادت داریم،مصالح ایجاب مى‏کند که شما اینجا باشید و به مدینه نروید و الا ما هم قصدمان این نیست که شما زندانى باشید،ما دستور دادیم که شما را در یک محل امنى در نزدیک خودم نگهدارى کنند،و من آشپز مخصوص فرستادم چون ممکن است که شما به غذاهاى ما عادت نداشته باشید،هر غذایى که مایلید،دستور بدهید برایتان تهیه کنند.مامورش کیست؟همین فضل بن ربیع که زمانى امام در زندانش بوده و از افسران عالیرتبه هارون است.فضل در حالى که لباس رسمى پوشیده و مسلح بود و شمشیرش را حمایل کرده بود رفت زندان خدمت امام.امام نماز مى‏خواند.متوجه شد که فضل بن ربیع آمده.(حال ببینید قدرت روحى چیست!)فضل ایستاده و منتظر است که امام نماز را سلام بدهد و پیغام خلیفه را ابلاغ کند.امام تا نماز را سلام داد و گفت:السلام علیکم و رحمه الله و برکاته،مهلت نداد،گفت:الله اکبر،و ایستاد به نماز.باز فضل ایستاد.بار دیگر نماز امام تمام شد.باز تا گفت:السلام علیکم،مهلت نداد و گفت:الله اکبر.چند بار این عمل تکرار شد.فضل دید نه،تعمد است.اول خیال مى‏کرد که لا بد امام یک نمازهایى دارد که باید چهار رکعت‏یا شش رکعت و یا هشت رکعت پشت‏سر هم باشد،بعد فهمید نه،حساب این نیست که نمازها باید پشت‏سر هم باشد،حساب این است که امام نمى‏خواهد به او اعتنا کند، نمى‏خواهد او را بپذیرد،به این شکل مى‏خواهد نپذیرد.دید بالاخره ماموریتش را باید انجام بدهد،اگر خیلى هم بماند،هارون سوء ظن پیدا مى‏کند که نکند رفته در زندان یک قول و قرارى با موسى بن جعفر بگذارد.این دفعه آقا هنوز السلام علیکم را تمام نکرده بود،شروع کرد به حرف زدن.آقا هنوز مى‏خواست‏بگوید السلام علیکم،او حرفش را شروع کرد.شاید اول هم سلام کرد.هر چه هارون گفته بود گفت.هارون به او گفته بود مبادا آنجا که مى‏روى،بگویى امیر المؤمنین چنین گفته است،به عنوان امیر المؤمنین نگو،بگو پسر عمویت هارون این جور گفت.او هم با کمال تواضع و ادب گفت:هارون پسر عموى شما سلام رسانده و گفته است که بر ما ثابت است که شما تقصیرى و گناهى ندارید،ولى مصالح ایجاب مى‏کند که شما در همین جا باشید و فعلا به مدینه برنگردید تا موقعش برسد،و من مخصوصا دستور دادم که آشپز مخصوص بیاید،هر غذایى که شما مى‏خواهید و دستور مى‏دهید،همان را برایتان تهیه کند.نوشته‏اند امام در پاسخ این جمله را فرمود:«لا حاضر لى مال فینفعنى و ما خلقت‏سؤولا، الله اکبر» (۱۰) مال خودم اینجا نیست که اگر بخواهم خرج کنم از مال حلال خودم خرج کنم، آشپز بیاید و به او دستور بدهم،من هم آدمى نیستم که بگویم جیره بنده چقدر است،جیره این ماه مرا بدهید،من هم مرد سؤال نیستم.این‏«ما خلقت‏سؤولا»همان و«الله اکبر»همان.
    این بود که خلفا مى‏دیدند اینها را از هیچ راهى و به هیچ وجهى نمى‏توانند[وادار به]تمکین کنند،تابع و تسلیم کنند،و الا خود خلفا مى‏فهمیدند که شهید کردن ائمه چقدر برایشان گران تمام مى‏شود،ولى از نظر آن سیاست جابرانه خودشان که از آن دیگر دست‏بر نمى‏داشتند،باز آسانترین راه را همین راه مى‏دیدند.






    ▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


  10. #60
    عضو ماندگار
    خادمه صدیقه طاهره(س) آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    نوشته : 12,738      تشکر : 34,808
    35,558 در 11,353 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    خادمه صدیقه طاهره(س) آنلاین نیست.

    shamee








    چگونگى شهادت امام
    عرض کردم آخرین زندان،زندان سندى بن شاهک بود.یک وقت‏خواندم که او اساسا مسلمان نبوده و یک مرد غیر مسلمان بوده است.از آن کسانى بود که هر چه به او دستور مى‏دادند، دستور را به شدت اجرا مى‏کرد.امام را در یک سیاهچال قرار دادند.بعد هم کوششها کردند براى اینکه تبلیغ کنند که امام به اجل خود از دنیا رفته است.نوشته‏اند که همین یحیى برمکى براى اینکه پسرش فضل را تبرئه کرده باشد،به هارون قول داد که آن وظیفه‏اى را که دیگران انجام نداده‏اند من خودم انجام مى‏دهم.سندى را دید و گفت این کار(به شهادت رساندن امام)را تو انجام بده،و او هم قبول کرد.یحیى زهر خطرناکى را فراهم کرد و در اختیار سندى گذاشت.آن را به یک شکل خاصى در خرمایى تعبیه کردند و خرما را به امام خوراندند و بعد هم فورا شهود حاضر کردند،علماى شهر و قضاه را دعوت کردند(نوشته‏اند عدول المؤمنین را دعوت کردند،یعنى مردمان موجه،مقدس،آنها که مورد اعتماد مردم هستند)، حضرت را هم در جلسه حاضر کردند و هارون گفت:ایها الناس!ببینید این شیعه‏ها چه شایعاتى در اطراف موسى بن جعفر رواج مى‏دهند،مى‏گویند:موسى بن جعفر در زندان ناراحت است،موسى بن جعفر چنین و چنان است.ببینید او کاملا سالم است.تا حرفش تمام شد حضرت فرمود:«دروغ مى‏گوید،همین الآن من مسمومم و از عمر من دو سه روزى بیشتر باقى نمانده است.»اینجا تیرشان به سنگ خورد.این بود که بعد از شهادت امام،جنازه امام را آوردند در کنار جسر بغداد گذاشتند،و مرتب مردم را مى‏آوردند که ببینید!آقا سالم است، عضوى از ایشان شکسته نیست،سرشان هم که بریده نیست،گلویشان هم که سیاه نیست،پس ما امام را نکشتیم،به اجل خودش از دنیا رفته است.سه روز بدن امام را در کنار جسر بغداد نگه داشتند براى اینکه به مردم این جور افهام کنند که امام به اجل خود از دنیا رفته است. البته امام،علاقه‏مند زیاد داشت،ولى آن گروهى که مثل اسپند روى آتش بودند شیعیان بودند.
    یک جریان واقعا دلسوزى مى‏نویسند که چند نفر از شیعیان امام،از ایران آمده بودند،با آن سفرهاى قدیم که با چه سختى‏اى مى‏رفتند.اینها خیلى آرزو داشتند که حالا که موفق شده‏اند بیایند تا بغداد،لا اقل بتوانند از این زندانى هم یک ملاقاتى بکنند.ملاقات زندانى که نباید یک جرم محسوب شود،ولى هیچ اجازه ملاقات با زندانى را نمى‏دادند.اینها با خود گفتند:ما خواهش مى‏کنیم،شاید بپذیرند.آمدند خواهش کردند،اتفاقا پذیرفتند و گفتند: بسیار خوب،همین امروز ما ترتیبش را مى‏دهیم،همین جا منتظر باشید.این بیچاره‏ها مطمئن که آقا را زیارت مى‏کنند،بعد بر مى‏گردند به شهر خودشان[و مى‏گویند]که ما توفیق پیدا کردیم آقا را ملاقات کنیم،آقا را زیارت کردیم،از خودشان فلان مساله را پرسیدیم و این جور به ما جواب دادند.همین طور که در بیرون زندان منتظر بودند که به آنها اجازه ملاقات بدهند،یکوقت دیدند که چهار نفر حمال بیرون آمدند و یک جنازه هم روى دوششان است. مامور گفت:امام شما همین است.و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم
    _________________________
    ۱- زیارت جامعه کبیره.
    ۲- «کاظم‏»یعنى کسى که بر خشم خود مسلط است.
    ۳- خلفاى عباسى دربانى دارند به نام‏«ربیع‏»که ابتدا حاجب منصور بود،بعد از منصور نیز در دستگاه آنها بود،و بعد پسرش در دستگاه هارون بود.اینها از خصیصین دربار به اصطلاح خلفاى عباسى و فوق العاده مورد اعتماد بودند.
    ۴- این خاک بر سرها واقعا در عمق دلشان اعتقاد هم داشتند.باور نکنید که این اشخاص اعتقاد نداشتند.اینها اگر بى اعتقاد مى‏بودند اینقدر شقى نبودند،که با اعتقاد بودند و اینقدر شقى بودند.مثل قتله امام حسین که وقتى امام پرسید اهل کوفه چطورند؟فرزدق و چند نفر دیگر گفتند:«قلوبهم معک و سیوفهم علیک‏»دلشان با توست،در دلشان به تو ایمان دارند،در عین حال علیه دل خودشان مى‏جنگند،علیه اعتقاد و ایمان خودشان قیام کرده‏اند و شمشیرهاى اینها بر روى تو کشیده است.واى به حال بشر که مطامع دنیوى،جاه طلبى،او را وادار کند که علیه اعتقاد خودش بجنگد.اینها اگر واقعا به اسلام اعتقاد نمى‏داشتند،به پیغمبر اعتقاد نمى‏داشتند،به موسى بن جعفر اعتقاد نمى‏داشتند و یک اعتقاد دیگرى مى‏داشتند، اینقدر مورد ملامت نبودند و اینقدر در نزد خدا شقى و معذب نبودند،که اعتقاد داشتند و بر خلاف اعتقادشان عمل مى‏کردند.
    ۵- اصول کافى،باب صدق و باب ورع.
    ۶- منتهى الآمال،ج ۲/ص ۲۲۲.
    ۷- چون امام در زندان بود و کارى نداشت،آن کارى که در آنجا مى‏توانست‏بکند فقط عبادت بود و عبادت،یک عبادت طاقت فرسایى که جز با یک عشق فوق العاده امکان ندارد انسان بتواند چنین تلاشى بکند.
    ۸- ائمه اطهار یک اعمال قدرتهایى مى‏کردند،یعنى طبعا مى‏شد،نه اینکه مى‏خواستند نمایش بدهند.
    ۹- یعنى اگر بنده خدا مى‏بود.
    ۱۰- منتهى الآمال،ج ۲/ص‏۲۱۶.






    ▐▄ ۩ ▄ ▐شهيد مکتب تقوا(وبژه نامه شهادت امام کاظم عليه السلام)▐▄ ۩ ▄ ▐





    خیلی ازیـــــــــــــخ کردن های ما ازســـــــــــــرما نیســـــــــــــت…
    لحـــــــــــــن بعضــــــــــــــیها
    زمســــــــــــتونیــــــ ـــــه …
    ----------------------------------------------------------------

    به یکدیگر دروغ نگوییم......

    آدم است ....

    باور می کند،

    دل میبندد....


صفحه 6 از 7 نخستنخست ... 234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •