ماجراي سيلي زدن حاج احمد به يك كومله سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
ماجراي سيلي زدن حاج احمد به يك كومله
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    نرگس منتظر آواتار ها

    تاریخ عضویت : دی 1348
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    نوشته : 18,972      تشکر : 41,292
    48,486 در 15,341 پست تشکر شده
    وبلاگ : 15
    دریافت : 0      آپلود : 0
    نرگس منتظر آنلاین نیست.

    جديد ماجراي سيلي زدن حاج احمد به يك كومله








    خاطراتي از حاج احمد متوسليان

    ماجراي سيلي زدن حاج احمد به يك كومله

    حاج احمد با چشماني غضبناك بالاي سرش ايستاد و با صداي بلند گفت:
    مي‌گويد من كومله‌ام؟!
    ما توي اين شهر فقط يك طايفه داريم.
    آن هم جمهوري اسلامي است. والسلام



    مريوان كه فتح شد، به اتفاق حاج احمد كار شناسايي و دستگيري افراد ضد انقلاب را در سطح شهر شروع كرديم.

    در يكي از همان روزها، سوار بر جيپ، داشتيم از خيابان مي‌گذشتيم كه حاج احمد با دست روي كتفم زد و بدون اين كه به من نگاه كند، پرسيد: «اين يارو كيه؟!»

    همان طور كه از سرعت ماشين مي‌كاستم، به جايي كه اشاره كرده بود، نگاه انداختم.

    خوب كه نگاه كردم، يك نفر آدم سبيل كلفت قلچماق را در لباس كردي ديدم كه فانسقه‌اي را هم به دور كمر بسته بود گفتم: نمي‌شناسمش.
    با عصبانيت گفت: بزن كنار ببينم اين چه كاره است.

    به سرعت روي ترمز زدم. ماشين هنوز نايستاده بود كه پايين پريد و به طرف آن مرد رفت.

    حاج احمد با آن قدر و قواره رشيد، در برابر هيكل آن كرد سبيل كلفت درست مثل نوجوان ريز نقشي بود در كنار يك كشتي گير سنگين وزن! از ماشين پياده شدم و جلو رفتم. نزديكتر كه شدم، شنيدم كه حاج احمد با لحن قرص و محكم پرسيد:

    ببينيم،‌ تو كي هستي و چه كاره‌اي؟

    مرد كُرد همان طور كه با گوشه سبيلش بازي مي‌كرد، نگاه تمسخر آميزي به حاج احمد انداخت و با بي خيالي گفت: ما كومله هستيم.

    هنوز جمله مرد تمام نشده بود كه حاج احمد سيلي محكمي به صورتش زد و او را در جا نقش زمين كرد.

    مرد كُرد كه به زمين افتاد، حاح احمد با چشماني غضبناك بالاي سرش ايستاد و با صداي بلند گفت: بياييد اين را بيندازيد عقب ماشين تا تكليفش را روشن كنم. مي‌گويد من كومله‌ام؟!

    نگاه به آدم‌هايي كه در اطرافش جمع شده بودند انداخت و طوري كه همه بشنوند، گفت:

    «ما توي اين شهر فقط يك طايفه داريم. آن هم جمهوري اسلامي است. والسلام».

    *راوي:ناصر شريفي


    ماجراي سيلي زدن حاج احمد به يك كومله

  2. تشكرها 2

    محامین (21-04-1390), شکيبا (21-04-1390)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ★*★*★زيباترين پيامك هاي تبريك ميلاد مولاي منتظران★*★*★
    توسط فاطمی*خادمه یوسف زهرا(س)* در انجمن پیامک های مناسبتی
    پاسخ: 181
    آخرين نوشته: 08-05-1389, 14:08
  2. پودر ديورتيك
    توسط رایکا در انجمن داروشناسي
    پاسخ: 1
    آخرين نوشته: 28-04-1389, 16:42
  3. روحاني شهيد علي ابراهيمي بويك
    توسط نرگس منتظر در انجمن شهداي روحاني
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 27-04-1389, 21:01
  4. پاسخ: 50
    آخرين نوشته: 15-09-1388, 19:19

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •