چرا نفرت جهاني از ايالت متحده هر روز بيشتر مي شود؟ سایت آیه های انتظار انجمن آیه های انتظار
ثبت نام
سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
تبلیغات تبلیغات
چرا نفرت جهاني از ايالت متحده هر روز بيشتر مي شود؟
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو كوشا
    روزهای ابری آواتار ها

    تاریخ عضویت : خرداد 1390
    نوشته : 143      تشکر : 43
    275 در 113 پست تشکر شده
    دریافت : 0      آپلود : 0
    روزهای ابری آنلاین نیست.

    چرا نفرت جهاني از ايالت متحده هر روز بيشتر مي شود؟




    اشاره
    كودك آرام و بي گناهي را در نظر بگيريد كه به دلايلي با افزايش سن، كم كم به يك قاتل و هيولا تبديل مي شود. اين تمثيل با ايالات متحده از بدو تأسيس تاكنون، شباهت بسياري دارد. بنيانگذاران آمريكا به مردم اين كشور و جهان در مورد نظام خود وعده ها داده بودند. اما، وقتي الزامات قدرت با فلسفه سودپرستي سرمايه داران در آمريكا امتزاج پيدا كرد، اين كشور به راحتي از همه ارزش هاي مشترك انساني گذشت و به مرحله اي رسيد كه اكنون آن را «امپرياليسم جهانخوار» و «شيطان بزرگ» مي خوانند.

    آمريكا براي انديشمندان سياسي، يك نمونه عبرت آموز است و آنها مي توانند به مرور و قدم به قدم، قدرت در قاموس شركت هاي بزرگ و سرمايه داران را از سال 1777 تاكنون رديابي و علل لغزش ها و جنايات و جنگ هاي ايالات متحده را كشف كنند. مقاله حاضر همين فرآيند را هر چند به طور مختصر، ارزيابي مي كند.

    سرويس خارجي
    «وينستون چرچيل» نخست وزير اسبق انگليس، در 27 آوريل 1941 با استقبال از اقدام ايالات متحده آمريكا كه تصميم گرفته بود منطقه اقيانوس اطلس را پوشش نظامي بدهد و با زيردريايي هاي آلمان نازي مقابله كند، گفت: عمل آمريكا با محاسبه هاي تاجرمآبانه سود و زيان املاء نشده، بلكه يك احساس اخلاقي پشتوانه آن است.
    اين جملات در روزگار خود طرفداران زيادي داشت و بسياري از روشنفكران و سياستمداران ليبرال، آمريكا را كعبه آمال خود مي ديدند و احساس مي كردند كه آمريكا يگانه كشوري است كه مي تواند آرمان هاي روشنگري قرن هجدهم اروپا را روي زمين پياده كند.

    اما اكنون كه بيش از شش دهه را پشت سر گذاشته ايم، آيا كسي مي تواند بگويد كه آمريكا براساس رسالت اخلاقي عمل مي كند؟ اگر كسي در داخل آمريكا هم بخواهد چنين اظهاري بكند، هيچ كس حرف او را جدي نخواهد گرفت و اگر كساني بخواهند براي آمريكا «رسالت اخلاقي» قائل شوند، ديگران فكر مي كنند كه احتمالا يك لشكركشي و تجاوز تازه اي در كار است و يا آمريكا مي خواهد به منابع جديدي دست اندازي كند.

    اكنون سال هاست كه ديگر كسي از جنبه هاي اخلاقي و انساني آمريكا حرف نمي زند و اگر هم بخواهد از همان زبان و ادبياتي كه چرچيل استفاده كرده بود، استفاده كند، قبل از همه، خود مردم و شهروندان اروپايي و آمريكايي او را مسخره مي كنند!
    هر چند آمريكا از همان روز نخست شكل گيري خود (1779) به خاطر نسل كشي سرخپوستان و نظام برده داري و نژادپرستي، نمي توانست كشوري اخلاقي باشد، ولي فرض كنيم كه اظهارات چرچيل در ميانه قرن بيستم درست بوده است و با اين فرض، مي خواهيم بدانيم كه طي اين شش دهه اخير، يعني از سال 1341 تاكنون چه اتفاقي افتاده كه چهره ايالات متحده اين همه عوض شده است و همين كشور به عنوان مثال، در 11 مارس 2003 (20 اسفند 1382) از امضاي معاهده ديوان بين المللي كيفري در شهر «لاهه» خودداري مي كند. مگر كار اين ديوان مثل دادگاه «نورنبرگ» پس از جنگ جهاني دوم، محاكمه جنايتكاران جنگي نبوده است؟ پس آمريكا از چه چيزي واهمه دارد؟

    ما اينجا نمي خواهيم بدانيم كه دلايل فرار و ترس آمريكا از شكل گيري ديوان چيست و فقط به دنبال اين هستيم كه بفهميم چرا يك قدرت با شاخصه هايي كه ايالات متحده دارد، با گذر زمان، تبديل به يك هيولا و يا به قولي، تبديل به نيروي شر و شيطان شده است. كشوري كه زماني كعبه آمال خيلي ها بوده است. «توماس جفرسون» «جرج واشنگتن» و ساير بنيانگذاران آمريكا، در سخنان و آثار مكتوب خود، معمولا براي آمريكا نقش پيشگامي در ارزش هاي بشري را قائل بوده اند.

    ارزش هاي بنيادين
    انقلاب آمريكا كه در سال 1779 به بار نشست، از وجهي نخستين انقلاب بود كه از «عقل خود بنياد» غربي الهام گرفته است.
    منظور از عقل خود بنياد در اينجا، عقلي است كه از وحي و اديان الهي منقطع شده است و نسبت به گذشته و سنت و فلسفه و متافيزيك، نظر مثبتي ندارد.
    از منظر تاريخي، عقل خود بنياد غربي از قرون 15 و 16 ميلادي با جنبش هاي اصلاح دين (رفرميسم) و احياي مجدد ارزش هاي هنري، ادبي، فلسفي و حقوقي يونان و روم باستان (رنسانس) آغاز مي شود و با جنبش روشنگري در قرن 18 به اعتلا مي رسد.

    در اين مرحله، «امانوئل كانت»، اخلاق خود بنياد را مطرح و ارائه مي كند و در حوزه فلسفه سياسي نيز فلاسفه و انديشمندان ديگري مثل «ژان ژاك روسو»، «جان لاك»، «توماس هابز»، «دنيس ديدرو»، «بارون دومونتسكيو»، «آدام اسميت» و «ديويد ريكاردو» مفاهيمي مثل قرارداد اجتماعي در شكل گيري دولت، مالكيت خصوصي، تقسيم كار، آزادي تجارت و بازار در تنظيم عرضه و تقاضا، اصالت فايده و سود را به عنوان ارزش هاي ماندگار بشري، به جوامع انساني ارائه كرده اند.

    البته شماري از انديشمندان منصف اروپايي اين را نيز گفتند كه آنها به حوزه هاي غيرتجربي، متافيزيكي، روحاني و هرچيزي كه نتوان آن را تجربه كرد، كاري ندارند. اما بخش اعظم اين متفكران، اصولاً منكر متافيزيك، روح، آخرت، خدا و وحي شدند و گفتند هرچيزي را كه در آزمايشگاه تجربه نكنند و يا به زير تيغ جراحي نياورند، باور ندارند.

    با شكل گيري دنياي جديد كه مدرنيسم نام گرفت، بشر در حوزه تكنولوژي، پيشرفت هاي بي سابقه و خارق العاده اي كرد. اما همزمان با آن، بيماري هاي اجتماعي در شكل داروينيسم اجتماعي (اصل تفوق نژاد برتر و اصلح)، نهيليسم (پوچ گرايي)، امپرياليسم و فجايع زيست محيطي ظاهر شدند.

    همه ارزش هاي عصر روشنگري مثل اصالت بازار و فايده و انسانگرايي كه آن روزها گمان مي رفت آخرين دستاوردهاي بشري هستند و اين ارزش ها در بستر ليبراليسم و دموكراسي، آمريكايي، الگوي بشريت خواهند شد و در طريق جست وجو براي نيل به آرمان هاي بزرگ، تاريخ به پايان رسيده است، اكنون توسط وجدان هاي بيدار بشري مورد سؤال واقع شده اند و حتي نسل جديد انديشمندان غربي و فرانسوي مثل «دريدا»، «فوكو»، «ژيژك»، «بودريار» و «ليوتار»، ارزش هاي عصر روشنگري را به مضحكه گرفته و هر يك در نقد آنها، كتاب ها نوشته اند.

    انديشه هاي عصر روشنگري تا زماني كه در كتاب ها و دانشگاه ها طرح مي شدند، مشكلي نداشتند، ولي وقتي كه با انقلاب ها و اصلاحات دولتمردان غربي، وارد عرصه سياسي و اجتماعي شده اند و به تدريج جوامع و «انسان» آرماني خود را شكل داده اند؛ بحران هاي جديدي در شكل مدرنيسم آشكار شدند؛ انسان جديد در هيبت انساني طماع، سودپرست، مادي گرا، برتري طلب، پوچ گرا،... ظاهر شد و همين انسان در عرصه سياسي و اجتماعي نيز به چيزي غير از منافع كشور خود و شركت خود و افزايش سود شخص خود، فكر نمي كند و به همين خاطر، تعادل زيست محيطي را در همه جا به هم زده است و همه تلاشش اين است كه به منابع جوامع ضعيف تر دست درازي كند.

    هيچ كس نمي تواند منكر اين واقعيت شود كه ارزش هاي عصر روشنگري، در آمريكا با قدرت سياسي پيوند خورده است و ايالات متحده بهشت برين و اين جهاني روشنفكران است. البته، همان طور كه اشاره شد و همه مي دانيم، مدتي است كه اين سكه هم از رونق افتاده است و روزي نيست كه لعن و نفرين آزادگان جهان و ملت هاي مظلوم نثار سران واشنگتن نشود.




    دستورالعمل جعلي و الزامات قدرت
    ابتدا در آمريكا تصور مي شد كه دستورالعمل انديشمندان عصر روشنگري، بي كم و كاست است و به عنوان آخرين دستاورد بشري و در شكل ليبرال دموكراسي، جامعه آمريكا و حتي جهان را به سمت سعادت و به زعم ليبرال ها، «مصرف انبوه» پيش خواهد برد. از طرف ديگر، تصور براين بود كه جنگ ها عمدتاً ريشه ديني و يا توسعه طلبي داشته اند و حال كه نهاد ديني به حاشيه رانده شد، بلاي جنگ نيز خودبه خود از جوامع مدرن غايب مي شود.

    اما، هم اين دستورالعمل مدرن، جعلي بود و نقصان هاي زيادي داشت و نمي توانست به عنوان آخرين نسخه تفكر بشري، فصل الخطاب باشد (اين چيزي است كه حتي پست مدرنيست هاي غربي مي گويند)، و هم قدرت در عرصه سياسي و بستر اجتماعي، الزاماتي را به همراه داشته و دارد كه مي تواند آرمان ها و نظريه هاي سياسي را دور بزند و حتي آنها را به خدمت بگيرد. به عنوان مثال، آمريكا ملزم به كنترل منابع فسيلي خاورميانه است (الزام قدرت)، و براي رسيدن به اين منافع استراتژيك، آرمان دموكراسي را در دستور كار سياست خارجي خود در خاورميانه قرار مي دهد (به خدمت گرفتن آرمان). اين ازدواج نامقدس آرمان هاي روشنفكري و قدرت سياسي، چيزي است كه در ايالات متحده اتفاق افتاده است.

    آرمان هاي انساني
    تقريباً همه مكاتب و اديان الهي در آرمان هايي مثل «عدالت»، «صلح»، «برادري»، «برابري» و «آزادي» با هم مشترك هستند؛ هرچند شايد در تعريف اين مفاهيم (به ويژه در مورد دو مفهوم آخر)، با هم اختلافاتي داشته باشند. هميشه جنگ و غصب اموال ديگران و غارت جوامع، مذموم بوده و هست و تلاش قريب به اتفاق انديشمندان و آزادگان ملل مختلف در طول تاريخ اين بوده است كه آرمان هاي ذكر شده، عملاً به اجرا درآيند.

    البته، تاريخ به ما مي گويد كه بسياري از چهره ها و افراد در ذيل لواي اين آرمان ها، به دنبال اهداف ديگري بوده اند و يا حتي با صداقت خواسته اند آرمان هاي موردنظر را به اجرا درآورند ولي اين سياست ها در عمل، نتيجه عكس داده اند و تاريخ مصاديق زيادي را در اين مورد سراغ دارد كه ملموس ترين نمونه آن، ظهور ديكتاتور مخوف و سنگدلي مثل «ژوزف استالين» از درون نظام آرماني كمونيسم شوروي است، نظامي كه مي خواست عدالت و برابري و توزيع ثروت را عملياتي كند، ولي به كژراهه رفت و بالاخره در سال 1991 فروپاشيد.

    اما، هدف ما در اينجا اين نيست كه بگوييم آرمان هاي بشري آيا در طول تاريخ عملاً پياده شده اند يا نه، بلكه مي خواهيم بگوئيم كه بشر فطرتاً به دنبال اين آرمان هاست و گذشته به ما مي گويد كه در آينده نيز انسان به دنبال آنها خواهد بود. همين انسان فطرتاً به گونه اي آفريده شده است كه در مقابل افراد و يا جوامع ضدآرماني، مي ايستد و با آنها سرستيز پيدا مي كند.

    با اين پيش درآمد، فرض ما اين است «همان طور كه نظام آرماني كمونيستي در روند تحولات خود، به يك نظام ضدبشري و ضدآرماني تبدل شده، همين روند رانيز ايالات متحده آمريكا از سرگذرانده است و فطرت بشري با آمريكاي فعلي سرستيز دارد.»
    آمريكاي قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم (مثل كمونيست ها)، مدعي بود كه مي خواهد ارزش هاي عصر روشنگري را پياده كند، منادي صلح باشد، بيشترين رفاه را براي بيشترين انسان ها به ارمغان بياورد، از نهضت هاي آزادي بخش حمايت كند و در جويي ها، منادي و پيشاهنگ ديگر ملت ها باشد، ولي لااقل طي دهه هاي اخير دست به اقداماتي زد كه با فطرت بشري منافات دارد و پيشگامان مدرنيسم كه نگاه تقليل گرايانه به انسان داشتند و همه آمال بشري را در كسب سود و لذت بيشتر، تقليل داده اند، بيش از همه مقصر هستند. برخي از سياست هاي ضدبشري و ضدفطري آمريكا كه كم و بيش با آنها آشنا هستيم و هيچ فطرت پاك و عقل سليمي آنها را نمي پذيرد را در اينجا ذكر مي كنيم:

    1) تشكل جوخه هاي مرگ در آمريكاي لاتين طي دهه هاي 1970 و 1980، آموزش شكنجه به افسران ارتش هاي اين منطقه و حمايت از كودتاها و ديكتاتوري هاي اين منطقه، كه ساقط كردن دولت «سالوادور آلنده» در شيلي توسط «آگوستو پينوشه» يك نمونه از صدها مورد دخالت مستقيم و يا پشت پرده آمريكا در منطقه آمريكاي لاتين است؛

    2) طراحي و اجراي كودتا عليه دولت ملي «محمد مصدق» در ايران در سال 1953 و حمايت از ديكتاتوري «سوهارتو» در اندونزي كه به قيمت كشتار حدود يك ميليون شهروند اين كشور تمام شد؛

    3) جنگ در ويتنام در دهه 1970 و كشتار ده ها هزار نفر از غيرنظاميان و نابودي محيط زيست اين كشور؛

    4) بمباران اتمي هيروشيما و ناگازاكي ژاپن، پس از پايان يافتن جنگ جهاني دوم؛

    5) حمايت از گروه هاي تروريستي كه ملموس ترين مورد آن براي ما ايرانيان،

    پشتيباني همه جانبه از «عبدالمالك ريگي». طبق اخبار مستند، وقتي رؤساي قبايل اهل سنت در منطقه بلوچستان پاكستان، به ريگي گوشزد مي كنند، اقدام وي تبهكارانه است و هيچ جنبه مذهبي نمي تواند داشته باشد. ريگي در پاسخ به آنها مي گويد؛ حرف شما درست است، ولي وقتي من عليه مردم دست به اسلحه مي برم، دلارهاي آمريكايي برايم سرازير مي شود. من به اين پول ها نياز دارم!

    6) سرنگوني هواپيماي مسافربري شماره 655 ايران توسط ناو آمريكايي «وينسنس» در سال .1367 مقامات آمريكايي چند سال بعد به فرمانده اين ناو جايزه دارند!

    7) حمايت از «صدام» ديكتاتور معدوم عراق در جنگ هشت ساله عليه ايران؛

    8) مشاركت در نسل كشي مردم حلبچه درسال 1366؛ گازهاي شيميايي توسط شركت هاي آمريكايي و آلماني تحويل ارتش صدام داده شد، و رسانه هاي آمريكايي و غربي اين جنايت هولناك را بايكوت خبري كردند؛

    9) خودداري از امضاي پروتكل كيوتو در سال 2001؛ اين پروتكل كه حال مذاكرات بيش از 100 كشور و طي يك دهه بوده و به راه هاي جلوگيري از گرمايش زمين مربوط مي شده، با مخالفت «جرج بوش» رئيس جمهور وقت آمريكا مواجه شده است. طبق پروتكل مذكور، به ويژه 38 كشور صنعتي جهان موظف مي شدند از گازهاي گلخانه اي خود بكاهند و تا سال 2012 (سال آينده ميلادي 2/5 درصد از ميزاني كه درسال 1990 توليد مي كرده اند، كاهش دهند. در صورتي كه آمريكا به اين پروتكل مي پيوست، تلاش هاي دانشمندان نيز در مورد جلوگيري از گرم شدن زمين به بار مي نشست؛

    10) خودداري از امضاي معاهده شكل گيري ديوان بين المللي كيفري؛ در 11مارس 2003 (20 اسفند سال 1382) نمايندگان 89 كشور در شهر لاهه جمع شدند تا اين معاهده را امضا كنند؛ اما نماينده آمريكا از امضاي آن خودداري كرد. احتمالا اين خودداري كاخ سفيد از امضاي معاهده؛ دو علت داشت؛ نخست جلوگيري از تحت تعقيب قرارگرفتن آن دسته از مقامات آمريكايي كه تاكنون دست به جنايت زده اند؛ مثل عاملان به كارگيري سلاح هاي هسته اي در ژاپن درسال1345 و «هنري كيسينجر» وزير خارجه نيكسون در دهه 1970 به خاطر مديريت جناياتي كه درآمريكاي لاتين و ساير مناطق دنيا صورت گرفت. دوم، جناياتي كه ايالات متحده از اين پس (يعني از سال 2003 به بعد) در جهان انجام خواهد داد و مسلما معاهدات اينچنيني براي سران واشنگتن دست و پاگير هستند.

    نابودي اقتصادهاي مستقل (برحسب اعترافات افرادي مثل پركينز)، ايجاد زندان هاي مخفي، شكنجه زندانيان در زندان هاي گوانتانامو (كوبا) و ابوغريب (عراق) و خصومت با جمهوري اسلامي ايران طي 33 سال گذشته از جمله سياست هاي ضدبشري آمريكاست كه همه ما كم و بيش آنها را مي دانيم.


    آمريكا چگونه آمريكا شد؟
    برخي از انديشمندان، ايالات متحده را بهشت گروه هاي ذي نفوذ مي دانند؛ معني اش اين است كه اين گروه ها از طريق لابي گري مي توانند به راحتي در روند تصميم گيري سياسي به نفع خود تأثير بگذارند. اما، همانطور كه افرادي مثل «چارلز ليندبلوم» مي گويند، سرمايه داران به دو علت از ساير گروه هاي ذي نفوذ متمايز هستند و تأثير آنها بر نهادهاي تصميم گيري، بسيار زياد است: نخست اينكه نظام آمريكا وابسته به اقتصاد موفق و پربازده است و لذا، تمايل دارد امتيازاتي را براي سرمايه داران فراهم نمايد. همين الزامي كه دولت درخود مي بيند تا نيازهاي سرمايه داران را برطرف سازد، باعث مي گردد كه اين قشر از جامعه، در درون ساختار نظام داراي موقعيت ويژه بشود. دوم؛ دموكراسي و نظرات مردم در يك نظام داراي اقتصاد بازار، به حوزه هايي مثل اشتغال و سرمايه گذاري تسري ندارد و سرمايه داران هستند كه در مورد اين حوزه ها تصميم مي گيرند.

    با اين توضيحات، يك بار ديگر به سؤال خود رجوع مي كنيم كه آمريكا چگونه آمريكا شد؟ ابتدا اين مفروض را بايد بپذيريم كه جوهره اقتصادي آمريكا، پررنگ تر از وجوه ديگر اين نظام است. به عبارت ديگر، دغدغه اصلي سران ايالات متحده، افزايش سود شركت هاي بزرگ و كوچك دراين كشور است. دولت اگر بتواند زمينه هايي را فراهم كند كه اين شركت ها به سود بيشتري برسند، و با اعمال سياست ها و مكانيسم هاي بعدي، اين سودها را در حوزه هاي عمومي توزيع نمايد، در واقع باعث افزايش مشروعيت نظام در قبال شهروندان و افزايش محبوبيت سياستمداران مي شود.

    نظام آمريكا با توجه به امتزاج با فلسفه اي كه به افزايش سود و مصرف انبوه شهروندان مي انديشد و رسالت ديگري براي خود قائل نيست و همانطور كه اشاره شد، همه آرمان هاي بزرگ ديگر بشري را ناديده گرفته، اكنون از همه ارزش هاي انساني عبور كرده و به ايستگاه پاياني خود رسيده است؛ يعني تبديل به همان هيولايي شده كه «شيطان بزرگ» با مسمي ترين نام براي آن است.

    قدرتي كه وجه شيطاني پيدا كند با تمثيل «ضحاك مار به دوش» شباهت تام دارد؛ همانطور كه ضحاك براي مصون ماندن از نيش مارها، مجبور بود مغز انسان ها را به آنها بخوراند؛ دولت آمريكا و كاخ سفيد نيز براي حفظ جايگاه خود و راضي نگهداشتن سرمايه داران و مردم، مجبور است دست به هر جنايتي بزند؛ به ملل ديگر لشكركشي كند؛ از ديكتاتورهاي جنايتكاري مثل صدام و «موبوتو سه سه سكو» (ديكتاتور سابق زئير- كنگوي فعلي) حمايت كند؛ به گرم شدن زمين وقعي ننهد و خلاصه، به هراقدامي كه ضدانساني و ضدبشري به حساب مي آيد، دست بزند.

    دو بحران خطرناك
    اكنون بشريت با دو بحران خطرناك روبه رو است؛ 1) اليگارشي مسلح به سلاح هسته اي و 2) اتكا به منابع زيرزميني.

    دراينجا منظور از اليگارشي، همان سرمايه داران متنفذي هستند كه سياست هاي ايالات متحده و ساير كشورهاي صنعتي را جهت مي دهند. اين اليگارشي درپي سود بيشتر است و همه اشكال خلقت و دنيا را در شكل كالاي مادي مورد معامله مي بيند. سرنخ بسياري از بحران هاي ريز و درشت منطقه اي و جهاني را در دست خود دارد، استقلال كشورها بازيچه اوست و فقط به سود مي انديشد و بس.

    براي سرمايه داران، جهان هيچ رمز و رازي ندارد و هرچه هست، كالا و ثروت است و فقط بايد مكانيسم انباشت ثروت را ياد گرفت. در اقتصاد بازار همه چيز خريد و فروش مي شود و برهر چيزي مي توان نرخ گذاشت و با چرتكه محاسبه كرد. اين واقعيت دنياي امروز ماست.

    اما، اين نگاه سودجويانه، نگاه خطرناكي است، نگاهي كه انسان را، ارزش را، اعتقاد را، زمين را، آواز قناري را و همه چيز را با محك سود و زيان و كالا و بازار مي بيند، ضمن اينكه بشر را مسخ مي كند، اگر با بن بست روبه رو شود و شرايط را طوري ببيند كه نتواند بر سودش بيفزايد، قطعا دست به ماجراجويي مي زند، تا جريان انتقال منافع را به نفع خود همچنان زنده نگهدارد.

    اكنون اين اليگارشي سودجو به سلاح هسته اي مسلح است و اين بحران بزرگي است. اليگارشي حاكم بر آمريكا با همين سلاح شيطاني، 70 بار مي تواند زمين را نابود كند. همين خطر به همراه برهم خوردن تعادل زيست محيطي، دانشمندان را به فكر واداشته است و آنها احتمال مي دهند بشر در دوران كنوني زمين شناختي (اكوزوئيك) هم خودش و هم همه موجودات زنده ديگر را نابود كند.

    اما، بحران بزرگ ديگر كه از آن سخن رفته، تكيه بشر به منابع زيرزميني است.
    اين پديده، كه بحث مفصل و جداگانه اي را مي طلبد، به دو دليل، بحران محسوب مي شود؛ نخست آنكه منابع زيرزميني روند كاهشي دارند و روزي (نه چندان دور) به پايان مي رسند (برخلاف منابع روي زميني مثل كشاورزي، كه روند چرخشي دارند و با گذر فصل ها، دوباره تجديد مي شوند و يا انرژي خورشيدي كه هر روز مثل روز قبل وجود دارد) و دوم، استخراج بسيار وسيع منابع زيرزميني، تعادل كره زمين را برهم خواهد زد و روزي خواهد رسيد كه زمين جواب اين بي مهري ها را خواهد داد.
    اكنون اقتصادهاي زيادي به منابع زير زميني تكيه دارد و خطرناك تر از همه اينكه، حيات همان اليگارشي و سرمايه داران سودجو، به اين منابع گره خورده است. ماشين جنگي آمريكا زمين را بو مي كشد و هر جا كه منابع بيشتر است، در همانجا مستقر مي شود.

    اعتراضات بي حاصل
    اعتراضات مردمي در رژيم هاي استبدادي هر چند سخت و پرهزينه و خطرناك است، ولي اين فرق را با دموكراسي هاي صوري و فاسد دارد كه اگر قيام مردم به ثمر بنشيند، نظام سياسي از بيخ و بن ريشه كن مي شود؛ درباريان و سياستمداران فاسد نيز به همراه حاكم مستبد مي روند و طبقات بالا صحنه قدرت را ترك مي كنند. اين تحولات بنيادين، باعث مي شود كه فرد معترض و ملت بپاخاسته، از حاصل و دستاورد قيام و اعتراض خود راضي باشند.
    اما، در دموكراسي هاي فاسد مثل آمريكا و پاكستان، اعتراضات و تظاهرات، چون تغييرات بنيادين نمي انجامد و هيئت حاكمه را تغيير نمي دهد، افراد معترض را ارضاء نمي كند.

    به همين خاطر است كه ايالات متحده در گذر زمان، بيشتر و بيشتر فاسد مي شود و از آرمان هايي كه بنيانگذاران مي گفتند، همين طور فاصله مي گيرد. تظاهرات مردمي نيز هيچ مشكلي را حل نمي كند و قدرت فقط در ميان دو حزب هم شكل، يعني دموكرات ها و جمهوريخواهان دست به دست مي شود.


    آفت امپرياليسم
    اما، يك كشور امپرياليستي مثل آمريكا، آفت بزرگي نيز دارد و آن، افزايش تصاعدي هزينه هاي نظامي است؛ آمريكا براي اينكه سلطه اش را برمنابع جهان حفظ كند و يا منابع جديدي را به دست آورد، ناچار است دست به ماجراجويي هاي نظامي و ايجاد پايگاه هاي نظامي جديد بزند.
    در سال 2007 آمريكا در 46 كشور، 909 مركز نظامي داشت. اين حضور وسيع در خارج، براي واشنگتن بسيار پرهزينه است. هم اكنون بيش از يك سوم نظاميان آمريكايي در خارج از اين كشور به سر مي برند. با آغاز هزاره سوم، آمريكا به شيوه هاي مختلف سعي داشت پايگاه هاي خود در جهان را گسترش دهد.

    هر چند كسي نمي داند كه آمريكا براي نظاميان خود در خارج دقيقاً چقدر هزينه مي كند، ولي مي توان تخمين زد كه ايالات متحده براي نگهداري نظاميان در خارج، تهيه تجهيزات براي آنها، ناوگان ها و شناورها و پايگاه هاي فرامرزي، سالانه 250 ميليارد دلار هزينه مي كند.
    براساس تحقيق دانشگاه آمريكايي «براون»، كل هزينه آمريكا در دو جنگ افغانستان (از 2001 تاكنون) و عراق (از 2003 تاكنون)، از مرز چهار تريليون دلار گذشت و اين بيش از سه برابر بودجه اي است كه كنگره آمريكا طي يك دهه گذشته (از 2001 تا امروز) براي جنگ تصويب كرده است.

    به تازگي نيز مجلس نمايندگان آمريكا لايحه 649 ميليارد دلاري پنتاگون را تصويب كرده است. اين بودجه كه به سال مالي 2012 (سال مالي آمريكا از مهر شروع مي شود) اختصاص دارد، حدود 17 ميليارد دلار بيشتر از سال مالي جاري است.

    از يونان تا آمريكا
    ايالات متحده آمريكا هم اكنون دقيقاً وارد همان شرايط شده است كه كشور يونان چند سالي است كه با آن دست و پنجه نرم مي كند؛ در يونان برنامه رياضت اقتصادي به اجرا درآمده است و طبق گفته معترضان خياباني، بسياري از نهادهاي دولتي به خاطر نداشتن بودجه، دست به اخراج كاركنان خود زده اند، حقوق ها را كاهش داده اند و حتي در مواردي نيز چند ماهي است از دادن حقوق به كارمندان خودداري مي كنند.
    اجراي برنامه رياضت اقتصادي، يونان را به كانون اعتراضات خياباني تبديل كرده است و اين وضعيت در بيشتر كشورهاي اتحاديه اروپا، به ويژه اسپانيا نيز مشاهده مي شود.

    در آمريكا نيز هزينه هاي نظامي سرسام آور اين كشور، باعث كاهش بودجه هاي ايالات شده است؛ اين شرايط به قدري براي دولت هاي ايالتي مشكل ايجاد كرده است كه آنها مجبورند براي صرفه جويي در هزينه ها، مدارس دولتي و حتي مراكز پليس را تعطيل كنند و عذر شمار زيادي از پرسنل را بخواهند. تعطيلي مدارس، باعث شده است كه مدارس دولتي باقي مانده، كلاس هاي 60 نفره را تجربه كنند!
    آمريكا در شرايط فعلي به طور جسته و گريخته شاهد تظاهرات اعتراض آميز است، ولي اگر مشكلات معيشتي مردم به همين صورت ادامه يابد، به احتمال زياد اين كشور وارد فاز ناآرامي و درگيري خياباني خواهد شد.

    مشكل بزرگ اوباما
    «باراك اوباما»، رئيس جمهوري آمريكا، اكنون در شرايط متناقضي گرفتار شده است؛ از يك طرف او نمي تواند از هزينه هاي نظامي در خارج بكاهد، زيرا همان طور كه گفته شد، اين از الزامات سرمايه داري است و اگر آمريكا بخواهد چنين خطايي بكند، موجوديت سياسي اين كشور به خطر مي افتد و ايالات متحده رهبري نظام تك قطبي را از دست خواهد داد.
    تلاش اوباما در اين حوزه اين است كه كار ويژه هاي نظامي و سياسي خود را به كارگزاران محلي بسپارد؛ اگر دولت هاي وابسته به آمريكا بتوانند منافع واشنگتن را حفظ كنند، ايالات متحده هم از زير بار هزينه هاي گزاف نظامي خارج مي شود و هم اعتراضات ضدجنگ در داخل خاك آمريكا فروكش مي كند. اما اگر دولت هاي مطيع پيدا نشوند، دولت آمريكا مجبور است همچنان سر جيب خود را شل كند و ميلياردها دلار را به لشكركشي اختصاص دهد و اين روند تا سست شدن پايه هاي قدرت امپرياليستي آمريكا پيش خواهد رفت.

    اوباما از طرف ديگر، مجبور است به مطالبات داخلي و معيشتي پاسخ مثبت بدهد. او بايد از بودجه نظامي بكاهد و اين بودجه را به بخش هايي چون آموزش، بهداشت، بيمه، رفاه عمومي و... انتقال دهد و جلوي بيكاري و تورم را بگيرد.
    رئيس جمهور آمريكا تاكنون يك سياست كج دار و مريز را در پيش گرفته است؛ به مردم مكرراً وعده خروج از عراق و افغانستان مي دهد و بعد، آن را نقض مي كند و حتي بر بودجه نظامي خود مي افزايد. اوباما منتظر است تا گشايشي حاصل شود و مي خواهد زماني از عراق و افغانستان خارج شود كه نظام هاي وابسته و در عين حال باثبات، در اين كشورها مستقر گردند.

    واشنگتن براي خروج از عراق، طبق قرارداد امنيتي بغداد- واشنگتن، تا 11 دي آينده فرصت دارد، ولي عراق فعلي آن عراقي نيست كه آمريكا در پي اش بوده است؛ بغداد بايد استقرار حداقل چهار پايگاه دايمي آمريكا را در خاك عراق بپذيرد، كه نه مي خواهد و نه مي تواند؛ دولت عراق بايد به طور ساختاري، وابسته و متكي به آمريكا باشد، چنين امري هم محال است و حتي ممكن است جاي پاي جريان هاي ضدآمريكايي مثل جريان «صدر»، در ساختار نظام جديد عراق مستحكم تر شود. به همين خاطر است كه مقامات كاخ سفيد مثل «جوبايدن» معاون رئيس جمهور آمريكا، دائماً به بغداد رفت وآمد مي كنند تا شايد به طريقي بتوانند قرارداد امنيتي في مابين را نقض كنند و حضور نيروهاي خود در عراق را تمديد نمايند.

    وضعيت افغانستان هم مشابه عراق است؛ شبه نظاميان القاعده در آنجا قدرتمندتر شده اند؛ دولت كابل چه با وجود «حامد كرزاي» و چه بدون وي، دولتي نيست كه مطيع اوامر كاخ سفيد باشد و در صورت مطيع بودن، ثبات داشته باشد.
    اوباما كه طبق وعده قبلي خود، قرار بود همه نيروهاي آمريكايي را تا تابستان جاري از افغانستان خارج كند، ماه گذشته اين حرف خود را پس گرفت و اعلام كرد نيروهاي آمريكايي را در دو نوبت و تا پايان سال 2022، از افغانستان خارج مي كند.
    همين اظهارات اوباما نيز واكنش هاي گسترده اي را در ميان مقامات آمريكايي برانگيخت؛ به اعتقاد آنها، اگر وضعيت افغانستان به همين صورت باقي بماند و اوباما بخواهد نيروها را خارج كند، امنيت ايالات متحده به خطر خواهد افتاد.

    به هر حال، شرايط فعلي آمريكا و اوباما براي آزمون يك تئوري، بسيار مساعد است؛ تئوري اي كه سال ها انديشمندان چپ طرفدار آن بودند طبق اين تئوري، امپرياليست ها زير بار هزينه هاي نظامي شانه خم مي كنند. اين خلاصه كلام افرادي مثل «پل سوئيزي» و «هري مكداف» بود و «ولاديمير لنين»، رهبر انقلاب بلشويكي شوروي نيز درباره اين سرنوشت محتوم امپرياليست ها، با حرارت سخن مي گفت.

    طبق فرمول چپي ها كه به جبر تاريخي معتقد بودند، اوباما هر چقدر هم كه كار كشته و باهوش باشد، باز هم نمي تواند جلو به زانو درآمدن امپرياليسم آمريكا را بگيرد.
    اما، اگر بخواهيم از اينگونه حكم هاي جزمي و حتمي فاصله بگيريم و زبان علمي احتمالات را برگزينيم، بهتر است بگوئيم كه اگر دولت هاي افغانستان و عراق دست آموز نشوند و اگر ايالات متحده درگير جنگ هاي تازه تري (مثلا در ليبي و پاكستان) بشود، در اين صورت، شرايط براي دولت اوباما به مراتب سخت تر خواهد شد و جامعه آمريكا بحران هايي مشابه يونان را تجربه خواهد كرد و اين خود ممكن است به آشوب هاي اجتماعي بينجامد و جايگاه آمريكا را از ابرقدرتي، به يك قدرت هم سطح ساير قدرت ها، تنزل دهد.




    چرا نفرت جهاني از ايالت متحده هر روز بيشتر مي شود؟

  2.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •