سلام مهمان گرامي؛

خوش آمدید، براي مشاهده انجمن با امکانات کامل ميبايست از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد
˜Ï æÈáǐ
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: مجيد در اردوگاه تکريت+ عکس

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    مدیر ارشد انجمن دفاع مقدس
    تاریخ عضویت
    خرداد 1397
    شماره عضویت
    143
    نوشته
    18,953
    صلوات
    4413
    دلنوشته
    5
    اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍاَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّک
    تشکر
    41,292
    مورد تشکر
    48,533 در 15,350
    وبلاگ
    15
    دریافت
    0
    آپلود
    0

    مجيد در اردوگاه تکريت+ عکس



    مجيد در اردوگاه تکريت/ عکس


    عراقي ها بخاطر اين که درجهان، نزد افکار عمومي اعلام کنند، جمهوري اسلامي ايران، مرد جنگي ندارد و بچه هاي کم سن و سال را به جنگ مي فرستد، هميشه خدا سن بچه ها را کمتر از آنچه که بودند، توي ليست آمارشان ثبت مي کردند.

    خاطرات رزمندگان گردان يارسول؛ آزاده: مجيد زارع



    عراقي ها بخاطر اين که درجهان، نزد افکار عمومي اعلام کنند، جمهوري اسلامي ايران، مرد جنگي ندارد و بچه هاي کم سن و سال را به جنگ مي فرستد، هميشه خدا سن بچه ها را کمتر از آنچه که بودند، توي ليست آمارشان ثبت مي کردند.
    دوست داشتند که خود بسيجي ها، سن و سال خودشان را کمتر بگويند، از طرفي هم بسيجي ها اين ترفند دشمن بعثي را يک جوري ديگر، خنثي مي کردند.

    بچه هاي که جثه قوي تري داشتند، حداقل سن و سال خود را، پنج شش سال بالاتر مي گفتند.

    خلاصه عراقي ها، از دست بسيجي ها حسابي کلافه و خسته شده بودند.

    تابستان داغ تکريت، سال شصت و هفت، «اردوگاه تکريت 12» يک نقيب جمال بود، افسر ارشد اردوگاه، هميشه خدا، يک تخته تنبيه توي دست اش.

    يک روزي، همه را به صف کردند. من چهارده سال داشتم، و از لحاظ جثه، بسيار کوچکتر نسبت به بقيه اسرا بودم، هميشه خدا هم بخاطر ريز نقش بودنم، لبه دونبش معرکه گيري بعثي ها قرار داشتم.

    نقيب جمال من را خواست، صدا زد، «تعال، ايراني کوچوک» دو قدم رفتم جلو، سينه به سينه اش، من مثل يک گنجشگک؛ او مثل يک گاوميش.

    فارسي را دست و پا شکسته بلد بود، از من خواست که بايد سن ام را کوچک تر اعلام کنم، يک سرباز هم پشت يک ميز، با خودکار و دفتر نشسته بود.

    نقيب جمال پرسيد، چند سال داري؟

    گفتم: چهارده سال.

    محکم کوبيد توي سرم و گفت: دوازده سال.

    من هر چي با نقيب جمال، کلنجار رفتم که چهارده سال دارم، چرا شما سن و سال ما را اين قدر کم مي کنيد. حرف حق توي کله پوک اش فرو نمي رفت.

    به سرباز گفت: بنويس،«12»

    من با خنده گفتم يک تخفيفي بدهيدو بنويس«13».

    نقيب جمال هم به سرباز گفت: بنويس«13».

    عراقي ها رسم الخط شان، با نوع نوشتن ما، روي اعداد فرق داشت.

    «2 و 3» را يک جور ديگر مي نوشتند.

    «سه» عراقي ها دو دندانه داشت. رقم «دو» را هم بدون دندانه مي نوشتند.

    سرک کشيدم تو دفتر آمار سرباز و ديدم نوشت: «مجيد زارع 12 ساله».

    شروع کردم با سرباز، سروصدا که فرمانده تان ميگه «سيزده» باز تو داري مي نويسي دوازده.

    نقيب جمال و سرباز بهم نگاه کردندو انگار تازه مفهوم حرف من را فهميده باشند، زدند زير خنده و گفتند: چرا چونه مي زني؟ سيزده ما همينه...

    اين ماجرا گذشت.

    دو سه سال بعد، روزهاي آخري بود که من ديگه سن واقعي خودم را مي گفتم.

    يک روز تو حياط هوا خوري اردوگاه دوازده تکريت، توي حال خودمان بوديم که صوت آمار را زدند.

    همه به صف شديم، نقيب جمال آمد و يکي يکي ما را بنام صدا زد.

    نوبت به من رسيد

    صدا زدند: «مجيد کوچوک»

    رفتم پاي ميز آمارگيري، نگهبان عراقي زير چشمي نگاهي بهم کرد و نقيب جمال گفت: چند سال داري؟

    گفتم: شانزده سال دارم.

    گفت: نه خيلي کمتري.

    گفتم: نه من شانزده سالمه.

    عصباني شد و حسابي قاطي کرد و داد و هوارش بلند شد و گفت: اسمال. حمال. حيوان، مگه سه سال پيش، من آمار گرفتم، تو نگفتي من سيزده سالمه؟

    توي آن اوج عصبانيت اش، زدم زير خنده و گفتم: آخه سه سال پيش من سيزده سال داشتم، الان ميشه شانزده سال ديگه. سه سال به عمر من اضافه شده. شدم شانزده ساله، درسته؟

    بعد ناگهان اردوگاه مثل بمب ترکيد، اسرا زدند زير خنده و بعد خود عراقي ها هم فهميدند که فرمانده شان خنگ و خره، زدند زير خنده، نقيب جمال که ديد سوتي داده، از خريت خودش خنده اش گرفت و ديگه نمي توانست بنويسه، يک نگاهي به سربازهاي خودشان کرد، و نگاهي به من کرد و من بهش گفتم: حالا سن واقعي ام را نمي نويسيد، چرا سن ام را اين قدر کم مي نويسيد.

    نقيب جمال گفت: مگر براي تو فرق داره، مگه پوله که کم زياد بشه؟

    گفتم: آره واسه من مهمه، فرق داره.

    نقيب جمال، مثل گام ميشي که توي باطلاق مانده باشد، دهانش تا بناگوش جر رفت و شروع کرد به دادو هوار و کتک کاري، فهميد بسيجي هر کجا باشه حواسش به همه جا و همه چيز هست.



    دکتر مجيد زارع در اولين روز آزادي، در آغوش گرم مادري

    مجيد سيزده سال داشت که راهي جبهه شد، چهارده ساله بود که اسير شد، و سال ها پس از اسارت وقتي بازگشت، جسم نحيفش کم کم قوي شد و روح اش قوي تر، وامروز مجيد کوچک قصه ما، دکتر دندان پزشکي است در شهرستان آمل. با همان روحيه استکبار ستيزي اش، اهل وفا و انس مهر، بسيجي که هرگز با گردش ماه و خورشيد، در گذر زمان هيچ گونه تغييراتي در آو پديدار نگشت. و همچنان همان بسيجي آرماني ولائي اردوگاه 12 تکريت است. مجيد حتي در مطب اش نيز بسيجي است.
    تا تو ياد بگيري که بسيجي هر کجا که باشد، دلباخته ولايت است.

    بخش فرهنگ پايداري تبيان
    منبع : ديار رنج




    امضاء

  2. تشكرها 2

    ستايش (24-05-1390), شکيبا (23-05-1390)

  3.  

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق از جمله طراحی قالب برای سایت آیه های انتظار محفوظ می باشد © طراحی و ویرایش Masoomi بر قالب منتشر شده از ویکی وی بی